مژگان ساغر
نا قوس کلیسا
من در میان شهر تو تنها شده بودم
تنها و دلشکسته و رسوا شده بودم
شبها زخیال تو نیا سود دو چشمم
اندر طلب ات دست تمنا شده بو د م
شاعر نشدم شعر شدم چون غزل ناب
جاری به لب ات گشته و زیبا شده بودم
یک صبح نها د م قد مم را حر یمت
دیدی؟که چه شوریده و شیده شده بودم
یکلحظه نشستم به کنار تو بچشمت
لیلی وش و شیرین و ذلیخا شده بودم
صد ناله ناگفته ء قلبم به لب افسرد
چون خنده گم گشته ء مینا شده بودم
آشفته و نا لند ه و نا کا م تو بود م
سر گشته چو ناقوس کلیسا شده بودم
در صبح صادق در کابل سروده شد
02.08.07
15.02.2008
أهدا به
خانم بهانه
به خاطر اشعار قشنگ شان
بهانه
برای شوق زخو د رفتنم بها نه تو یی
تو یی که سرخوش صد بیت عاشقانه تویی
چو با د بر زندم زلف ووا ژگون سا ز د
بگو بباد که این زلف را چو شانه تویی
نبود در سر من یار و یارو ت بود ن
ولی بها نه یی در بزم شاعرا نه تو یی
تویی صد ف وگهر شعرراستین تواست
در یتیم تو یی گو هر یگانه تویی
اگر هوای وطن میکنم حریم تو است
چراغ رو شن و تندیس آشیانه تویی
دلم بسینه ام ازعشق وعاشقی سیر است
بگوش من سخن عشق را نشا نه تو یی
بدشت خاطر اگر جای لاله ها خالیست
در آسمان دل الماس دانه دانه تویی
فتاده سایه یا د تو روی کاغذ من
که شام شعر مرا شمع جاودانه تویی
زپشت پنجره های خیا ل می بینم
درون باغ من آن نخل پر جوانه تویی
مژگان ساغر شفا
جرمنی
18.01.2008
نگارا
عید قربان است قر بانت شوم یا نه ؟
نگفتی یک دمی آیا که مهما نت شوم یانه ؟
برای طوف کو یت جامه احرا م بر بستم
گدا ی دو ره گرد گوشه خوانت شوم یانه؟
جوابم را بده جانا بزن لبخند سو ی من
هلال عید یا چون گل بدامانت شوم یا نه؟
تویی شعرم تو الهامم تو یی هر دم بفر مانم
ثنا خوان تو و مرغ خو ش الحانت شوم یانه؟
چو ساغر بر کف ات ایی کنار من بیا سایی
شرا ب ساغر و دیوانه مژگانت شوم یا نه ؟
شوم یا نه؟
شو م یانه ؟
هموطنان عزیز حادثه خونین
و هولناک ولایت بغلان را که منجر به کشته شدن دها انسان بیگناه شد برای همه تان
تسلیت
گفته این ابیات را برای شهدا و باز ماندگان این انفجار تقدیم میکنم
گر باد حادثه
در خون طپیدی باز برادرچها شدی؟
در دست غیر باز شکستی فنا شدی
باز ات به رنج و درد به آتش کشیده اند
در گرد باد حادثه هر سو رها شدی
باز هم بخون پاک تو بازار رنگ شد
با قلب غمگرفته تو گلگون قبا شدی
باز هم(یزید )پای نهاد در حریم تو
افسوس راهی ستم کربلا شدی
این بار اول تو نبود همتبار من
مصلوب خونچکیده زجور و جفا شدی
ای طفلک یتیم وطن ای بر هنه پا
نا گاه پر کشیدی چو مرغ همه شدی
بابای پیر من که شدی نیمه جانتر
با قامت شکسته دچار عزا شدی
خون میخوری تو مادر من از غم پسر
رنجور خسته دل شدی و بینوا شدی
مژگان رقم مکن تو دگر قصه غمین
بازار گرم نیست و یا بی بها شدی!؟
****************
ساغر
ساغر پر زشرابم خودت میدانی
گهی آتش گهی آبم خودت میدانی
عطش ات از لبم افزوده شود
شکل مر موز سرابم خودت میدانی
حذر از خنجر مژگانم کن
ترک خونریز خرابم خودت میدانی
در شبان طرب و شعر و صفا
نمک قلب کبابم خودت میدانی
سخت شر میده زچشمم نرگس
گل بهتر ز گلابم خودت میدانی
باغبان دست بدار از چیدن
سو سنم زینت آبم خودت میدانی
ماهتاب شب و شعر شاعر
عکس آتش روی آبم خودت میدانی
باز در فکر وصالت شده ام
غرق در رنج و عذابم خودت میدانی
نیست جز زهر غمت قسمت من
از غمت خانه خرابم خودت میدانی