غزل
های فارسی
میرزا
اسدالله خان غالب
نویسنده: پروفیسور طلحه رضوی برق
برگردان از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی
غزل از انواع درخشان شعر فارسیست که تازگی، شگوفایی، دلکشی، نزاکت و نرمی و همچنان لطافت فطری مضمر در آن باعث پایداری اش در ادوار زمان بوده است. ویژگی غزل در پاکی بیان و شرح مضمون با اشاره و کنایه می باشد که شاعر را از بیان عریان خیالاتش باز می دارد و نمی گذارد تا از مرز کنایه و استعاره فراتر رود.
ایما و رمز نیز جوهر غزل را تشکیل می دهند، با وجود آن غزل از چنان گستردگی موضوع، مضمون و احساس سرشار است که نمونه دیگری در انواع شعر بر آن نمی توان یافت.
فارسیان و فارسی گویان اهل هند با خون دل و مشقت بسیار غزل را در زمانه ها پرورش داده و زنده نگه داشته اند. غزل های موفق که شاعر د رسرودن آن ها زحمت کشیده همواره باقی مانده و تابع زمان و مکان خاصی نیستند. کوتاه اینکه، غزل نوع مستقلی از شعر فارسی به شمار رفته و غزلسرایی مهارت ویژه می خواهد.
هنگامی که از غزلسرایی و غزل های میرزا اسدالله خان غالب سخن می گوییم، گفته خودش به یاد ما می آید:
ما نبودیم به این مرتبه راضی غالب
شعر خود خواهش آن کرد که گردد فن ما
مطلع و مقطع، ردیف و قافیه ظاهر غزل را می سازند. غزل های غالب سرشار از آهنگ های غنایی، وزن های روان، سادگی بیان، تازگی تشبیهات و استعارات و تصویر های زنده و سحرانگیز می باشد و همین مهارت غالب در غزلسرایی است که غزل های او را دلکش، رنگین و زیبا می سازد.
غالب خود در باره زحمت کشی های خود در سرودن غزل می گوید:
فرجام سخن گویی غالب به تو گویم
خون جگر است از رگ گفتار کشیدن
شاعری فن شریف است و فن لطیف نیز، هر شاعر سهم خود را در مراعات اساسات غزل اداء کرده است، اما لطافتی که غالب به غزل داده است، زیبایی دیگری دارد:
سخن ما ز لطافت نپذیرد تحریر
نشود گرد نمایان ز رم توسن ما
اشعار اردو ی غالب که خود آن را «بی رنگ من است»(1) می خواند، صرف جرقه هایی اند که شعله های غزل های فارسی او را فروزان م یسازند:
از گداز یک جهان هستی صبوحی کرده ایم
آفتاب صبح محشر ساغر سرشار ما
و نوشته است:
کوکبم را در عدم اوج قبولی بوده است
شهرت شعرم بگیتی بعد من خواهد شدن
مرزا اسد الله خان، نخست اسد بود، پسان غالب شد، این تغییر به ظاهر کوچک اشاره یی است به رشد و ترقی مهارت او در شعر گویی:
خارها از اثر گرمی رفتارم سوخت
منت بر قدم راهروانست مرا
غالب با ظهوری و عرفی همنوا بود و آن چنان بر زبان فارسی تسلط داشت که پنداری زبان مادریش بود. علامه نیاز فتحپوری می نویسد:
اگر اشعار او را به ایرانی(1) یی که با غالب آشنا نیست، نشان دهی پی نمی برد که از آن هندی نژادیست. همان لطافت سخن، ترکیبات، زیبایی لفظ و مهارتی که در سخن هر شاعر خوش ذوق ایرانی سراغ می شود، در اشعار غالب نیز فراوان است. (نگار، غالب ص. 51)
هر چند که غالب در زمینه هایی مشهوری که ظهوری، عرفی و نظیری غزل می سرودند، شعر گفته و کمال خود را نشان داده است، اما تا جایی که مربوط به توارد می شود، می گوید:
ز رفتگان به یکی گر توار ;دم رو داد
مدان که خوبی آرایش غزل برداشت
غالب، اقتباس عمدی مضامین اشعار دیگران را عیب می شمرد و به دیدده بسیار بد می نگریست، چنانکه می یگوید:
غالب درین زمانه به هر کس که داردی
مضمون غیر و لفظ خودش بر زبان اوست
با وجود آن بعضی از مضامین حافظ را می توان در اشعار غالب یافت. مثلا غالب می گوید:
شبم تاریک و منزل دور و نقش جاده ناپیدا
هلاکم جلوه برق شراب گاه گاهی را
بیت معروفی است از حافظ:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
همچنان از غالب است:
فرصت از کف مده وقت غنیمت پندار
نیست گر صبح بهاری شب ماهی دریاب
شعری است از غالب:
نازم فروغ باده ز عکس جمال دوست
گویی فشرده اند بجام آفتاب را
این شعر حافظ را به یاد می آورد:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
به هر حال غالب فروتنی و تواضع خود را در شعر چنین بیان می دارد:
چند رنگین نکته دلکش تکلف بر طرف
دیده ام دیوان غالب انتخابی بیش نیست
اما از تسلطش بر زبان فارسی چنین می گوید:
بود غالب عندلیبی از گلستان عجم
من ز غفلت طوطی هندوستان نامیدمش
کیفیت عرفی طلب از طبیعت غالب
جام دگران باده شیراز ندارد
یا:
ذوق فکر غالب را برده ز انجمن بیرون
با ظهوری و صایب محو هم زبانیها
و:
چون نیست تاب برق تجلی کلیم را
کی در سخن به غالب آتش بیان رسد
طبع بلند و فکر رسای غالب از مزاج عام فاصله فراوان داشت. یا او با زمانه خویش سازگار نبود یا اهل زمانه اش با او دمساز نبودند، اما او پروایی از اهل زمانه نداشت و استوار بر علم و هنر خودش بود:
زحمت احباب نتوان داد غالب بیش ازین
هر چه می گوییم بهر خویش می گوییم ما
غالب همواره تجربیات احساسی خود را در قالب شعر می آورد:
ای ذوق نوا سنجی بازم به خروش آور
غوغای شب خونی بر بنگهه هوش آور
چنانکه بر می آید، غالب در غزل های فارسی به چیزی به نام تنگنای غزل (که بعضی از شاعران از آن شکوه داشته اند)، مواجه نبوده است. بازتا احساسات، عواطف و عشق با اشارات و استعارات بکر و تازه و مضامین جالب را به وفور می توان در غزل های فارسی غالب یافت:
خوشا دلداده چشم خودش بودن در ایینه
ز سرگرمی نگه صیاد آهو دیده را ماند
ز غم تو باد شرمم که چه مایه شوخ چشمیست
ز شکست رنگ بر رخ در خلد باز کردن
غالب که طیعت حساسی داشت، از خرابی محیطش در رنج بود تا جایی که می گوید:
سخن چه عطر شرر بر دماغ زد غالب
که تاب عطسه اندیشه مغز جانم سوخت
به همین سبب بود که غالب همواره مست شراب پندار و مغرور از گداختگی نفس می بود:
نفس گداختگی های شوق را نازم
چه شمعها به سرا پرده بیانم سوخت
رشک سخنم چیست نه شهد هوست این
تلخابه سرجوش گداز نفسست این
شخصیت توانای غالب بر غزل هایش نیز اثر انداخته و توانایی بیشترش بخشیده و زمزمه این عندلیب گشن ناآفریده را در غزل هایش شنیدنی تر ساخته است.
غالب به توانایی ادبی مولانا ظهوری، صایب تبریزی، عرفی شیرازی و یا شیخ علی حزین، میرزا بیدل و خواجه نظیری و غیره معتقد و معترف بود اما از اکثریت آن در غزلسرایی جلو افتاده بود:
جواب خواجه نظیری نوشته ام غالب
خطا نموده ام و چشم آفرین دارم
در جایی می نویسد:
غالب به شعر کم ز ظهوری نیم ولی
عادل شه سخن رس و دریا نوال کو
به سخن خود از لب اعجازآفرینش بیرون می شد، می نازید:
نطق من مایه من بس غالب
خود نمک گوهر کان نمک است
و همنوایی خود را با نظیری از برکت گفتار خود می دانست:
ز فیض نطق خویشم با نظیری همزبان غالب
چراغی را که دودی هست در سر زود می گیرد
متاسفانه او اصفهان، یزد، شیراز و تبریز را ندید. او از خاک کدورت خیز هندوستان دلزده بود. حسرتش از این بابت در این شعر بازتاب یافته است.
غالب از خاک کدورت خیز هندم دل گرفت
اصفهان هی، یزد هی، شیراز هی، تبریز هی
پانوشت:
1 - ترجمه مطابق متن اردوست. این که فقط شاعر ایرانی در متن ذکر شده است، اشتباهی است که به تبعیت از گناه عدم معرفی زبان و فرهنگ کشور ما – در مجموع - به دیگران توسط ما، نویسنده متن مرتکب شده است. شاید نویسنده نمی دانسته که نه تنها کسانی در ایران به زبان فارسی شعر می سرایند، بلکه مردمان زیادی در افغانستان، تاجکستان، ترکیه، ازبکستان و ترکمنستان و... وجود داشتند و دارند که به این زبان نه تنها شعر می سرودند و می سرایند که می گویند و می نویسند. اما اینکه چرا تنها ایران قافله سالار زبان فارسی شده است، بحثی است جدا که مجال پرداختن به آن در این جا نیست. صرف به این بسنده می کنم که ما آن چنان که شایسته است به زبان و فرهنگ خود نپرداخته ایم – به هر دلیلی که بوده است -، در حالی که این ما بوده ایم که قند پارسی را به هند برده ایم و این ما بوده ایم که غالب و بیدل را می شناختیم و می شناسیم. این که چرا چنین ناشناخته مانده ایم سوالیست آشنا که پاسخ می طلبد.
بیست و یکم دسامبر 2006 میلادی
www.arghavaaan.persianblog.com