|

صالحه وهاب واصل

زخم محراب
این کلبــــۀ چشم تــر من گـــــــرداب است
وز بــارش عشـــق هستی انــدر تاب است
ای دوست ز نـــالـــــه های شبگیـر مپرس
کین عـالم دل پـر از شــــرار نــــا ب است
گـــم میشوم از وهـــــم سیـــــه بختی شـب
چون ســـایه من زیر سر مهتــــــاب اسـت
هستی طــــلبی بگیــــــر دامـــــان فـــقــــر
کینجــــا می و میگساری با اربــــاب است
«واهب» تو ملاف ز عشق و بر خاطر دار
کین زخم دل از تیر نه , از محراب است
صالحه وهاب واصل
27-05-2009
فنلو-هالند
جستجوئی تو
نمیــــدانم دلــــــم دیشب چــــرا کـــــرد آرزوی تـــــــو
ترا در چشـــم من میـــدیـــد و میکرد جستجـــوئی تــــو
به هرجــا من نظر کــــردم , نشان از هر که پرسیـــدم
به هر سر بـــود ســـــودایت به هـــر لب گفتگوئی تـــــو
بــه جمع میگســـــاران از حســـــد در آتــش افتـــــــادم
که دیدم هر که را مست از می و جــــام و سبــــو ی تو
نخـــواهم کــــرد از خلــــق خــــدا باور کــــه گوینــــدم
که بــودی با خبر زان دم که میدیــدم به ســـــوی تــــــو
عتــــاب و نـــاز تو تنهــــا بـــرای دردمنـــــدان نیسـت
خمی هــــم از شکست رنگ ما آ مـــد به مـــــوئی تــــو
دریــدم صــــد هــــزاران پـــرده را تا نغمـــــۀ ســـازم
و لیـــکن در زبـــان دل نبــــودم جـــزء مگــــوئی تـــــو
به صد رنگ و به صد بو سر زدم «واهِب» درین گلشن
نگشتم بیخـــود از عطـــری به جـــز از رنگ و بــوی تو
صالحه وهاب واصل
16-01-2010
هالند
برقصم
مجنون صفت
اندر هوست یـــار برقصم
دیوانه از آن
لذت دیــــــدار برقصم
ده جرعۀ از
جام لبــت ای مۀ کنعان
کز هوش روم
بیخود و خُـــمار برقصم
در بزم حضور
تو چو پروانۀ عاشـــق
گِرد شمع
رخسار تو دلدار برقصــــم
ای رشک
مسیحــــا نفس تازه بمــن ده
کز ذوق
تمنائی تو بســـــــــیار برقصـــم
از صومعه و
مسجد و از خانقه و دیــــــر
آیم برون
و بر ســـــر بازار برقصم
گِرد حرم
کعبۀ حســــــن تو به حســـرت
با دیدۀ تر
نیمه شـــــــب تا ر برقصــم
«واهِب» بنشین
تا که به معراج وصــالت
از شوق دگر
بار و دگر بـــــار برقصـم
صالحه وهاب واصل
02-دیسمبر-2008
فنلو---هالند
***************************
ترس بزرگ
امشب زدمیــــــــــدن ســــحر میــترســم
وز پرده دریدن ســـحر میــترســـــــــــم
آمیخــته یک نفــس , نفــس بــــــــا اویــم
یارب ز رسیــدن ســــحر میترســــــــم
صُبحا ! مگشـــــــا دیده ,خدا را ! دریاب
کز مژه خلــیدن ســـحر میــترســــــــــم
امشـب که دلم ستـــاره باران گشــــــــــته
از رنگ پریـــدن ســــحر میــترســـــــم
دارم ســـحری, ز سِــــحر در کلبۀ خود
از راه بریــدن سحــــــر میـترســــــم
امشب که دلــــــم محـرم مقصـود شـــده
از قــــهر و تُنـیــدن ســـحر میتــــــرسـم
ای شـب تومرا به یــارمن واصــــل بـاش
کــــــز زود دویــدن ســــحر میترسـم
شــب رفتـه به پایان و دل «واهِب »غرق
از تـــــاب و تپـــیدن ســـحر میتـــرســـم
صالحه وهاب واصل
06-01-2009
هالند ---فنلو
آئینه
ای شه دنیائی رویا هــــــــای من
ای تو رنگ حسرتیـــن مینائی من
پُر شده از عطر تو اطـــراف تن
در دلــــــم آئینــــــۀ شفـــــاف تن
ای نشسته بر سر مژگـــــــان من
ای نفس هائی شرار ستــــــان من
ای تو سر شار تر ز امواج نسیــم
ای تو رخشاننده تر از زر و سیم
ای تو خورشید عیان بی نقـــــاب
در هجوم تیرگی هائی حجـــــاب
با تو درعمق سیاهی روشـــــــنم
بیتو در خورشید داغ گلشنــــــــم
با تو در آفاق بی پــر میــــــــپرم
چون همائی بخت پُر شان و فرم
با تو منحل میشوم در خویشـــتن
همچو آهو در فضائی پُر ختـــن
نیست«واهب» باتو او هامی مرا
جزء پیـامت نیست پیغــــامی مرا
صالحه وهاب واصل
31 اگست 2009
هالند
مخواب
ای جان من امشب که مهمان تو ام, امشب مخواب
با موج بحر حسرت , حیران تو ام, امشب مخواب
امشب شب قدر من است کاین روی تو بدر آمده
ای شاه خوبان از گدایان تو ام, امشب مخواب
ای راحت جان , سرو بستان , بردی دل , جانم مبر
امشب مرا از خود ببر کآ ن تو ام, امشب مخواب
مستم کن ا ز جام لبت با خود به معراجم ببر
کز حسرت لعلت به قربان تو ام, امشب مخواب
با من سخن از عشق پرداز و مگیر از من نظر
کز وصل, بر تخت سلیمان تو ام, امشب مخواب
ای «واهِب» خوش خوان من , بیتو جهان زندان من
بنشین که یک امشب به مهمان تو ام, امشب مخواب
صالحه وهاب واصل
28-11-2008
هالند
«مــــــا»
بیا بنشین
بنشین کنار من که ره شب دراز نیست
ما هردو رهگذر
محتاج انحلال و هماهنگی و همی
مفتون قصه های نظر با سماع دل
مگذار این دقایق وصلت هدر رود
بنشین پیشرویم بر من نگاه کن
بر گوی راز بستۀ دل با لب نگاه
اندیشۀ گذشتن شب دور کن ز سر
بگذارباغبان همه هستی و عدم
از دانه های عشق , وز اختران و انجم بیرنگی ئی
فضاء
در بطن آسمان نهد تخمه هائی نور
بگذار آسمان شود آبستن از شفق
بگذار از تبسم ما دُخت آفتاب
آگنده از حرارت آغوش آرزو
خندد به سوی ما
بنشین که طفل روز مثال فرشته ها
با بال هائی باز و فراغش به سوئی ما
آغوش وا کند
بنشین کآسمان سیه پوشِ کینه دل
از بودنت کنار من اندر حریم مهر
با تیغ زر ز کورۀ وَساوِسِ حسد
از رُخ نقاب تیره و پُر وحشت و سیاه
با خشم بر کند
***********
بنشین کنار من
بنشین که راه فاصله ها در عدم رود
دست عدم مگیر
با بعد خو مکن
بنشین تا بگویمت از لذت وصال
از نور با صفا
از رنگ این هوا که ببینی به چشم دل
بنشین که خوانم از غزل بیصدائی دل
از شعر راز ها
از نغمۀ حزینیکه میبارد از فضاء
از قصۀ شکستۀ پیچیده در گلو
از من مرو بمان
بنشین که با تو ذاده شود طفل با همی
نوذاد همدلی
در بستر نیاز, گهوارۀ حقیقت و آغوش باوری
بنشین که زره زره شود خانۀ دوئی
در زیر پائی ما
بنشین که تا به عشق در آمیزمت بخود
بنشین تا که در دل شب گوری برکنیم
آغوش گور پُر ز تنِ تو و من کنیم
بنشین تا زُدوده شود نقش تو و من
از صفحۀ های دل, زآئینه ئی خیال
بنشین که روی گور تو و من ز خاک ما
خشتی بنا کنیم
اعمار آشیانۀ پُر از صفا کنیم
إحیاءِ ما کنیم.
صالحه وهاب واصل
25-04-2009
هالند
خواب رویا
دیشب
هنگام نیمه شب
وقتی که آسمان ز پهنائی بیکران
اندر دل سکوتِ پر از ظلمت سپهر
اِستاره میفشاند
وقتیکه باد نغمۀ لا لائی گنگ را
اندر فضائی مات و خموشِ شب سیاه
در گوش خُفتگان
با نرمی و نوازش
آهسته می سرود
بستم دریچه را
رفتم بسوی بسترِ تنها و سرد خویش
لغزیده , پا دراز کشیدم که تا دمی
با عشق و با خیال تو
در صفحۀ امید
امید هائی باطل فردائی جلوه گر
مژگان به هم گذاشته آرام بگیرم
چشمم پُر از تصور تصویر چهره ات
ذهنم تمام , قافلۀ یاد هائی تو
اندیشه های رنگین
از گفته ها و قصه واز خنده های تو
از شوخی ها و برق دو چشمان مست تو
پُر کرده بود یاد تو دَور و بَر مرا
در موجهای بَحر خیالات ناز تو
رفتم به خواب شیرین , بستم دو چشم خویش
دیدم ترا که آمدۀ ئی
از تصورم
تصویر زنده گشته, کنارم نشسته ئی
من داشتم ترا , در پیش چشم خویش
میدیدمت که همچو همائی سعادتم
با بازوان باز
با صد هزار ناز
بمن خیره میشدی
میخواستی مرا
میخواستی که زیب دو تا بازویت شوم
نزدیک من شدی
پیچید عطر دامن تو بر مشام من
از اضطراب دل
لرزید جان وتن
دل در میان سینه تپید و چنان تپید
کز فرط تنگنای قفس مرغ پر شکسته هوای هوا کند
دیگر نفس به سینۀ من تنگ گشته بود
دستم ز سردی فاقد احساس مینمود
میخواستم نظر به دو چشم تو افگنم , اما
مژگان من توان بلندی نداشتند
محو تو گشته بودم
از خود رهیده بودم
تو نیز کز حلاوت عشق و وصال من
تا انتهائی شوق
در آسمان لذت , با انحلال تن
در من دمیده بودی
آرام و بیصدا
آهسته با دو دست نوازش گرت مرا
از من ربوده زآتش عشق دادی روشنا
من تشنۀ خروش , جمع گشته در میان دو بازوی گرم تو
تو در کنار من
من بیخود از نجابت این شرم بی حیا
تو باروَر ز شوق و هوس های روح وتن
وقتیکه شبنم طرب انگیز شرم را
از روی کوره داغ لب بیقرار من
با جورۀ لبان هوسناک می مکیدی
میسوختم ز آتش وحرارت لبت
دستت که بود در خم گیسوئی من نهان
آهسته لغز دادی به رخسار سرد من
آرام حلقه هائی پریشان زلف را
همچون تماس شعله به شهبال و پیکر,
پروانه های عشق
درگِرد شمع شام ملاقات عاشقان
پاشیدی در کنار
تو غرق ذوق وصل , من گُم در انتها
تو تشنۀ رسیدن ,
تا چشمۀ هوس
من غرق بحر لذتِ دنیائی بی پناه
من تک تک صدای تپش های قلب را
در عمق سینه ات , احساس کرده ام
میسوخت زاشتیاق تماس تنم تنت
چون شیربس گرسنه که دارد شکار خویش
میفشردی ام به سینۀ آتش فشان خویش
سر تا به پا مُلَبَسِ احساس تو شدم
باران بوسه غرق گناهم نموده بود
دیگر جهان شرم و حیائی نداشتیم
منحل شدیم به هم
در هم فنا شدیم
تو در من آمدی
از خود رها شدی
من در تو آمدم
از خود جدا شدم
آمیختیم به هم
از هر دو تائی تن
یک روح ساختیم
پاکیزه از هوس
آراسته از صفای محبت میان ما
راحت کنار هم در بستر وفا
لغزیده
از وصال چه خوش لحظه داشتیم
کز شاخۀ حسادت و ساق درخت کین
مرغ سحر نوائی جدائی به بانگ داد
باز گشت دیده ام از خواب پُر خیال
دیدم نبودی تو
من آنچنان که بودم تنها به بسترم
خالی و نا امید
از هرچه با تو در شب بگذشته داشتم
آن صرف خیال من بود رویائی عشق تو.
صالحه وهاب واصل
فنلو---هالند اول دیسمبر 2008
*******************************************************
کعبه ئی دل
شـراب گشته ام از بس که مست یار شدم
سپیده ئی سحری گشتم و غبــار شدم
ز بس که لذت عشقش برون کشید مــرا
ز خویش رفتم و در پای او نثار شـدم
به آسمان سعادت ز اوج تا به عــروج
طواف کعبه ئی دل کردم و خمــار شدم
پناه عالم هستیست نور دیــده ئی ما
بیا ببین که ز عشقش چی بیقــرار شدم
مگو ز عقل و خرد زاهدا و باده بـده
که پیر میکده را یار راز دار شــدم
بلا و آفت و درد و غمش بجان بخــرم
که از بلای خود این سان به غم دچارشدم
15—12—2009
فنلو --هالند
***********************
آفتاب
رفتـــــی و رفت شــــوکت انوار آفتاب
بی روئی تو چی تیره شــــد و تار آفتاب
از جلوۀ رخ تو چمن غرق عشرتـست
برگو مـــتاب بســـــوئی چمنزار آفتاب
از پرتو جمال تو گل مشــــــگفد به باغ
گلها نیند شـــــــــــایق دیدار آفــــــتاب
برآســـتان عشق برم سجدۀ نعیـــــــــم
کز بختِ رهنــمون شــــده ام یار آفتاب
«واهِب» دلش ز گرمی عـشـق توشعلۀ ور
چون جلوۀ رخ تــو کــــند کار آفـــتاب
30جنوری 2009
فنلو- هالند
*****************************
جان
من به چشم دل همی بینم غم و تیمار جان
لیک در اندیشه میدانی همه اسرار جان
جویدت این دل به رغبت خواهدت حاجت روا
تو میازار این دل ریش و مخواه آزار جان
دل سبک از عشق تو جـانـم گـران از بــار آز
ای فدائی یک نگاهت جان ما و بــــــا رِ جان
جان می نالد ز هجر و یاری میخواهد ز تو
یار جان باش ای فدایت جان که هستی یارجــان
خود تو جانی جان« واهِب» را و میدانی که هر
مدح در وصف تو باشد پیشه و پیکار جان
09جنوری2009
فنلو ----هالند
*********************************
تو هستی با تو زنده ام
تو عشق من , امید من
تو خلوت سپید من
تو جان من , روان من
تو نور شبستان من, تو یار جاویدان من
تو عمر بی دوام من, تو عشق بیکران من .
تو شاه من , تو ماه من , پناه من, خیال تو گناه من
تو آن که نور تو به شب غرۀ صبحگاه من
تو چاره ام ستاره ام , تو گلشنم نظاره ام
شفائی قلب پاره ام , تو ساحل و کناره ام
علاج اشک و آه من
تو گریه ام تو خنده ام
تو نیستی بیتو مرده ام , تو هستی با تو زنده ام
تو دلبر یگانه ام, ترانه ام بهانه ام, ستارۀ شبانه ام
تو ناز من نیاز من
تو نغمه ام تو ساز من
تو قبلۀ نماز من
تو شعر من سرود من
تو مذهبم تو دین من , تو عالم یقین من
تو راه مستقیم و تو ایاکَ نستعین من
تو درد من دوائی من , تو یار با وفائی من
مده به غم سزائی من, نگار خوش لقائی من
وفائی من صفائی من , نوائی من تو عظمت سمائی من
تو لطف ما سوائی من , تو یار لحظه هائی من
تو ام قمر , تو ام سحر , تو ام سماع , تو ام بصر
تو خمر و هم خُمار من, تو صبر من , قرار من
تو خواب و بس تو نور دیده گان انتظار من
تو جاه من جلال من , تو فقرو تو منال من , تو لذتِ زُلال من
تو نام من ,تو جام من , خموشی و کلام من , تو خاص من تو عام من
تو شُهرتم , تو عِزتم, تو لذتم , محبتم
شرارتم , تو عادتم , تو راحتم , تو حاجتم , تو طاقتم , تو دولتم
تو حرمتم , تو فرهتم , شهادتم , تو موج بحر حسرتم
تو رنگ من, ترنگ من
تو شوخ من تو شنگ من , فروغ قلب تنگ من
تو شوق من , تو ذوق من , به بیخودی تو سوق من
, تو مردم دو دیده ام , تو سرو قد کشیده ام
تو غنچۀ نه چیده ام , تو صبح نو دمیده ام , بهار نو رسیده ام
تو چشمۀ حیات من , حیات من ممات من
تو شان من , نشان من , تو لحظه و زمان من
خدائی روح جان من , تو آیت قران من
بیا ببر مرا زخود که بیتو نیست جان من
مرا ببر که تا ابد من ز تو ام تو زآن من.
1999 اگست
************************
بهانه
ای انکه دل ربودی دل من نگاه دار
بردار دســـت زناز و به روی دلم گذار
تا چند این بهانه و قهر و عتاب و ناز
این عشق نیست جنگ عیان است و کار و زار
امروز یک بــــهانه و فردا یکی دگر
آخر زمـــــانی ناز و عتـــابت فرو گذار
من دل به اختیار تو دادم بدین امیـــــــد
کز عشق بوسه ام دهی و گیری ام کنار
با جام آن لبان پُر از آتــــش هــــوس
خواهم هجوم بوسۀ تر از تو ای نگار
از عشق تست این قدرم درد در جگر
لیکن مراســـــت بر کرمت «واهب» انتظار
04-04-2009
فنلو --هالند
*****************************
دم صبح
آیــــم به چمنزار خیالت دم صبـــح
بوســــم سر و صورت وجمـالت دم صبح
پنهان کنمت از نــظر خلق جهان
بیخود کنم این دل ز وصالــت دم صبح
آهســــــته نوازشـــت کنم از نفـــــسم
وز نغمۀ جان کنم رســـالت دم صبح
بند ت کنم انــدر قفــــس آغوشـــم
نوشم ز لبان آب زلالـــت دم صبح
صد نغمه ز وصل من و تو خواهـد خواند
بلبل به فصاحت و جزالت دم صبح
از لذت شــــوق عشــــقت آتـــش گیرم
گردی شوم و شوم زوالت دم صبح
آمیزی اگر تو در خــــیالم « واهِب»
چون موم شـــوم آب و خجالت دم صبح
20-04—2009
فنلو --هالند
***********************************
فراق
مرا فگنده نصیبم چه در بلائی فراق
اسیر و بستۀ هجران و مبتلائی فراق
بدرد عشـــــق بنازم ! چه صـــبر مــیدهــــدم
که جز ء شکیب نباشــــد دلا دوایئ فراق
عـــنایتی به نگاهی ! خدائی احســــاســـــــــم
که قلب خسته رها گردد از جفائی فراق
به عرش میرســد از ســـو ز , ناله های دلش
هر آنکرا که رسد همچو من ســزای فراق
عجب ز عشق بلند اســـت تا دم عرصـــــــات
نوائی رگ رگ جانم ز زخمـــــه هائی فراق
گدائی کوه محبــت بـــــه راه تو نـــگران
نگاه مــهر ببخشــــــا به بیــــنوائی فراق
دمی که با تو فلک واصلم کــــند «واهِب»
به پیش پات دهم جان ز گریه هائی فراق
01-12-2008
هالند --فنلو
************************************
پردۀ تن
شتـــابِ بـــه رفتن آئیـــنه دار راه مکــــن
نکرده هیــــچ سراب انتظــــــار رهگزری
به منـزلت رسی آندم که بال بر بنــــــــدی
که از هوای بلند بـــــــاز را نشد ثمـــــری
صدای نالۀ جـــان بخش نیســــتان عــــدن
فقط رســید کسی را که داشـت گوش کری
بلندی قـــــد ســــرو است زیر تیغ تبـــــــر
که روی خاک نشست و به پاش ماند سری
نمای صنــــــــدوق رنگین باغ بیــــرنگی
به چشــم بین که از دیدنش نشد خبـــــــری
ز پــــردۀ تنت آتش بــه خاک پنهــــان شد
بپار جامۀ رنگین و زن به شعــــله ســـری
بیا ز عرش, نشین پای ریشه ای «واهِب»
که خاک را نســزد بالِ باز و شاهپــــــری
31-08-2009
فنلو--هالند
*************************************
چراغ مُحتال
تا که وصل صنم خویش گرفتیم به فال
چه سعادت که مرا نیست ازاین روی و جمال
نیست فرخنده تر از دیدن دلبر فالی
نیست بالنده تر از وصلت معشوقه وصال
از لبش شعر طلب دارم و صد بوسه ز رخ
که غزل گوی غزال است و شکر بوسه جمال
بسرایـــم غزلـــــش تا که غــزل خـــوان منست
که بخوانم سِرعشقش به از آن لطف و کمال
چشم بگشوده ببینــد مـــــه مــــن حال مــــــرا
کاوست قرص قمرو قامت من همچو هلال
من چه او را بفریبم که خود او مکر منست
او مرا چشم سراب است و چراغ مُحتال
گفت «واهِب» که به شب چشم مرا خواب آید
گفت اینک ز رخم بودن شب گشت محــال
هالند---فنلو 30- 12-2008
*****************************************
صهبا
با نقش خیال تـــــو پـــــرواز مرا عنقــــــاست
از دولت حسن تست جوشی که درین صهباست
آنجا که مـــــــراد دل آســــــوده به دست آیــــــد
یک خار از آن بیشه مژ گان فلک پیماســـــــت
گـــــر نـــــور جمال تــو تابــــــد چو مه روشن
کــــوه و دمن و صحرا اسرار تــــرا گویــاست
صد دیــــدۀ وام خواهــــم تا روی تـــــرا بینــــم
آن دیده که می خواهــــم آن دیده کرا پیــداست
از باد صبا گیــــــرم هر لحظــه سراغ تــــــــو
سودای تو ام در سر از قـــــامت بس رعنــــا
نام تــو نــــوشتم من در صفحۀ این ساحـــــــل
این ائینه را مستی گر هست از آن بــــــالاست
«واهب » تو بنوشا نـــــم از ساغــــر چشمانت
کین مستی ئی چشم تو بهتـــر ز میئ عقباسـت
صالحه وهاب واصل
12-10-2009
فنلو --هالند
****************************************
ترا
ترا در تن کنم چون جامه ئی از بیقــــراری ها
ترا در چشم خود بندم چو اشکِ آه و زاری ها
ترا چون عطر گل پاشــــم به روی بستر خوابم
ترا آوای جان ســــازم دم شب زنــــده داری ها
ترا چون عطر سوسن در مشامم جا بجا ســازم
ترا چون بوسه روی لب نهم از کامگـــاری ها
ترا آرم برون از موج طـــوفــــان زائی بیتــابی
نهم چون ساغر می روی لب با میگســــاری ها
ترا شب ها کنــــار بسترم با خــویش می بینـــم
چو آب از شرم میپاشم ز شــــور هم کناری ها
بیا تا آتش حسرت شــــــود خاموش در جــــانم
دگر «واهب» ندارد طاقت چشـــــم انتظاری ها
01-11-2009
صالحه وهاب واصل
فرانسه
************************************
اِنکار
نگاهت آتش و گفتـــارت آتش
وجودت آتش و دیدارت آتش
مثال برگِ گل بر روی شــــاخه
صفائی چِهر اَســــپندارت آتــش
مپرس از داغ جان و دل که سرزد
درون ســــــینه از رفتارت آتــش
دیاردل که بُـــد مـــنزلگۀ تـــو
دریغا ! پُر شد از آزارت آتش
فسردم خاطر از سـردی ئی ایام
ببار از شعلۀ رخـــسارت آتـش
وصـالت کی پزد با خامی طمع
ببار از خوئی آتشــــبارت آتش
بریزد «واهِب» آب از موج گوهر
که زد بر خرمنم اِنکارت آتش
صالحه وهاب واصل
14-04-2009
فنلو-هالند
**********************************
بجا نشسته
بدلم خیال وصلت چقدر بجا نشسته
تو خدائی این شکیبا که به ره گدا نشسته
چه قیامت است نورت ز جهان بی نیازی
که زرات جان مارا همه جا بجا نشسته
ببرم خیال راهی که فنا شوم ز وصلت
چه کنم که دیده و دل زهم ما سوی نشسته
همه امشبم مهیاست , نکنم امید فردا
که همائی رحمت تو پس درب ما نشسته
نبرد هوائی شاهی به جهان فانی «واهِب»
که جهان عیان و پنهان به قبائی ما نشسته
صالحه وهاب واصل
فنلو---هالند
06—دیسمبر ---
***************************************
خون شب
سحـــر به تیغۀ خورشید ریخت خــون شب
صبـــا به پنجــــه دریـــد دامـن فســون شب
کلـــید صندوق شب دست رهـــزنان افتـــاد
ربــــــود شمس مـــــه بـــدر نقره گون شب
بهـــــار صبـــح بیاورد هزار نغمه ســـــرا
کــــه از ترانه بهـــم ریختند سکـــــون شب
بـــه روی لالۀ شب ریخـــت گوهر چشمش
نـــدیـــد بـــاد سحر اشک نــــار گون شب
شب از جنــون فراق مهش در آتش سوخت
شفق دمیــــد از آن شعلـــــۀ چو خــون شب
نیــــامدی که ببیــنی ز تــــربتش «واهِب»
که دود ســــر زده از حسرت درون شب
صالحه وهاب واصل
29-09-2009
فنلو.--هالند
|