یوسف کهزاد

 

 

ساغر شکسته

 

 

خوب و زشت زندگی را نشه رسوا می کند

هر که خود را گمُ کند، آیينه پیدا می کند

هیچکس یارب اسیر خاکساری ها مباد

آبروی بینوا را، فقر سودا می کند

شکوه کردن از پریشان دفتران دیوانگیست

زلف از آشفتگی هایش چه پروا می کند

از صفای خندهء چاک گریبانش مپرس

غنچه در وقت شگفتن، پیرهن وا می کند

نالهء ما را ببال شوخ چشمی بسته اند

اشک طوفان خیز من، تقلید دریا می کند

از طلسم آمد و رفت نفس غافل مباش

رفته رفته زندگی مارا تهء پا می کند 

جز فنا گشتن نباشد، چاره آتش زاده را

شعله وقت سوختن، فریاد بیجا می کند

از شراب ناز لبریز است، سر تا پای او

یک تبسم، شیوه کار مسیحا میکند

رنگها دارد جنون خود نمایی های من

خار از آتش زدن خود را تماشا می کند

حسرت دور جوانی، دوش من خم کرده است

ساغر بشکستهء ما، یاد صهبا می کند