أهدا به همسفر زندگی ام لیلی جان
آخرین امید
شکو ه قامت هر شعر عاشقانه تویی
زلال جاری پندار شاعرانه تویی
سکوت دلکش شب شعر تازه دارد
شکو فه های خیال مرا جوانه تویی
هنوز عاشق و سر مست قصه های توام
هنوز راوی گویای هر فسانه تویی
حکایت من و تو انتها نخواهد داشت
کسی بخواب بمن گفت جاودانه تویی
چو سایه یی که نگردد جدا زپیکر من
برون خانه تو استی دورن خانه تویی
بخنده بخنده مرا شاد میکنی گه گه
اگر چه عاشق رفتار ظالمانه تویی
بمن مگو که بنامم ترا بنام خودت
(گل گلاب) بگفتار عامیانه تویی
چی میکنم بکجا میروم چی خواهد شد؟
دوای آخر این فکر غمگنانه تویی
زپای مانده جهانگرد بی ستاره منم
گواه زندگی و مرگ در میانه تویی
بیبین که رفت جوانی به پشت قله قاف
بیا که همسفر عشق عارفانه تویی
زمانه سست کند پایه های باور من
اگر امید دگر است در زمانه تویی
20.01.08
جنگ و صلح
صلح میمیرد اگر باشد جواب جنگ جنگ
شعله می خیزد اگر کو بی بروی سنگ سنگ
افتخار قاتل است طو مار نام کشته گان
انتظار با طل است از آدم بی ننگ ننگ
خسته شد چشمان ما از باغهای سرخ و سبز
برده اند اندیشه سازان از بساط رنگ رنگ
مستی دریاچه های شهر خو رشیدم کجاست
میشود این دل بیاد کو چه های تنگ تنگ
شاد میگردم اگر گیرد کسی دست کسی
تلخ باشد اینکه میدزد د عصای لنگ لنگ
دیگران گفتند و رفتند گوی و میدان است و ما
حیف اگر ماند بجا از لشکر فر هنگ هنگ
ناله در غربت نباشد کمتر از فر یا د نای
می زند بر تار و پو دم نغمه های چنگ چنگ
مارچ 2007
آخرین امید
شکو ه قامت هر شعر عاشقانه تویی
زلال جاری پندار شاعرانه تویی
سکوت دلکش شب شعر تازهء دارد
شکو فه های خیال مرا جوانه تویی
هنوز عاشق و سر مست قصه های توام
هنوز راوی گویای هر فسانه تویی
حکایت من و تو انتها نخواهد داشت
کسی بخواب بمن گفت جاودانه تویی
چو سایه یی که نگردد جدا زپیکر من
برون خانه تو هستی دورن خانه تویی
بخنده بخنده مرا شاد میکنی گه گه
اگر چه عاشق رفتار ظالمانه تویی
بمن مگو که بنامم ترا بنام خودت
(گل گلاب) بگفتار عامیانه تویی
چی میکنم بکجا میروم چی خواهد شد؟
دوای آخر این فکر غمگنانه تویی
زپای مانده جهانگرد بی ستاره منم
گواه زندگی و مرگ در میانه تویی
بیبین که رفت جوانی به پشت قلهء قاف
بیا که همسفر عشق عارفانه تویی
زمانه سست کند پایه های باور من
اگر امید مرا هست در زمانه تویی
20.01.08
قهر افغانی
دلخون شده از بزم شما میروم امشب
ازرده ء صد گو نه جفا میروم امشب
از دایره فتنه این حلقه که استند
بیگانه به معنی وفا میروم امشب
تکرار مکن اینکه شب است یا شده باران
گر سنگ ببارد زهوا میروم امشب
گویند که میخواره و بی حشمت و جاه است
گر شاه بدم یا که گدا میروم امشب
شاید که چو خوابی بروم زود زیادت
اما تو بدانی که چرا میروم امشب
با هر که وفا کردم از او خیر ندیدم
صد شکر که از دام بلا میروم امشب
دل شوق ندارد به کسی روی بیارد
من نیز ندانم بکجا میروم امشب
ا ز مسجد اگر جانب میخانه برم رخت
با این دل چون قبله نما میروم امشب
ساقی تو بده باده میاندیش ز فردا
با سر بروم یا که به پا میروم امشب
می ده که من آزرده ام از مردم دنیا
مستانه بدیدار خدا میروم ا مشب
جنوری 2008
طرح ادبی از حشمت امید
هر شام و هر پگاه
من شاد زیستم
هر چند گاه گاه
در کوره راه پر خم و پر پیچ زندگی
با تیشه آشنا شدم و با تیار سنگ
با کار گاه رنگ
با فتنه های جنگ
اما درون بر زخ منحوس بندگی
ازاد زیستم
هر جا که سنگ بود
فر هاد بوده ام
فر هاد زیستم
***
مو نشن آلمان
17.01.2008