******************

شعر از راحله یار

 

برخیز تاسقای در تشنگان شویم


ایــن کاروان نـافـله را بــار آتـش اسـت
این شـور عاشقانه ، ریاکار آتـش اسـت

دسـت دراز گشته دل ودست یار نیست
شـاخی که قـد کشیده زدیوار آتش اسـت

پـایـی که پـیـش آمـده در صــدر انـجـمـن
چشمی که ره کشیده شرربار آتش اسـت

در هـروجـب، زمین خدا نـعـره می زند
در کـوچـه آتـش و سربازار آتـش است

بــرجـان مــادران وســر راه کـــودکـان
بـردوش دخـتـران پری وار، آتش اسـت

ویـرانـه هـای شـهـرنـگـون بخت میهنم
جـای شـکـنـجه گـشتـه وآمار آتـش است

واحـسرتـا به قـلـب شفاخانه های شهر
جـای دوا و نـان وپـرستـار آتـش اسـت

دربــاغ بــاد یـکسره بـیـداد می کـنـد
بــرقـامـت بـلـنـد سـپـیـدار آتـش است

ایـنجا که من نـفس بکشم غیر آه نیست
آنـجـا کـنـار دوسـت به خـروار آتش است

ایـنـجـا مـنـم بـه کـولـه ره بـار عـاشقی
ره بـستـه ودریـچـه ی دیــدار آتش است

دیــگر نـمـانــد تـاب نـکـوهــیـدن جـفــا
صـدهـا هـزار بـار، به تکرار آتـش است

بــرخـیـز تـاسـقـای در تـشنگان شـویـم!
در طـالـع نگون شده نـاچـار آتـش است

درشـعلـه هـای آتـش بـیگانـه سـوخـتـن
دانـی خـطاسـت عـاقـبت کار آتـش اسـت؟

قـقـنـوس وار دل بـه دل شـعـله می زنـم
بــرفـرق عـاشـقـان عـلمـدار آتــش اسـت

18اکتوبر 2005