آن سوی ابرها ، بی رنج دردها ...

 

او رفته است دورتر از مــرز ابرها

جایی که مرده واژهء پردرد صبرها

جایی که مرگ نیست

جایی که حرف ژاله و برف تگرگ نیست

جایی که درد نیست ،

رنگی به نام قرمز و آبی و زرد نیست

چیزی به نام منطقهء گرم وسرد نیست

آنجاست ، جای او .

 

جایی که رنگ نیست ،

جایی که جنگ نیست ،

جایی که دل ز شدت اندوه تنگ نیست

آزادی است و زمزمهء عشق ِ مطلق است

نی حرف از سیاه و سفید و نه ابلق است

آنجاست ، جای او .

 

جایی که حرف کلبهء ویران و کاخ نیست

داروغه و شکنجه گر و آخ و واخ نیست

آنجا که مرز نیست

سقف شکسته نیست ، به دیوار درز نیست

آنجاست ، جای او .

 

جایی که جاده نیست ،

نازیدن سواره و رنج پیاده نیست

جایی که لحظه ها به درازی قرن هاست

نی زارع است و مزرعه ، نی شاه ، نی گداست

نی دایره ، نه قاعده ، نی کج ، نه چپ نه راست

نی هم شکایت از کمی ِ لطف کبریاست

نی شکوه از درازی روز و نه از شب است

نی سرفه است و نالش و نی گرمی تب است

 

**  **

آن مهریار ِ مهر دل و مهر پرورم

آنجا رسیده است ،

جایی که شب ، ستاره ندارد ، غبار نیست

جایی که رنج ِ غربت و درد ِ دیار نیست !

 

حشمت امید

 

11 جون 2010  مونشن

  
 

موریانه ...

 

تو خواهی رفت ... میدانم !

تو خواهی رفت و من با این دل دیوانه  میمانم .

تو خواهی رفت و من با صد  " چـرا ؟ "

تنهای تنها ،

زیر سقف ساکت این خانه میمانم .

شبیه میز و قاب عکس  ،

شبیه نقش های پرخط قالی ،

به خط همجوار خویش هم ، بیگانه میمانم .

 

* * *

نمیدانم  چه خواهم کرد ، بی تو ، من درین سیلاب

نمیدانم چه خواهم کرد ، بی تو ، در شب مهتاب

درین بی خانمانی آب میگردم

جدا از سرزمین خواب میگردم

دگر .. شب ها نخواهم خفت ،

سخن .. با کس نخواهم گفت !

ولی چون پاسبانی بر فراز گنج یاد تو ،

درین ویرانه میمانم .

 

* * *

تو میگفتی :

وداع .. تلخ است !

تو میگفتی :

وداع ، مثل جدایی شاخه از برگ است .

 

ولی هرگز نمی گفتی :

جدایی اندکی آلوده با مرگ است .

من این را  خوب میدانم !

تو خواهی رفت ، میدانم ....

 

حشمت امید

بهار  2010  مونش


برای رحیم مهریار ، دوست نازنینی که هرگز از یاد یا از نظرم جدا نخواهد بود .

خاموشی ...

ای دوست ، ای عزیز ، صدایت بلند باد
رویای عاشــقانهء تــو ، بی گــــزند باد

هــر نالهء شــــبانهء تو می کُشــد مــرا
اما بهــــار در دل خوبت ، دوچـــــند باد

بی تو ، شکسته قلب پرستو درین بهار
بی تو ، تبار ســـبزه و گل ، دردمند باد

یارا ، مشو خموش که در شهر ِ بیصدا
آواز تو ، به نرمی ِ خــوب پـــرند بــــاد

این چرخ ِ پر زکینه و بیرحم و نا مراد
در شعله های آه من امشب ، سپند باد

هر چند کار ِ عمر به ما صادقانه نیست
بر نیشخند ِ مرگ ، ز ما نوش خند باد

حشمت امید
23 ماه جون 2010، یکروز پیش از درگذشت رحیم مهریار عزیز

**************************

به یاد مهریار مهربانم ...

 

آن یار مهــربانم ازین آشــــیانه رفــت

آن قصه گو وقصه سرای شبـانه رفت

 

با کی سخن ز مهر ِ دل مهـریار گفت

آن دوســتدار زمزمهء شاعـرانه رفت

 

او رفت وقصه های دلـش ناتمام ماند

با رفتنش ،هزار گپ ِ عاشقانه رفـت

 

صبحی ، کشید پرده به رخســـــار آفتاب

بی حرف بی شکایت و بی هربهانه رفت

 

میگفت ، ما مسافر ِ بی ساحل ایم لیک

ما را به موج داد ، خودش تا کرانه رفت

 

درد و بلا چگونه ز هر گوشه میرســـد

آنی که غم نداشت ، بسی غمگنانه رفت

 

او رفته است و این دل من می تپد چرا

بی او بگو چگونه توان سوی خانه رفت

 

حشمت امید

25 جون 2010 

 

 

مادر و بهار ...

 

بهـار میرسـد اما ، کجــاسـت مـادر من

که عـطر سبزه نوازش دهد مشامش را

صدای بال پرســتو به او نــویـــد دهــد

شکـوفه باز بگـیرد به خنـده نامش را

 

بهار میرســد اما ، کجــاسـت مادر من

که دسته دسته شقایق به پای او ریزم

سـرم به زانـوی پرمهر او دوباره نهم

ز هـای و هـوی جهــان خراب بگریزم

 

* * *

بهار آمــده مادر ، صـــــدای خنــدهء تـو

به گوشه های پرازیادِ خانه جاری نیست

تمـام روشنی خـــانه از حضــور تو بود

فرشته با توسفـر کرده و حواری نیست

 

چه دردناک بود مادر اینـــکه هیــــچ دگـر

صـدای خنـدهء شــادت ، شنیده نتــــوانم

به چه خوشی به جهان دیده بی توبازکنم

که آن دو چشـــم ترا ، هیچ دیده نتــوانم

 

یـگــانه گـــــوهـر امیــد عمـر من بودی

دریغ رفتی و بیتو به من جهان خالیست

دگــر تو چشـم به راه کسی نخواهی بود

کنار پنجره ، جای تو جاودان خالیـست

 

حشمت امید

بهار 2002  آلمان   

 

به دوست بسیار عزیزم شیراحمد حق پناه که مرگ بدست یکی دیگر

از شوهران زن کش ِ دیارما ، روان مرا نیز به دریای درد افگند .

 

درد ...

 

ای آن که داده یی دل دریــــــایی مـــــــــرا

دادی به من ، تو فـــطـرت ِ گــــویایی مـرا

هرشـب که من به در بـزنم هـای وهو کنم

قابــوچی منکـر اسـت شــناســــــایی مــــرا

یک عـمر در مسالمـت ودر سـکوت رفــت

امشب ببیــن مصـاف وصـف آرایی مـــــرا

از ابروسنـگ وســایه برون آ سخــن بگو

پایان ببـخـش غــــایت ِ تنــــــــهایی مـــــرا

یک ذره درد هـم به ملایک حـــــوالـه کن

دانی که ســـرحــدیــست تـــــــوانـا یی مـرا

عیسی که نیستم ،به صلیـبم نکَـش ، نکُش

ننـویــس باز قصــهء رســــــــوایی مـــــرا

ازمـن مخـواه به کـــوه بیـــایم به دیــدنـت

موسی نـیـیـم ، ببـخـش تــو بی پایی مـــرا

من آخــرین شبـان تـوام ، سوی من ببـین

تا بنگــری شبـــــــانی و شـیـــــدایی مــــرا

در روز روز هفــته دل اندر دلم شکــست

از یاد برده یی تـــو دل آســـــــــایی مـــــرا

گراین جهان به خواهش توکوروکرشدست

از من بگـیــر نیـــز ، تو بیــــــنایی مـــــرا

درگـیــرودار ِ فاجعــــهء جنــگ ِ این و آن

دادی به مـن قبـــــالهء بی جــــایی مــــــرا

آن اصـل ِفصــل ووصــل درآخرچه میشود

رویا گـرفتــه منطـــق ِ رویـــایی مـــــــــرا

 

* * *

گرمن به قصد ِ پرسش خودپرده پس زدم

نادیــده گیــر ، مــــدرک ِ دانــــــــایی مــرا

 

**  **  **

  حشمت امید   

فصل برف و سرمای سال 2010   مونشن

 

معـجزه ...

 

ای زن طلــوع روشن فــردای من تویی

یاقـوت ِ آتشــین غـــزل هــای من تویی

 

شهکار ِ معجزات خدا این وجود توست

صد بار گفته ام که مسیحای من تویی

 

یک نیم ِ من به هستی پیچیده گم شدست

یک نیم ِ پر سخاوت و پایای من تــــویی

 

هم تکیه گاه ِ شانهء من شانه های تست

هم شــیمهء زلال به رگ های من تویی

 

مهتاب کیست ابر چه باشد ستاره چیست

خـورشـید من یگــانهء دنیــای من تویی

 

گـاهی که از زیادی غـــم ، یخ زند دلــــم

آتشـفشان ِ داغ ِ نفـس هــــای من تــویی

 

هـرروز بیش وبیش مرا میکشی به خود

انگیـــــزهء تسـلسـل رویای من تـــــویی

 

گر گفته ای نگفته  نهفته ست در دلـــــم

افسانه خوان دیـــدهء گــویای من تـــویی

 

ای زن ... ای زن  !

 

**  **  **

حشمت امید

22 دسامبر  2009  مونشن

 

 

مرگ ِ صلح

 

صلح میمیرد ، اگر باشـد جـواب جنگ ، جنگ

شعله میخیزد اگر کوبی به روی سنگ ، سنگ

 

شـاد میگـردم اگــر گـیرد کسـی ، دسـت کسی

تلخ باشـد این ، اگـر دزدد عصای لنگ ، لنگ

 

افتـخـار ِ  قاتل اسـت ، طومـار ِ نام کشــــتگان

انتــظار ِ باطـل است ، از آدم ِ بی ننگ ، ننگ

 

ترک عـادت ، ابتـدای مـردن تـدریجـی اســـت

توتیـــا باشد به چشــــم مبتـــلای بنگ ، بنگ

 

خسـته شد چشمان ما ازباغ های سرخ وسـبز

برده اند اندیشـه سازان ازبساط رنگ ، رنگ

 

بوی جـوی مولیـــان ، گـردد به ذوقت آشــــنا

گرزنی چون رودکی گاهی به تارچنگ ، چنگ

 

مستی آن چشمه های شـهر خورشیدم کجاست

گشته است قلبم به یاد کوچه های تنگ ، تنگ

 

دیگران گفتند و رفتند ، گوی ومیدان است وما

حیف اگر ماند بجا ، از لشـکر فرهنگ ، هنگ

 

**  **  **

 

حشمت امید

 

بهار  2002  آلمان

 

 

 

 

شـهـرک ...

 

کاش میشد ، شهـرکی میساختـم من در فضا

از مـدار ِ شــعـله بار ِ کرهء خـــاکی ، جــــدا

 

ماه و پروین میشدند همسایه های خوب من

چشـمکی رد می نمـودم بی طمــع بی مـدعا

 

کلـبه هایش پاک و روشن پر ز نور آفـتــاب

کـوچه هایـش پر ز گـل ، از ابتـدا تا انتـــها

 

شهرکی بی دولت و بی قاضی و بی پاسـبان

بی هراس از کودتا و قتــل و خون و ماجـرا

 

رایگـان می بود کشت ِ " مزرع سبز فلک "

تا نیــافتـد کس به فکـر ِ غـارت همســایه ها

 

گر شــهاب ِ ثاقبی گاهی شــتابان میـگـذشـت

میکشـــیدم خــانه ام را در پنــــــاه ابـر هـــا

 

بر فـراز ابـر ها صدگونه گــل می کاشـــــتم

تا که برگـــردد ، برای دیدن گـلهـــــــــا خدا

 

این خدا از خشم و قهـر ِمردمان آزرده است

از جنــــون آدمیـان کـرده باغـــش را رهــــا

 

بغض اورا می شکســـتم با طنین ِ خنـده ای

آشــتی میدادمــش یکبـــار دیگــــر با صـــدا

 

قصــه میگفتم برایش از خطــــــاهای بشــر

از غــرور ، از سرکشی ، از کارهای ناروا

 

صـاف میگفتــم که یا عقـل ِسلیمی هدیه ده

یا بیــــانداز زورق مــــا را به دریای فنــــا

 

این نظـر دادن اگـرهم ادعـــای ساده نیست

من یقین دارم نمی گـوید چرا این ، آن چرا

 

یک نهــال سیب ِ دیگر میگــرفتــــم عـاریت

نی از آن سیبی که آدم خورد از دسـت حوا

 

سیب خوش طعمی که بخشد دانش نوفکرنو

دانشــی ، کانجا نباشـد معنی شـــاه و گـــدا

 

یادم آمـد مصـرع ِ پر محـتوای شــــاعری :

" اندرین ره کشــته بسیارند ، قربان شما "

 

**  **  **

 

آرزو گاهی شبیه خواب خوب کودک است

کودکـان ِ پیـر ، بسـیارند در شـــهـر ِ خــــدا

 

 

حشـمت امید

نوامبر  2009  مونشن

 

 

فـردای خطرناک ...

 

جهـــان گـردیده است جـای خطـرناک

صدا ها ، گشـــته غوغــای خطـرناک

 

پیــام صلــح ، سرتا سر دروغ اسـت

مکن باور به امضـــــــای خطــرناک

 

دهـن ها پرکف اسـت و کـله خــــالی

چه جنجالی چه دعــــوای خطــرناک

 

مزن حــرف ِ سحـر ، کانـجا نشـسته

کسی تنــها  به شب های خطـــرناک

 

شـب ِ مـردم ، درین نامــــردمی هـــا

پر است ازخواب و رویای خطرناک

 

کمـر بر بند و مین از کوچـــــه بردار

چه می کوچی به صحـرای خطرناک

 

به کوه و دشت و دامانت ، بکن خو

مبـر کشـتی به دریــای خطــــــرناک

 

ازیـن آدمکشـــان ِ انتحـــــــــــــــاری

بهشت صددرصداست جای خطرناک

 

من از پـس کـوچه های شـــهر کابل

شنیــدم شــرفـهء پای خطــــــــرناک

 

به جـان ِ سـارقان ، رخـت ِ نگهبان

امـان از دزد رســـــوای خطـــرناک

 

بـرون ِ خانه وحشــت می فروشنــد

درون خانه ، بـابـای خطــــــــرناک

 

بیا و رای من در آتـــــــش انــــــداز

نه در آن صنــدوق ِ رای خطـــرناک

 

دگـر آن جامــــــــه های طیلســـانی

به چشـــمم هست کالای خطــرناک

 

مخـوان افسـانهء خورشیــد امشــب

که می ترســـم ز فــردای خطـرناک

 

خدا ، ســر داده شعــــر تازه ای را

بـرای مـا ، ز دنیـــای خطــرناک !

 

* *   * *  

 

حشمت امید   22 سپتمبر 2009  مونشن

 

 

 

این غزل را چندروز پیشــتر زیر نام " خط ِ آخر" نوشتم و به رسم عادت

به وسیلهء ایمیل به دوستان همدل فرستادم . یکی ازین دوستان فرهیخته

خانم زینت نور که خود از شاعران برجسته و بسیار نوآفرین در شعر و

ادب است ومن از تحسینگران فطرت ِ شعری اش هستم ، مرا متوجهء

بیحال بودن یا تکراری و کهنه بودن متن دو بیت ازین غزل ساخت که

بسیار ممنونش هستم . به همین جهت شعر را دوباره دقیق خواندم و بعد

به تیشه کاری پرداختم . امیدوارم این بار رسالت " نوآفرینی " در شعر

رعایت شده و دوستان راضی باشند .

 

 

آخر خط ...

 

بیا دوباره خـزان است و برگـریزان است

بیا که در دل من های وهـوی توفان است

بیا که بی تـو به هم خـورده اند قافیه هــا

بیا که خواب غزل های من پریشـان است

دو سه غـزل که نوشتم به چنگ باد افتاد

ورق ورق به هــوا رفته ، تر زباران است

خـــدیو ِ باد به هر شــاخه میـزند شــــلاق

دو چشــم پنـجـره ء پیـر اشــکباران است

بیا به شاخهء بی گل بگو " خـدا حافظ !"

بیا که عمر گل و سـبزه رو به پایان است

بیـا که ابر ســیه ، گـم نمی شــود ز سـرم

فضــای خانه ، برایم فضـــای زنـدان است

میان چشـم من و چشـم دیگران ، فرقیست

که بی تو باغ به چشمان من نیسـتان است

قـلــم شکسـتم و لب بســتم از دگرگــــونی

که هر چه بی تو نویسم شبیه هـذیان است

نه من جـوان ِ جـوانم ، نه تو چنــین مانی

که گـــام های شب و روز ما شتـابان است

بیا بیا ، که مبــادا ز غصــه سکـته کنــــم

که صبر وحوصله هم تا حدود امکان است

بیا به هم برسیم پیش ازآنکه عکس شویم

که قاب منتـظر ِ چهــره های بیجــان اسـت

بیــا بیــا که گـل برف ســـرزد از سـر من

بیـا که در دل من سـردی ِ زمســـتان است

درین ســکوت ِ پراز رمـزو راز میـــــدانم

که یک حقیــقت ِ تلخ و نگفته پنهان است

تمــام تلخی حرفــم زفـرط ِ من من ِ توست

زبان ِ سرکشم از کــار خود پشیــمان است

چقــــدر شــــمع گـــــــــذارم برای آمـــدنت

چقـــــدر حوصله در استخوان انسان است

بیا به هیــچ مکن قهـــر ، عمر میگـــــذرد

دقیـقه ها به چه سرعـت زما گریزان است

" نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت "

بیا ببیــن که به صبرم ستاره حیران است

دلـــم گــرفته ، پس ِآن نفـس نفـس زدنـت

و کوچــه عاشــق ِ آن عابر شـــتابان است

* *  * *   * *

تمـــام قـصــهء غربت به جز جدایی نیست

به ملک مرده دلان مرگ عشق آسان است

درون ِ جعـــبهء خاکســـتری ِ خــــاطره ها

دو چشم خوب کسی چون ستاره تابان است

 

حشمت امید

19 اکتوبر 2009  مونشن

 

 

سر در گمی ...

 

شدم پیــر و ندانســتم  چه شد از رنج من حــاصل

هـنوزم عـقـل ، درجا می تپد چـون مرکبی در گل

 

سفـر اندر سفـر ، راهــم دراز و توشـه بر دوشــم

ازآن ساحل به این جنگل ازین جنگل به آن ساحل

 

عجب قانون مضحک دارد این دنیای سردرگـــم

کسی مطرود ِ مرز و بوم ، کسی شایسته و مقبل

 

به هـرجـا میـرسد پایم ، زمین از خشــم می غـرد

زمان دشمن شـود بامن ، فضا چرکین، هـوا قاتل

 

چه سـرمایی چه گـرمایی چه طغیانی چه توفانی

جهــان ِ خوب ، آخـر گشت آتـش خانه ای کــامل

 

درین آتش پرانی ها ، دلـم بر ســنگ می سوزد

که تـنهــا سنـگ باشــد یادگـار ِ داور ِ عــــــادل

 

نه یاجوج ِ جهانگیــری ، نه ماجوجـانه تدبیــری

تمـام نقـشه ها تـدبیـــر چنـد تا عاقــل ِ جاهــل !

 

بسا عاقــل که برافیون " ایزم " خویش معـتادند

بسا وعده سـپردن هـا که شـد افســـانه ای باطل

 

خم ِ هر کــوچه جاسوسی ، تقلا های محسوسی

نه امنی بر ســرراهی ، نه اطمـینان در محفـــل

 

درین برزخ ســرا ، زندانی تقـــــویم گـردیــــــدم

به روز ازمرگ بیزارم به شب برمرگ خودمایل

 

به خواب سی و یک سالم گه وگه میشـود تکرار

که می بوســد لب خشکم ، رواق پاک آن منـزل

 

به اعمار ِ پـلی در ذهـن خود من خشت میسازم

اگرمن ازنفـس مانم ، زند چشـمک به سـویم دل

 

**  **

 

حشمت امید

بهار  2008  مونشن

 

 

به یاد مسعـود سعـد ها ...

 

نای تازه

 

شسـته اسـت نام مـرا شایـد کسی از یاد خـود

تلــخ ، با یادم نمی ســــازد خیــال شــاد خــود

 

چار فصل از دیگران است چی بهاروچی خزان

گوشـهء زندان پر است از فصل های حـاد خود

 

سـرخ گــردد چهــــرهء گل از تب داغ تمــــوز

باغـبـان راضی مگر از گــرمی ِ مرداد خـــود

 

روزها را می شمـارم من ز بیکاری ، عـبث

گر نشد امـروز ، روزی می ستـانم داد خود

 

خاطرات نغـز و شیرین توشهء راه من است

گشته ام در بیستون ِ فکر خود ، فــرهاد خود

 

شـیر ِ زخـمی در پناه بیـشه بنشــیند صـبــور

من همان شیرم که در چنگ آورم صیاد خود

 

های زندانبان ، شنـیدم بچه ات ده سـاله شد

خوش به حــال تو که میبینی زن واولاد خود

 

آن زمانها ، وقـتی اینـجا آمدم ، بیکس بدی

حـال ، گپ ها میزنی از خــانهء آبـاد خـــود

 

من کجا از باغ کس  سیبی ، گلی دزدیده ام

قصــه ای گفتــم ز مکـر ِ حـــاکم ِ نراد خود

 

حاکم مـا در عـدالت ، کمتـر از شـــاگرد من

لیـک در نامــردمی ، گـــردیده او استاد خود

 

حاکم اکنون در کر وکوری تجـاهل می کنــد

میرسد روزی که از کوری شود جـلا د خود

 

چوب خط دیگر نمیسازم به مرگ لحظه ها

میخـورم حســرت ولی بر دولت برباد خــود

 

بسـته اند راه عـبور خنـــده را از دل به لب

رشــک دارد آدمی  از شـادی همـــزاد خـود

 

گـرچه بین آســمان و من دو سه تا میله اند

روح من باور کــــند بر فـطـرت ِ آزاد خـــود 

 

** ** **

 

حشمت امید          جولای 2009  مونشن

 

عشق و عادت ...

 

شب باشــد و می باشـد و آن خندهء نابت

من باشــم و شعـری که نویســم به کتابت

 

معـتــاد ِ کتاب ِ تن تو گشـــته ام از بـس

من فصل به فصل خوانده ام باب به بابت

 

این مستی می هست ویا سحر حضـورت

یا اینکه خــدا شســته در امواج شرابت

 

آن مستی ِ صدساله که میخواسته شـاعـر

پنهــان شده در پیکــر پر از خـم و تابـت

 

یک خواب نجس کشت مرا دوش که دیدم

مهــتاب نشســته ست لب بستـر خـــوابت

 

دل سیر نشد از تو ، تو ساعـت بشمـاری

دل را خـفـقـان آید از اینــــگـونه حسـابت

 

این عادت و این اذیت تو کشت مرا کشت

از بهـر خدا ، ترک کن این خوی خرابت!!

 

حشمت امید

 

جولای 2009  مونشن

 

 

یک نامه و صد خاطره ...

 

رسیـد نامـهء تو ، ای عـزیز  میـدانی

که باز، گشته شب من  شبی چراغانی

 

مرا به چشــمهء خورشــید آشنا کرده

محبتی که به من کــرده یی تو ارزانی

 

چگونه ازپس یک عمر یاد من کردی

مگر بهـــار خیالـت شــده شکوفــانی

 

سطور نامهء تو نقش بسته در چشمم

زحــرف اول آن تا کــلام ِ پـــــایـــانی

 

به من به رمز بگوید ، سواد نامهء تو

جـوانه زد به دل تـو  ، گل پشــیمانی

 

دوباره از نظـــرم تـند تـند میگــــذرد

تمــام خــاطره ها ، یاد ها ، به آسانی

 

ز یاد من  نرود گفــــتگوی آخـر مان

توقهرکردی ورفتی چو موج ِ توفانی

 

چه مرده خاطره ها زنده گشت درذهنم

ز فصـل رخصتـی و میله های پغـمانی

 

به یاد آورم آن لحــظـه هـای اول را

دوجفت چشــم گـریزنده و گـریزانی

 

دو قلب عاشق و دیوانه مثل ابر بهار

دو آشـنای غـزل  در تب غـزلخـوانی

 

کتــاب ِ شعـر فــروغ و کتــاب نادرپور

بهـانه بود  بهانه ، خودت که میدانی

 

نشسته بودی به روی درازچوکی باغ

من ایســتاده چو بیدی در اوج لرزانی

 

ز دل ، حکـایت ما تا سر زبان نرسـید

به لب ، شـکایت ما از هـــوای بارانی

 

چه اعـتـقـاد به سیمین و دفـتـر مرمر

چه اختلاف ِ نظر بر دو طرح رحمانی

 

توغرق شعرمشیری وچشم عاشق من

گـرفت از لب تو ، بوسـه های پنـهـانی

 

هنــوز هـم که ببینـم به باغ خاطره ام

به یک درخـت انار ِ رســـیده میمـانی

 

تمام آنهـمه خوبی چوبرق وباد گذشت

گذشت ِ عـمر مرا می کشد  به حیرانی

 

بگویمت که چه کردی دوباره بادل من ؟

دوبــاره زنده شــدم  با تمــام ِ ویـرانی

 

تودر ضیافت خورشید، من به قارهء یخ

کی دیده است ، ازین بیشــتر پریشـانی

 

تو در کنــار نفس هـای گرم  ِ گندمـزار

هوای خــانهء من ، همچنـان زمستـانی

 

ولی بـدان که یادت ، نمی رود از یاد

همیـشه یاد تو پرگل ، دلت گلستانی !

 

حشمت امید          بهار 1995  آلمان

 *****************************************************

 

سی وچند سال پیش از امروز ، در شهرنو ِ کابل ، با دوست عزیز و فرهیخته ام

عبدالله شادان مشغول قدم زنی شامگاهی بودیم و از هربابی سخنی می راندیم .

تمامی آن گفتگو را به یاد نمی آورم اما یک جملهء او پس از گذشت اینهمه سال

هنوز مثل اینکه دیروز باشد ، در ذهنم نقش بسته است . در لابلای صحبت گفت :

 

" زمانی که سکوت را با حضورذهن درک میکنی ، درگوشهایت صدایی میشنوی

و این صدا ، صدای زنگ سکوت است !

 

درین گفته حقیقتی نهفته بود که ذهنم آنرا بدون درنگ پذیرفت . امروز نمیدانم چه

چیزی سبب شد که این عبارت پس از سالها از بسترضمیرم سر بلند کند و انگیزهء

سرودن این غزل گردد .

 

 

نیرنگ سکوت ...

 

باز می پیچد درون خانـه ها زنگ ســـکوت

باز فریادی گره خوردست در چنگ سکوت

باز حرفی ، گیرمانده ، درگلوی خشک شب

باز شعـر مبهمی ، در بطــن آهنگ سـکوت

سربه سردرذهن خود ، رنگی تداعی میکنم

ایـن در و دیـوار بیـزارند از رنگ ســـکوت

با نگاهــم می شکافـم ســینهء دیـــــوار را

تا برون آیم مگــر از معـبــر ِ تنگ سکوت

سالهـای رفته را در چـهـره می پالـم عـبـث

میشکست ایکاش این آیینه را سنگ سکوت

تک تک ساعـت کـند تقـلیـد پای ِ رفتــگـان

کی قـدم بر ره گذارد  رهـرو ِ لنـگ سکوت

کاش میگفـتـم به مـردم گفـتـهء ناگفـتـه را

پیش ازآنکه دولتی سازند، فرهنگ سکوت

گفتهء نا گفته را پیوسته باید گفت ، گفـت

با وجـود فتـنه و اغـوا  و نیـرنگ ســکوت

لشکر خواب آمد و شیرازهء فکرم شکست

میروم فردا ، به عزم ِ تازه درجنگ سکوت

** ** **

حشمت امید   مارچ   2009  مونشن

 

 

نوبهار ِ نو ...

 

روزی نو است و فصل نو و نوبهار ِنو

بـاران ِنو ، شکوفـهء نو ، جویبــار ِ نو

آورده بــاد ، نـامـــــهء اربــاب دهر را

تقـویم نو ، زمـانهء نو ، روزگــــار ِ نو

 تر کرده ابر ِسرکش نیسان لباس دشـت

پنهان شدست قـلهء کوه ، در غـبار ِ نو

دست ِ زمردین خدا ، سبز کـرده است

این خاک را به معجـزهء سبزه زار ِ نو

دهقان شنیده  باز ، نفس های خاک را

دارد امیـد ِ کشـت ِ نو و کشتـــزار ِ نو

این ابـر هـای تازه نفس وعـده میدهـند

رگبـــار نو ، ترانــهء نو ، آبشـــار ِ نو

پروانه ها به رقص در آینـد و سـر زند

در گوشــه های باغ ، گل ِ بیشــمار ِ نو

مرغان ِ کــوچ کرده رسیــدند از ســـفر

جوینــد بهـر ِ لا نهء نو ، شاخسـار ِ نو

با بازگشـت ِ پر شـر وشـور ِ پرنـدگــان

یاد ِ کسی دوباره بیــارد ، خمـــــار ِ نو

 یادش بخیر  آنکه به یادش نمی رســـم

شاید خوش است با دل ِخود در کنار ِنو

شاید به رسم عـادت ِ دیرینـه در بهـــار

چیند به دورموی خود از گل ، قطار نو

با اینکه رفته از برمن، دوست دارمش

هـرگـز ، دلــم نرفت به دنبـــال  یار ِ نو

عشقم زجنس ِعشق و وفای کبوترست

جز جفـت خویـش هیچ نجوید نگـار ِ نو

هـرگز نبرد از دل من ، قهــر روزگــار

نقشی از آن دیـار کهـن ، در دیــار ِ نو

حس میکنم پیـام و نویـدی درین بهـار

بخشیده سـال نو به دلـم ، اعتبــار ِ نو

آن ملک ِ بی شکوفه صـدا میزنـد مرا

امـا نمیــدهـنــــد مجــــالی به کــار ِ نو

 شـاید درین بهــــار بیاید  یکی دگـــــر

یک عـادل دلا ور و یک شـهریار ِ نو

***  ***  *** 

حشمت امید        حوت 1387   مونشن

*******************************************

 

گل بته های غربت ...

 

ز پرسـتوان شنیــدم که بهــــار خـواهی آمـد

گل و سبــزه را خبر کن که نگارخواهی آمـد

چه شـکوه ِ دلپــذیـری که پرنـده باز گـــردد

چه ســرود دلـنشینی ز هـــزار خــواهی آمد 

نگهـم ، ز پشت  ارسی به ره کسی نشسـته

نفســم به شیـشه گوید که غـبارخواهی آمـد

شب دوش خواب دیدم که به خنده گفت یاری

تو بمـان یکی دو روزی که انار خواهی آمـد

دل من بهـانه گیرد ، پس سرو و بید مجنون

پس آن صـدا که از برگ چنــار خواهی آمـد

نخورد به دردم اینک ، اگرم به حشـر گوینـد

که عذاب ِ ملک غـربت به شمار خواهی آمد

به دیار سنگ و آهن ، به سراغ این دل من

غـم و درد وشـور بختی به قطار خواهی آمد

ز صبـا شنـیده ام من به صـراحتی که دانی

دو پیام صاف و روشن که بکار خواهی آمد

بنشین وغصه بس کن نه شکایتی زکس کن

که به گونه ای تو روزی به دیارخواهی آمد

دل مـن بگـوید اما ، چـه دهی فــریب ما را

نه به پا روی تو جایی نه سوارخواهی آمد

به دیار سرد غربت ، گل ِ غــم ز بتـه روید

دل ِ ما خلاصه با غم ، به کنار خواهی آمد

***  ***  ***

حشمت امید      بهار  2006      مونشن

 

********************************************* 

 

اینک بهار دیگر ...

 

 

سـر کن سخـنی تازه که هنـگام بهـارست

عـنوان ِغزلـهـای زمیـن ، نـــام بهـارست

 

خورشید که دیروز به قهر از بر ما رفت

با ناز به باغ آمـده ، همگــــام بهـارسـت

 

آن گرگ ِهـراس افگن ِ شبـهای زمسـتان

امـروز، زبون گشته و در دام ِ بهـارست

 

آن گل ، گل صبح است که برشاخ ِبلندست

این اشک درخت است که درجام بهارست

 

این مادر گیـتی چه هنـر بسـته که امسال

پـیراهن ِ گلـــرنگ بر انـــدام ِ بهـــارست

 

یک جارچی ِ پـیر ، دود کوچـه به کوچه

او حامــل ِ دیریـنهء پـیـغـــــام ِ بهارسـت

 

فریاد زنـد : هـای ، بخیـزید ، بخیــزید !

از خـانـه برآیـیـــد که ایـام ِ بهـــــارسـت

 

صبحی که به راهست دهـد مژدهء نوروز

شامی که دل انگیــز بود شـام بهــارست

 

ازبسکه غـزل گفته ، عسل گشته نگاهش

چشمی که به سوی گـل بادام بهــــارست

 

در جـام ِتو گـر صـورت ِ دلـدار ِ تو باشـد

در جـام جهـان ، چهـرهء گلفـام بهـارست

 

***   ***

 

حشمت امید       حوت   1387   مونشن

 *********************************************************** 

اندیشهء بارانی ...

 

برف آمــد و باز آمــد  شبهـای زمستانی

تـنــهایم و دلگیـــرم ، آنگونه که میدانی

 

دانم که دل انگیـــزست ، زیبـایی برف نو

دارد دل من امـــا ، اندیشـــــــهء بارانی

 

این زندگی ِدرهــم ، بر عکس خیـالم رفت

گاهی به پریشــانی ، گاهی به پشــیمانی

 

ای عشق چه شد حاصل ،ازبازی تو بامن

با کشـمکش روحی ، با اذیـت ِ جسـمانی

 

یک خاطرهء شیرین عمریست به ذهن من

از غـصهء رسوایی ، ناحق شـده زنـدانی

 

چشمان خودم بسـتم ، پنداشــتم اینـجایی

ایکاش چنیـن بودی ، اینـگونه به آسانی

 

شـعـر ِنو و حــرف ِنو دارم به دلــم ، اما

کو ذوق غـزل گفتن کو شوق غـزلخوانی

 

افسانهء عمرمن ، چون فلم گذشت ورفت

تصویر به تصویرش ، انگیـزهء حیـرانی

 

در کـارگـهء دنیــا ، ایکــاش اگــر میشـد

در قهرو غضب قحطی ، درمهر فراوانی

 

اندیشهء فصل ِ پنج ، درعمق ضمیرماست

پنــدار ِ بهـــار ِ نو ، خوابیست زمســتانی

 

حشمت امید     نوامبر   2007   مونشن

 

******************************************************* 

شب و شعر ...

شفـق تابیـد ، شب ترسید ، بارو بنه اش را بست

شـدم آزاد از جــادوی این افســونگـر ِ بد مســت

 

شب  از در تا درآید ، زیـر ِ گوشم شعـر میخواند

زما نی شعـر دلتـنگی ، زمانی شعـر شاد و مست

 

من از شـب گر گریزم ، او نمیگـردد جـدا از مـن

به  جادویی ، نگاهم را به بال ماه خواهـد بست

 

از آغـاز غروب ، این شـب به دنبالـم روان باشد

کتاب کهنـه ای بر کف ، چراغ تازه ای در دسـت

 

به خود گفتم که شب را بعـد ازین جدی نمیگیرم

مگر شب با وقاری تازه، پیش روی من بنشست

 

هـمـه درخواب ، من بیدار وشب رقصد به طنازی

بیـارد واژه هارا نیــز در مستی و خیـز و جسـت

 

جهان تا هست ، میدانم شب است وسایهء مهتاب

فریبم داده میگویـد ، که در شب زندگـانی هسـت

 

به من گوید  نیستان رو ، به ملک باد وباران رو

به بزم میگساران رو که بشناسی تو اوج وپست

 

ولی من ، عاشـق شـعـر دل انگیـز ِ سـحـرگاهــم

نه شعر ساغروساقی ، نه شعر بشکن وبشکست

 

طلوع ِ شـعـر من ، بایـد ســرود زنـدگــی باشـــد

پر از بوی گل ِ پیـوند ، پر از رنگ گـل ِ پیوست

 

تو ای شب ،ای فسونگر، ای مرید ِ شعر، میدانی

سحر می آید و من باز از چنگ تو خواهم رست !

 

حشمت امید     جنوری 2009  مونشن

 

برف و باغ ...

 

رقصــد به چشم پنجـــره ام  دانه دانه ، برف

شمشـاد شاد گشـته  که دارد به شانه ، برف

 

از بـرف ، باغ ِ کوچــک ما  گشــته زود پیـر

موی جهــان سفیـد نمــــــاید شبــانه ، بـرف

 

کوچیــــده اند  قمــری و موسیـچه ها ز باغ

پر کــرده است  کاسهء هر آشــیانه ، بـرف

 

یک جفـت زاغ ِ مسـت  بپاشند ، ســوی هـم

چون بچه های کوچهء ما ، کودکانه ، برف

 

شــاید برای خاطـر تـــــو، هــــــــدیه می دهد

پاغـنــده هـای دلکش خود ، دلـبرانه ، برف

 

امـروز ، روز ِ قصــه و دیدار و گفتــــگوسـت

بـس کـن بهـــانه را و نیاوربهــــــــانه ، برف

 

باتو ، درون خانه ، دو تا شمع و یک غــزل

چرخد  برون خـــانه ز بـاد شبـــــــانه ، برف

 

امشـب بمان کنـــار من اینــــجا و گوش کــن

تا صبحـــدم ، برای تو خــــواند ترانه ، برف

 

چشـــمان خــود مبند ، ببیـــن تا کــه بار بار

بیند به این دو چشم سیه ، عاشـقانه ، برف

 

گوینــد ، گـرگ ، عاشـق برف ِ شبـانه است

امشب ، شنیده ام که شـــود ظـالمانه ، برف

 

چادر نگیـر و هیـــــــچ نگو ، دیـر میـشــود

بی تو شود به دیدهء من ، غمگنانه ، برف

 

* * *

 

حشمت امید   جنوری 2009  مونشن 

حیرانی وحیرانی ...

 

خانمان  برباد رفته ، سایهء ارباب نیست        بیشه بی شیر است، آهو مرده و سنجاب نیست

زندگــانی جز مرور خاطـرات ناب نیست        گوشه ای خلوت برای گـــریهء مهـتــــاب نیست

خوشه های یاد من از باد شب پرپر شدست

بالــشی بسـیار از باران اشــکم تـر شدست

 

عشق رفت و مهر رفت و عقل انسان مرده است      جنگ ، رنگ خنده ها و گریه هارا برده است

هـر طرف زخــم ِ تر مهمـــیز ها ، بـرگرده است      خاطـر انسـان چو گلـــهای خزان پژمرده است

می شود  یک بار دیگر  خنده بینم بر لبی ؟

می شود یک بار خواب دیگـری بینم شبی ؟

 

ما اگر از جبـر یا از بیـم جان آواره ایم        با تمام چاره سنجی های خود بیچــاره ایم

در امان هـر چند از ویرانی خمپاره ایم        اصل ما آنجاست ، ما اینجا همه بیکاره ایم

پاک فکری کو که راه صلـح را پیدا کند

عـقدهء سی ساله را از سینهء ما وا کند

 

نیست در غربت میان زندگی و مرگ فرق        گشته اند سرخ و سیاه وزرد در هرگوشه غرق

حاصل حرص جهانداران چه شد از زرق وبرق        می رود دنیا به سوی جنگ گرم غرب و شرق

گشته این دنیا  کنون  بازیچه ء دیوانه ای

حیف ِ آن دنیای آبادی که شد  ویـرانه ای

 

برد عـقل عاقلان را گفته های داروین          سود ما آخر چه بود از دانش عمـر زمیــن

چی مفادم شد که دانم از گیاهم یا جنین          کشف این اسرار میسازد مرا یکسر غمین

این همه آشوب بهر شــهرت ونام است وبس

گمرهی ، برخاسـته از فطرت خام است و بس

 

عـقل اگر اینست تا ایجاد را رسوا کنند          کاش میشد تا گره از مشکل ما ، واکنند

کی خطا باشد اگر اندیشهء فردا کنند         کـار دنیــا را ، به کـام ِ مــردم دنیا کننــد

آب  قحط و نان قحط و لذتی در خواب نیست

سنگ می لغزد  ز دستم ، قوت  پرتاب نیست

 

حاصل جنگاوران از جنگ و قتل عام چیست          لذت غازی شدن در لحظهء انجام چیست

فاتحان را جز نشان و منصب و جز نام چیست         حاصل آن کشتهء بیچارهء بی نام چیست

زندگانی نی برای کشتن و جان دادن است

نی برای غارت وویرانی و سوزاندن است

 

زندگی زیباست ، زیباتر شود با  مرگ ِ جنگ        جنگ اگر میرد ، شود دنیا به آسانی قشنگ

رودکی یکبار دیگر پنجه می ساید به چنگ        مولوی از شوق می چرخد در شرق وفرنگ

صاحب دنیای ما این جنگ فروشان نیستند

کــاتب تـقدیـر ما این فـــتنه بازان  نیســتند

 

**  حشمت امید **

دسمبر 2008  مونشن

 

 

 

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم     از بد حادثه ا ینـــجا به پنــاه آمده ایم    " حا فظ "

 

خا کستری...

 

از بد حــادثه ، درمانــده و زایـل شــده ام

چکنـــم ، با سـتم دوست مقــابل شــده ام

 

منــزلم بود، دلــم بود، غــم و غـصه نبـود

من نـدانم که چـرا بی دل و منـزل شـده ام

 

جای باران ، فـلک صـاعـقه را نازل کــرد

ریشه ام سوخته، بی بهره وحاصل شده ام

 

رنگ پاییزمن امسال نه زرداست ونه سرخ

زانـهمه رنگ ، به خاکستری ما یل شده ام

 

حاصلـم نیست درین غـمکده از آه و نــگاه

وای بر من که چنین عاطل و باطل شده ام

 

زنـدگی رفـت ، چو امـــواج ِگـریـزنده و من

صدف خـالی و بی ارزش ســـاحل شــده ام

 

نیسـت کس با خبر از قـصهء ویـرانی مـن

من زهمــدردی این بیخبــران سـل شـده ام

 

ۀ  حشمت امید ۀ

 

شانزدهم اسد  1387

 

*********************

 

اهدا به دوست مهربانم، به فرهیخته پرتلاش وشاعـر درد آشنا ، حمیرا نکهت دستگیرزاده

که سفر آخرین پدر عزیز وبزرگوارش را نمیتواند و نمیخواهد به آسانی بپذیرد. ایکاش همه

میماندند و ایکاش زندگی  مثـل خواب های کودکانهء مان بی پایان میبود !

 

باب نو...

 

باز کن چشــمی  به پاس آ شــنایی ، باز کن

بغــض هایـت را ز بنـد  بیــــصدایی ، باز کن

 

پرده ء خودباف وابرآ لود غــم را پـس بـزن

دیـده را بر کوچــه های  بی چرایی ، باز کن

 

پرده را گر پس زنی ، هر روز می آید بهــــار

راه را  بر قاصــــــدان  آ شــنا یی باز کـــــــن

 

بســته کـن  دروازهء  فرســودهء غمخـانه را

خویش را  از پنجه هـای خود گـرایی باز کـن

 

پر بـزن بر آ ســـــــمان آبی شــــــهر  خـــــدا

با ل هـا یت را به ا مـیـد رهــــــایی  باز کــن

 

شیــشهء دل را درون جعـبهء غــم هــا مبـنـد

قـفــل را از هـــدیـهء ناب خـــــدایی باز کـــن

 

شیخ گفت عاشق مشو! پرغم شوی،ای بیخبر

بــاب نـو در آشـــنایی  با  ســنایی  باز کــــن*

 

حشمت امید   سرطان 1387

 

* عاشق مشوید اگر توانید      تا در غم عاشقی نمانید

حکیم  سنایی غزنوی

***************************

وعده...

فــردا اگـر به شـــعـر دلـم گــوش میکنـی

سکر سکوت دوش  مـرا نـــوش میـکنـی

 

ا ین قصـه های گفــته و نا گفـــتهء مـرا

دا نـم که روز بعـد فـرا مـوش میـــکنـی

 

آ تش زدی به جان من و بنگـری خمـوش

این شعـله را چگـونه تو خـاموش میکنی

 

با تیک تاک ساعت و با ضـربه های دل

آ خـر مرا ، ز د لهـره مـدهــوش میکنی

 

هـرگز نخواسـتم که کس دیگـری شـــوم

غـیر از همان که تنگ در آغوش میکنی

 

با نور ماه ، یـاد تو از شیشه ها گذشـت

ا ز پرنیـان ، تو بسـتر من پوش میـکنی

 

گـلهــای من فسرد، دلم مرد، شب گذشت

فـردا مگـربه شــعـردلــم گــوش میـکنـی

 

حشمت امید

 

 

 

**********************

 

کـابوس ...

مرا  به طعـنــه میازار ، گـــر توانی تو

مرا ز غصــه برون آر ، گـــر توانی تو 

مـرا زما ن تـب داغ  خــــواب کابوسی

بکن شــبانه تو بیـــدار ، گــر توانی تو

 

ز هـر کنــــــار، هیولای تازه  می آ یـــد

گلــوی فا جــعه بفشار ، گـــر توانی تو

 

دو دست خالی ولی دل پراز امید به خاک

تـــو عشـــق را به ثمر آر گـــر توانی تو

 

رســـیده ام به لب پرتــگاه  نو میــــدی

ازیـن ســـقوط نگهــدار ، گــر توانی تو

 

تویی امید هـزاران هـزار چشـم خموش

یــلا نه گـام تــو بردار ، گــر توانی تــو

 

حشمت امید  22 سرطان 1387  مونشن

 

**************************

جنگ و صلح ...

 

قحـــطی عشـق دلــــهره آسـا رسـیده است

یک قـطـره مهـر مزرعهء مــا ندیده است

این آدمی که حاصل عشق است زهری است

این خاک ، غیر زهر چه آبی چشــــیده است

این آدمی همیــــشه ز بـــــازار زنـــــــــدگی

تخـم عـذاب و ما تــم و غـم را خریده است

 بی چند و چــون و چــانه ز بازار بگـــذرد

مثـقال جـو به ارزش ده جنگ رسیده است

در هــر بهــار، تخــم غـــمی کشـت می کند

بـا آنــکه پنـــد تـــلخ کهــن را شنیده است

" آنیـــــــکه باد کشـت کند ، باد ، بـــدرود "

جـز بـاد، هیـچ حــاصل دیگــر ندیده است

انسان نـیافت هیــچ درین قـرن بد شـگون

صـلحی که چشـم درد بـرایـش دویده است

این گوشـهای کوچک و مـعصوم کود کـان

حرفی به غیر جنگ وتفنگ کی شنیده است

ما ناظـــر مهــارت قصــاب هـــــا شــــدیـــم

هر سو  حــــراج کـله و دســت بریده است

سـردار کور ِ دارهء قصــاب ها کجـــاسـت

آن بی حِیـــا که خشـــم خدا را ندیده است

شـاید به دیـگ فطـرت او چیـز دیگـریسـت

یک چیز خاص آنچه خدا خویش چیده است

 

** حشمت امید **

 

اکتوبر   2008  مونشن

 *************************************

 

برباد رفته...

 

هستی ما ، به خنده ، به تاراج می برند

مــا را به میهمـــــانی امـــــواج می برند

 

تا ننــگـرد به چهــره اصـلی شان، کسی

آییـــنه را به خــانهء  حــــلا ج می برنـد

 

سـوداگـران رند  به معـتـــا د یان جنـگ

باروت هـــدیه داده و فخــراج می برنـد

 

در گیر ودار خویش فـراموش کرده ایم

کز سـر زمیـن رســتم ما باج می برنـد

 

نیمی برون خانه و نیمی علیـل و خـوار

از بـاغ مـا به زور تفنـگ  کاج می برند

 

در آتــش تعـصـب این قــوم ها ، وطــن

ماموت مرده ایسـت کزو عـاج می برند

 

" بربادرفته " زندگی ماست ، فیلم نیست

این قصه را دوبـاره به معــراج می برند

 

تیری خوشی همــاری تمنا هی، بار بار

دیروز گفــته اند  ولی " آج " می برند

 

آن آرزوی ســــادهء صـلــح ندیــــده را

از مـرزهـــای کشــور بی تاج می برند

 

حشمت امید

اول نوامبر   2008  مونشن

******************************************

هاج و واج ...

 

ای عاقـلا ن ِ صلح به لب جنـگ در مـــزاج

چشم جهان به سوی شما مانده هاج و واج

 

با دست خویش ، تیشه بر انـدام خود زدن

کاریسـت نا شـیا نه و دردیسـت نا عــلا ج

 

ای صـاحبـان خــانه ، چه شـد همــت شـما

ایـن خــانه را غـریـبه نــسازد بـدون بــاج

 

از همـت شماست که بیغـــوله گشته مـلک

نی خــانه مانده اید نه باغ و نه بید و کـاج

 

ای ملـت غـیور ، چـرا کـور و کـر شـدید ؟

این مـلک از شـماست ، چرا باج یا خراج

 

یـکچـند سرنوشـــت شــما  را رقــم زدنـــد

چند تن از تبار " طلایی" و یا " ســراج"

 

حالا به ملــک کــاوه و یعـقـوب لیــث مــا

" باباعلی" شدست نگهبان تخت و تـا ج

 

برغاصبان کشـور تان ننگ و عیـب نیست

کـز استخوان مرده بسـازنـد قـصـر ِ عـاج

 

در مـلک ما ، قضا و قدر واژگون شدست

دارا، فـقیـر گشــته ، گدا گشته است راج

 

با گــردنی شکــــسته و دســتان پـر نیــاز

پیــش آورید کا ســه ، گدایی شــده رواج

 

ای پیـــروان جــامی و ای قـــــوم مـولــوی

چشم جهان به سوی شما مانده هاج و واج

 

حشمت امید

 

اکتوبر 2008  مونشن

 

کج کابوس ...

 

خوابی عجیب دیده ام از روزگــار ، کج

خوابی برون ز دایره ء انتـــــظار ، کج

 

خوابی نه از حریر ، نه دیبا ، نه پرنیان

خوابی دراز ، مبهم و بی اختــیار ، کج

 

دانی به ملک سوختهء خود چه دیده ام

گلدسته ها و گنبد و سقف و منار ، کج

 

در ملک نازنین من ، آن شهر خوب من

هم شهریار کج دل و هم شهردار ، کج

 

فـرزانگان سالک و دل بســـتگان ِ ملک

ریزند در پیاله ء خود ،  زهر مار ، کج

 

بر چهره های مرده ء این مسخ گشتگان

دیدم چه نقش کهنه و بیـــمار وار ، کــج

 

از خانه های کوچک و بی نور شـهر ما

نی دود آتشی که رود در غـبــار ،  کـج

 

دیدم هیاهو است به بـازار " غـــــازیان "

پیمانه کج ، معامله کج ، گیر و دار ، کج

 

این کاروان خســـته به منـزل نمی رســـد

هم سـاربان کجـرو و هـم تـک سوار، کج

 

از بیـن ایـن خـــرابه ، شریفـانه بگــذرنــد

یک نه، دو صد نه، بیشتر از صدهزار،کج

 

گــویا تمـام قصه ، خلا ف طبیـعـت اسـت

خورشــید نیـز رفـته ز خـط مـدار ، کــج

 

فریاد خاک میرسد از شاخه های خشک

بی باغبان ، قامت ســرو و چنـار ، کـج

 

باران ، سـنگ گشته و آتـش گـرفــته ابر

از ترس ، کرده راه خودش را بهار ، کج

 

آویـختــه به ســینه ء دیـــوار ِ بـی زبان

آییـــنه ء شکســته و تصـــویـر یار ، کج

 

" ام البــلاد " نامی من در غــریو  بــاد

استاده در سیا هی شـب ، بیقـرار ، کج

 

با مـیله ء تـفـنگ نوشتـند شــعر مــرگ

رسوا تریـن قصیده به سـنگ مـزار، کج

 

زندان ، پناه مطمئن از برف و گشنگیست

گـردیـده از زیـادی کشــــــتار، دار  کــج

 

در جســـتجوی نقــطه ء آغـاز گــم شـدم

یا اینـکه بوده گــفته ء آمـوزگــار ، کـج

 

* * * * * * * *

 

دستان گـرم صبح ، دو چـشم مـرا گشود

شـادم که رفت قصـهء دنبـاله دار ، کـج

 

ۀ حشـمت امیـد ۀ

سپتمبر  2008   

 ***********************************


این شعر، شعر یک ســــپیده دم است
شعر بیداری پر از امید پرندگان است
شعر تــرانه هـــای صبحگاهان است
و بیاد عزیزی است که با ظهور زیبای خورشید، در صبح خیالم حضور یافت و گرمم ساخت. یادش بخیر

با حضورت تازه کردی خاطـــرات ناب را
هـــدیه آ وردی به من آ ن لـــذت کمــیاب را

لحظه ها ، تنـــها دلیل " بودن ونا بودن" اند
زنــده کــردی ارزش این رفتـــــهء نایاب را

لحظه ها رفتند وخواهند رفت چون آب روان
کــــاش با زنجیــــر می بســتند پای آب را

زندگانی خواب ملموسی ست در شعر خــدا
از پی تعبیــر رفتن ، خوش نسازد خواب را

عاشـقم من ، عاشــق زیبـــایی این زندگـــــی
میچـشــم با چشـم هایــم ، بــاده ء مهتــاب را

می برم تا " نا کجا " ها ، یاد های خوب خود
یاد تو ، یاد غــــروب و سـبزه و شبـــتاب را

زنــده می مانــد تمــــام یاد هــــا در ذهن من
نیسـت پایان نامـه ای ، اســـطورهء پایاب را

عینک دودی " باور" پیش ِ چشـــمم را گرفت
حیف ، دیدم دیر ، رقص سایه بر مرداب را

حشمت امید شانزدهم سرطان 1387



رسول عشق...

به روی برگ برگ گــل، نوشــته اند نام تو
چراغ ماه روشن است، به گوشه های بام تو

فرشته ها، سرشته اند سرشتت از گل بهشت
رسول عشق پر کند، بدست خویش جـــام تو

در آنزما ن که میرسی، شکوهء ماه میرود
مگر ستاره بسته اند به چلــچراغ شــام تو

به هر نفس که میکشی، شکوفه تازه میشود
خوشـا که باد میبرد به هـر طرف پیـــام تو

بنفشه ها و لاله ها صف دوگانه بســته اند
و سبزه غرق در سرور، در انتظار گام تو

تمام معنیء عسل به پیــکر تو گشته حل
که طعنه دا ده بر غزل، قد قصیده فام تو

چرا نشسته یی خموش، من ات ستاده ام بگوش
بـگو ســــــخن، که زندگی نهـفته در کــلام تو

حشمت امید 26 جوزای 1387



قطعه ای به یاد غزل...

من ، زندگی ِ خســـته وا زیاد رفتــــه را
در صبح ِ چشـــمهای تو آ غــــاز میـکنم

غم را که برحریم دلت رخنه کرده است
بر جان خود گــرفته و پرواز میـــــکنم

آن سوی شعر "بیدل" و آن سوی مرزها
باغ هــــزار چلــــچله را باز میــــــکنم

تندیس شعـر من شده یی ، از تو درغزل
تعـــبیر نو، ز واژهء " طناز" میــــــکنم

من در ضریح باور تو خورده ا م گره
میرم ، اگر دخیل ِ دلــــم باز میـــــــکنم

با ابن غرور تازه و نو پا به شعر خود
بر شــاه پر غـرور غزل ، ناز میـــکنم

شب را ببر به شحنه و داروغه هدیه ده
با من بیا که صبـــح نو آ غاز میـــکنم

* * * * * *


چشم ، غزل و کویر...



شعری که چشمهای تو در چشــم من نوشت

بنشست بر کویر دلــم ، تــخم عشق کشـــــت

با ران عشق، ســـنگ و گلــم را نمود ســـبز

گـردید دشـــت خاطرمن ، مزرع بهشـــــت

تا خوشـــه بســت گــندم امـید در تمـــــــوز

دســـتان پر سخاوت تو ، کــار را بهشــــت

پر بار کـــــــرد واژهء غم ، دفتـــــــرمرا

بگذشته ام ز معــنیِ نسبی خوب وزشـــت

پی برده ام به قـدرت ســــــــیال حــادثه

در بازگشت از سفر دورِ مات و کشـــت

حیرا ن شدم به شوخی آن پیر کــارد ان

کآخر چرا به پیکرهء عشق،غم ســرشت

حالا که مــانده ام سر سه راهی عجیـب

شـــاید بشـــارتی برسـد از در کنشــــت

از کاســــهء سر جــم ، کوزه گر کننـــــد

بر من مقدس است تماشای جنــس خشت



حشمت امید 27 جوزای 1387


یارا...

یارا ! تو با سیاهی شب ها چه میکنــی ؟
در چار چـوب خالی فــــــردا چه میکنـی ؟

این لاش شب به خـــانهء فردا اگر رســـد،
فردا ، به آمـد آمـد ِ شـب ها چه میکنــی ؟

وقتی که با خـــودی تو و تنهـا نشستــه یی
با لشکر ســترگ " چـرا ها " چه میکنی ؟

گیرم که جنگ و آ تش و بیداد و کینه رفت
با روی مسخ گشـــتهء دنیا چه میکــنی ؟

بازی تــمام گشــــته و ما هیچــــــکاره ایم
با "باید" و "نباید" و اینــــــها چه میکنـی ؟

نی خانه نی چراغ ، نه تندور و نی اجاق
در باغ پر زغال ، توتنهـــــا چه میکنـی ؟

ما را به صد دلــیل تسلا چه میـــــــدهی
از خود بگو ، به حوصـلهء ما چه میکنـی ؟

گویم به خود ، اگر ز گل هندوکش تویی،
پس در کنار ســــــاحل دریا چه میکنـی ؟

گویا که آب از آب تکانی نخورده، لیــک
با ماتمِِِ نشسته به لــــــــبها چه میکنـی ؟

می بینم ای عزیز که لـــبریز گـــریه یی
با آ شنا تبســـــم بیـــــــــجا چه میکنـی ؟

دانم ، بهانه است تماشای " فـــــــلم نو "
با این فریب " وعده به فـردا " چه میکنی؟

تا یــاد من نرفتــه وجــایی نرفتــه یی ،
یارا ، تو با سیاهی شبهــــا چه میکنی ؟

حشمت امید 4 سرطان 1387 مونشن


*******************


مصلوب...



آ با د یم نـد یـده یی، بشــــــکســتنم ببــین

بر روی این خـــــــرابـه تو بنشستنم ببــین

گر"هست و نیست" هردو، برایت برابرست

از ابــتدای آ مــــدنم، رفتنــــــــــم ببیـــــــــن

با پنـــجه های یخــــــزده در نور ســرد ماه

تا قصـــر صبـــح همــــت پل بســـتنم ببین

زیــــــر رواق منحنیی معــــــــــبد خــــــیال

آ ن مــــریم گــــــزیدهء آ بســــــــــتنم ببین

گر بر هــــــجوم فاجــــــعه باور نمی کنی

داغ صلیـــــــب را تو بیا بر تنـــــــم ببـــین

با زنــــــدگی ســـــــاده و دورا ن بیغـــــمی

شـــــــوق هـــــزار بارهء پیو ســـــتم ببین

از من اگر دو باره بپرسند ، عشق چیسـت

از شاخه ای به شـــــــاخ دگر جستنم ببین

از اعتیــــــــــاد یاد کسی گشـــته ام رهـــــا

از دام عـنــــــــــکبوت تو این رســتنم ببین



حشمت امید 26 جوزای 1387

************






 

 


کاج غرور...

رفتی ؛ شکست قامت ِ کاج غرور، تلخ
ما را نگاه میکنی ا ز دور دور، تلخ

رفتی و بیتو مرد گیاه و درخت و سنگ
حتا نگاه ماه ندارد ســــــــــرور ، تلخ

بیتو هـمــــــا ی شـــعرِبلندم سقوط کــرد
ا ز ا وجِِ ِ لاجوردی خود سوی گور ، تلخ

گم کرده ام خیال ترا در ضمیر شــــب
میخوانمت دوباره به دشت ِ شعور، تلخ

ا ز شعله های عا طفه ات گرم می شدم
حا لا که رفته یی ، شب من سوت، کور، تلخ

خط میکشد میان من و تو دو دســت غیـر
با تیغهء برهنه، زمانِِ ِ عـــــــــبور، تلخ

افیون ِ یاد ِ کیست که بیخود کـــــــــند ترا
چون رد کنی وجود مرا بی حضــــور، تلخ

شا ید که را ه ما برسد تا خود بهـــــــــشت
هـر چند هست مزهء "سیب قصور" تــــــــلخ

ا لماس خوشتراش ِ خدا چشـــم هـای تو سـت
دیگر مبین په سوی من ای " کوه نور"، تلخ

حشمت امید 15 جوزای 1386 مونشن