افسوس غزلی در سوک مادر عزیز

این غزل را به صدای لیلا فیضی دریا بشنویید

پیک امید شعر از خانم بهانه به صدای فریبا صادق آتش کلیک کنید و بشنویید
 

شرنگ زمانه  شعر از خانم بهانه به صدای فریبا صادق اآتش .کلیک کنید وبشنویید

***************

پر ترانه
بهار در قدمت جاودانه خواهم ماند
ز عطر سبز تنت پر جوانه خواهم ماند
بانکه دور ز تو بودم و نوازش تو
به شوق یاد تو سویت روانه خواهم ماند
برای انکه دهم شرح بیقراری خویش
به شهر شعر و غزل عاشقانه خواهم ماند
چو عهد بسته دلم با تو در وفا داری
به آن قرار بدان صادقانه خواهم ماند
بانکه کشت تنم را فلک به یغما برد
چو ریشه در دل خاک پر ز دانه خواهم ماند
ز بس سروده دلم نغمه در هوای تو
بیاد تو به لحد پر ترانه خواهم ماند
درین بهار دل انگیز و جشن نو روزی
بیاد گلشن رویت( بهانه) خواهم ما ند
22-03-
 

*******************************************

 

درد غربت

ای خدا آن آسمان بیکران ما چه شد

آن سر و سامانه و آن خانمان ما چه شد

از کی جویم من سراغ عظمت دیرینه اش

کابل و پکتیا و بلخ و بامیان ما چه شد

ثبت تاریخ است نام سر فرازان وطن

راد مردان بزرگ آن زمان ما چه شد

درد غربت بین که از پایم فگنده ای دریغ

آن دیار بی کسان آن مهربان ما چه شد

ای وطن خاک تو پروردست تن و جان مرا

جسم بی جانم دور از تو، روان ما چه شد

زرق و برق غرب نتواند فریبت چشم من

این زمین سرد بیگانه است، از آن ما چه شد

عاشق آن لاله ها ی وحشی دشت تو ام

آن چمن زاران لاله، ارغوان ما چه شد

هر وجب خاک تو فردوس برین است بهر ما

از کی پرسم ای وطن آن گلستا ن ما چه شد

از تو بودم عزت و نام و نشان و شهرتی

در دیار غربتم نام و نشان ما چه شد

در همه کنج و کنا رت بود ما را همد می

هر یکی رفتند بسویی ، دوستان ما چه شد

خسته ام ازصحبت بیگانه دردامان غرب

آن رفیق هموطن آن همزبان ما چه شد

ای تو ای جان بهانه ای وطن، ای هستی ام

روز و شب گویم خدا، افغانستان ما چه شد؟

 

 

************************************************

 

در مرگ هنرمند بی بدیل ظاهر هویدا

ظاهر تو رفتی و غم تو جاودانه ما ند

مرگ توحسرتی به دل این زمانه ماند

تو شبچراغ روشن دنیا ی عا شقا ن

بر گوش جان ما غزلت عا شقانه ما ند

جای تو بر دل همه برنا و پیر و شیخ

آهنگ تو چو گوهر ناب خزانه ماند

تو مرغ خوش صدای گلستان ساز ها

جای تو بین که خالی درین آشیانه ما ند

بگذار تا به اشک بشویم مزار تو

این سیل غصه بین که زچشمم روانه ماند

تو جاودان ترانه سرای دیار ما

جای تو و صدای تو در این زما نه  ماند

دردا که باز دیده نه بیند جما ل تو

داغ ندیدنت به دلم یک نشا نه ما ند

روح تو شاد خواهم و جایت بهشت حق

این ورد و این دعا ز پی ات صادقانه ما ند

رفتی تو ظاهر و تو هویدا ی بی  مُثا ل

اندوه تو چو کوه غمی با( بهانه) ماند

 

 

 

بیوفا

دیدی که یار از بر من پا کشیده رفت

چون نور چشم من ز شبستان دیده رفت

افسوس آنکه بود چو شاهی به قصر دل

دیدم که چون گدا پی نانی دویده رفت

آنکه مراد بود وصالش  تمام عمر

بر انتظار و اشک روانم ندیده رفت

صد وعده داد و هیچ نکردش وفا به آن

آن ناشنا ز با م محبت پریده رفت

یک عمر بود روشنی هر دو دیده ام

ناگاه چو اشک ا زبن مژگان چکیده رفت

رحمی نکرد به سوز و گداز و نیاز من

فریاد و التماس مرا ناشنیده رفت

یادش نبود وعده و سوگند دوستی

با یک( بهانه) پا زکنارم کشیده رفت

 

 




ارمان

دلم به سینه طپد در هوای آزادی
ندیده ام شده عمری لقای آ زادی
بریخت بال و پرم در قفس نمیدانم
چه وقت دست بیابم به پای آ زادی
خدای را تو بده همت و توانم را
که تا فلک برسانم صدای آ زادی
زبست وقفل وز زنجیر خسته ام دیگر
به هر طرف بدوم در قفا ی آ زادی
در آن دمی که خدا آفرید بنده خویش
گذاشت در دل و جانش نوای ازادی
بده سعادت من ای خدای عالمیا ن
ز شوق پر بکشم در فضای آزادی
بهانه) باز امید است به نا امیدی ها)
شود که با ز بپوشی قبای ازادی
 

 

 

فریاد

 

 

بسکه فریاد و فغان کرد دل زارم بی تو

شده تیره به نظر رنگ جها نم بی تو

چه شد آن عشق کزان داد سخن می گفتی

اندرین گوشه عزلت نگرانم بی تو

حیف ازآن عمر که بی مهر تو بر من بگذشت

زان سبب شاخه خشکیده خزانم بی تو

باورم شد که نه بینم دگر آن چشم و نگات

رفت بر باد دگر عشق جوانم بی تو

ساقیا جام میم ده که ندانم غم خویش

به در میکده همواره از آنم بی تو

شب رسیده است به پایان و سحر آمد و رفت

همچو یک جسم جدا از سر و جانم بی تو

کاش میشد که به عشق تو بگو یم پدرود

حیف گشته است بخدا لال زبانم بی تو

بهر یک حرف خوش و نامه و پیغامی چند

روز و شب منتظر نامه رسانم بی تو

می ندانم چه بگویم بتو از رنج خودم

            رفته از دست دگر صبر و توانم بی تو

شرمم آید ز خود و عشق و وفاداری خویش

نیست جر شکوه کلامی به زبانم بی تو

ای( بهانه) برو و راه دگر پیش بگیر

گشته دیگربخدا تلخ دهانم بی تو

******************************************

 

 

اسیر رویا

ای دل تو رفتی بی تو من رسوا شدم رسوا شدم

چون مرغک بی بال و پر بی پا شدم بی پا شدم

یکعمر ما را اشیان دادی به کنج الفتت

راندی از آن کاشانه ام بیجا شدم بیجا شدم

در حسرت نا بودنم اندر کنار ت نا زنین

از اشک چون سیلاب خود دریا شدم دریا شدم

خواستم تراشم پیکرت تا در برت گیرم مدام

از بس پرستیدم ترا گمرا ه شدم گمراه شدم

بودم چو یک شاخ گلی دلخواه صدهابلبلی

آمد خزان عمر من تنها شدم تنها شدم

گفتم که در بر گیرمت عریان بدون پیرهن

باز هم اسیر پنجه رو یا شدم رویا شدم

دیدم نمی گنجی دیگراندر دل ویرانه ام

تا در دلم جایت کنم دنیا شدم دنیا شدم

شادم نکردی یک نفس آواره گشتم از غمت

چون اشک حسرت بر رخی بیراه شدم بیراه شدم

دیگر ندارم همدمی دور از تو ای ارام جان

آخر( بهانه) با غمت همراه شدم همراه شدم

 

 

 

گله از دوست


نگفتمت که برو ترک یار و یاری کن
مرا به داغ فراقت به رنج و خواری کن
نگفتمت که پی حسرت ند ید ن خویش
ز چشم منتظرم سیل اشک جا ری کن
نگفتمت که بسکلان تو رشته ی الفت
به حیله ها ی حریفان تو ساز گاری کن
نگفتمت که به زخمم بنه نمک ای جا ن
ز سوز آن شب و روزم به آه و زاری کن
نگفتمت که به امید نامه ی از خو د
تمام روز و شبم را به بیقراری کن
نگفتمت که ز یا د ت ببر تو عشق مر ا
به بزم عیش حریفان تو میگساری کن
نگفتمت بشکن این دلی که عاشق توست
ز غصه خانه دل را به سوگواری کن
نگفتمت به کنا رم بیا د م مر د ن
به روی سنگ مزارم تو اشکبار ی کن
نگفتمت که (بهانه) بکش مرا از غم
سپس نصیحتم ای جان به برده باری کن


 


التما س

همه شب برین نیازم به جلا ل کبریا یی
که عزیز میهنم را دهی از ستم رها یی
در دیگری ندارم که روم به التما سی
تو مگر به رحمت خود ره ی دیگری نمایی
نبود دیگر تمنا به جز از نجات میهن
تو مراد ما روا کن به بزر گی خدا یی
همه جا به لاله رنگ است پی خون بی گنا هان
تو به قلب داغد اران بنهی مگر دوایی
همه گوشه و کنار وطنم ز جنگ ویران
تو به این رباط ویران پی چاره ی برایی
سر من و صد هزاران چو منی به سجد ه ی تو
که خدای هر دو عالم تو به داد ما بیا یی
تو بده به ملک یاری توبده به خلق تو حید
که شکسته ملت ما برسد به همنوا یی
شده مردمم پریشان ز نفاق و دشمنی ها
در صلح و آشتی را تو گشا که درگشایی
برو ای( بهانه) خوش باش که خدای عالمیان
شنود التما ست بکند هر آنچه خواهی

07.12.09
کالیفرنیا
 

 

آر مان مقدس

 

ای عروس تازه بخت نو بها ر

پا گذار بر میهن زیبا ی ما

ازقدومت تازگی بخش و صفا

بر روان خسته از غمها ی ما

 

جنگ ویرانگر بسی ویرانه کرد

خانه و کا شانه ی آ باد ما ن

ما دران در ماتمند و نو حه گر

بر فلک بر خا سته فریاد شا ن

 

نو عروسان با دل مملو ز درد

بر مزار تازه دا ما دا ن خویش

خون ریزد جای اشک از دیده اش

در عزای خانه ویران خو یش

 

طفلکان این با ور فردای ما

با دل بشکسته  ار مر گ پد ر

از شبهنگا م تا سحرگاهان تلخ

دو خته چشم انتظارش را به د ر

 

تا که بیند آدرخش صلح و مهر

در شب تاریک و اندوهبار جنگ

تا نشیند آن کبو تر های صلح

جای جغد شوم و نفرت بار جنگ

 

کاش تو ای نو بها ررا ستین

ار مغانت صلح و آ سایش بود

کاش فصل پر ز بارت مژده یی

از صفا و مهر و آ رامش بو د

 

تا به دشت و کوهسا ر میهنم

لا له از خون شهیدا ن نشگفد

تا هما ی صلح ومهرودوستی

بر فضا یش جا و دانه پر زند

 

کابل ، مارچ   1987

 

  فانوس دریایی

منم فانوس دریایی

نشسته بر کنار ساحلی متروک

تک و تنها و بی همدم

تویی آن ناخدای

کشتی در بحربی

پایان هستی ها

دو چشمانم همیشه

خسته اند از انتظار

سالهای دور

به راه تو

به امیدی که روزی

لنگر اندازی

کنار ساحلی کانجا

نشستم

چشم در راهت

دیگر با تو

مراد زندگی من

همه تنهایی هایم

می رسد بر نقطه

پایان!

منم فانوس دریایی

نشسته در کنار ساحل متروک

تک و تنهاو

بی همدم !!

 

نقش برا آب

 

ای توهمراز زندگا نی من

یاد گا ری ز نوجوانی من

تو طلوعی به صبح هستی من

تونشاط وسرور ومستی من

آمدی خا نه ام چراغا ن شد

رنج هستی بمن چه آ سان شد

شدی چون مرهمی به داغ دلم

موج گل آ مدی به باغ دلم

نه مرا ترسی از جدایی بود

نه هراسی ز بی نوایی بود

با صدای پر از محبت تو

 با شیرینی و لطف صحبت تو

مرغ دل کرد سوی تو پر واز

شد جهان دگر به رویم با ز

زخوشی بال و پر کشید دلم

عشق آمد به بر کشید دلم

شدم آن عاشقی که بودم باز

پر ز مهر و وفا وسوز ونیاز

در دلم آ تشی زمهر افروخت

که در او هر چه بود پاک بسوخت

شد مرا دیدنش یگا نه نیا ز

خواستم تا روم به سو یش با ز

ناگهانم رسید پیغا می

که شده او اسیر یک دا می

کاخ امید و آ رزوی من

آن فزاینده جستجو ی من

همه نقشی بر آ ب شد افسو س

خانه ی دل خراب شد افسوس

ای تو امید رفته از بر من

شد جهان تیره بی تو بر سر من

می روم از در ت نه بینی با ز

دگر آن آ رزو و سوز و گداز

نا امید ی بشد نصیب من

تا ز دست رفت آن حبیب من

بشکست و بریخت بر خا کم

آن دل درد مند و غمنا کم

دوشم آمد به گوشم ا وازی

ز یکی یارخوب ودمسا زی

کای( بهانه) مخو ر غم دنیا

که نبا شد ورا  وفا  و بقا

 

10 اکتوبر

2009

 

 

قبله گاه

 

پدر بشنو این حرف فرزند خویش

عزیزو گرامی و دلبند خویش

تویی مایه ی بود و پیدایشم

کنا رت به ناز و به آ سا یشم

پدر تکیه گاه وجود منی

تو سرمایه ی هست و بود منی

همه عمر با تو بودم در امان

تویی قبله گاهم در هر دو جهان

تو ای باغبان جوانی من

تو تاج سر زندگانی من

توبودی مرا رهبر و رهنما

که با تو بودم یا که ازتوجدا

تو دادی مرا گنج علم و هنر

شدم از تو با دانش و با ثمر

تویی عزت و فخر من در جها ن

به نام تو گشتم دگر جا و دا ن

تویی همچو خونم به رگها ی من

توچون آفتابی به د نیای من

همی خواهم از خا لق مهربان

دهد قدرتم بر تن و بر روان

کنم خدمتت تاکه سازم ادا

هر آن حق که بگذاشت بر من خدا

به چشمم کشم خاک پا یت پد ر

نخواهم کسی را بجا یت پد ر

دو دستم دراز است بر آسمان

بود سایه ات بر سرم جاودان

(بهانه) بخواهد مدام از خدا

نگردد ز بابای خوبش جدا !!!!

نبودی

 

شب بی گل روی توسحرشد تو نبو دی

از غصه مرا خون جگر شد تو نبو دی

هر تک تک استا ره شمر دم به خیالت

از اشک شبم دامنی تر شد تو نبو دی

مرغ سحر آوا بداد و شب من رفت

حالم به فراق تو بتر شد تو نبو دی

دادی تو مرا وعده دیدارصد افسوس

وعده همه اش خاک بسر شد تو نبو دی

آن تخم محبت که به دل کاشته بودی

دیدم که درختی ز ثمر شد تو نبو دی

آخر تو کجایی که شو ی مرهم  دردم

از نا له من خلق خبر شد تو نبودی

بشکستی دلم را وبه دورش بفگند ی

جان از تن بیچا ره بدر شد تو نبودی

ایوای ( بهانه) تو مگر هیچ ندا نی

یار تو طلبگا ر دگر شد تو نبودی

 

30-10-08

کریسمس آیلند

درد دل

 

چقدر درد کشم تا به مداوا بر سم

چقدر ناله شوم تا به ثریا بر سم

آه ای شب تومگریکشب یلداشده یی

چقدر چشم بدوزم که سحرگا برسم

هرکجا سر زده ام تاکه ببینم رخ دوست

چقدردیده شوم تا به تما شا برسم

ای فلک دست بدار از سرمن بهر خدا

چقدر رنج  کشم  تا به تمنا  بر سم

وای از غصه ی غربت که زمینگیرم کرد

چقدر صبر کنم  میهن زیبا بر سم

شده عمری که مهاجر شده ام شهر به شهر

چقدر راه برو م تا که به ما وا بر سم

هیچ کس گوش نکرد قصه ویرا نی ما

چقدر غصه شوم تا که به دلها بر سم

اشک من خشک نشد تا برسد در قد مش

چقدر قطره شوم تا که به دریا بر سم

ای ( بهانه) چه دراز است ترا منزل دوست

چقدر عمر دگر تا که بدانجا برسم ؟؟

 ****************************

 

نمی ارزیدی

 

دادمت جان من، ای جان نمی ارزیدی

شده ام خسته زهجران نمی ارزید ی

یک نیستان به خیا ل تو بشد ناله من

تو بیک نای نیستا ن نمی ارزیدی

به فراق تونشد خشک مرا چشمه ی اشک

تو به این دیده گر یان نمی ارزیدی

من به پای تو گلستا ن تمنا کشتم

تو به یک خار بیا با ن نمی ار زیدی

من به عشق تو گذشتم ز سرو نام و ننگ

تو به رسوا یی ام ای  جان نمی ارزیدی

چه بسا جامه دریدم زغم هجرانت

تو به یک چاک گریبا ن نمی ارزیدی

ایستا دم همه عمرم سر آن عهد و و فا

به وفا داری و پیمان نمی ارزید ی

ساختم از تو بتی بهر پرستید ن خویش

تو به آن باور و ایما ن نمی ارزید ی

جامه صبر کفن شد به تن بیما رم

تو به این رنج فراوان نمی ارزیدی

این ( بهانه) چه غزل ها به هوای تو سرود

تو به یک مصرع به قرآن نمی ارزید ی

 

 

فلا دلفیا

26-09-08

 

*************************************************

آر مان

 

باز هم یک شب تاریک

 پر از وحشت و ترس

 خواب را برده

زچشمم امشب،

 

باز هم زوزه ی یک

راکت کور

باز هم ضجه ی چندین

انسا ن

از یکی خانه ی

در کوچه ای ما

خواب را برده ز چشمم امشب،

شایدم بار دگر

خانه ویران شده است

شایدم بار دگر

 کودکی گر یان شده است

باز هم شاید،

ما دری

داده ز دست

آن

جگرگوشه چند ماهه ی خویش

باز هم شاید،

یک زن تازه عروس،

چون هزاران دگر،

داده است همسرمحبوب

خودش را از دست

 

شایدم مادر پیری

یخن پاره کند

روی آن پیکر افتاده

بخاک پسرش

 

باز هم خانه ویران شده است

بازهم دیده گر یان شده است

 

ای شب تیره و تا ر

تومگر روز نگردی هرگز؟

تومگر در دل

خویش بجز از مرگ

 و بجز ویرانی

بهر هم میهن

بیچاره من

ارمغانی دیگری

نیست ترا؟

 

آه ! ای شب

چقدر منتظرم میگذاری؟

چقدر صبر کنم

تا که آن صبح سپید ی برسد

که

 دگرراکت وخمپاره وبمبی

زهوا

نکند سفره ی

غم پهن

بهر کوچه

وپس کوچه ی ما،

نکند خانه آبا د

کسی را ویران

که دیگر

وحشت جنگ

راه نیابد

  به د ل و خاطرهم میهن

 غمد یده من

که دگرمرغ

سبکبال صلح

پرگشا ید

به همه

کوچه وپس کوچه ی ما

 

که دگرخانه ی ویران نشود

که دگرکودکی گریان نشود!!!!

 

 

(بهانه)

28-12-


بیاد ما در

روزگاری در گلستان مرادم خا نه بود
وندران خانه مرا یک ما در فرزانه بود
مهربان بو دی مرا چون جان در یک پیرهن
بود همراز و حبیب و همنوا و هم سخن
او به تحصیل و کما لش همسر فرزانگا ن
در بسفتی از دهن هنگا م اظهار و بیا ن
بود او خوش صحبت و با هر کسی همچو رفیق
مهربان تر ازهمه آن مهر با نا ن شفیق
خانه را کاشانه مهر و محبت سا ختی
از دل و جا نش برای راحتم پر دا ختی
بود بهر شو هر ش آن همسر فر مان بر
می نمودی خدمتش را با هزار حسن نظر
یاد باد آنکه مرا درس د بستان داده یی
توشه حکمت ز بوستان و گلستا ن داده یی
حرف حرفی بر زبانم دادی از علم و کما ل
آن گرامی ما در با هوش و صبر و بی مثا ل
با وجو دش آشیان ما بشد مو ج طر ب
هر کسی پر بار شد زان گلشن مهر و ادب
او یگا نه راز دار قصه های در د من
با کلامش گرم میکر د آن روا ن سرد من
شکوه دارم از تو ای تقدیر گنگ بی جوا ب
چون نمودی آن گلستان مرا دم را خرا ب
ای فلک آنروز را دیگر نیا ری بر سرم
چون شنیدم قصه پر درد مر گ ما درم
شد جها ن من زغم چون دوزخ روی زمین
در عزای مرگ نا هنگام آ ن مهر آفرین
ده مرا و دیگران من همه صبر جمیل
یا خدای زولجلا ل ویا خلیل و یا جلیل
روح او را شاد گردان و دهش اجر عظیم
ای خداوند بزرگ و ای کریم و ای رحیم!!!

(بهانه)
لندن 26 -03-08
 

********************

گر یه

ببین که دل به قفای تو زار می گرید
بجای اشک ببین لاله زار می گر ید
نشد ز دیدن تو سیر عاقبت چشمم
در اوج حسرت و از انتظار می گرید
ترا ستوده بسی سال ها چو شاخ مراد
به بی وفایی تو بار بار می گر ید
نشد ز یاد برد خاطرات عشق ترا
به پای خاطره ات بیقرار می گرید
چسان تسلی دهم این روان عاشق خو د
که در فراق گلش پیش خار می گر ید
دلم ز هر چه امید است بسته درگه خویش
به روزروشن و شبها ی تار می گر ید
بس است (بهانه) که یارت به غصه شد امروز
ز دست غصه چو ابر بهار می گرید

*********************
وطن آ واره ام بی تو
وطن بیچاره ام بی تو
زبس هجرت کشید ه پیکرم
ویرانه ام بی تو

مرا با خود ببر در لاله زارانت
به گلگشت زمرد سبز تر آن مرغزارانت
به اوج قله های سرکش آن کوهسارانت
مرا در گوشه آغوش پر مهرت پناهم ده
مرا با خود ببر
زین دام غربت ها رهایم کن
مرا آزاد کن از منت و رنج جدایی ها
من آن ویرانه هایت را به
این جنت سرا
هرگز نخواهم داد.

تویی آن خانه آمال من کانجا برایم
هر چه خواستم بود
محبت بود، عشق و دوستی و آشنایی بود
همه همدرد و هم یار همه بودند
درین جا از همه آن آشنایی ها سراغی نیست
درین جا ها نه خواهر خواهر است و
نه برادر الفتی دارد
درین جا مادرو فرزند چو دوبیگانه اند باهم
درین جا ها نیابی دوستی کز جان و دل
با تو بیامیزد.
همه در رنگها غرقند
تو گویی زندگی اینجا بسان
یکدوکان رنگریزی است
دلم زین رنگ بازی ها و نیرنگ ها گریزان است
من این قصر طلایی را و
این رنگینی آن را
به آن ویرانه های پر ز خاکت ای وطن
ای ما در محبو ب من
هر گز نخواهم داد!!!!
 

 

***************
خار حسرت

جوانی همچو غزال رمیده آمد و رفت
چو خواب خوش به چمنزار دیده آمد و رفت
چه نا شگقته بشد پر پر آن گل نو رس
به شاخ سبز جوانی چمید ه آ مد و رفت
نشد به خنده لبم باز به گلشن هستی
که موج اشک چو سیلی غریده آمد و رفت
که تا به آیینه گفتم ز حسن صورت خویش
عجوز پیری شتابان خمیده آ مد و رفت
نشد به واژ ه عشق گوش جا ن من شنو ا
که خار حسرتی بر دل خلید ه آ مد و رفت
هنوز پیکر من با نوازشی نر سید
که زیر مشت و لگد ها لهیده آمد و رفت
فلک کجا ببرم شکوه زانچه کر دی به من
که خون به جا ی سرشکم چکید ه آ مد و رفت
گذشت عمر و نشد زندگی به کا م د لم
که داعی اجل از راه رسیده آمد و رفت
( بهانه ) زندگی با کس وفا نکرد هر گز
ازین خرابه بسی پا کشیده آمد و رفت


هامبورگ مارچ 2008
 


2003جزیره نورو


تلا ش

تو
آن
ستاره ی
دوری
در آسما ن
خیا لم
که هر شبی
به تمنای
بودنم
با تو
به نرد بان
بلند پای
آرزوها یم
بسوی جا یگه ات
با تلاش
د ر
هوسم!
 


به بین برادر من گریه میکنم از غم
ز دست ظلم و ستم
زدست جنگ وز اندوه بیصدایی ها
ز دست تو! ز دست تو
که مرا هستی هموطن
ای مرد
ترا که ما و هزارن هزار همچو منی را
فدای دالر و کلدارو جا و مال کردی
به بین برادر من گریه میکنم از غم
به مرگ آن پدر بینوا و مظلو مم
که زیر ضربه راکت و خمپاره های تو
جا ن داد
به ضجه ها و به فریاد های مادر خویش
که بر مزار یگانه شریک زندگیش
ز درد غصه و بیچاره گی زخویش برفت

ببین برادرمن گریه میکنم از غم
به بینوایی و بیخانه گی و بی نانی
ز سوز سرد زمستان ز بی زغالی و برق
ز گریه های یکی خواهری که بیمار است
و نیست پولی برای غذا و تمیارش

ز چه بگویمت ای هموطن برای خدا
دگر ز کشتن انسان هموطن بگذر
دگر فدا نکنی مثل من و امثالم
مگر به فلب تو از انسانیت سراغی است؟
مگرکه خون هزاران شهید این میهن
برای آن عطش نا تمام به شهرت و
ثروت ، کفایتیت نکند؟

من از تجاوز بیگانگا ن ومزدوران
هراسم نیست.
هراس من زتو است
که دست های تو با خون من وصد هزارچومن
همیشه آ لوده است
اگر تو با منی و عاشقی به میهن خویش
اگر به قلب تو از انسانیت سراغی است
بیا برای خدا بهر صلح وآسابش برای هموطن
و میهنت تلاشی بکن

که ما دگر بخدا خسته ایم
ز جنگ و ستیز
ز فقروظلم و هزاران هزار درد دگر
به بین برادر من---- گریه میکنم از غم

 

!
بیاد عید در وطن


دلم به یاد
روز های
عید
برای انتظار آن
صفا ی دید و
باز دید،
دلم بیاد چهره های
آشنا که
از نگاه شان
مرا
طراوتی به تازه گی
صد بهار
می رسید ،
دلم بیاد میهنم
بیاد ما دری که
در کنار او
از تمام شادمانی
و سعادت جهان
نصیبی داشتم،
دلم بیاد دوستی
و با همی
بیاد لحظه های
شاد و بی غمی
بیاد خند ها ی
یکد لی،
دلم بیا د برف و
قصه های
دور صند لی
دلم بیاد کو چه های پر ز شور
کو دکا ن و
خانه های کاگلی
دلم بیاد
سنگ و چوب
آب و نا ن
و خاک
مینهنم
زره زره
آب
میشود!


( بهانه)
 

سروده پایین را به صدای  لیلا فیضی دریا بشنوییید  کلیک کنید

به استقبال غزلی ازسیمین بهبهانی

دیوانه

مگذا ر در ین گو شه و یرانه بمیر م
دو ر از نظر دوست چو بیگا نه بمیرم
بگذار که در گرمی اغوش تو ای جا ن
یک لمحه بیا سا یم و جا نا نه بمیرم
در پیش شمع رو شن رخسار تو ایدوست
گردم همه شب تا که چو پر وانه بمیر م
ا ن قد ر ببو سم لب پیما نه به یا د ت
تا غر ق شو م د ر خم میخا نه بمیر م
یکعمر گذشت و خبر ت هیچ نیا مد
تر سم به فراق تو غر یبا نه بمیر م
عمر یست که در دام تو ام مر حمتی کن
چو ن مر غ اسیر از پی یکدا نه بمیر م
دا نم که به پا یان رسید ست سفر عشق
بهتر که در ین راه شر یفا نه بمیر م
خواهم که ز چشما ن حسو دا نه بد خواه
در خلو ت آ غوش تو دزدا نه بمیر م
ا یوای (بهانه )چه شد آ ن نا ز و غرو رت
از شرم سخن ها ی تو دیوانه بمیرم


1پریل2004
 

 

زیبایی خلقت

 

ای زن تویی آگا ه که شهنشاه زما نی

چو ن باغ گلی زیب گلستا ن جها نی

تو ماه و تو خورشید و تو زیبا یی خلقت

آنچه که بگویم تو برا ز ند ه ی  آ نی

دادست خدا همت مردانه تر ا ز مرد

زانرو تو قوی تر به کما ل و به زبا نی

داما ن تو پرورد ه بسی نا بغه ها را

تو ما د ر و تو تا ج سر مرد ا ز آ نی

با همت و با جرات و با غیرتت ای زن

د نیا به تو محتاج بود  گر تو بد ا نی

گر ما درو گرخواهر وگرد ختر و زوجه

هر نقشی که داری، تو عزیز همگا نی

داد ست خدا قلب پر از مهر و و فایت

زانرو تو به قلب همه جا وید بما نی

هر چند که نویسم ند هد شرح کما لت

تو بر تر و بهتر ز تما م  سخنا نی

دانی تو( بهانه)  نتوانی  صفت  زن

با آنکه به تعریف تو به ا ز د گرانی

 

 

نومبر 2006

 (بها نه )

 

 

 

زتو بریده ام دیگر


دگر نگاه تو برای من
جهان بی کرانه نیست
دگر کلام تو به
گوش جان من
سرود جا ودانه نیست
ز تو بریده ام دگر
ز تو رمیده ام دگر
که مهر تو برای قلب
داغدار من
دگر بهانه نیست
که اشک بی قرار من زد ید ه
در قفای تو روانه نیست
زتو بریده ام دگر
زتو رمیده ام دگر
بلور باورم به سنگ بی وفایی ات
شکست
فریب تو جهان شادی ام
به من ببست
زتو بریده ام دگر
زتو رمید ه ام دگر
دگر به خاطر فسرده ام
یا د تو
خیال تو
چو اختر شبانه نیست
دگر به معبد دلم
زعشق تو نشانه نیست

دگر وداع کرده ام
با آنچه از تو داشتم

دگر بریده ام ز تو
دگر بریده ام ز تو

کابل

10-06-1990
 

برای شنیدن و تماشای ویدیو لطفآ روی تصویر کلیک کنید

 

نمیشد باورم هرگز
که یکروزی نهال سبز عشقت را
زباغ سینه ام از ریشه بر دارم
نمیشد باور م هر گز
که زرین زورق عشق سپید ما
به موج بیکران غصه و رنج جدایی ها
هزاران پاره میگردد

نمیشد با ورم هر گز
که چشم انتظا ر من
به امید نگاه تو
براهت دیده دیده
همچو سنگ خاره میگردد


نمیشد باورم هر گز
که تو ای مظهر خوبی و زیبایی
مرا از آ شیان پرز مهر خود
که در اوج غم و غصه
امانم داده بود
بیرون بیندازی،

نمیشد باورم هر گز
که روزی باسر انگشتان پر مهرت
گل سرخ امیدم را
که از خو ن دلم آبش بدادم
پرپرش سازی

نمیشد باورم هر گز
که تا آن واپسین هنگام
که مرغ روح سرگردان من
در آسمانها پرفشانی داشت
هنوزم بر زبانم نام زیبای تو
جاری بود

نمیشد باورم هر گز
که جای گرمی آغوش پر ازاشتیاق تو


به زندان سیه وتیره گو رم بیا سا یم
نمیشد باورم هر گز
نمیشد با ورم
هرگز

روی تصویر کلیک کنید وبیبینید

 

نشان ظلم و ستم

بیا که ما ه محرم رسید و ما تم و غم
به سوگواری مرگ حسین و اهل حر م
برآسما ن و زمین نا له عزا ست بلند
ز چشم سرخ فلک خون میرسد نم نم
خدا ی را تو صبر د ه بر د ل ذ ینب
که کشته گا ن عزیز ش فتا ده از پی هم
ببین به طفلک چند روزه ، اصغر معصو م
فتا ده غرقه به خو ن پیش پا ی نا محرم
رویم به فا طمه گویم کجا شد فر زند
که مرگ شا ن به تما م جها ن بو د ما تم
هما ن حسین و حسن نور هر دو چشما نت
چسا ن شد ند همه شان رهسپا ر ملک عد م
جهان به ما تم آ ل محمد است غمین
بیا که ما و تو هم با همه شویم همد م
چه قر ن ها که گذ شت ازشها دت حسنین
هنوز به مرگ شهید ان جها ن بو د با غم
دیگر( بهانه) مرا تا ب غصه ات نبو د
بکن دعا که نما ند نشا ن ظلم و ستم


*************

شعر ا ز خانم بهانه

دکلمه از قامت

روی تصویر کلیک کنید وبیبینید
 

ای عزیز من افغان!ای عزیز من افغان


تو ای برادر من
ای عزیز خوا هر من 
تو ای عزیز من افغان،
بیا ز یاد بریم آن تضاد قو می
خویش.
که سال ها ست
میان من و تو
دیوار است.
اگر تو باورت این ست
که ما افغانیم.
اگر تو باورت اینست
که ما همو طنیم
بیا برای خدا
زین تضا د رو گردان
بیا که دست محبت
به همدیگر بدهیم
که ما و تو همگی
زاده یک وطنیم
دیار ما یکی و
زادگاه ما یکی ست
چرا میان من و تو
تفاوتی باشد؟
اگر تو ازبک وتا جیک ویا
منم هزاره و پشتو ن،
چه فرق است میان
من و تو!!
ای انسا ن!
چه سال هاست!
که مارا به نام این و آن
به خاک و خون کشیدند
و خود بسان همان
کرگسان خون آشام،
ز خون، پوست و تن ما
به عیش بنشستند.
تو ای برادر من
ای عزیزخوا هر من
بیا زیاد بریم،
آن تضاد قو می خویش
بیا که یک نفس و
یکصدا ویک آ رمان
برای نجا ت وطن
از ستیزه ی قومی
ز ظلم و خانه بر اندازی ها
به پا برخیزیم
که این وطن،
بود افغانستان و ما افغانیم
بریم به اصل خود کان جا
فقط دو انسانیم


(بهانه ) ملبورن
2007
 

برای شنیدن شعر لطفآ روی تصویر کلیک کنید

سنگ خاره

نمیدانم به هجرانت چه سان شب ها سحر گردد
همی دانم که قلب خسته ام بیچا ره تر گر دد
به هرآ هنگ پایی می جهم ناگه ز جای خویش
به امیدی که شا ید شام هجرانم بسر گر دد
چه مشکل شد مرا این زند گی در دام تنها یی
که تا بال و پری وا میکنم این تنگ تر گر دد
پی یک لحظه دیدار و یک حرف خوش از وی
دل صد پاره از دردم ببین صد پاره تر گردد
دل سختش نمی سوزد به حال بینوای من
مگر قلب ز سنگش هم ز خا ره خاره تر گر دد
الا ای همنفس آ گه نهی از سوز و سا ز ما
نمیدانی که دل در عشق تو دیوانه تر گر دد
مرا ایکا ش بودی یکنفس بی یاد تو بو دن
مگردرعشق تو بینم دلم بیچا ره تر گر دد


بهانه

تنهایی

شعر از بهانه

دکلمه از قامت   کلیک کنید و بشنویید

 

تمنا

باز امشب مه ی من واله و شیدای تو ام
سر و پا چشم شده غرق تما شای تو ام
ساقیا باده بده رنج خمارم بشکن
که ز روز اذلم تشنه ی صهبا ی تو ام
نیست پروای سخن چینی اغیا ر مرا
مست و میخاره وسرگشته و رسوای تو ام
عمر بگذشت و نشد فرصت دیدار مرا
در دم مرگ هنوز هم به تمنا ی تو ام
با ورم است که دیگر نکنی یاد مرا
باز هم منتظر وعده ی فردای تو ام
زاهد شهر نصیحت نکنم بهر خدا
که دگر خسته ز ارشاد و سخنهای تو ام
تویی حیران بخود و چشم من آ یینه توست
تو ز خود رفته و من محو سرا پای تو ام
لطف فرما و قدم رنجه نما بر خا کم
چون ( بهانه) به دل خاک به سودای تو ام


2003
 

پامال جفا

دوش دیدم که دلم غرق تمنا ی تو بو د
غرقه در خون جگردر پی سودای تو بود
وعده کردی که بیایی به پرستاری وی
د یده ام تا به سحر فرش قد مها ی تو بو د
نا له مرغ سحر د ا من شب را بد ر ید
دیدمش چاک گر یبان ز هوس های تو بود
حیف صد حیف که پا ما ل جفا یش کردی
آن دلی را که چنین واله و شیدای تو بود
خواستم لب بگشایم به شکر خنده صبح
دل سودا زده ام خسته ز غمها ی تو بو د
عهد بستی و شکستی و هزاران افسو س
که هنوز چشم امید م به تو لا ی تو بو د
خواستم تا که بجو یم ره جز کو ی تر ا
هر کجا سر زده ام نقش کف پا ی تو بو د
به فلک رفت ز بیداد تو صد شکو ه سحر
آسما ن نیز بر آشفته ز غو غا ی تو بو د
تو یی شهر ه به نیکو نا می درین شهر و لیک
وای بر حا ل (بهانه) که چه رسوا ی تو بو د


2003جزیره نورو
 

باورم

جام بلورینی
بود
که شکستی
ایدوست
نه به یک
پارچه
سنگ
نه به یک
کنده چوب
و نه یک
پارچه ی
فولا دی
تو فقط
باور و ایمان مرا
با دوسه حرف
وادایی
که نبو دم
ز تو امید
هر گز،
بشکستی
ایدوست !! !
 

ما در مقدس

یادت بخیر میهن زیبا زمین من
آ سایش روان و بهشت بر ین من
هر چه که داشتم به جهان از تو داشتم
آ رامش و سعا د ت د نیا و دین من
زانروز که ترک کرده ام ای مهربان ترا
هر گز نشد سعادت و شادی قرین من
با زرق و برق غرب نبردم ترا ز یاد
ای از همه جهان به نظر بهترین من
نفرین حق به جنگ و تجا وز که عاقبت
ویرانه شد تمام سما و زمین من
برخاک تیره شد همه آن لحظه های شاد
من ماندم و تنها یی قلب حزین من
عمریست دل بیاد تو بیمار و خسته است
دیدار توست چاره روح غمین من
این التجا مدام بود از خدا مرا
تا باز خاک پاک تو بوسد جبین من
جا وید باد نام تو بر تارک زمان
ای ما در مقدس مرد آفرین من
دارد (بهانه) حرمت خاک تو تا ابد
افغانستان زمین وطن نازنین من!


2004
 

 

بیدادگری

می میرم ازین غم که نگیری خبر من
از هجر تو شد خاک دو عالم به سر من
گلزار جهان بی گل روی تو نخوا هم
گل ها همه خا راند به پیش نظر من
در وادی غم بی تو چه تنها شدم ای دوست
نه همدم و یاری که بگیرد خبر من
دریاب مرا تا نفسی در تن و جا ن است
ترسم که بیا یی و نیا بی اثر من
ای چرخ فلک این همه بیدادگری چیست
آیا تو برانی که کنی در بدر من
زانروز که بشنا خته ام خوب و بد خویش
دانی تو که ای چرخ چه آ مد به سرمن
گر قطره ی آبی به خوشی نوش نمو د م
از سیل غمت خشک نشد چشم تر من
یارب تو مرا با کرم خویش نگهدار
تا لشکر غم باز نیا ید به در من
بشنو تو( بهانه) و برو شکر خدا کن
تا در شب تاریک بر آید قمر من

1998ملبورن
 

کاش

کاش این فاصله ها
ببرد نام
تو
از خاطر
من
تا دگر خسته نگردی
که ترا یاد کنم
تا دگر گوش تو
از شورو شرم
کر نشود

کاش این بحر پر از موج
و خروش
یاد چشمان ترا
در دل من
زنده نکرد

کاش ازین الفت
پیو سته
موج با کنار ساحل
حسرت بودن
وحر مان نبودن
با تو
سیل از غصه
به بنیا د دلم
راه نیافت

کاش این فاصله ها
ببرد نام تو
از خاطر من
تا دگر خسته نگردی
که ترا یاد کنم
تا دگر گوش تو از
شور و شرم
کر نشود.

( کیو با )1988


 

پشیما ن

من ندانسته به دام تو گرفتا ر شد م
تا به خود آمده ام بر سر با ز ا ر شد م
نبودم میل به معشوق و می و با ده و چنگ
رخ زیبا ی ترا دید ه خر ید ا ر شد م
در جوانی خبر ا ز عشق نبو د م هرگز
بین که پیرانه سرم عا شق عیا ر شد م
درد لم بو د که لب تر نکنم د ر همه عمر
نر گس شوخ تر ا د ید م و خما ر شد م
منم ان ذورق بشکسته تویی ساحل دور
به رسید ن به تو سر گشته به ابحا ر شد م
من که بودم گلی د ر باغچه خا طر ا و
حا لیا در نظر دوست چو یک خا ر شدم
همه عمرم به امید نگه یا ر گذ شت
او نیا مد به فراق رخ ا و خوار شد م
انکه عمری به من از عشق حقیقی دم زد
به جفا یش د گر از زنده گی بیز ا ر شد م
روز و شب منتظرم تا ز تو اید خبر ی
بهر یک جمله ز تو زار و دل افگا ر شدم
در ره عشق تو از بسکه طپید م هیها ت
شرمسا ر سخن و طعنه ی اغیا ر شد م
رفتی و ا تش هجران تو بگداخت تنم
ان قد ر غصه نمو د م که بیما ر شد م
چکنم این دل بیچاره نسا زد بی تو
پی سو دای دلم رفته به نا چا ر شد م
با همه جور و جفای که بد ید م از تو
با ز هم منتظر وعده ه دیدار شد م
خوا ب دیدم که تویی سا قی بز م طربم
سیر نا دیده ترا حیف که بید ار شد م
من کجا و طلب وصل تو ای ما یه نا ز
بس پشیما نم ا گر در ره ا ین کار شد م
نبود هیچ (بهانه ) که نو یسم به تو با ز
عا قبت خسته ز نا لید ن بسیار شد م


May
2004
 


به چه کس پیش کنم؟


داستان غم ما را به چه کس پیش کنم
شکو ه از بخت سیاه را به چه کس پیش کنم ؟
در حریم نگه ام جز تو به کس جایی نیست
درد این تنگی جا را به چه کس پیش کنم ؟
وعده و قول تو با ما و د لت جا ی دیگر
این همه مکر و ر یا را به چه کس پیش کنم ؟
نه ز تو نامه نه پیغام و نه قاصد نه خبر
شرح بی حرمتی ها را به چه کس پیش کنم ؟
شده عمری که ند ید م گل رخسا ر تر ا
شو ق دیدار شما را به چه کس پیش کنم ؟
هر نگاه تو به دل نقش نمود خا طره ی
د ا غ آن خاطره ها را به چه کس پیش کنم ؟
در غم هجر تو ما را نه کلا م است و نه نظم
غزل بی سر و پا را به چه کس پیش کنم ؟
همه عمر م به وفا داری به عشق تو گذشت
قصه ی مهر و وفا را به چه کس پیش کنم ؟
دین و دنیا ی مرا یک نگه ات داد به با د
خجلت روز جزاء را به چه کس پیش کنم ؟
نیست در شهر حریفی که دهم شر ح فراق
این همه نا له و آه را به چه کس پیش کنم ؟
تویی آن کعبه ی مقصو د و مرام د ل ما
جز تو این عشق خطا را به چه کس پیش کنم؟
سوخت در آتش هجران تو با ل و پر ما
مرغک مانده ز پا را به چه کس پیش کنم؟
جامه ی صبر کفن شد ز جفا کار ی تو
حسر ت خا ک سیا ه را به چه کس پیش کنم؟
مر دم از غصه ( بهانه ) که مرا یار نما ند
درد این قصه خدا را به چه کس پیش کنم
 

*************

آ تش هجران

ای شاخه امید ندیدم ثمر از تو
در رهگذر عمر شدم دربدر تو
سر تا سر عالم به تمنای تو گشتم
هر جا که روم هیچ نیابم اثر تو
روز و شب من دیده براهست و دریغا
نه قاصد و نه نامه و نه هم خبر تو
آیا چه سبب شد که فراموش تو گشتم
افتاده ام ازچشم و نگاه و نظر تو
پیوسته بود دیده براه تا ز در آیی
تا صدقه کنم جان به تن و جان و سر تو
ای آتش هجران مزن شعله به جانم
سر تا به قدم سوخته ام از شرر تو
بس کن تو بهانه که دگر یار برنچد
از شکوه و از ناله و از شور و شر تو

2002
 

میگذرد

که تا افق نگری آفتاب میگذرد
چو عمر ما که چنین با شتاب میگذرد
شبم گذشت به خمار دو چشم مست او
بیار ساقی که میل شراب میگذ رد
اگر تراست که گذاری به زخم کس مرهم
مکن درنگ که زمان چون حبا ب میگذرد
به عمرر فته ی ما وعده درا ز مد ه
که این دوروزه مرا مثل خواب میگذرد
مده شکنجه به رفتار کو د کانه ی خویش
ببین که روز و شبم با عذاب می گذرد
هر آنکه بود مرا تکیه گاه آ رامش
تمام خاطره ها ش چون سراب میگذرد
به آسمان خیالم (بهانه )، یاد دوست
به سان تیر وچو عمر شهاب میگذرد

11-11-07
 

 

 

دیدار

خوش آن دمی که به چشمان تو نظاره کنم
ز شوق دامن غم را هزار پا ره کنم
به پای مقدم نا زت که نورسیده ز راه
دو چشم اشک فشانم پر از ستاره کنم
عذاب و درد فراقت ز کف قرارم بر د
به مرهم نگه ات درد خویش چا ره کنم
بانکه عهد شکستی و تر ک ما کر دی
کنون که آ مدی پیمان خود دوباره کنم
اگر بیا یی و پرسی چه میکشم بی تو
به اشک داغ و رخ زرد خوداشاره کنم
وگر تو نشنوی فریاد قلب زار م را
جهان وهرچه دراواست یک شراره کنم
برای د ید نت ا ی افتا ب هستی من
هزار چشم شوم تا ترا نظاره کنم

کابل 1986
( بها نه)
***********

واپسین ترانه


به شهر خاطر من شعر جا و دانه تو یی
درین خرابه ی غم واپسین ترا نه تو یی
به عمر رفته مرا جا ن تا زه ی دا دی
بهار وسو سه ا نگیز بیکرا نه تو یی
گذشت عمر و نیا مد به سر زما ن فرا ق
به چشم منتظر م آخرین نشا نه تو یی
بهر طپش دل من در هوا ی دید ن تو ست
شکوه عشق من و راز عا شقا نه تو یی
منم خزان و تو یی نو بها ر فر خ پی
به تگ درخت کهنسا ل من جوا نه تو یی
ز شام تا به سحر د ید ه انتظار تو است
نوید صبح من و اختر شبا نه تو یی
از آ ن زمان که به مهر تو بسته ام پیما ن
خدای قلب من و دلبر یگا نه تو یی
برای مرغک بشکسته با ل خاطر من
پنا ه و هستی و امید و آشیا نه تویی
به دوریت که نمردم عجب مدارایدوست
برای زیستنم آخر ین( بها نه ) تو یی


کابل1989
 

IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII

ما در

ما در! مرا قسم به صفا و و فا ی تو
با عشق و با عطوفت بی مد عای تو
جزتوکسی به خا نه دل بهرسجد ه نیست
ما در قسم به خلد برین زیر پا ی تو
شبها به پا ی بستر من تا سحر نخفت
دارم همیش حرمت آن لحظه های تو
گر قطره سرشک به چشمم تو دیده یی
سیل سرشک روان بشد از چشمها ی تو
دانم که رنج داده ترا رنجها ی من
قر با ن مهر و الفت بی انتها ی تو
موی سیا ه تو به غم ما سفید گشت
نا زم گذشت و حو صله و رنج ها ی تو
با آنکه د ور از تو ام و از نوا زشت
آن خاطرا ت مهر تو پر کر ده جا ی تو
تا زنده ام ز جا ن و د لم خد متت کنم
با اشتیا ق به دیده کشم خا ک پای تو
خواهم ز با رگا ه خداوند لا یزا ل
عمر دراز و راحت بی انتها ی تو
با شد (بها نه ) د ردلم این آ رزو مدا م
تا پا ی جا ن به سجد ه نشینم به پا ی تو

05-05-07ملبو رن
 

وداع

ایستاده چو اشکم به نوک مژه ایدوست
در یاب مرا تا به گریبان نچکید م
چون مرغک بشکسته پرم بر لب بامت
دستی به نوازش بزنم تا نر مید م
فریاد به عرش است ز جور و ستم تو
بشنو سخنم تا که گریبا ن ند رید م
جان دگرم ده به این کا لبد بی جا ن
عیسی د م من تا به ثر یا نرسید م
بگذار که از هم ندرد رشته ی الفت
زان پیش که با خنجر هجران نبر ید م
تنها قد می ما نده است تا لب گو رم
زود باش که تا تلخی مرگی نچشید م
گیرم ببرت لحظ یی از بهر ودا عی
تا پای بیرون زین همه غو غا نکشید م
رفتم دگر ازکوی تو با نا له ( بها نه)
شادم که جهان را به وفایت نخرید م
 

آشیا ن


وطن وطن وطنم! جان من جها ن منی
بهشت روی زمین، زیب آ سما ن منی
با نکه د ست فلک کرد مرا جدا از تو
به چشم و د یده و پیدا و در نها ن منی
به تا ر و پود روان و به هررگ جانم
چوخون بوده ی جاری ،پس توجان منی
فقط به دل بود این آروزو که بینم با ز
ترا که جا ه و پناهگاه و آ شیان منی
سرم به سجده گذارم به خا ک پرگهرت
عزیز میهن وهم ما م مهر بان منی
فدای آن تن صد پاره و پر از درد ت
که تا هنوز ستا ینده گلستا ن منی
به نام نامی تو عز و افتخار من است
تو سرزمین نیا کان پر توا ن منی
مرا تسلی همین بس (بهانه) یاد و طن
تو خواب راحت و آرامش روان منی


جنوری2006


( سراغ )

تو از حر یم
کدا مین ستاره
آمد ه ا ی
که من نظیر
ترا
به مهربانی و
خوبی
به بیریا یی و
پاکی
میان این همه
آدم که در زمین
خدا ست
سراغ
نتوان
کرد؟
 

 

 

*****************

**************