روی تصویر کلیک کنید .ببینید و بشنویید

 

 

اگر بحر خروشانم.........

 

 

اگر بحر خروشانم ، اگرشام  چراغانم

تویی آیینه ی جانم ، ز عشقت پایکوبانم 

مرا خورشید می بخشد  حضورت ، پیش چشم تو

چو کوهی استوارم من ، نه افتانم نه خیزانم

به جنگ موجها رفتم ، چه آسان پهلوان گشتم

ولی در جنگ هجرانت بدیدم مرگ آسانم

نوشتند وصف عمرم  را ، خدایان سرشت من

بنام درد آغازم ، به نام عشق پایانم

میان بحر توفانی  ز عشقت عالمی دارم

من از آرامش ساحل ، گریزانم گریزانم

هنوز هم در گلوی خود غم ناگفته ی دارم

توتسکین دل تنگم   ، تو فریاد نیستانم

درون خرمن جانم هزاران شعله افگندی

هنوز عمریست می سوزم ،هنوز آتش نگهبانم

میان دستهایم آفتابی یادگار توست

که در شب هم پر ازنورم ، ز نور آیینه بارانم

زمین و آسمان حبسم ، غم هجران  نمی گنجد

نه درصحرای صبرم ،  نی در آغوش بیابانم 

توفریادی به خاموشی ، تویاد نافراموشی

تو دیداری ، تو آغوشی ، تو دانی درد پنهانم

 

 

هستی عاشقانه .......

 

 

قلعه ی درد می شود،  خلوت بی ترانه ام

عشق تو باز می کند پنجره ی به خانه ام

باور دستهای تو، زخم مرا چو مرهمیست 

وقتی که درد می زند،  تلخ     به تازیانه ام

درد ترا کجا برم،  زنده به درد تو منم

از تو فرار کی کنم ، عشق تو دام و دانه ام

شعله بتن دوختنم ، بال و پَر افروختنم

سوختنم ، سوختنم ، عاشق بی بهانه ام  

آخر خواب من تویی ، گام و شتاب من تویی

چشمه ی آب من تویی ،سوی طلوع روانه ام

هستی من ز هست تو، پا نکشم ز بست تو

امنیت دو دست تو،  باور آشیانه ام

راه و  چراغ من تویی ، شوکت باغ من تویی

لاله و  داغ من تویی ، هستی عاشقانه ام !

رنج سفر کشیده ام ، زهر  خطر چشیده ام

بی تو به صبح کی رسد ،قافله ی شبانه ام   

 

 

تنها تر.......

تنها تر از برگم
جدا از شاخه ام من ، نی هوای سوختن ، نی ریختن دارم
اگر پاییز بگذارد
ازین اندوه برون آیم
بهاران را به رنگ و بوی دیگرتازه خواهم کرد
وتا آخر کنار لاله های مست خواهم ماند
و تا آخر برای دختر خورشید خواهم خواند
و از باران برایم ، وصلت و دیدار خواهم ساخت
من و باران دوتا مهمان خورشیدیم
و من از بوسه ی باران
به شادابی و نور وتازگی ، تسلیم میگردم
من و باران دو تا تنها ،
دوتا آیینه ی نوریم

*************************************

 

برای شنیدن و تماشای ویدیو لطفآ روی تصویر کلیک کنید جدید

 

بگو.....

غمی که در دل تو خانه کرده
قصه بکن
بگو که درد تو از جنس چیست ،
دوست! بگو
بگو که جان تو ویران درد کیست بگو
بگو که اشک تو ناگفته ی کدام درد است
بگو که سردی شبهات ، از کدام فصل است
بگو که روشنی خنده های ناز ترا
کدام ابر سیه ، از لب تو دزدیده
چقدر خاموشی
چقدر دلتنگی
چقدر شیشه جان را به سنگ بشکستن
بگو بمن توغم قصه های پنهانت
بگو بگو که مرا سوخت
غصه ی جانت
بگو بگو که مرا کشت
درد پنهانت
بگو بگو که براهت بهار فرش کنم
بگو بگو که دلم را
بپای اندوهت
چو برگ سبز درخت
عاشقانه بگذارم
و دستهای پر از گرمی تسلی را
برای لحظه تنهایی هات ، هدیه دهم



 

اگر در من .....


اگر در من خدایی هست
خدای عشق و بیداریست
مرا از ذره تا خورشید
مرا از قطره تا بارا ن
مرا از کفر تا ایمان
پَر پرواز می بخشد
و آغوش مرا از آفتاب لبریز می سازد
مرا از سایه های شوم تنهایی
بشهربا شکوه شوق وصلت می برد
تا بشکنم در خویش و ازنو
ریشه در شفافی های نور گیرم من
تو در من هستی
ای بانوی زیبا آفرین من
که دنیا مرا با عشق پیوستی
و در من آتشی کِشتی
که در شب های وحشتزای تنهایی
مرا از خواب دیدارتو
تعبیری برنگ بوسه ی خورشید می بخشد
که شب های مرا
با شوکت آیینه های باور جانم
می آراید و
دنیای من هر روزی
شکوه تازه ی در خویش می بیند

اگر در من خدایی هست
خدای عشق و بیداریست
 

********************************

چنان از عشق لبریزم .....

 

چنان از عشق لبریزم

که گر در آتش اندازند و جانم  را بسوزانند

برقصم در میان شعله های وحشی آتش

شود هر شعله ی چون مخمل باران

تو انگاری ،

             که می سوزم

من  انگارم،

          که با بانوی موج سرکش دریا هماغوشم  

 

تو ای بانوی بحر عشق

دو دست توست

پناه آبی ء در کشتزار آتش جانم

که میسوزم

ولی با یاد  عشقت

تا خدا  لبریزبارانم

************************************

 

تمام عمر…..

تمام عمر از عشق تو خواهم گفت
مرا از درد باکی نیست
که من بی درد عشقت
یک دروغ تلخ خواهم بود
ترا در رگ رگ جانم نهان دارم
مرا جانی
مرا دردی و درمانی
به کشتم بخت بارانی
مرا آتش مرا آبی
مرا تعبیر هر خوابی
که فردا را در آن پر نور می بینم
تو دردم را تسلایی
تو عشق سبز والایی
تو وصل گرم فردایی
تو یاد ناگهان بوسه یی
در شهر تنهایی
تو مولایی
خدای آشتی در لحظه های تلخ غمهایی

**************************************************

 

باز درد.....

 

باز درد از من ترا میخواهد و

دستان من خالیست

باز آغوشم پر از خاموشی سنگین تنهاییست

ودست باغبان فصل سرمای جدایی 

در تنم توفان همی کارد

و در صحرای تنهایی

بمن تردید می بخشد

ومن گم میشوم در سرزمین بیکرانی های خاموشی

و هر چه هست بی آهنگ و بی شور است و

دیوار است و

دیواراست و

من زندانی دیوار های بیصدایی ها

 

باز درد از من  ترا میخواهد و

در دستهای خالی ام

جز یادگار گرمی آغوش تو

چیزی نمی بینم

بگو آخر جواب دردمندی های خودرا

از کی بستانم ؟

چه خالی هست این دنیای من بی تو

چه بی معنی ست

خورشیدی که نور وصل در آن نیست

توآن آواز پای قاصد آرامش جانی

توآن عشقی که دردم را

به پای  شعر میریزی

 و شعرم بوی آغوش ترا دارد

که در هر مصرعش

آواز آزادیست

تو آن شعری که در تو

زندگی جاریست

 

*****************************************

آنچه........

آنچه در سینه ی من میکاری
باغی از روشنی و تازگی است
نفس آیینه و خورشید است
چهچه ی مست قناری هایست
که ز دیدار خبر می آرند

آنچه در سینه ی من میکاری
خواب بشگفتن سرویست که توفان دیده
و به خوش تعبیری
تا خدا همسفر دختر نور
تا خدا تشنه لب باران است

آنچه در سینه ی من میکاری
باغبانش عشق است
چشمه از ریشه ی او میجوشد
و پر از زمزمه آشتی و آزادیست
آنچه در سینه ی من میکاری
باغبان دگری کشت نکرده ست هنوز
 

 

**************************************************

 

چگونه صبح.....

چگونه صبح می خندد پس از شب
چگونه درد پنهان میشود
در پشت لبخندی
چگونه خاطرات تلخ
جایش را
برای گرمی یک حس می بخشد
چگونه زخم تنهایی
به مرهم میرسد
دیدار میگردد
چگونه سرگذشت گریه را
امید میدزدد
چگونه تازه میگردد
شکوه هستی بودن
چگونه آفتابی ، آب را آیینه میکارد
چگونه
چگونه
تو در من عشق میکاری
و من از واژه ی های یاس و نومیدی
تهی میگردم و پر میشوم از واژه ی باور
برویم میگشایی
درب نور و نردبانی پیش پایم میگذاری
تا بیاموزم
رسیدن تا به اوج سبز بیداری فردا را
و پیش گامهایم راه میکاری
که تا خورشید را در خلوت جانم به بر گیرم
تویی بیداری جانم
تویی پایان تنها یی


****************************************

 

چیست......؟

به عمق چشمهایت چیست
که از خاموشی هایم تا نیستان ، ناله ی دارد
و از بیهودگی هایم
مرا تا دور دست عشق میخواند
میان دستهایت چیست
که تا از خستگی از پای می افتم
مرا تا قله ها ی روشنی
خورشید میکارد
در آغوشت چه پنهان است
که آتش میزند جان را و
از سنگ درون خسته ام
آیینه میسازد
شِگفتی های دنیایت
پر از راز شُگفتن در زمین سبز زیبایی ست
و زیبایی به پیوند دو تا آدم
که میسازند دنیایی
پر ازتکرار دیدار و شکوه کشت فردایی
پر از تقسیم آرامش
پر از تقسیم تنهایی
 

***********************************************************************

انسان و عشق.....

به روز خلقت انسان
خدا با جبرییلش گفت
بگو معجون انسان مرا یک یک
- ملک گفتا ، خداوندا
همان کردم که فرمودی
و انسان تو ترکیبی ست
ازانساج و آب و
قدرت اندیشه و" گنج کمال عشق"
خدا فرمود:
که انسانم همان موجود یکتایست
که من میخواستم باشد
ولی" گنج کمال عشق" را از سینه اش بردار و
جایش اشتیاق جستجو بگذار
خدا" گنج کمال عشق" را از سینه ی آدم گرفت و
در جهان افشاند و
فرمان داد
که بگذارید انسان مرا
خود جستجو گردد
که خود راه آفریند
تا رسد تا عشق و
خود عشق آفرین گردد

تو آن انسان والایی که
در تو راز گنج جستجو و
تشنگی عشق بنهفته ست

(اسدبدیع)

 

 چه دنیایی

 

یکی آیینه را بشکست و زیبا شد ، چه دنیایی

یکی خندید بر خورشید و  والا شد ، چه دنیایی         

یکی در کشت فردا ،  دود و باروت و تباهی ریخت

هزاران لاله در آتش  شگوفا شد ، چه دنیایی

خروس انتظار از ناله افتاد و سحر نشگفت

زمان افسرده   از غوغای فردا شد ، چه دنیایی

یکی اسطوره را دزدید ومسخش کرد و  آتش زد  

اوستا سوخت ،  اهریمن  اهورا شد ، چه دنیایی

ندای فتح دنیا ،  وحی و نازل گشت  بر قابیل       

چه دنیایی   که جنگ آرا  مسیحا شد ، چه دنیایی

زجنگ آهن و انسان،  گمان و باور دنیا

خدا تنهاست، آدم نیز تنها شد ، چه دنیایی

صدای شیون   نسلی که می نالد  به قربانگاه

نه توفان و ،  نه باران و، نه دریا شد ، چه دنیایی

خدایی هست و شیطانی در آن بالا رقیب هم

درین افسانه قربانی   دل ما شد ، چه دنیایی

(اسد بدیع)

********************************

پنجره......

 

صدای  کوچه نیاشفت خواب پنجره را

نخوانده هیچ نسیمی، کتاب پنجره را

تمام خانه پر از درد نامه ی تردید

به چاره کس نرساند ،  اضطراب پنجره را

به خانه خانه   شب آورد گار هدیه کند

به تشنگان سحرگه ، سراب پنجره را

رکود این شب بی انتظار میکشدم

بگام سنگ که بسته ؟ شتاب پنجره را

به جرم قاصدی نورو رهگشایی باغ

بریده اند گلوی شباب پنجره را

دری گشوده نشد در شبان کهنه ی شهر

کسی به خانه نبرد آفتاب پنجره را

بهر که مینگری از بهار گوید و لیک

نهاده است برویش نقاب پنجره را

  *****************************************************

 

باغ کاغذی...

 

اگر از رعد یا از برق  میبافم ،

                              سرود خانه ی خودرا

درون سینه ی من ، یادگار تلخکامی هاست

دلم در آتش توفان سنگین پای میسوزد

دلم همسایه ی تکرار ِ توفانی که  باغم   را ز من بگرفت

و دربال و پر ِ  خوشباورم ،  آیات تقدیس قفس آویخت

اگر از خشم میغرم،

                        دلم چون گرگ ِ زخمی یست

                      و باغم   نیز

سیاهی در مسیربی چراغ کوچه ها ،  پسکوچه ها ،  تکرار میگردد

و باغ ِ یادگار ِآفتابم  را،  به نور کوچکی  دلشاد میسازند

 

و درد تازه ی هردم ،

                         شکوه نیمرنگ  خنده را از بستر لبهام میدزدد

پس از یک نسل قربانی

پس ازیک عمر ویرانی

                             و ننگ داغ  مرگ غنچه ها  برشرم  پیشانی

پس از یک عمرآتش ریختن در کشت و حیرانی

هنوز از انتقام لاله ها ، در دشت حرفی هست

و هردم جشن میگیرند ، نابیداری آیینه ها را ،

                                                  چشم های خفته در فولاد

و بر فردای کشتم   ازخزان  تقدیر میسازند

و کشتم را هدایای ِ  نهال کاغذیی میوه و ناجو،

                                              وعطرشبنم ونقاشی خورشید

                                                                 می بخشند

و باغ از تازگی های شکوهِ کاغذیی  نور ،

                                            نماز شکر میخواند

                                          و من از خشم میغرم

                                          و بر آیینه ها ی کاغذی نفرین میگویم

 

(اسد بدیع)

 

********************************************

تو بودی.......

 

گر در دل من عشق نفرسود ، تو بودی

از آیینه ام شُست   گلُ ِ  دود  ، تو بودی

آنکس که مرا یک شبی آراست ز دردی

در قطره ی من ، بحر بیفزود  تو بودی

آیینه مرا رمزِ شب و نور بیاموخت

وز آنچه مرا منع نفرمود  تو بودی

در شام سکوتم ، غزل و بیت تو دادی

در تار صدای دل من  پود  تو بودی

آنگاه که شب پنجره می بست برویم

ازجنس چمن ،لحظه ی مولود  تو بودی

هر شب به امیدی که ببارد گل باران

چون دانه ی شبنم ، خبر زود ، تو بودی

گه شیشه ، گهی سنگ ، گهی مشت به دیوار

در جنگ شبم ، آنکه نیاسود  تو بودی

در کشمکش باور و تردید که دیدم  

آن چشمه ی جان ، آن دم موعود  توبودی

درخلوت من ،  یاد تو مهتاب بیآویخت

در خانه ی من ، روزنه تا بود  تو بودی

 

(اسد بدیع)

 

************************************

 

باغ.....


نه خواب میشکند نی سپیده میگذرد
عجب شبی ست فلق نادمیده میگذرد
به باغ سرو نروید بغیر چوبه ی دار
پرنده نیز زشاخش رمیده میگذرد
زبسکه سرو تبر خورد در مقام خزان
بهار شبزده قامت خمیده میگذرد
سفیر ناله ی پرهیبت نیستانی
بر آستان دو لب نارسیده میگذرد
صدای ضجه ی قربانیان ز عرش گذشت
فلک کر است و یا نا شنیده میگذرد
چه شد که رستم دستان پیش دیو سفید
کمان بدست ولی ناکشیده میگذرد
ببین که فاجعه از ریشه سوخت فردا را
وعمر باغ طراوت ندیده میگذرد
چوسنگسار شود نور , دختر خورشید
قبای خویش به آتش کشیده میگذرد
خدای جنگ دو دستش پر از رسالت مرگ
ز هر لبی گل لبخند چیده میگذرد
چراغدار رۀ عشق با کلید نجات
زهر تبار دلی برگزیده میگذرد
به هر قبیله که سروی شکست , مادر عشق
هزار سرو دگر آفریده میگذرد


اسدبدیع

 

******************************* 

 

 دلتنگی........

 

چنان دلتنگم از هجران

چنان از یار دورم من

چنان تنهایم ای دنیا

که میخواهم به بهتانی

بزندانم بیندازند و شلاقم زنند  وبعد سنگساران کنان

بردارم آویزند

وآنگه در میان شعله ی آتش بسوزانند

گل خاکسترم را در میان خندق اندازند

 

چنان از یار دورم من

چنان دلتنگم از هجران

چنان تنهایم ای دنیا

که میخواهم شب سرد زمستانی

که جنگل خفته در کرباسی از برف ا ست

و تیغ سرد هر شاخی

گلوی باد را با خشم می بُرّد

بدام  گرگی افتم

تا بدرد سینه ام را  و

دل ناخفته از غم را

میان چنگ ودندانش به خون آغشته سازد

تا رها گردم من   ازاین عاشق ِ شب زنده دار ،سرکش ِ بیدار

 

چنان تنهایم ای دنیا

می انگارم که روز خلقت تنها ترین مرد زمینی است

و من آن( آدم) تنها ی بی (حوا)ی دلتنگم

که هر چه هست در دنیا ، برایم تلخ و نا زیباست

چنان تنهایم ای دنیا.......

 

 *******************************************************************

 

بگو ای عشق ......

 

بگو ای عشق

چه جادویست در تو

هر زمان از پای می افتم

تو در ماهیچه هایم

صخره میکاری

و هر گاهی که بیزاری

به جانم ریشه میگیرد

ز شهر یاد هایش

هدیه ی دیدار میاری

بگو ای عشق

بی او در کجای این زمین تلخ

سراغ گرمی آغوش او گیرم

بگو ای عشق

بی او 

من چگونه با شب هجران

خو گیرم

بگو ای عشق با او

قصه ی فردایی هایم را

که لبریزاست  از یادش

که میگیرد ز من افسردگی ها را

که دنیایم پر از زیبایی و نور است

بگو ای عشق با او.....

 

(اسدبدیع)

 

         ******************************************************************************

 

لالایی مولایی......

 

 جارزنم عشق ترا ،  شعله زند جان و تنم

بی تو فقط پیرهنم  ، من چه کنم بی تو منم

خنده  تویی ، تازه تویی ، تک تک دروازه تویی

وصل پُر آوازه تویی ، مست بِدرّم یخنم

یاد تویی ، شاد تویی ، معنی ی فریاد تویی

ازقفس آزاد تویی، از تو چسان دل بکنم

شام مرا نورتویی ، رنج مرا دور تویی

باور  منصور تویی ، نام تو ورد  دهنم

عشق تویی ،زنده تویی ، از سحر آگنده تویی

ناله ی سوزنده تویی ، بی تو فقط سوختنم

ازتو سُراینده شدم ، کِِشت پُر آینده شدم

شوکت پاینده شدم ، شعر و طرب شد سخنم

سینه تویی ، آه تویی ، کوچه تویی ، راه تویی

از خطر آگاه تویی ، دور ز هر اهرمنم

 

(اسد بدیع)

***************************************** 

ازباور تا تردید.........

 

سیاهی رفت از این شهر ،  یا در راه    شامی  هست

صدای هی هی مستی ست  یا بنهفته  دامی هست

چراغان است شهر و  شب میان نور میرقصد                   

سرود صبح بیداریست یا از صبح نامی هست                   

 هنوز آن پیر صاحبدل ، هنوز آن می ، هنوز آن خم

هنوز آن  کهنه میخانه ویا بشکسته جامی هست؟

میان هستی شهرم،  به راهِ دختر خورشید

نگین قله ی کوهی و یا یک کهنه بامی هست؟

میان عاشقان خسته ی آن سوی آبادی

سلامی بر لب آیینه و  در دل پیامی هست؟

درین صحرای آتشخفته ی بی انتظاری ها 

سواری ، اسپ مستی ، گرد راهی ، بانگ گامی هست؟

ببردند آبروی باغ را  ناباغبانانش

بگو در کشت من  ازقامتِ سروی خرامی هست؟

الا ای باغبان !  گر زخم من مرهم نشد، باری

بگو بر خنده ی  کمرنگ  فرزندم  دوامی هست؟

 

(اسد بدیع)

***************************************************

 بیخبر


چوتاب هجر نداری , ز عشق جار مزن
چو بحر نیست بدوشت , مرا شرار مزن
چو تاب سنگ نداری بخویش شیشه مبند
بدور ریشه ی دل از تبرِ حصار مزن
چو بال شعله نداری ، هوای عشق مکن
چو تاب آبله ات نیست ، پا به خار مزن
چو درد می نشناسی ز هجر لب مگشا
چو قدر وصل ندانی ، سخن ز یارمزن
چو بوی نور ندانی ، زصبح وعده مده
چراغ شام مرا سنگ انتظار مزن
بهارِ ِ عشق در آغوش رنج و توفان است
چو موج و صخره ندیدی ره ی بهار مزن
پرنده بیخبر از آشیانه نیست بدان
چو درد خانه نداری ، دم از دیار مزن
توان پنجه ی شاهین ، خواب و رویا نیست
چو بال و پر نگشودی ، دم از شکار مزن
چو آفتاب نیی، بر چراغ خورده مگیر
چو جنس شب نشناسی سرت به دار مزن

(اسد بدیع)

 

برای دیدن و شنیدن لطفآ  اینجا کلیک کنید

باران

سفر از هجر تا هجران، بلب افسانه ی باران
به هر منزلگه ی گیرم سراغ خانه ی باران
چراغ خلوت خویشم که میسوزم به خاموشی
دلم میخانه ی درد و لبم پیمانه ی باران
گهی با ابر رقصان گه حمیل برق بر گردن
قدح بر سنگ کوبد ساقیء مستانه ی باران
من امشب ابر میبافم درون خلوت دردم
غم بد مست میکوبد در میخانه ی باران
سراپا آسمان خشم و دلی از غصه آبستن
خداآهسته میگرید سرش بر شانه ی باران
بیکجا باغ می خشکد بیکجا دشت میسوزد
مگر لب تر کند با بوسه ی دزدانه ی باران
ز رقص مستِ هر قطره به بالِ ابر سرگردان
هزاران نغمه دارد مطرب جانانه ی باران
کمان رنگ میبینم بدوش آرش خورشید
امید فتح غم دارد دل دیوانه ی باران
بگفتم اشک ریزم تا به آرامش رسم یکدم
نگنجد یک بیابان غم درون دانه ی باران


اسد بدیع
****************

من و شب


سلام ای شب که ویرانی نداری
بجز فریاد هجرانی نداری
دو دستم صبح میکارد به پایت
اگرچه قصد پایانی نداری
***
کسی آیینه بگرفت و شبم داد
سرود بی صدایی بر لبم داد
کلیدی در صدایم بود گم شد
غریو ناعلاج (یاربم) داد
***
شب است و قصه ی دردم ندانی
نگاه گرم و شبگردم ندانی
از آن سوی خراب آباد هجران
بهار عشق آوردم ندانی
***
گره بگشادم از شب ، ماه دیدم
کسی غافل کسی آگاه دیدم
دو آغوشی سراپا غرق دیدار
دو چشم خسته ی بر راه دیدم
***
اگر شب راز دارد میشناسم
فریب آواز دارد میشناسم
سرود غفلت و لالایی هایش
بگوشم ساز دارد میشناسم
***
شب از دردم خبردارد مسافرٍ
زشبنم چش