احمد ظاهر هنرمند بی بدیل ولی بد چانس
 
 
      نویسنده  اسماعیل محشور
 
 

اسماعیل محشور  یکی از چهره های برجسته جنبش روشنفکری  کشور که  سالیان طولانی  به حیث ژورنالیست و دیپلومات

 ایفای وظیفه نموده اند ،  موصوف به دلیل رابطه کاری و شناخت که با این هنرمند داشت  برای اولین بار پس از  سکوت طولانی

 به روشن ساختن گوشه های تاریک زندگی پرز فراز و نشیب احمد ظاهر پرداخت . یاداشت های شان در زمینه

 قابل دقت است . این نوشته برای بار اول در سایت وزین افغان - سویس به نشر رسید که نظر به

اهمیت موضوع کاپی آن را سایت روزنه  نیز به  نشر آن مبادرت ورزید
 

بعد از بی وطنی، دست نگری اجباری و غریب غرب شدن خواستم که داشته های ذهنی ام را با ریختن بروی کاغذ کتاب بسازم و به این منظور یادداشتها و مواد لازم دیگر را در صدد آماده کردن شدم. کارهای زیادی درین راستا انجام دادم ولی در ضمن کار متوجه شدم که کتب و نوشته های یکی پس از دیگر به بازار آمدند که همه چیز بودند بجز کتاب. یکی به بهانهً "خاطرات سیاسی" خودرا اوقیانوس العلوم ، بحرالعقول، رهبر پادشاه و ... وانمود ساخت. دیگری با کاپی کردن نام کتاب بشردوستان ژنده پوش، "پابرهنه گان کرباس پوش" نه تنها چرندیات به خورد وطنداران داد، بلکه کم سوادانه خود را برائت و هرکسی را که خوشش نمی آمد محکوم نمود. و آن دیگری که کردار و فعالیت هایش بحیث وزیر مواد خام برای لطیفه گویان و طنزنویسان بود یکمقدار موضوعات عام و پیش پا افتاده را در حالیکه تواًم با اشتباهات دستوری – انشایی و زبانی میباشد بنام راز های که گویا وی افشا کرده است تقدیم افغانها نمود و ... .

من که مقداری مواد جمع آوری کرده و مشتاقانه درین راه پویا بودم، پس از مطالعهً آثار ؟! بالا تصمیم گرفتم که دست ازین کار بکشم، چه کتاب و یا تاریخ نویسی میتودها و شیوه های خاص علمی دارند که باید مراعات شود و امروزه بجز چند اثر محدود دیگران بجز کینه توزی یا منفعت طلبی چیزی دیگری نیستند.

ولی اخیرا" دوستان زیادی اصرار و تاًکید کردند تا کارهای نوشتن کتاب را دنبال کنم، لذا تصمیم گرفته ام که به منظور لبیک گویی به این خواهش دوستان بخش های از یادداشت هایم را ادیت کنم، که اولین بخش آن یادداشت های پیرامون زنده گی و هنر احمد ظاهر هنرمند بی بدیل کشور است. این کار را در دو بخش انجام میدهم. یکی حقایقی پیرامون شخصیت و زنده گی خصوصی احمد ظاهر و دوم مطالبی پیرامون هنر احمد ظاهر.

 

در اواخرماه دلو ۱۳۵۳ فرمان تقررم بحیث ولسوال پغمان مواصلت نمود. (در آن زمان در افغانستان چهار درجه ولسوالی وجود داشت که صلاحیت تقرر ولسوال های درجه سوم و چهارم را وزیر داخله و از ولسوال های درجه اول و دوم را صدراعظم داشت. بطور مثال پغمان و لسوالی درجه دوم و پنجشیر ولسوالی درجه چهارم بود). مکتوب تقررم را از وزارت داخله گرفته راهی ولایت کابل شدم. والی کابل در آن وقت دکتور محمود حبیبی بود. زمانیکه با وی مصروف صحبت بودم دوشیزهً بلند بالا و زیبا و جذابی داخل اتاق کار والی شده و عریضه ای را روی میز گذاشت. والی با خواندن عریضه در حالیکه سخت تکان خورده بود، ولی کوشش میکرد تا پریشانی اش ظاهر نشود، از عارضه پرسید: "خود احمد ظاهر کجاست؟ " وی گفت که "نمیدانم، شما باید اورا پیدا کنید." والی خطاب بمن گفت: " ولسوال صاحب قبل از اشغال وظیفهً جدید لطفا" موضوع عرض این خانم را حل و فصل نموده بعدا" عازم پعمان شوید ! " من گفتم که این موظوع مربوط پغمان نه، بلکه مربوط ولایت کابل است. ولی والی که انسان بسیار منضبط بود نپذیرفته و امر خود را تکرار کرد. من با عریضه و عارضه از اتاق والی خارج شده از مسوولین پولیس خواستم تا احمد ظاهر را حاظر نمایند. قبل ازین من احمد ظاهر را بجز بالای ستیژ از نزدیک نمی شناختم.

حالا قبل از آنکه به چگونگی انکشاف قضیه بپردازم باید در مورد عارضه و موضوع عرض او روشنی انداخته شود.

در قدم اول باید اذعان نمایم که منظور ازین نوشته تنها و تنها روشن ساختن حقایق زنده گی پنج سال اخیر عمر پربار و کوتاه احمد ظاهر است نه تعجیز و یا رسوا سازی رازهای کدام شخص معین، و اگر در لابلای این قصه نام اشخاص تذکر داده میشود محض بمنظور ثقه و مستند شدن موضوع است و بس. درین راستا زیاد کوشش شده است تا از ذکر نامهای غیر ضروری و افشاگریهای غیر لازم پرهیز صورت گیرد.

زنده یاد احمد ظاهر در طول عمر خود رسما" سه بار ازدواج نموده بود. چون خانم اولش قبل ازین ماجراها از وی جدا شده بود در مورد اوشان همینقدر تذکر میدهم که او مادر احمد رشاد ظاهر است و من او را ندیده ام و نه از نزدیک میشناسم. خانم دوم احمد ظاهر شادروان خالده بود و خانم سومش فخریه جان که بگمانم در قید حیات بوده و در ایالات متحده زنده گی میکند.

عارضه ایرا که در بالا تذکر دادم همین خالده نامه، خانم دوم احمد ظاهر بود. خالده در جملهً هزاران هواخواه و مشتاق احمد ظاهر بود که به گفتهً خودش دیوانه وار او را دوست میداشت. موضوع عرضش این بود که در دوستی با احمد ظاهر بسیار پیش رفته و اکنون منتظر طفلی از وی میباشد، ازینرو احمد ظاهر باید با وی ازدواج نماید. بهر صورت احمد ظاهر ساعتی بعد به ولایت کابل حاظر شد و با دانستن موضوع از پدر بودن طفل کاملا" انکار نموده و اصرار داشت که باید معاینات طبی از خون او و طفل صورت گیرد و همچنان احمد ظاهر از چند نفر دیگر نیز نام گرفت که باید خون شان معاینه شود. درینجا خالی از دلچسپی نخواهد بود که خاطره ای از شادروان فضل احمد ذکریا "نینواز" را بنگارم.

مصروف تحقیق و گفتگو با احمد ظاهر و خالده بودیم و به موًظفین گفته شده بود که کسی را اجازهً ورود به اتاق تحقیق ندهند. ولی بعد از لحظاتی چند بمن گفته شد که شخصی آمده و با بیقراری و غضب خواهان دیدن احمد ظاهر است. بالاخره بعد از آنکه بگو مگو در دهلیز تکرار و صدا بلند گردید من از اتاق خارج شده دیدم که شخص خوش قیافه و متینی پیوسته تکرار میکند که " شاگردم احمد ظاهر را چرا حبس کرده اید؟ و من حتما" باید او را ببینم." من که این شخص را بار اول میدیدم پرسیدم شما کی هستید و با وی چه کار دارید؟ او گفت که: " من فضل احمد نینواز هستم و شاگردکم احمد ظاهر را از شما میخواهم." چون با نام و کارنامه های هنری نینواز آشنا بودم با حفظ ادب و احترام به وی مشوره دادم که فعلا" ازین اصرار خود منصرف شود وگرنه پایش درین قضیهً حساس کشانیده خواهد شد که بالاخره پس از اصرار زیاد من وی دوباره راهی کار و بار خود شد.

پیشنهاد احمد ظاهر مبنی بر معاینات خون را به والی رسانیدم. درحالیکه این خواهش او را سخت عصبانی ساخت مخالفت خود را ابراز نموده و هدایت داد تا بمنظور دوام تحقیقات احمد ظاهر تحت توقیف گرفته شود و موضوع با جدیت دنبال گردد. فردای آنروز در اثر اصرار احمد ظاهر و با وجود مخالفت والی کابل خون احمد ظاهر و طفل داخل بطن جهت معاینات طبی اخذ گردید. ولی روز سوم بدون اینکه من خودم شخصا" نتیجهً معاینات را دیده باشم " اگر سایر اعضای هیاًت دیده باشند بمن معلوم نیست" هدایت داده شد که احمد ظاهر و خالده را در محضر قاضی برده و نکاح نمایند. احمد ظاهر در حالیکه سخت عصبانی و ناراضی بود با لبان خشک، چشمان حلقه زده و رنگ دود کرده راهی محکمه گردید و نکاح صورت گرفت. " به منظور حفظ اسرار و حیثیت فامیل ها و اشخاص شامل این قضیه از تشریح جزئیات تحقیق و تذکرات افشاگرانهً احمد ظاهر و ذکر نام اشخاص اجتناب صورت میگیرد." وقتیکه دوسیه و مشمولین آن تقدیم مقام ولایت میشد احمد ظاهر از دوام ارتباط مستقیم با خالده امتناع نموده متذکر شد که مصارف او را خواهد پرداخت. لذا وی اپارتمانی را در مقابل شیرخوارگاه شیرپور در اپارتمانهای متعلق به حاجی نازکمیر در بدل کرایهً ماهانه یکهزار افغانی بدسترس خالده گذاشته و پرداخت پول مصارف ماهانه اش را نیز توسط شخص ثالث متعهد گردید. در اوایل ماه حوت ۱۳۵۳، پس ازین رویداد من راهی وظیفهً جدیدم بحیث ولسوال پغمان گردیدم.

خالده بقیهً عمر کوتاه خود را، که با تراژیدی طفلانه ای به پایان رسید، در همین اپارتمان بسر برد و احمد ظاهر به گفتهً خودش بدون آنکه کدام تماس و رفت و آمد با وی داشته باشد مطابق تعهداتیکه سپرده بود مصارف اعاشه و کرایهً اپارتمان او را میپرداخت. قرار معلوم خالده نیز مصروف زنده گی بخصوص خود شده و هرگز از نرسیدن پول ماهانه و کرایهً اپارتمان کدام شکایتی نکرده بود که این جریان بسیار طولانی نشد. پس از چند ماه یعنی در تابستان سال ۱۳۵۴ واقعه ای جنایی منحصر به فردی بوقوع پیوست که جریان آن بشرح زیر است:

در یک بعد از ظهر اواخر سرطان سال ۱۳۵۴ از ولایت کابل برایم تیلفونی احوال دادند که در مربوطات ولسوالی پغمان( دشت چمتله ) جسد مجهول الهویه ای یافت شده است ( زمانیکه شما از کابل روانهً شمالی میشوید وقتیکه در بالای کوتل خیرخانه میرسید، طرف راست سرک مربوط ولسوالی شکردره و طرف چپ سرک مربوط ولسوالی پغمان بود. امیدوارم که حالا هم همینطور باشد). نعش در ۳۰ یا ۴۰ متری سرک یافت شده است. ولایت خواهان یک نفر نمایندهً ولسوالی پغمان شده بود، تا مطابق قانون اجراآت جزایی رسیده گی صورت گیرد. من معاون څارنوالی پغمان را که سید زیورالدین شاه نام داشت و از اهالی ولایت کنر بود بحیث نماینده بکابل اعزام کردم. دو یا سه ساعت بعد، من در حالیکه در محبس بودم و احوال محبوسین را میپرسیدم، مسوول مخابرات و پولیس موًظف اتاق کارم وارخطا و نفس سوخته آمدند و گفتند که والی صاحب بسیار شما را کار دارد و گفتند که هرچه زودتر بپای تلفون بیایید. من با عجله به اتاق کارم رفتم. با برداشتن گوشی والی که خیلی وارخطا و دست پاچه بود برایم گفت: " ولسوال صاحب ! احمد ظاهر خالده را به قتل رسانیده و فرار کرده است. چون نعش خالده در مربوطات ولسوالی پغمان یافت شده است، جستجو و پیدا کردن قاتل وظیفه خودت و همکاران شما میباشد". در همین وقت سید زیورالدین شاه نمایندهً من که بکابل رفته بود دوباره عودت نموده و چنین گذارش داد: " زمانیکه من به ولایت رسیدم نعش میت در دهلیز ولایت قرار داشت. همه مسوولین بشمول والی در اطراف آن جمع بودند و قادر به شناخت نبودند. من چون قبلا" خالده را چندین بار دیده بودم با شک و تردید گفتم، گمان میکنم که این زن دختر پرگل خان است. والی که دورتر از جسد قرار داشت در حالیکه پایش می لنگید نزدیک جسد آمده و پس از تصدیق گفتهً من هدایت داد که نعش را جهت معاینات به طب عدلی ببرند و خودش با عجله بطرف اتاق کار خود رفت".

جریان یافت شدن جسد طوری بود که مدیر زراعت ولایت کابل برای امور مربوط به کاریز میر میرود. زمان بازگشت در کوتل خیرخانه برای رفع خستگی توقف نموده بالای دیوار کنار سرک مینشیند. دفعتا" متوجه میشود که در ۳۰ یا ۴۰ متری سرک یک انسان خوابیده است. خودش و دریورش چندین بار صدا میکنند ولی جوابی نمیشنوند. وقتی نزدیک میروند میبینند که جسد یک زن است. فورا" بولایت آمده و موضوع را گزارش میدهد و موًظفین جسد را بولایت انتقال میدهند".

حالا برمیگردیم به جریان گفت و گوی تیلفونی با والی کابل، من در جواب والی کابل گفتم که احمدظاهر فرار نکرده و امروز از صبح تا بحال با سه نفر دیگر در پغمان می باشند. والی که دفعتا" لحن کلامش بدل شد التماس کنان بمن گفت که: " لطفا" هرچه زودتر او را گرفتار نموده ولچک و زولانه نزد خود نگهدارید. من به قوماندانی هدایت میدهم که چند نفر پولیس و سرباز و افسر مجهز با سلاح اعزام دارند تا قاتل و همراهانش را بکابل بیاورند". من به والی گفتم که گمان نمیکنم به این همه اقدامات جدی ضرورت باشد و با گذاشتن گوشی تیلفون قوماندان امنیهً ولسوالی را با خود گرفته از مقر ولسوالی به طرف بالا روان شدیم. " مقر ولسوالی در آن زمان نزدیک تاق ظفر موقعیت داشت". نزدیک ښاروالی پغمان که در پنجصد متری مقر ولسوالی قرار داشت متوجه شدم که موتر فولکس واگون متعلق به احمد ظاهر آهسته آهسته بطرف پایین روان است و بما نزدیک میشود. من تنها از پیاده رو بروی سرک برآمده و به موتر دست دادم. احمد ظاهر که بر جلو موتر نشسته بود اول مرا نشناخت، سر خودرا از کلکین کشیده و داد زد که "او برادر خیریت که در میان سرک روان هستی؟" ولی چون نزدیک آمد مرا شناخته و از موتر پیاده شد. ( طوریکه در بالا تذکر داده ام موضوع عرض خالده علیه احمد ظاهر را که منتج به نکاح شان شد من بررسی کرده بودم ). شوخی کنان بمن گفت که: " بادار خیریت اس، باز خو کدام کسی دیگر عرض نکرده که مرا با احمد ظاهر نکاح کنید؟" من برایش گفتم که نه کسی عرض نکرده، من خبر شدم که پغمان آمده ای خواستم لحظه ای چند ترا ببینم. او گفت که:" حالا هیچ وقت ندارم. مهمانان هم همرایم استند"، ولی من گفتم که حتما" دعوت مرا قبول کن، زیرا میخواهم از تو و احوالت پوره باخبر شوم. در همین اثناً قوماندان و موًظفین امنیتی نیز نزدیک ما آمدند، من در حالیکه خواهش دیدار خودرا تکرار کردم آهسته آهسته همراه با احمد ظاهر بطرف ولسوالی روانه شدیم. احمد ظاهر توقف نموده و گفت که: " شما بروید، من مهمانانم را رخصت نموده نزد تان میایم." من با صمیمیت برایش گفتم که بیا من و تو باهم برویم، مهمانان هم میآیند و رفع خستگی میکنند. با همین گفت و شنود به ولسوالی رسیدیم. من آهسته بقوماندان گفتم که همراهان احمد ظاهر را به قوماندانی امنیه ببرند و من و احمد ظاهر داخل اتاق کارم شده هدایت دادم تا برای ما چای بیاورند. از احمد ظاهر که در مقابل میز کارم بر کوچ نشسته بود پرسیدم که آیا از خالده خبر دارد، چطور است و روابطش با وی چگونه است؟ در حالیکه نفرت از چشمانش میبارید گفت که:" من قطعا" هیچ نوع تماس و رابطه با وی ندارم و از طریق دوستانم مصارف و کرایهً خانه اش را میپردازم". من گفتم که اگر برایت خبر بیاورند که خالده مریض است چه میگویی؟ احمد ظاهر گفت: "برای من صحت و مریضی او کدام اهمیت و معنی ندارد زیرا من او را نه میخواستم و نه میخواهم". از وی پرسیدم اگر خبر شوی که خالده شدیدا" مریض و داخل بستر در بیمارستان است چه واکنش نشان میدهی؟ باز هم اظهار انزجار و نفرت نمود. ( درینجا باید تذکر داده شود که شیوهً معمول گرفتاری و تحقیق از متهمان بشکلی که من پیش بردم نبود، ولی اولا" اتهام قتل بر احمد ظاهر صرف یک ادعا و اتهام بود و ثانیا" احمد ظاهر هنرمند والا و دارای منزلت و مقام بالا نزد مردم مستحق مدارا و مراعات بود. ) موًجز اینکه بالاخره به احمد ظاهر گفتم که اگر کسی احوال بیاورد که خالده کشته شده است چه میگویی؟ احمد ظاهر گفت که " نه، مردن و کشته شدن دشمنم را هم روادار نیستم بویژه کسیکه جوان باشد. خالده هم جوان است و خدا نکند که کشته شود." من برایش گفتم که خالده کشته شده است. در حالیکه تاٌثر از چشمانش هویدا بود گفت که: " نه، خدا نکند". من برایش گفتم که ظاهر جان! "خالده کشته شده و ترا قاتل گرفته اند." نزدیک بود که پیالهً چای از دستش بزمین بیافتد، رنگش پرید و گفت که: " من و قتل؟ این ادعا را شما باور میکنید؟" من برایش گفتم که من تا دلایل و شواهد قوی و محکم نبینم هیچ چیز را باور نمیکنم، ولی باید به اطلاعت برسانم که بمن هدایت داده شده تا ترا ولچک و زولانه نموده و روانهً کابل نمایم، من این کار را نخواهم کرد، ولی به تو مشوره میدهم که وارخطا نشوی، دست از پا گم نکنی. بعضا" زمانه انسان ها را آزمایش میکند. اینکه میگویی که درین قتل دست نداری و من هم کاملا" با تو هم باورم، ولی تهمت ناحق در حالیکه بسیار گران تمام میشود، آزمون روزگار است که مرد باید با استواری و شکیبایی با آن پنجه نرم کند. مصروف همین حرفها بودیم که قوماندان امنیهً پغمان با دو نفر افسر پولیس اعزامی ولایت کابل داخل شدند و اجازه خواستند که احمد ظاهر را با خود ببرند. من در حالیکه احمد ظاهر را دلداری میدادم موًکدا" از آنها خواهش کردم که از رفتار اهانت آمیز و زجر و شکنجهً احمد ظاهر بپرهیزند. آنها در حالیکه مصروف ولچک نمودن احمد ظاهر بودند خواهشات مرا با حرکات سر لبیک میگفتند. احمد ظاهر را سربازان مسلح در میان موتر نوع پیکپ که حالا به سراچه معروف شده است شام همان روز بطرف کابل بردند. همراهان احمد ظاهر عجالتا" در پغمان نزد ما ماندند.

همراهان احمد ظاهر سه نفر بودند، دو خانم و یک مرد. خانم اولی که دوست احمد ظاهر بود فخریه نام داشت و خانم دومی دوست محمد قاسم که شغل اصلی اش عکاسی بود شفیقه نام داشت. ( بمنظور حفظ اسرار اشخاص و فامیلها از نوشتن تخلص و معرفی دقیق اینها که اکثرا" به فامیلهای معروف و بعضا" اشرافی آنزمان تعلق داشتند احتراز صورت میگیرد).

فردای همان روز مکتوب خاص و راسا" از ریاست څارنوالی ولایت کابل مواصلت نمود که متن آن چنین بود:

" موضوع قتل خالده نامه بنت پرگل خان خانم احمد ظاهر به مقام ولایت عرض شد، محترم والی صاحب چنین هدایت دادند: برای تحقیق و بررسی قتل خالده نامه، محترم دکتور محمد امین حایل، رییس څارنوالی ولایت کابل، سمونیار عبدالرب آمر جنایی قوماندانی امنیهً ولایت کابل و محترم اسماعیل محشور ولسوال پغمان تحت ریاست خودم موضوع را دقیقا" بررسی و تحقیق نموده مطابق احکام قانون اجرااًت صورت گیرد" .

محل امضای دکتور محمود حبیبی والی کابل

( برای معلومات خوانندهً محترم باید تذکر بدهم که بعد از کودتای ۲۶ سرطان سال ۱۳۵۲ در تشکیل و اسمای مقامات پولیس تغییرات و تحولاتی رخداد به این معنی که قبلا" قوماندانی عمومی ژاندازم و پولیس وزارت داخله دارای رییس ارکان و معاون قوماندان عمومی، ریاست های محابس، پاسپورت، لوژستیک ، سرحدی و قوماندانی های امنیهً ولایات بود، ولی بعد از سرطان ۱۳۵۲ تشکیل آن قوماندانی به آمریت عمومی امنیت،آمریت عمومی جنایی، آمریت عمومی پاسپورت، آمریت عمومی لوژستیک، آمریت عمومی محابس و صنعتی تغییر نمود که به تاًسی از آن قوماندانی های امنیهً ولایات دارای آمر امنیت بحیث رییس ارکان یا معاون قوماندان، آمر جنایی" قبلا" این سمت را سرمامور میگفتند " آمر سرقت، آمر قتل و جرح، آمر جرایم اخلاقی، آمر متفرقه و ماموریت های سمت بودند.

درین زمان قوماندان امنیهً کابل سمونیار جمیل نورستانی، آمر امنیت سمونیار میرگل خان آبادی که بروز هفت ثور ۱۳۵۷ کشته شد و آمر جنایی سمونیار عبدالرب بودند. باید علاوه نمود که میرگل بعدا" بعوض جمیل نورستانی بحیث قوماندان امنیه مقرر شد و تا وقتیکه بقتل رسید بهمین سمت باقی ماند.)

بعد از مواصلت مکتوب څارنوالی با څارنوال و آمر جنایی تیلفونی تماس گرفتم تا پروگرام کار خود را بسازیم، آنها گفتند که نظر به هدایت شفاهی مقام ولایت تحقیق بهتر است بعد از ظهر ها صورت گیرد تا کار روزانه ولسوالی اخلال نشود. موضوع پذیرفته شد و شام همین روز اولین مرحلهً تحقیقات از احمد ظاهر آغاز شد. ( در مورد سه نفر متهم دیگر باید تذکر بدهم که از فخریه نامه، شفیقه نامه و محمد قاسم تحقیقات ابتدایی در ولسوالی پغمان آغاز شد. آنها بعد از آنکه خبر شدند که خالده کشته شده است سخت ترسیدند، ولی فخریه نامه بعوض دادن تحقیق و نوشتن جواب در مقابل پرسشهای موًظفین، به آنها با اصرار میگفت که: "شما مرا بالفعل با احمد ظاهر گرفتار کرده اید، باید بحکم شریعت مرا با وی نکاح نمایید". من به نامبرده گفتم که اگر حکم شریعت را میخواهی اولا" تو با یک مرد نا محرم که تا حالا هیچ نوع تعلق بهمدیگر ندارید در حالت غیر شرعی دستگیر شده ای، ثانیا" حکم شریعت اینست که اگر نکاح صورت میگیرد باید ایجاب و قبول دو طرف در میان باشد و علاوتا" ولی منکوحه یعنی زوجه حضور داشته باشد. من چطور اولا" در غیاب ناکح یعنی شوهر، بدون شاهدان عقد و ولی منکوحه نکاح شما را بسته کنم. مهمتر از همه اینکه خودت همرای شخصیکه مستقیما" متهم بقتل است دستگیر شده ای و متهم مذکور به این اتهام تحت تحقیق قرار دارد و توقیف است. اما فخریه جان بدون اینکه به استدلال شرعی و قانونی من گوش بدهد پیوسته اصرار داشت که چون با احمد ظاهر دستگیر شده ام باید با او نکاح شوم، زیرا زمانیکه احمد ظاهر با خالده دستگیر شد آنها نکاح کردند. من به فخریه نامه حالی ساختم که خالده با احمد ظاهر دستگیر نشده بود و جریان نکاح آنها قصهً طولانی دارد، ولی وی بر موضع خود پافشاری میکرد.

وقتیکه از دونفر دستگیر شدگان دیگر سوال شد، اولا" از شناخت خالده و موضوع کشته شدنش اظهار بیخبری نموده و گفتند که صرف جهت تفریح و هواخوری با احمد ظاهر به پغمان آمده اند و با فخریه نامه قبلا" کدام آشنایی نداشتند، من به فخریه گوشزد نمودم که فعلا" تصمیم گرفته ام که شما سه نفر را در بدل ضمانت سر رها سازم، اگر در آینده برای انجام تحقیقات بشما ضرورت شد احضار خواهید شد، ولی وی بر همان موضوع نکاح با احمد ظاهر پافشاری مینمود. ازینرو من به قوماندان امنیه پغمان هدایت دادم تا آنها را رسما" توسط پولیس موًظف بولایت کابل اعزام دارد.

زمانیکه تحقیقات اساسی در ولایت کابل صورت گرفت در مورد فخریه نامه روشن گردید که نامبرده در همین وقت دستگیری در عقد نکاح شخص دیگری قرار داشت که اسم آن شخص هارون... بود، یعنی در واقعیت امر فخریه جان اصرار میورزید که در عین حال در عقد نکاح دو نفر درآید که این امر نه تنها در قانون شرعیت و سایر قوانین نافذهً افغانستان روا و جایز نبود، بلکه گمان کنم در همان وقت ( ۱۳۵۴- ۱۹۷۵ ) در قانون و اصول رسمی هیچ کشوری مجاز نبود.

بعدها زمانیکه احمد ظاهر از زندان آزاد شد با فخریه نامه رسما" ازدواج نمود. من از چگونگی و جریان این ازدواج بطور مستقیم و رسمی کدام معلومات دقیق ندارم، ولی بحکم اصول و قانون باید اولا" شوهر اولی او را طلاق داده باشد و بعدا" ازدواج دوم صورت گرفته باشد. صرف در اواخر سال ۱۳۵۶ که باری احمد ظاهر را دیدم، درحالیکه خیلی صمیمیت و لطف نمود از ازدواج خود با فخریه جان بمن چیزی نگفت.

روز اولیکه جهت تحقیقات همراه با هیاًت موًظف به ولایت کابل آمدم تنها احمد ظاهر به منظور انجام تحقیقات تحت توقیف قرار داشت، ولی روز بعد و هفتهً اول تعداد بسیار زیادی از دوشیزه گان، زنان، جوانان و مردان که از طرف اولیای مقتوله و مشمولین دوسیه قلمداد شده بودند و میشدند احضار و تعدادی از آنها بعد از پرسش و پاسخ ابتدایی رها و عده ای زیاد آنها تحت توقیف گرفته میشدند. باید تذکر بدهم که درین جریان سوً استفاده های مادی و حتی جنسی فراوانی صورت گرفت که هیاًت بعدا" از آن آگاه شد و تا اندازه ای ممکن جلو آنرا گرفت.

هیاًت تحقیق واقعهً قتل خالده خانم احمد ظاهر در همان اولین نشست یعنی آغاز تحقیق متوجه شد که با موضوع خیلی حاد، مهم و بغرنج روبروست، بدین معنی که مدعی یعنی پدر خالده که خود نیز زمانی افسر ژاندارمه بود (قرار معلوم پرگل خان تا رتبهً دگروالی نظامی رسیده بود و در مناطق مختلف کشور در مربوطات ژاندارم و پولیس ایفای وظیفه نموده بود و یکزمانی هم با محمود حبیبی در ولایت کندز همکار بود، یعنی حبیبی والی و پرگل خان قوماندان ژاندارم بود. قوماندان ژاندارم در آن زمان وظایف حفظ سرحدات و بررسی مسایل غیر جنایی و مسلکی را بعهده داشت)، انسان خیلی لجوج و منفعت طلب بود. وقتی او آگاه شد که احمد ظاهر دستگیر شده است با سرو صدا و جنجال زیاد خودرا نزد هیاًت تحقیق رسانید و در اولین برخورد برای ما گفت: «شما تا بحال بلد نیستید که چطور از یک قاتل مشهود تحقیقات کنید. لطفا" مرا اجازه بدهید که در ظرف یکساعت او را قایل نمایم و هکذا من بحیث پدر مقتوله مطابق رسوم و عنعنات وطنی از شما میخواهم که قاتل را بمن بسپارید تا انتقام خون دختر عزیزم را از او بگیرم» و بدنبال این گفتار به گریه افتاد. ما هیاًت تحقیق به پرگل خان گفتیم، چیزهایکه شما میگویید و تقاضاهاییکه شما میکنید نه قانونی، نه شرعی و نه هم عرفی اند. شما بحیث مدعی حق دارید هرکسی را که بر وی سوً ظن دارید بحیث مدعی علیه معرفی کنید و در پاسخ به پرسشهای ما توضیحات لازم که مارا بطرف حقایق ببرد ارایه دارید. سایر تقاضاهای شما بیمورد است.

خوانندهً عزیز! شما قبول کرده نمیتوانید که بعد ازین توضیحات، پرگل خان چه غوغا و سر و صدا و ناسزاگویی را به احمد ظاهر، دکتور ظاهر پدرش و حتا کاکاها و قوم و زادگاه اش براه انداخت که ما مجبور شدیم از موظفین بخواهیم او را از اتاق خارج کنند. در زمان خروج از اتاق پرگل خان داد میزد که «قاتل دختر من احمد ظاهر و داکتر ظاهر است و معاونیین آنرا بعدا" معرفی میکنم. اگر هیاًت غیر ازین کدام اجراآت بکند تمام اعضای هیاًت تحقیق معاونان قاتلان خواهند بود».

زمانیکه احمد ظاهر، که در توقیف ولایت کابل تحت نظارت قرار داشت، برای تحقیقات احضار گردید، خیلی مضطرب و پریشان بود. اتفاقا" احمد ظاهر در لحظه ای که پرگل خان را موظفین از اتاق خارج میکردند به اتاق تحقیق آورده شد و شعار های پرگل خان را فهمید و به مجرد قرار گرفتن بمقابل هیاًت قبل از آنکه پرسشهای ما آغاز یابد از ما پرسید که: «ای کاکا چرا بالای من و فامیلم قهر است؟ آیا علاوه از اتهام قتل خالده این آغا نیز ادعای قتل دختر خود را برمن دارد؟» هیاًت قبل از همه از موًظفین توقیف ولایت که احمد ظاهر را آورده بودند خواست تا ولچک های دستان احمد ظاهر را باز کنند و بعد از آن به احمد ظاهر گفته شد که آیا این شخص را میشناسی؟ وی گفت که: «قطعا" او را نمیشناسم. همین قدر معلوم میشود که اورا بسیار درد رسیده و بالایش ظلم شده ولی رمز نام گرفتن من و فامیلم را نفهمیدم». من برایش گفتم که ظاهر جان، این شخص خسر محترم شما یعنی پدر خالده است و اگر تو اورا نمی شناسی از نظر شرعی نکاح تو با خالده ناقص است، زیرا در زمان نکاح نه تنها حضور، بلکه موافقهً ولی منکوحه یکی از شرایط مکمل نکاح است. احمد ظاهر گفت: «این موضوع اشتباه ولایت و محکمه است که باید از مسوولین آن پرسان شود.» و بدین صورت تحقیق قتل جنجال برانگیز خالده نامه آغاز گردید.

با وجود آنکه هیاًت تجربهً کافی در مسایل تحقیق و کنجکاوی جرایم داشت، ولی این موضوع بخاطری مشکل بود که اولا" قاتل و انگیزهً قتل بجز اتهام غیر موجه بر یک نفر یعنی احمد ظاهر وجود نداشت و جسد مقتوله هم نه در زمان و یا روز واقعه ، بلکه چندین روز بعد کشف شده و ظاهرا" قاتل هیچنوع علامه از خود بجا نگذاشته بود و هیات تنها با یک ادعای غیر مدلل مدعی و یک مدعی علیه روبرو بود. بهر صورت در اولین شب تحقیقات علاوه از هیاًت موظف، شخص والی و قوماندان امنیهً ولایت کابل در آن شرکت داشتند. بعد از پرسش های معمول و فورمالیته، از احمد ظاهر پرسیده شد که مصروفیت های یک هفتهً اخیر خود را با قید تاریخ و ساعت و در صورت امکان دقیقه بنگارد. احمد ظاهر پس از مطالعهً پرسش با شوخی گفت که: «من بیاد ندارم که چاشت چه خورده ام، چه رسد به کارها و فعالیتهای یک هفته ام !»

درینجا باید تذکر داد که برای انجام تحقیقات و اقرار متهم دو شیوه وجود دارد: یکی توصل به زور و شکنجه و آزار جسمی و روحی متهم و دو دیگر بخرج دادن مهارت ها و تکتیکهای فنی و تجربی. شیوهً اول مستلز