هر چند زنده گیِ خاکی، آمادگیِ معنوی برای آخرت است، اما چه زیبا میبود که بی اغوا میبود و ترحم و عدالت در آن حکمفرما.چندین سال قبل زمانیکه محصل حقوق در دانشگاهِ ایدنبورگِ اسکاتلند بودم، به قضایای برمی خوردم که خوانش آن قلب انسان را میشگافت و رخنه هایِ خنجر را سالیان متمادی در آن محسوس میگذاشت که چشمِ هیچ خوانندۀ از آن بی نَم گذر نمیتوانست. شعرگونۀ راتحت عنوان زندانی بی گناه به سبکِ سپید در همان ازمنه سروده بودم که فقط پارۀ از دلتنگی های بی گناهان در عقب میله های پولادین در آن ترسیم گردیده است

.
زندانیِ بیگناه


وقتی از دنیای خود
به بیرون مینگرم
قلبم میسوزد و میگیرید و فغان میکند
و از خود میپرسم
کجاست
آن پنج حرفِ مجازیِ عدالت؟
ویا مقصود از آفریدنم چه بود؟
که کسی را
در این رهگذر بی عاطفه
پیدا نشد
کز نالۀ خستگان کُند یادی
وز لغزیدنِ گوهر اشک سؤالی
کسی را نشد بر دلِ پروانه عارضی
ومنِ سوخته دل
باید در عقب قفلهای بسته
ستاره شماری کرد
که کَی
این روزهای طویل عُمرِ بی معنی
به انتها میرسد
دل زخم کشم بی طاقت شده
و تاریکیِ
دیوارهایِ بلندِ زندان
مرا به طرفِ
خورشیدِ افسانویِ بعد از مرگ
نزدیکتر میسازد
نورِ خورشید از آنِ بخت بلندان است
ومن در
عقب میله های پولادین
آرام آرام
رنگ و بوی
باغ و گل و بوستان را
از خاطر میبرم
شاید آرامشِ روح و بدنِ خسته ام
بعد از مرگ
نصیبم شود
ای آفرینندۀ کاینات
پیمانۀ غم وحشتِ زندان را
که زودم نوشانیدی
پس چرا پیمانۀ زهر مرگ را
دیر میاوری؟
ای آفرینندۀ کاینات
مریم بیضاء
ایدنبورگ 3 اپریل 2005