محبوبه نيکيار
صدای باران
چه غم آلوده شبی بود
شبی بارانی
شبی تنها
و
شبی تلخ و شبی سرد زمستانی
چه شبی بود شبی يلدايی
نه فروغ و نه چراغ و نه شمع و پلته و روغن
نه صدای سخنی
نه صدای نفسی
جز صدای باران
نه خيالی آمد
نه اميدی
نه تبسم بر لب
به جز از يک تب سوزان
به جز از يک غم تنها
چه شبی هول انگيز
چه غم آلوده شبی
نه فروغی نه چراغی نه صدای سخنی
به جز از درد و صدای باران