شازیه صابری
 

سخاوت خاله محترمه

سفررا که سالها در انتظارش بودم پلان کردم وجهت دیدار خواهرم که
موجود یت فواصل از مدتها ما را از دیدار هم محروم ساخته بود به
.
پاکستان رفتم
با وجودیکه دیدارعزیزانم بعد از مدتها نهایت باعث مسرتم گردید اما
گذ شت زمان و شرایط مهاجرت تغیرات را که از خود بجا گذاشته بود
برایم بی اندازه متأثرکننده و غیر قابل باورمینمود اما چه میشد کرد؟
.
زندگی مهاجرخالی ازاین حالات و تغیرات نیست
.
خا نه ای آنها در منطقه پر اذدحام شهر پشاور قرارداشت
.
خا نه ای بود نه کهنه و نه نوو قابل زندگی
.
سرپناهی بو د برای گذراندن شب و روززندگی مهاجرت
شوهرخواهرم بحیث معلم در یکی ازمکا تب ا فغا نها ایفای وظیفه مینمود
خواهرم که لیسانسیه فاکولته حقوق و علوم سیاسی بود مصروف اولاد
.
داری و جاروجنجال زندگی بود
آنها صاحب سه فرزند هستند وپول معاش را که شوهر خواهرم میگرفت با
کمکهای گاه و بیگاهی من و برادرم تا حدودی زمینه ای زندگی بخورو نمیر
.
را برایشان امکان پذیر ساخته بود
چون مد ت ا ین سفر نظر به مصروفیت ها ی شغلی و شرا یط زندگی د ر
ا روپا کوتاه بود بعد از رسید ن در اولین روز ا ز خواهرم خواستم تا ا ز
بود نم د ر آنجا بدوستا ن و آشنایان شان چیزی نگوید تا بتوانیم ا ین مدت
کوتا ه را در جمع فامیل او تنها بوده وبیشتر با هم باشیم زیرا قرار شنیدگی
خواهرم با فامیلهای زیادی در ارتباط بود و در صورت دانستن از آمدن من
مهمانی ها ی را سر به راه میکرد ند که من آرزو ندا شتم د ر آ ن شرا یط
.
مهاجرت و اوضاع خراب اقتصادی با عث زحمت شان شوم

. هفته ای اول چنان به سرعت گذشت که انگار روزی گذشته باشد
روزهای بعد از آن هم در جمع فامیل خواهرم با قصه هاـراز دل گفتن هاو
یادآوری خاطرات گذشته ـ گهی با خنده ها و گاهی هم با هق هق گریه ها
.
سپری شد
برایم بسیار جالب بود که خواهرم هر بار از خاله محترمه و سخاوتش یاد
.
میکرد
.
آرزو داشتم تا این انسان مهمان دوست و سخاوتمند را از نزدیک بیبینم
ولی چون مدت اقامتم در آنجا کوتاه بود میخواستم هر لحظه را در کنارهم
.
بسر ببریم
تصا د فاً د ر یکی ا ز روز ها که با خواهرزا د ه ا م ببا زا ر رفته
بودیم ـ وقتی برگشتیم خواهرم قصه کرد که خاله محترمه بدیدنشان آمده
بود و همه را برای روز بعد ش مهمان نمود ه بود ـ من از علت مهمانی
پرسید م ـ دانستم که چون خاله محترمه زن مهمان دوستی است هر بار به
بها نه ها ی گونگونی چون نذرونیازـ سالگره وپایوازی ـ دوستان را دورهم
.
در منزلش جمع میکند و ساعاتی را به خوشی میگذرانند
نظر به گفته ا ی خواهرم خاله محترمه زن پولداری بود که با شوهر و دو
د خترش د ر منطقه ا ی حیات آباد که از جمله ای مناطق زیبا و آباد شهر
پشاور به شما ر میرودزندگی میکرد ـ ساکنین این منطقه اکثراً مردمان پول
.
دار و ثروتمند هستند
گرچه از بودنم در آنحا خواهرم برایش چیزی نگفته بود ولی چون خواهرم
گفته بود در آن روز مهمان دارم ـ خاله محترمه مکرراً خواهش کرده بود
.
که مهمانت را هم با خودت بیاورخوش میشوم
خلاصه با پا فشاریی خواهر و خواهرزاد ه ها یم مجبور شدم که من هم در
.
جمله ای مهمانان خاله محترمه باشم
روز موعود فرا ر سید و قرا ر هدا یت خواهرم که باید لباس فیشنی و زیبا
.
پوشید ـ خودم را آماده ساختم
تکسی گرفتیم و بعد ا ز نیم ساعتی د ر مقابل منزل زیبا ی خا له محترمه از
.
تکسی پیاده شدیم
حویلی بزرگ و سرسبزـدرختهای بلند وسر به فلک کشیده و تعمیرزیبای آن
.
چشمم را خیره نمود
بیرو بار اطفال و رفت و آمد مهمانان ـ لباسهای رنگارنگ پینجابی و آرایش
روی و موی به سبک فیلم های هندی ـ نمایانگر محفل بزرگ بود که میزبان
.
آن خانم با سخاوت و مهمان دوست خاله محترمه بود
با محبت و بر خورد بسیار صمیمی خا له محترمه که وا قعاً ا ثبا ت برا ی
مهمانوازی اش بود ـ داخل سالون شدیم . تعداد مهمانان و اطفال بسیار بود

چیزکه بیشتر توجه ام را بخود جلب نمود ـ زرق و برق سیت های طلا
.
کره های ضخیم و گوشواره های آویزان بود
اکثرمهمانان ا فغان های مهاجرمقیم پاکستان بودند ولی سرو وضع شان
برعلاوه ا یکه نشان نمیدا د ا ز ملک جنگ زده ا ی آمده اند بلکه نشان
.
دهنده ای وضع عالی و زندگیی بسیار خوب آنها از نظر اقتصادی بود
با تعا رفات همیشگی که زاده ای کلتور و رسم و رواج ماست ـ در یک
.
قسمتی از سالون نشستیم
.
قسمیکه معلوم میشد در دو اتاق پهلویی نیز مهمانان زیاد ی آمده بودند
خا له محترمه که زن میا نسال زیبا و خوشبرخورد ی بود ـ با شرین
زبانی های خاصی به مهمانان خوش آمد میگفت وازآن ها پذیرایی می
.
نمود

.
در لباس پینجابی که پوشیده بود ـ شانه و کمرش معلوم نبود
اسم الله طلای که بر گردن نموده بود آنقدربزرگ بود که بهتربود در دیواراتاق
.
می آویختش تا آویختن بر گردن
.
خلاصه هر چه مید یدم بیانگر جیب های پر شان بود
نیم ساعتی ا ز آمد ن ما نگذشته بود که د و پسر بچه با طبله و آ رمونیه داخل
سا لون شد ند و د ر قسمتی از آن جا گرفتند و لحظاتی بعدتر آواز موزیک در
فضای سالون پیچید وآهنگ های مست شوروشعفی مهمانان را باعث شده وبا
صلاح های خاله محترمه برقص ـ با گفتن نی نی یاد ندارم و یا نی نی نمیشه
.
هرکدام مجرایی داده و غوره های دل را آب میکردند
صدا ی چک چک ها ـ سرو صدا ی ا طفال و خنده ها ی مهمانان مخصوصاً
قهقه ها ی خند ه خا له محترمه د ر فضا ی سا لون چنان پیچیده بود که برای
.
لحظه ای احساس خفقان کردم و تنفس برایم مشکل شد
باوجود گرمی هوای بیرون ـ خواستم برای لحظاتی هوایی تازه ای بیرون را
تنفس کنم و با خواهر زاده ام هر دو به بهانه ای از سالون بیرون شده و در
.
گوشه ای از حویلی نفس براحت کشیدیم
د رست بیا د ندا رم که چه مد تی گذشته بود که دیدم خاله محترمه با عجله از
د روا زه ای دهلیز به طرف صحن حویلی با قدم های شتابزده میامد ـ با یک
د ست موبایل را د ر گوش و با دست دیگر جلو دهان و موبایل را گرفته بود
د ید م هرقد ر بما نزد یک میشد ـ آوازش گریه آلود بگوش میرسید ـ چهره ای
خندان چند لحظه پیش اش که حالت تاًثر و غم را بخود گرفته بود مرا دچار
.
ترس و نا آرامی ساخت
شنیدم که میگفت
بچیم بابه ایت سخت مریض اس ـ
چکنم که ده ملک مردار چتلستان افتادیم ـ
از چی اولتر بنالم؟
صاحب خانه هر ماه کرایه ره با لا میبره ـ
خرچ د وا و واکتر بابه ایت چیزی بر ما نمیمانه ـ
ا مروز خیر بیبینه همسا یه پا لو ی خا نه ما ا ز بس د ید که مه شو و روز د ه
پرستاری بابه ایت مصروف استم ـ دلش برم سوخت باز مه و خوارایته بزور ده
.
سالگره دخترکش آورد ـحالی ما همونجه هستیم
لحظه ای کوتاهی فکر کردم شاید گوشهایم اشتباه بشنود ـ طرف خواهرزا د یم به
.
حیرت سیل کردم با لبخند تمسخر آمیز پاسخ تردد و تحیرم را داد
به همین فکر غرق بودم که مقصد خاله محترمه را از این صحنه سازی ها بدانم
.
که صدای خاله محترمه مره از حالت حیرتم بیرون کرد
جاوید جان ـ بچیم قربانت شوم مه و بابه ایت هوس و آرمان داریم که عاروسیته
بیبینیم ـ دختر همسایه ره زیر نطر کدیم ـ مثل ماه میمانه ـ پینج انگشت اش پینج
چراغ اس ـ اگه قبول کنی همی سبا شرنیشه میگیرم ـ نامزاد شو بازدلت هردلت
.
که هروخت عاروسی کدی

صحبت دوام دار شده بود و حالت گریه کم کم جایشه به یگان خنده های کوتاه
.
داده بود
فکر میکنم د ه د ققعه صحبت د وا م کرد و د ر آ خر با ز حا لت و وضعیت
.
خاله محترمه تغیر کرد
از شوهر مریض گفت وازمشکلات اقتصادی با سوز و سازیاد کرد و دراخیر
ا ز ا صل مطلب و مقصد آ ن همه صحنه سازی ها یاد آور شد و از پسرش
خواهان فرستا دن هر چه زودتر پول شد ه و با بار بار قربان و صدقه رفتن
.
او خداحافظی نمود بلاخره عقل کوتا ه بنده هم پی به آنهمه صحنه سازی ها برد ودانستم که علت
تغیرحالت خاله محترمه چه بوده است وهم خنده ای تمسخرآمیزخواهرزاده ام
.
چه معنای داشت
با بستن موبایل خنده ای بلندی نموده و بدون اینکه از صحنه سازی اش بشرمد
گفت ـ چکنم بچیم اگه هموتو نکنم بچه اس و ملک خارج آدمه کم مهر میسازه
.
و آدم بی پروا میشه
بیا دخترم سیله مانده چرا بیرون آمدین؟ اصل گپ ده خانه اس ـ بریم که خدام
مهمانا چی گفته باشن که محترمه کجا شد؟ با گفتن این حرفها خود ش بطرف
.
دروازه خانه در حرکت شد و ما دو نفر هم به دنبالش قدم ماندیم
د ر عا لم حیرتم که سخت مرا در خو د غرق سا خته بو د به پهلوی خواهرم
نشستم ومانند آدم های گنس وگول به تماشای رقص و پایکوبی شان مصروف
.
شدم
آنشب بعد از صرف طعام چون خاله محترمه دخترش را با خسران چله گریز
کرده بود ـ با نشان دادن تحایف که برای نواسه و دخترش تهیه دیده بود بیشتر
.
بر میزان حیرتم افزود
نمیدانم آ یا ضرورت اینهمه مصرف چه بود؟ ولو ا گرپسرش در جرمنی کارو
.
بار خوب داشت
خلاصه محفل آنشب تا دیر وقت دوام کرد و خاطره ای فراموش ناشدنیی برجا
.
گذاشت
آنشب گذشت و فردایش چون سوالات زیادی برایم خلق شده بود ـ علاقه گرفتم
.
تا بیشتر در مورد زندگیی خاله محترمه بدانم
ا ز صحبت ها ی خواهرم دریافتم که خاله محترمه آن خانه را جدیداً به کرایه
گرفته و پسرش که جاوید نام داشت در جرمنی کاروبار بسیار خوبی داشت اما
چون پاسپورت آ لمانی نداشت ا ز دیدار پدر و مادرمدت ها بود که بی نصیب
.
مانده بود
وقتی دانستم که پولدار است ومدتهاست که کارو بارخوب هم دارد اما پاسپورت
آلمانی ندارد ـ برایم جالب تر شد و بیشتر کنجکاوم ساخت تا سر از مظلب در
.
آورم
درست روزیکه فردایش پرواز داشتم و بطرف جرمنی میآ مدم با خواهرم برای
خرید با زا ر رفته بود یم ـ تصادف د ر راه خا له محترمه و دختر خوردش را
د ید یم ـ هما نطور خو ش و خند ان بنظر میرسید ـ چا د ر بزرگی را دور سر
پیچا نده ودست دخترش را در دست داشت ـ با دیدن ما با محبت سلام و علیک
نمود ه و تعارفا ت را طبق معمول رسم و روا ج انجام داد و در باره ای شب
مهمانی و اینکه خوش گذشته یا نی ؟ از ما سوالاتی نمود واز شوهرش یاد کرد
که بعد از شب مهمانی نظر به شدت درد و حالت خراب صحی روانه شفاخانه
شده و دو سه روزی را در آنجا گذشتانده بود ـ با یادآوری حالت مریض شوهر
چهره ا ی ا و رنگ غم بخود گرفت ا ما د فعتآ چنان تغیر از شادی نمود که بر
.
میزان حیرتم افزود
گفت ـ
همی حال رفته بودم که پیسه ره که جاوید جان حواله کده بود بگیرم و حال اوره
گرفته برم که امشو خشو و خسر جینا جان دخترمه که از حج آمدن مهمان کدیم
بی اختیار و بدون سنجش از خاله محترمه پرسیدم ـ
خاله جان جاوید جان بچه ایتان ده کدام شار آلمان زندگی میکنه؟
جا وید ما د ه شا ر مونشن آ لمان سه سال میشه که زندگی میکنه و با آب و تاب
ادامه داد ـ
جا وید جان شکر کارو بارش بسیار خوب اس ـ کاشکی اروسی نمیکدی که توره
.
اروسم میساختم و با گفتن ای حرف رویمه یک ناز داد
ما با خنده و گفتن تشکر ا ز ا و خداحافظی کردیم در راه تمام وقت در باره پسر
خاله محترمه فکر میکردم و حیران بودم که چطورمه که در شهرم.نشن زندگی میکنم جا وید که به آ ن ا ندازه پولدار است نمی شناسم ـ اگرچه مونشن شهر کلان
.
اما افعان را خود افعانها معرفی میکنه
یادم آمد که یک جاوید خو رفیق شوهرم است اما وقتی از زندگی و مشکلات جاوید
رفیق شوهرم یا د م آمد حا فظه ا یم زود ردش کرد چون تفاوت زندگی بین هر دو
.
جاوید ـ مثل تفاوت آسمان و زمین بود

بعد از چند لحظه صحبت با هم از خاله محترمه خداحافظی نموده و فردایش من
.
بصوب آلمان پرواز کردم
روز های اول را بعد از رسیدنم مصروف بودم و اما بعد از یکی دو روز دیگر
.
چون وظیفه ای دوباره افکارم متوجه جاوید و شناخت او گردید
یگا نه کسی که میتوا نست مرا کمک کند ـ شوهرم بود ـ ا زا و د ر باره جاوید
پرسیدم و دانستم که جاوید در یکی از فابریکه های تولید گوشت شب ها تا صبح
کا ر میکند ـ از ساعت هشت صبح الی دوازده ظهر میخوابد و از ساعت دو الی
.
نو شب در آشپزخانه ای یک رستورانت مصروف وظیفه است
پرسیدم ـ چرا ایقه کار میکنه؟
شوهرم گفت ـ
چون فامیلش د ه پاکستان مها جر هستن و مشکلات اقتصادی اونا زیاد ـ بیچاره
جاوید مجبور اس شو و روز کار کنه ـ بیچاره ایقدر کارام کده اما تا حال هر بار
برش ویزه شش ما ه میتن ـ چون کارش فقط دو سا عتش سفید اس و دگیش سیاه
مجبور ا س بیچاره ا گه هموتور نکنه فا میل گوشنه میمانه ـ و از زندگی خودش
گفت که یک ا تاقه ا ی بسیار خورد د ا ره ا گه د ه ا و سیر شو ه نان نمیخو ره
.
و هر چی پیدا میکنه حواله میکنه
نمیدانم چرا در درونم چیزی مرا وامیداشت تا بیشتر در باره جاوید معلومات کنم
با ز هم خواستم از شوهرم معلومات کنم ـبا وجود اعتماد کامل بین من و شوهرم ـ
وقتی دانست بازهم در باره جاوید علاقه مندم بدانم با خنده ای شرینی ازمن پرسید
خانم جان خیریت خو اس ؟
مقصدت از ایقدر سوال ده باره جاوید بیچاره چیس ؟

برش هیچ چیز نگفتم ـنگفتم چی دیدم و چی شنیدم وعلت ای همه سوال کد ن
.
ها چیس
.
فقط ا زش خاستم که مره ده ای شناخت کمک کنه و بس
خانه ایش آباد ـ او هم شله گی نکرد و بیشتر هر باره جاوید گفت و از زندگی یک
خواهرش قصه کد که ده امریکا سالها بسر میبره و سال پیش از شوهرش جدا
شد ه بود ـ ا و گفت که شوهر خواهر جا وید آ دم بسیار ظالم بود چون خواهرش
مجبو ر بو د فا میلشه که غریب هستند کمک کنه ا ما شوهرش ا ی کمکه
نمیخوا ست و بخا طر ا ی گپ خواهرش را میزد ـ تا بلاخره با وجود داشتن دو
طفل خوا هرشه طلاق د اد ه و از ای گپ تنها جاوید میفامه چون پدرش تکلیف
قلبی د ار ه و بیچاره خواهرش چند ین سال اس که دیدن فامیلش به همی خاطر
.
نرفته
با شنیدن این حرفها دیگر یقین کردم که این همان جاوید پولدار بچه خاله محترمه
است که شب و روز جان میکند و فکر میکند که فامیلش واقعآ آنطور که مادرش
.
تمثیل میکند و میگوید ـ ضرورت کمک را دارند
دانستن این واقعیت مرا سخت آزرد و باعث تآثرم شد ـ مخصوصآ وقتی زندگی
خواهر جاوید یادم آمد و بدبختیی یک فامیل ـاطفال خورد که اشد ضرورت به موجودیت پدر و مادر دارند ـ آنهم در سرزمین بیگانه با دو کلتور متفاوت ـ زندگی
یک زن جوان و بی پناه و تنها که قربانی خواست های نا معقول مادر ش شده و
هنوز هم نمیداند که عزیز ترین موجود زندگی اش برباد کننده ای شیرازه ای گرم
.
فامیلش میباشد
احساسات پسری که در محیط کاملآ بیگانه با تحمل بیدار خوابی ها و زحمات بی
اندازه شاقه میخواهد دین فرزندی را ادا کند و ندانسته خود را قربانی هوا و هوس
.
مادر میکند
این است سخاوت خا له محترمه که خاطره ای تلخ و فراموش ناشدنیی رااز خود بر
.
جا گذاشت
24.12.07
شازیه صابری

 

 

تجا هل
های های گریه ام بشنید و رفت
راز دل گفتم به او نشنید و رفت

سوز دل کرد م بیان از عشق ا و
ا ینهمه شو ر بیان نشنید و رفت
شوق د ل گفتم به ا و از وصلتش
زد تبسم بر لب و خند ید و رفت
شکوه کردم ازجفایش بهر دوست
ازخودوازکرده اش شرمید ورفت
شرح غم کرد م بیان بر ا هل دل
ا ز تآ ثرآ شک غم بارید و رفت
مردم ازحسرت عاشق آزا ری چرا؟
آهی سردی از دلش کشید و رفت
ا ی صبا نا لی چرا ا ز با ر غم ؟
چند سبا هر عاشقی نالید و رفت

حسر ت

ای بیخبر از من غم هجرا ن تو چه دانی
عهدی که گسستی ز پیما ن تو چه د انی

هر لمحه ای عمرم را با یاد تو کردم سر
بربا د ی عمرم را عمرا ن تو چه دانی

گشتی طبیب خلق د رما نگر ز شتیها
برزخم د ل نا صورد رما ن توچه دانی


د ل بو د و د ید ه و هستی نثا ر تو
برارزش لعل وگوهروکان توچه د انی


از چشمه ای چشمانم دریا شود سیراب
ازدیده ای خونبارگهرافشا ن توچه دانی

گفتی د رست آ ید هرچند که د یر آ ید
برغفلت خویش ودل پژمان توچه دا نی

پیر ی رسید آ خر و صلت نشد میسر
ازحسرت وداغ دل وحرمان تو چه دانی
27.11.07
....................................................

آوای د ل

تو یک رویا ی شرین شبا بی
که هرجا با منی ا ما سر ا بی
تو یک رازی که در قلبم نهفته
که چون یک گل چنین زیبا شگفته
تو یک خوابی که تعبیرش خوشی هاست
صفا و راحت و عشرت هویدا ست
تو ا لها می زسرسبزی و نیسان
تو یی ان گوهرارزنده ا ی کا ن
تو آ ن با ران رحمت برکویری
تو بر نفس گلستان چون عبیری
تو ما ه روشنی برشا م تا ر م
تو د رمان غمی بر حال زار م
تو ان روحی که برجسمم د مید ه
زخوبان یک ترا این دل گزید ه
تویی آن شعر ناب و نغزدیوا ن
دهد بر هر کلا م اسم تو جا ن
توبودی خواهشم ا زحق تعالی
نخواهم من ترا ازخود مجزی
11.02.05
 

                                        وداع


                      با  ز  آ  مد  لحظه  تلخ  و د اع 
                      لحظه  ترک  دو دل با اشک و آه
                      سا یه  غم هر طرف ا فگنده  شد 
                      هر د و د ل ا ز بار غم  اگنده شد
                      آ سما ن  برتن نمود  رخت  عزا
                      بو م  و بر فریا د زد  آ خر چرا
                      مرغ  د ل بید ا د غم  بر پا نمود
                      شو ق  وصلت ا ز د ل تنها زدود
                      شد  سرشک ا زد یده پرغم روان
                      برملا  شد  سرو هر را ز نها  ن
                      رفت  ا زا ین د ل دگرشوق و امید
                      کنج  عزلت  ا ین  د ل تنها  گزید
                      آ مد  و رفت ا ست کا را ین جهان
                      جا ن  رود با رفتن جا نا ن ز جان
                      آ نچه   د ر تقد یرما تحریرا و ست
                      چون رضای اوست بهر ما نیکوست
                    ...........................................

مژده


                  ا ی  با د صبا مژده ما ده به  یا ر ما
                  کز د ل برف&#