اسـد الله حبیب

 

ترس از تنهایی

 

 

در آن سـال آغاز عـید رمضان به یکی از روز های رخصتی آلمان بـرابر شــد . آدم می توانسـت بسـیاری از دوسـتان را در خانه بیابد، وگرنه عـید چی و کاروچی.

از خواب برخواسـته بودم مگر هـنوز درسـت بیدار نشـده بودم که تیلفون زنگ زد، یکی از دوسـتان عـــید مبارکی داد. باز زنگ تیلفـون صداکرد، آشـنای دیگـر گفـت : عـید تان مبارک ! تنها احترام عـرض کردم اگر فـرصت یافـتم می آیم .

 باز تیلفـون زنگ زد. یکی از دوسـتان ایـرانی ام بود . پـس از احــوال پـرسی گفـت :

ــ شـنیدم که عید شما امروز اسـت ؟

ــ بلی مگـر ازشـما؟

ــ بلی فـردا سـت. خوبسـت خوش بگـزرد وحرف های دیگـر.

خانم اتوکاری داشـت گـفـت:

تو هـم چـند جائی عـید مبارکی بایـد بـروی ..

ــ مـثـــلا ً؟

مثلا ً ندارد هـمین کسـیکه در نزدیکی ما خانه خریده، زنش با من دوسـت شـده اسـت . او دوبار دیدنت آمد تو هـنوز خانهء شـان را ندیده ای . آخر مردم می رنجـد و پای خود را می گیرد ؛ آدم تنها می شـود.

تا ریشـم را تراشـیدم پیـراهـن نیز اتو شـده بود

ــ یک سـرک پائینتر، دسـت راسـت ، دروازهء اول . نشـانی را خوب بیاد سـپردم. یاسـین جان با پسـرکش که پیراهـن و تنبان خامک دوزی یک رنگ پوشـیده بودند در را باز کرد.

ــ اسـلام علیکم ! ایام شـریف مبارک، روزه و نماز قـبول، داخل صواب حاجی ها و غازی ها...

ــ گفتم اگر بگـذارند. جنبیدیم و بیدرنگ هـمان جمله های معـمول را از ایام شـریف شـما مبارک تا آخـر مـن هـم گفـتـم . و روی پسـرک را کــه کاپی کوچک پـدرش بود بوسـیدم.

یاسـین جان گفـت : دسـت کاکایت را ببوس . و او هم لبای کوچک وگرمش را بدسـتم مالید . دیدم حویلی شـان راسـتی قـشنگ اسـت چمن سـبـز و گل ودرخـت فـراوان، عمارت دوطبقه ئی بزرگ .

یاسـین جان زبان به شـکایت کشـود : پسـرک کلان فـاشـوله کرده .

فـاشـوله کردن در زبان افغانهای جرمنی یعـنی کورس رانندگی را تمام کردن و لایسـنس گرفـتـن.

ــ برایش موتر خریدم حالا هـر روز با بی جا ایسـتاد کردن مـوتـرش راه مرا بـنـد می سـازد . چنـد روز بـعـد خواهـرش هم فاشـوله می کند، بایـد موتـر دیگـری برای او بخـرم، کـو آنقـدر کاراج . ایـن حویـلی بـرای ما خوردی می کـنــد .

دهـلیز و صالون کلان با قالینهای وطنی فـرش شـده اسـت، دریـن گوشـهء صالون بزرگ یک دسـت کوچ و چوکی رویه چرمی سـیاه نهاده اند. میزیکه بار اقـسام شـیرینی را بر داشـته، از تابلو های رنگی دیوار ها نظرفـریب تـر اسـت . بخصوص که آدم کمی گرسـنه چشـم هـم باشـد.

گفـت آن بالا بفـرمائیـد . بسـیار خوش آمدید . خوب هـسـتـیـد ؟ اولادهــا ...

به تشـکـر و حرف های تصادفی من هم اعـتنا نکرد. نگاه خوشـحالش به شـرینی های سـر میـز گذشـت :

ــ چه کودکی هائی . از شـیرینی خوردن زیاد معـده جام می ماند . قـهـقـه خندید و فـروغ خنده به چشـمانش نشـسـت . راننده ماشـینـش که از کار می افـتد می گویند جام مانده . راسـتی گـپـش خنـده دار بـود.

ــ شـیرینی نوش جان کنید . این بغلاوه را یک دوسـت تـرک من درخانه می پزد و این هم شـیرپـیرهء هـندیسـت؛ از دهـلی آورده ام و ایـن هـم کاو ایرانی اسـت؛ بسـیار تازه اسـت؛ این نقـل کمبار خودماسـت مگــر از نقل های بازار نیسـت بفرمائـیـد یکی بچشـید .

یک نقـل بمن داد و تا دیگری خود زیـر دندان گرفـت زنگ تیلفـون صدا کرد.

بلی ـ بلی !  اوه  لین گشـت، گـفـت و گوشـک را گذاشـت. باز صدای زنگ تیلفـون بالا شـــد

بلی ـ بلی .

نزدیک هم نشـسـته بودیم صدای زنانه ایـرا توانسـتم بشـنوم .

ــ حامی جان سـلام عـید تان مبارک روزه و نماز قـبول .

ــ آه فاضل جان اسـتی ! عـید خودت مبارک .

میدانسـتم که زن بـرادر یاسـین جـان فاضله جان نام دارد که فاضل جان می گوینـد. خانم قصه کرده بـود که او با یک دختر ویک پسـر در پشـاور به سر می برد . برادر یاسـین جان در راکت باران شـهـر کابل شـهـیـد شـده اسـت . اینرا هم گفـته بود که فـاضله جان درکابل معلم بوده، در پشـاور لیف می بافـد و می فـروشـد و از برادرش که مزدورکاری می کند نیز ماهانه چند روپیه می گیرد . چند کودک را درس حسـاب میدهـد، با آنهــم زندگـیـش بـد می گـذرد.

صدا از آن سـوی تیلفـون بیمار گونه می آمد . اما من هم شـنیده می توانسـتم .

ــ حمیرا جان خوب اسـت . کبیر جان، کـبیـر جان، منیرک قـنـد.

ــ تشـکر تشـکـر، کبیـر جان ما نام خدا لایسـنس گرفـت . و اینه صبا دیـگـه صبا ماریا جان هم میگـیرد. برای او هم باید موتر بخریم . دیگر منیرک ما خو پس کُـرکیسـت هـرروز یک سـامان بازی را می شـکـنـانـد کـــه کونه شـده، نـو بخـر .

ــ خو، شـکـر اسـت حامی جان شـکـر اسـت که جور اسـتیـن و تـو خــو بجای پـدر ما هـسـتی .

نام یاسـین جان در خانه حامد جان بودو معلوم شـد وقـتیکه نازش می دهـند حامی جان می گوینـد.

ــ خو دیگه بالکل خوب هـسـتید؟  حامی جان تو خو بجای پدر ما هـستی . خواسـتم عـید را برایتان تبریک بگویم، سـر ما حق داری ، کلان ما اســتیـد.

ــ زنده باشی فاضل جان من هـم تـرا مانند خواهـر میدانم و اولاد هایت را کم از اولاد های خود نمی شـمارم .

ــ دیگـر هـمین نبیلک ما ره زردی گرفـته اسـت . یکماه می شـود . پول دوا و داکترش را نداریم . قاف نی گشـتـه .

صدای یاسـین جان آمرانه شـد و چیـن خفـیفی برپیشـانی اش افـتاد.

ــ بلی ـ بلی، بلی ـ بلی، صدا شـنـیـده نمی شـود.

از آنسـو بلند تـر صدا کرد.

ــ گفـتم نبیلک را زردی گرفـته اسـت . ما خو دسـت ودهـن هـسـتیم یک چـنـد روپـیـه برای داکتـر و دوایش ضرورت داریم .

ــ صدا شـنیده نمی شـود . بلی ـ بلی صدا شــنیده نمی شـود .

منیرک که شـانه اش را به گردهء پدر چسـپانده بـود و شـیرینی می خورد چیزی فـهمید یا نفـهمید پـرسـید :

چی گفـت پــدر؟

یاسین جان سـرفه های پیهم کرد گوئی چیزی گلویش را خاریده و گـفـت :

ــ بتو چی پدر لعـنت . کلان کار.  و گوشـک را برجایش گذاشـت . نگاهــش تـرس آور شـده بود گفـت :

ــ مردم چقـدر پـر توقع هـسـتند، از کجا می شـود من که پـول نکاشـته ام.

فـشاری بر قلب خود احسـاس کردم .از آن سـخنان خوشـم نیامد گـفـتم :

شـمارهء تیلفون فاضله جان را به من میدهـیـد ؟ خانم من از فاضله جان گاه گاهی تعـریف می کند . خوش خواهـد شـد و شـاید ما کاری کرده بتوانیم . داکتری را هم در پشـاور می شـناسـیم .

ــ تیلفـون خانهء هـمسـایه شـان اسـت . برگی از کتابچهء تیلفـون کـنــد و شـماره را نوشـت و داد .

دیگر میل نشـستن نداشـتم تا برخواسـتم حمیرا جان خانم یاسـیـن جان با گیلاس چای آمــد .

ــ سـلام ! عـید تان مبارک . چطور تـنها آمدیــد.

یاسـین جان فـرصت نداد که سـخنش را تمام کـنـد :

ــ مهمانت رفـت ؟ از پشـاور چه احوال آورده ؟

ــ رفـت، واز پشـاور تعـریف های رابعه جان را آورده، می گـویـد: نام خدا چه سـرو صورت، چه کاریگـری ، از خود بیگانه عاشـق انسـانیت و اخلاق اش شــده

ـ کدام رابعـه ؟

ــ برادر زاده ات . مکتب را تمام کرده شـامل فاکولتهء طب شـده، می گویند دخـتر نیسـت که یک چراغ اسـت .

هـر لحظه در چهـره های یاسـین جان نشـانه های ناراحتی نمودار می شـد.

ــ این زن ما را دیـده ؟

ــ نه تـنها دیده بلکه در نظر دارد که اگر تو اجازه بدهی برای پسـرش خواسـتگاری کـنــد.

یاسـین جان که بم شـده بو منفـجـر شـد.

ــ بدمی کند، ما بچه نداریم، من مگر مرده باشـم که برادرزادهء مرا بیگانه بگیرد. بدهـنش می زدی . نشـود که وقـت خواسـتگاری کرده باشـد .   

در هـمان پاکسـتان و موافـقـهء فاضله را هم گرفـته با شـد. ما برای کبیر دروازه های بیگانه را می زنیم و از خودمارا دیگران می بــرنــد.

به خود پیچیـد و گفـت: لاهـول ولا، هـمه کارها را شـما زن ها خراب می کـنـیــد.

حـمیراجان که از بودن من در آنجا بیشـتر شـرمنده بود گفـت :

ــ چرا قـهـر شـدی ؟ ما که در بارهء رابعـه جان تصمیمی نداشـتیم.

ــ نداشـتیم، نداشـتیم . حالا باید بگیریم . پشـاور یگ قـدم راه اسـت  کبیـر جان بایـد برود ببیـنـد لازم شـد مـن هـم میـروم.

من بمیان سـخنان شـان درنگ

 اندکی کار داشتم که خود را بیرون بکشـم. یاسـین جان با ذهـن مشـغـول بمن و خانمش می دید. هـنوز که ایسـتاده بودم گـفـتم :

ــ به اجــازهء شـمـا ...

یاسـین جان با جسـارت عـجیب ورق نمرهء تیلفون را از دسـتم ربود. بازچشـم به چشـم خانمش مکـثی کـرد و سـپس تقـریباً بالای تیلفون حمله برد. زود زود بر شـماره ها انگشـت گذاشـت و بعـد:

بلی ـ بلی، پشـاور، پشاور، بلی ـ بلی، اوه مثـلیکه نمره غـلط شـده . باز شـماره ها را تــند تر از پیشـتر دایل کــرد:

بلی ـ بلی، پشـاور اسـت ؟ دو نفـر بین خود گپ می زننـد صدای مرا نمی شـنوند. به آواز بلند تر صدا کرد:

بلی ـ بلی، پشـاور، پشـاور او بـرادر، او بـرادر !

حـمیرا جان گـفـت : شـاید باز نمــره غـلط شـده بــاشـــد .

ــ نی بابا حالا کسـی جواب میدهـد مگر صدای مرا نمی شـنود . به خیالم که صاحب خانه بلی ـ بلی می گویـد . من خوب صدای او را می شـنوم. عـجب اسـت او صدای مرا نمی شـنود.

یاسـین جان گوشـک دردسـتش، چـند بار ناامیـدانه گفـت : عـجـیـب اسـت صدای مرا نمی شـنود صدای مـن، تیلفـون خراب اسـت .

خواسـتم بگویم هـمنطور اسـت. رسـم زمانه، وقـیکه احتیاج داشـتی و از روی احتیاج و ضرورت صدا کـنی صدایت شـنیده نمی شـود مگـر خامـوش ماندم، زبانم را گرفـتم که مردم می رنجـد و پای خود را می گیرند. آدم تـنها می شــود