

سرودی بهاری با بود نهایم تقد یمت باد دوست عزیزم!
زروی صدق و صفا با بهار می آمیز
فضای عشق ومحبت ترا سزاست عزیز
لئیم دهر گهی نا سزات ار گوید
سعا دتی اگرت هست با کسان مستیز
بزور با زوی خصم اتکا زنا دانیست
اگر که سر دهدت رد کن و ازو بگریز
به پای دوست بده جان گرش شناخته ای
که لایق است بد نیای عشق رسم تمیز
امید مهر زدشمن مکن اگر داناست
گهی چو دوست خطای کند مکن پر هیز
که گفته است تواضع بدشمنان اولاست
ترا که قوت با زوست وقت رستا خیز
به اعتزاز محبت سری فراز خوش است
غرور عزت نفس است گه به قهر آمیز
جهان سر خوش ومست وی بهار با عزت
فدای مقدمت ار می شوم نیم نا چیز
پنجشنبه روز دیار غربت شهر تامپره کشور فنلاند حضرت ظریفی
&&&&&&&&&&&
چوعمر میگذرد باحیات شادان باش
ترا که غم نسزد در زمانه خندان باش
به سبزی چمن وشاخسار همره شو
بساط مزرعهء عمرراغزلخوان باش
هواخوش است نفس تازه کن بطرف چمن
دمی توهم نفس بزم این عزیزان باش
در خت بارور عشق تا به بارآید
زپای تا بسرش مثل عشق پیچان باش
شکوفه زارثمررا به شبنم مهرت
بصبحگاه محبت همیشه پاشان باش
نوای قمری وبلبل قرا ئت باغ است
نگه شهاب شو وابررا نمایان باش
در آسمان نگاه طراوت گلزار
چو بوی گل، توفرحبخش سنبلستان باش
حریف خصم شو وخار دست گلچین شو
به پاسبانی باغ محبت ایمان باش
چنین خوش است بهاران به بال پر وازم
هوای مسلک پروانه را نگه بان باش
بیا که یار شویم قهر را کنار گذار
در آستان محبت، تو مست ورقصان باش
تویی بهار من ،ای نو گل تمنایم
خزان عمر مرا شاد مانه دوران باش
در انتظار بهارم ، چشم براه توام
تو با بهار بیا ،عمررا بهاران باش
یکشنبه شهر تامپره کشور فنلاند ۲۴/۲/۲۰۰۸حضرت ظریفی
سلام دوست خوبم!
بیداد سر ما ویخبندان ،رنج بیخانمانی ها مرگ مردم مجال خوش بودن را از من گرفته است.
اگر بالبخند رنجی آمیخته ام ازنا گزیری است.
خواستم نغمه سرایم دل من شاد نبود
وزغم زال زمان طبع من آباد نبود
دست وپا قطع شد و مرگ چه بیداد نمود
در کجا بود که این ناله وفریاد نبود
جورسرمای زمستان به وطن طوفان داشت
هر کجا دیده گشود م کسی د لشا د نبود
آه در سینه فرو، خنده به لب ها خشکید
ظلم وبیداد زمان اینقدرم یاد نبود
-------------------------------------
بــاغ ا نــار
چون دانهء انار که در حجله چیده است
حسنت به پرده های دلم آرمیده است
خندان لبت که مژدهء دیدارزندگیست
مو جی زخون عشق برگها دویده است
بر شاخه های نازک پندار خاطرم
پر وانه ام حکایت دوری گزیده است
گویند بهار در شرف آمد آمد است
بال نزول وحی پرستو رسیده است
در برگ های شاخ گل این انار ها
آب حیات شبنم عشق آرمیده است
زیبا ئیت کشانده مرا از پی غزل
حسن سرود لطف نوای پدیده است
هر چند می تپم به تمنای وصل یار
رنج بشر بماتم دوران رسیده است
باغ انار محضر موج غم من است
از مشرب تلا طم دل خون دمیده است
گویا نشسته خون به وطن جای خنده ها
دوران به عمر خویش چنین غم ندیده است
دیار غربت کشور فنلاند جمعه روز ۸/۲/۲۰۰۸حضرت ظریفی
(منصور وار گر ببرندم به پای دار مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست)
قریب دوهفته در اخبار های روز مره ،سایتهای انتر نیت ، وبلاک های دوستان بدفاع از
ژور نالست جوان افغان
پر ویز کامبخش در همه جا با پشتیبانی قاطع مراجع کلتوری وفر هنگی وساز مانهای مترقی
را
میدیدم میشنیدم و می خواندم که از دو لت جمهوری اسلامی افغانستان
بخصوص شخص رئیس جمهور جناب کرزی خواستار شده اند تا به خاطر جلو گیری
از خونریزی بیشتر حکم اعدام جوان ژور نالست را که از طریق محکمهء ولایت بلخ
فیصله صورت گرفته هر چه زودتر ملغی و مذکور از قید اسارت رهاگردد.
خرسند بودم که واقعا نهادهای مترقی پیشنهاد های دسته جمعی انفرادی ویکسان را که به
دو لت
افغانستان سپرده اند ار زش قایل وبدان وقع میگذارد.
افسوس و هزاران افسوس که امروزاخبار مستند بی بی سی تا ئید پشتیبانی و فیصلهء
مجلس سنای افغانستان ازین حکم اعدام خبری بود غیر منتظره بخصوص اخطاریهء
برای مردم که پرویز کامبخش جوان دربند را در نظرات وگفتار خویش حمایه میکنند.
اندیشیدم که زور آزمایی بین نهاد های مردمی ودو لتی در جریان است .
عشق به انسان محبت به مردم دوستی به وطن و ارزش دادن به زندگی انسان
و کرامت انسانی مبنی بر این که:
(به جرم عشق تو گر میزنند بر دارم گمان مبر که زعشق تو دست بردارم)
طبع شعری ام را چنین هدایت کرد:
( تقدیم به پرویز کامبخش ژور نالست در بند و محکوم به اعدام)
جوان لایق پر شور تا توئی کامم
بنا زمت که چه زیبا سرشته ای جامم
زنام توست هیاهو به محضر عالم
زفخر توست سر افراز در وطن مامم
چه گفته ای که ترا این چنین لقب دادند
چه کرده ای که بدارت زنند نا کامم
گروه جا هل وبی علم ومعرفت، به قضا
حکایتیست که جاریست در سر انجامم
بدان که راه حقیقت نوای پیروزیست
به صبح صادق این رو شنی مبین شامم
سیاه کار بر این مسند که شرع تراست
بعید نیست اگر برده ای تو آرامم
گرفتم اینکه ببندی تو بال پر وازم
مگر محال بود لحظهء کنی رامم
بیا ودار بزن یا بکش به طرز دگر
منم که زندگی دیگریست اعدامم
زحکم شرع به اسلام منطق دیگر است
نه واجب است اهانت، مده تو دشنامم
خدا ودین محمد به حفظ معبود است
کلا م پاک گواهیست صدق انعامم
به منطقت اگر اخلاص مدعا داری
دلیل نیست به کشتن، رسیده الهامم
حضرت ظریفی شهر تامپره کشور فنلاند ساعت ۳ شب
30/1/
شکوه و جلال
هلال از پس این ابر خوش نمایان است
شکوه سر دی فصل خزان پریشان است
به گرم گرم نگاهش ستاره میخندد
گذر ز شوکت چشمش مرا نه آسان است
زلال جلوهء قامت نمای خاطره هاست
چه خوش به جیوهء آئینهء عزیزان است
بدشت لا لهء شعرش نوای مو زون است
شب است و خاطر طبعم به سفره مهمان است
شکوه شبنم شعرش حکایت سحر است
زمان به نبض تپش های باغ حیران است
بهار میرسد آری به فصل باور عشق
درفش سبز نیایش که روشن جان است
بدست نادیه این شاعر شکوه وجلال
به احتزاز قلل در وطن نمایان است
حضرت ظریفی شهر تامپره کشور فنلاند پنجشنبه 17/1/2008
روزهای خونین کابل یاد بود عاشوراست
الا ای لا لهء زیبای گستاخ چگونه پانهادی تا رسیدی
کدا مین دین وآئین رخصتت داد چنین سر مست بر قبری شهیدی
مردم رنجدیدهء جهان این ماه را بیاد شهیدان خونین کفن زیر نام عاشورا به غم نشسته
اند
بیاد حملهء جهادیان خون آشام که سر زمین کابل را بد تر از کربلای معلا به خون
آغشتند
ورح یزید را یکبار دیگر زنده ساختند مردم وطن در افغانستان عزیز بیاد امام حسین
شهیدان
شانرا به خاطر می آورند که خونین تر ازروز های دهم ماه محرم و عاشورای حسین است.
پریشانتر از، زینب، سکینه، فاطمه، ام گلثوم مادران وخواهران داغدیده را در کوچه ها
وسرک های شهر کابل که کربلای بد تر از آن دیار را در نظرم مجسم میکند، به این
خونخواران قرن لعنت میفرستم هزاران هزار بار
ایکه گفتی بریزید و آل او لعنت، مکن
زانکه شاید حق تعالا کرده باشد رحمتش
آنچه با آل نبی اوکرد اگر بخشد خدای
هم ببخشاید مرا گر کرده بازشم لعنتش
آنگاهیکه مردم داغدیده بر جهادیان مقتدر بیاد شهیدان شان لعنت میفرستند ملامت گویی
مرا بیاد مصراع فوق می اندازد.
مردم جهان را این روز بیاد شهیدان خونین کفن تسلیت باد واینک سرودهء از من پیش کش
تو خوانندهء عزیز:
روزهای اندوه وغم
یارب چه الوداع چه شور،وه چه ماتم است
گویا که روز دهم ماه محرم است
با یاد هر شهید بخون دل همی تپد
از خاک این زمین چه فغان ها بعالم است
لب تشنه مرده اند بسی شهر یان ما
خون شهید زنده به پندار عالم است
بس سال ها گذشته ز ظلم یزیدیان
کابل بساط ظلم یزیدی فراهم است
اشکی که از دو دیده چکد گوهر دل است
وین اشک نیست قطرهء ما فوق زمزم است
وز سینه ها نوای حزین با خروش جان
تا عرش لا مکان پر پرواز ها لم است
اسلام را به جنگ وبغارت صدا کنند
یکدم بیا ببین که چه اسرار عالم است
در بزم دل نشسته رفیق شهید من
وین جور های دورزمان نیز محرم است
آیا چه نسبت است بدان دشت کربلا
امروز کابل که شهید است در غم است
سر را به جیب عقل وتفکر نهاده ام
روز غم است در همه جا اشک ماتم است
ما بی نصیب از غم دوران نبوده ایم
دیریست دوستان که مرا دیده پرنم است
بیاد کابل خونین وشهیدان د شت کربلا دیار غربت حضرت ظریفی
ژاله ام هر گز ندارم تاب احسان کسی)
(آب گردم گر دمی از خاک بر داری مرا)
طنین اشک
ای آشنا به چشم حقارت مرا مبین
نا آشنا به بینش کوته نظر مکن
که ازبلاد مردم بیگانه نیستم
وز لوح دل که منبع عز است وافتخار
آ واره گشته ام
دیوانه نیستم
نشنیده ای تو غصهء آ واره گی من
یا گر شنیده ای
بس شامگه به ماتم و اشکم ندیده ای
گویا که دیده ای؟
در آ ندمی که لشکر مژ گان به اعتزاز
صف بسته بود بهر وداع همیشه ام
در شهر چشم رحل اقامت زمن گذشت
بر بیقراری ام دل عالم کباب شد
باصد هزار عجز تمنا وآرزو
بر گونه های مادر دنیا دویده ام
نام و سرشت من به همه خلق آشناست
چون قطرهء سرشکم واشک است نام من
اینجا به ملک غر بت و آ وارگی مرا
در دل حکایتی است که فر یاد می زنم
دیگر بمن به چشم حقارت نگه مکن
مانند ژاله ام و زخاکم مکن بلند
بیتابم و ز همت خود آب میشوم
بگذار تا بدامن عفت گهر شوم
در قعر هجر لا یق زیب دگر شوم
شهر تامپره فنلاند. حضرت ظریفی
هــلا ل عـــیـد
هلال عید که هر چند سرخ وخونین است
عروس حجلهء اقبال را خوش آئین است
به بخت زنده دلان خنده میزند خسرو
به سعی تیشهء فرهاد عشق شیرین است
زبیستون به نواهای سعی خنده کنان
به یاد طعنه به خسرو نوای غمگین است
به گو به حاجی بی اعتبار خوش باور
طواف کعبهء دلها مرا به از دین است
و گوسفند مگو بی خبر زقربانیست
به انتظار سر انگشت دست گلچین است
به عشق طعنه زند گو سفند قربانگاه
خدا گواست که فر زند طعنهء کین است
بکیش مهر پدر رسم بی وفایی نیست
حدیث کوری یعقوب شاهد اینست
حکایتیست ز انصاف مهر قربانگاه
زبان کارد به برش گواه تز ئین است
هلال عید حکایت گر زمانها شد
حدیث کعبه واحرام ناز وتمکین است
حضرت ظریفی شهرتامپره کشورفنلاند
17-12-2007
(بکجابرم دلم را که هوای گریه دارد)
(برس ای غزل بدادم که بلب رسیده جانم)
هر چند فاصله بین محل دفتر کار واقامتم کوتاه بودخراش انگشتان سرد صبح را بر رویم حس میکردم
با ورود محل کار به خبرغیرمترقبه وتکاندهندهء مواجه شدم.
جوان 27 سالهء افغان که بطور همیش یکی از مراجعین همین دفتربود ظاهرا به اثر لغزش روی یخ
جان باخته و پولیس جسدش را نسبت بیکسی در سرد خانه انتقال داده بود.
او تنها میزیست و گاه رنج دیار غربت وبیکسی هایش را بامن به قصه می نشست واز غصه اش میکاست
او با تنهایی هایش عزیز مردمان خوش بر خورد فنلاندی بود که با تاءسف ما مها جرین بی تفاوت وبی مسئولیت افغان دردیارغربت یاری با هموطنان را به فرا موشی سپرده ایم.
چه مشکل ودرد آور است مرگ در بیکسی وغربت. حال که بعد مرگش دورهم جمع میشویم وفاتحه می خوانیم بدون شک تظاهری بیش نیست و طعنه ایست برخود ستاییهای ما.
امروز مرگ تازه جوان را گریستم
با قرب دوست آه وفغان را گریستم
وندردیارهجربه بیدادزندگی
با بیکسی زمین وزمان را گریستم
از بس ترانهء غم واندوه خفته است
در پیچ وتاب درد فغان را گریستم
سخت است بیکسی وبه غربت جفای یار
با مرگ دوست رنج زمان را گریستم
بر شانه های دامن غربت فتادم، و
بغض گلوی عقدهء جان را گریستم.
حضرت ظریفی 28/11/2007 شهرتامپره کشورفنلاند