سلیمان راوش

                                                   بازگشت

 

 

 

وطنم !

اگر چراغ آتشکده ات را

خفاشان شب پرست

در دهلیز های تنگ غارت تاریخ

با شلاق باد های مصیبت تکفیر

و رطوبت خون تجاوز

به اسارت و خاموشی نگهداشته اند

« ناخلف باشم اگر من»

در یک فروردین

همراه با موبدان به غربت نشسته ات

باز نگردم

و،

 با افروختن شمع جان

بال خفاشان را

خاکسترنگردانم

و ،

عروس آتشکده های سوگوار ترا

با آینه های سرود خرد

آذین نبندم

و ، ازوجود پاکت

ای سرزمین من

عذاب باور مارخواران اهریمن روی را

کوچ ندهم

 

***

 

وطنم !

 فانوس قلب من

هنوز برای تو روشن است

هنوز

صدایی پرش سیمرغ را

در قله های بلند همت تو

همراه با طنین تلاوت و خشور

با گوش جان

                 می شنوم

 

***

 

ای مادر زمین من!

برای غربت من

گریه مکن ،

رخش زمان

با پشتوارهء از نور و خرد

در سفر بسوی تو عنان گسسته،

و می تازد

و ، من بی گمان

همراه با او خواهم آمد

و در دامنه های سبز کوهستان هات

هندوکش و سلیمان و بابا

و البرز

دوباره خیمه خواهم زد

آری بسوی تو

باز خواهم گشت

و چراغ آتشکده هات را

جاویدانه

در نوبهار عشق

باز خواهم افروخت      .