جلیل شبگیر پولادیان
تبر آورده تبردار
شهر در شهر تب سوختن و ساختن است
علم درد ز اعماق دل افراختن است
تبر آورده تبردار، سپیداری کو؟
سربسر پر پر باغ است و سر باختن است
چون گل سرخ به گلدان شکیبایی خویش
در تب فاجعه بنشستن و بگداختن است
آنچه بر رهگذر کوچه ی فریاد رود
رخش چنگیزی باد است که در تاختن است
بر سرت میشکند شام و سحر از پس و پیش
دسته ی دشنه ی دشنام که در آختن است
با خبر باش که در فصل هجوم رگبار
هدیه ی عشق در این نطع سرانداختن است
تب و تابی اگرت هست که بر خیزی باز
کوه باید شدن و سینه سپر ساختن است