آصف بره کی

 

   لنده غر

 

درکوچه ی ما مردی بود مشهوربه پهلوان که بقول خودش زمانی دریکی از ادارات دولتی مدیرت وریاست کرده بود، ولی آنروزها فقط دکان شیرفروشی داشت. باآنکه کسی عملا پهلوانی وبرد وباختش راندیده بودند، ولی بازهم علائم وقرائن فراوان پهلوانی دراودیده میشد، ازجمله قد رسا، جسم تنومند ومهمترازهمه گوشهای شکسته وپندیده  داشت.

شام هاکه بچه هاازفتبال، بوکس وپهلوانی برگشته بودند، دکان پهلوان جمع می شدند. بانوشیدن یک گیلاس شیرداغ چند تا گپ خوب، مشوره مفید وچند تا "چال وتریک" خاص مغلوب ساختن حریف رانیزازاومی شنیدند ودرپختگی های شب آرام آرام به خانه هایشان برمیگشتند.

یادآنروزهای وطن بخیرکه هرکس پاچای سرخود بود وبرخلاف امروزهیچ چرت وسودای زنده گی رانداشتیم. و رنج های امروزمهاجرت راحتی بخواب هم نمیدیدیم. بازهم "ازبد بدتراش توبه" ما باید ازخداوند شکرگذارباشیم که درممالک پروپناه خارج زنده گی می کنیم ومثل بسیاری ازوطنداران درون کشور رنج سردی، گرمی، گرسنگی، تشنگی ومریضی را نمی کشیم. محافلی داریم ومجالسی که بااشتراک درآنها یاد وطن میکنیم و "غمی غلط".

اخیرا دوستی مرا به مجلس ادبی برده بود وراست بگویم دربخش اول ازگپهای سخنرانان چیزی درمورد شعرو ادبیات بگوشم نرسید، هرچه شنیدم سخنرانان اول ازسابقه ی مدیریت، ریاست، وزارت، وکالت، سیاست، خدمات دیپلوماتیکی، طبی وپارلمانی خود واجداد خودحرف زدند، تا تقریبابیشترحاضران را بسوداهای دنیای خودشان فروبرد وعده ی هم مثل من عمیقا "پینکی" رفته بودند، اگرهم پسانهاگپی درموردشعروادبیات "ته وبالا" شده باشد بخدامعلوم.

سرانجام تفریح اول فرارسید وازمهمانان خوانده و ناخوانده مثل من با طعام لذیذ رنگرنگ پذیرایی شد.وقتی شکم ها خوب سیرشد، مهمانان دسته دسته بهرکنج وکنارسالن گرم قصه شدند وتازه آنگاه بود که بخارنان های مزه داروطنی بلندشده، بوضاحت ازهرگوشه احساس میشد. دوستم که آدم بشهرت رسیده ی بود، رفت وبدسته ی پیوست وآنگاه خودراتنها وبیکس احساس کردم. لحظاتی اینسوآنسونظراندازی کردم تاآشنای بیابم وبه حلقه ی بپیوندم. نبودکه چشمم به کسی افتاد که حضورش رادرآنجابخواب هم نمیدیدم. خودش بود، پهلوان که بعدسالها مثل یک سیب و دونیم برابرم ظاهرشده بود. دورادورش مردم جمع بودند، درست مثل دوران کوچه. تعجب نکردم، تنهادیدنش درآن مجلس برایم معمابود. نزدیکتر رفته همین که چشم بچشم شدیم بابغل کشی پرسانی کردیم ومن برسم آنزمانهای قدیم گفتم، "پالوان جان توکجا واینجه کجا؟"

پهلوان بانگاه خاص بمن خیره شد، ولی یکی ازحاضران خطاب به پهلوان گفت، "اینه" استاد ازپهلوانی ات دگه خبرنداشتیم؟

پهلوان خنده ی معناداری کرد ودرحالی که یک نگاه سریع بمن انداخت روبه کسان دور وبراش گفت:

"...آه، گپ سرازی بود که...درادبیات شفاهی وزبان گفتاری مابسیاراصطلاحاتیست که نه تلفظ شان فارسی است و نه ریشه هایشان، اغلبامعلوم میشود اززبانهای دیگربخصوص از زبانهای هم خواهر وهم برادر یاهم از زبانهای هم قوم وهم منطقه آمده اند، مثل همین "لنده غر" که در ذهن من فقط یک کلمه ترکیبی پشتو راتداعی میکند مثل "لنده" کوتاه و"غر" کوه.

...خلاصه بعدآنروزبود وبادیدن پهلوان که به مجالس ادبی بیشترعلاقه گرفتم وبه کلمه "لنده غر" عمیقتر فکرکردم. مثال این که کاربرد "لنده غر" چه معنی استعاره ی به آدرس آدم های هیچکاره، بی فایده وایله گرد دارد. خلاصه بشما چه دردسر، اگرگپهای خودراجمع وجورکنم که بعض اوقات کاریست مشکل یابهتربگویم که کاریست مشکل برای من، چون هربارمیخواهم چیزی بنویسم، رشته ی سخن ازدستم میرود وهمانست که ازیک نوشته ی که خیال "پلوپختنش" راداشته ام سرانجام "کچری قروت" جورمیشود. بهرحال، هرچه هست "ازدست معلمان ماست"، اینرابرای سرزنش ما وقت بوقت پدرکلانم میگفت. شاید حق بجانب بود که وقتی درخزانها بام ها راگلکاری میکردیم وگلماله را روی گاهگل درست کشانیده نمیتوانستیم مارا "لنده غر" گفته به معلمان مالعنت میفرستاد که چه درسی بماداده اند که حتی قادربه گلماله زدن روی بام نیستیم. حال خوب آن وقت هاکه گذشته، نمیتوان هیچکس راملامت کرد، نه معلمان را ونه پدرکلانها را، ولی این گفته واقعیت دارد که "خرکاری دریای علم است".

من نمیخواهم اینرا برایتان ثابت کنم، ولی چند دهه پیش که کاکای بزرگ ما دردهکده  ودرخانه پدری بسرمیبرد و مثل ماشهرنشینان "شاره کی" نشده بود وتئوری بافی نمیکرد، حداقل یک خررامیتوانست خوب اداره کند.

شماخواننده گان دهاتی حتمابیاد دارید که تیره ماها دهاتیان برای سوخت تنور ودیگدان برگ وشاخچه به هیزم خانه هاانبارمیکردند وچنین میکرد کاکای بزرگ ما که تادیرها فرزندی نداشت واین تنهامابودیم که همیش میرفتیم و با"هفته پایی" ها کوفت دل خودرا اززنده گی زندان مانند شهربرون میکشیدیم.واواخرخزان درروزهای برگ وشاخچه کشی که چند راس خری بخدمت گرفته میشد، ماهم بااستفاده از فرصت یکطرفه خرسواری میکردیم واین کارهمیش با حضورناظرانجام میشد تا مبادا ما "شاره کی" ها راخرلگد نزند. اماتابیاد داشته ودارم هیچ خری تن به این کارنداده بود وخرهای آنزمان برخلاف خرهای امروزحتی قدروعزت آدمهای"لنده غر" راداشتند چه رسدبه مهمانان "شاره کی".

 

آصف بره کی

*********************************

 

پلان مرگ

 

یکی ازجمعه شبهای هفته گذشته راکه استثنا کارنرفته بودم، خودرابیکار وبی مضمون احساس میکردم.زنگ تیلفون بصدا درآمد، ذوقزده باشتاب گوشی را برداشتم. ازآنسو خانمی بالحن خیلی مودبانه  پرسید، با آقا انتظاری کار دارم؟

 گفتم بفرمایید، خودم خاک علی انتظاری هستم.

خانم اینبار باصدای رساتری خودرانماینده شرکت ان. تی. اف. معرفی کرده، گفت: مکتوبی که روان کرده ایم میخواهیم باشما چندلحظه روی آن مرورکنیم تا رضایت شما را حاصل کرده باشیم.

گفتم، خانم کدام مکتوب وکدام پلان؟

خانم خونسردانه جواب داد، آقا مکتوبی که فقط چندروزپیش روان کرده ایم وبار اخیرهم که ازشما تیلفونی پرسیدیم که باارسال مکتوب موافقید، شماگفتید، آری، وتمام مشخصات هویت شخصی تانرا نیزبمادادید وماآنهاراثبت دستگاه "دیجیتال" مان داریم وگرنه مزاحم تان نمیشدیم.

گفتم، همین حالایادم نیست، ولی مکتوب برای چی؟

خانم باخوشی پاسخ داد:

مکتوب پلان مرگ تان.

یکه خوردم وگفتم، من قصد مرد ن ندارم وباقی هرچه پیش آید رضای خداست وبخود حق پلانکردن مرگ رانمیدهم. شمامرا حتما باکسی که قصدخودکشی دارد به خطا گرفته اید.

خانم پاسخ داد که نه نه بهیچ صورت، من ثابت میکنم که این خودشماهستید. خوب حالابرای آن که همه چیزروشن شده باشد به این سوالهاجواب بدهید:

نام تان علی محمدانتظاری است؟

بلی،

تاریخ تولدتان 12/21/12هست؟

کاملا درست.

آدرس فعلی بود وباش تان همین است که میخوانم...؟

بلی، بلی!

درشرکت ایکس- وای- کارمیکنید؟

دقیقا خانم، ماشا اله براین حافظه.

نمبرکارت هویت اجتماعی "سوشیال کارت" تان1112223هست؟

گفتم، اصلاهیچ تردیدی نیست، ولی من قصد پلانکردن مرگ خودرا ندارم.

خانم گفت، کاملا تصمیم باشماست، ولی خوب شماآروزندارید که بامرگ تان دردسری برای فرزندان تان خلق کنید، چطور؟

گفتم، هرگزنه، ولی هدف شماچیست  خانم؟

خانم گفت، خوب، دراینصورت پلان بسیارخوبی برایتان پیشنهادمیکنیم که ازاولین لحظه ی مرگ تابخاکسپاری تانرابامراسم خیلی زیبا ومفشن انجام میدهیم و فقط باتکمیل پرسشنامه ی که امروزباشمامطرح می کنیم همه چیزسربراه میشود. وباید بگویم که بزودی نماینده ی ماازشما دیدن خواهد کرد وباآوردن کتلاک های متعدد شمارا درجریان انتخاب چیزهایی میگذارد مثل انتخاب نوع دریشی، نکتایی، آرایش سر وصورت، سالن وداع، لیموزین حامل جنازه، انواع گل، نوع تابوت، روپوشی تابوت وتزئین آن، نوع سنگ، متن سنگ نوشته وگل سرتربت وغیره جزئیات. بدینسان نماینده ی ماهمه فرمایشات مرگ تانرا پیش ازمرگ تان ثبت خواهد کرد. وما روی سند قانونی متعهد میشویم که همه خواستهای تانرا قلم به قلم باظرافت، امانت داری برآورده بسازیم.

خوب آقا، یکباردیگرچندسال دارید؟

گفتم، هنوزخیلی جوانم،

خانم باخنده جوابداد،

این درست، ولی مشتریان ماحتی پائینترازسن وسال شمایند، پس لطفابگوئید درچی کتگوری سالها قرار دارید؟

گفتم، شما حتمامرابه اشتباه گرفته اید، نام من علی محمد است، علی...محمد...علی....

اینبارخانم کمی جدی شده گفت:

برای مامهم نیست که شماعلی هستید یامحمد، موسی هستید یاعیسی، اسحق هستید یا بنیامین، سینگهه هستید یا داراب ما درسیاست بزنس مان تبعیض میان انسانها قائل نیستیم. آقا بیاد داشته باشید که امروزما وشما دردنیای زنده گی میکنیم که همه چیز پلانشده است. ازنامزدی تاعروسی، ازباردارشدن تاتاریخ دقیق زایمان، ازشیرخوارگاه تا کودکستان، ازمکتب تا پوهنتون، ازرسیدن به ماموریت تا تقاعد وبلآخره تاهمین پلان مرگ یعنی که همه چیزدقیقا حساب وپلانشده است.

گفتم، پس لحظات مرگ من هم؟

خانم گفت، خواهش میکنم، شما با پلانی که ماارائه میکنیم به آرامش خاطرتان می افزاید وچندسال دیگرزنده گی راباخوشی وآرامی وبی دردسربسرخواهیدبرد. شما پلانی که باماخواهیدداشت مدتش نامعین است. شما فقط یک پیش پرداخت میکنید به مبلغ پنجصد دالروباقی یک چک سپید بما ارسال میکنید وشرکت ما ماهوارمقدار نا چیزی ازحساب بانکی تان اخذمیکند. واگرهم تاچهل سال دیگرنمردید وقید حیات بودید، درپرداخت ماهوارتان ده فیصدتخفیف می آید.اگرهم تاپنجاه وپنچ سال دیگر نمردید دیگرهیچ پولی به شرکت مانمی پردازید وبرایتان کارت عضویت طلایی صادر میشود وشما رسما عضویت کلوپ سالمندان طلایی ما را حاصل میکنید. در آنصورت پلان مرگ تان شامل پلانهای خاص کلوپ طلایی شده ومراسم تدفین وترحیم تان نیز بصورت خاص وطلایی بجا آورده خواهدشد.خوب آقای انتظاری پس حالاموافقید، اگرموافقید، کافیست بگوئید، بلی، دیگرهمه چیزسربراست.

آقا بلند جواب بدهید که موافقید...همه چیزسربراست، صدایتان شنیده نمیشود، موافقید، همه چیزسربراست!!!

آقا،...آقا،...،آقا جواب بدهید...،

مثل این که ازخواب پریده باشم واینراپیهم می شنوم، ولی متوجه شدم که خواب نمی بینم وگوشی تیلفون دستم است.

آقا با این پلان موافقید، همه چیزسربراست!

یکباره صدابرکشیدم وگفتم، باچی پلان؟

خانم گفت، باپیش پرداخت پنجصد دالر!

برای چی؟

برای پلان مرگ تان.

من نمیخواهم بمیرم،

هرکس اینرامیگوید وبلاخره می میرد.

ولی من نمی خواهم برای مرگم پلان داشته باشم. من اصلاپنجصد دالرپس اندازندارم که آنراپیش پرداخت کنم. اصلاهرچه دارم بازپرداخت قروض است وبس.

خانم گفت، تشویش نداشته باشید، ماهم درجستجوی همینگونه افرادیم. دراین صورت این مایم که به شما کمک میکنیم. فقط کافیست که شما رسماکارمیکنید و دستمزدی دارید. ودگراین مهم نیست که شما با کریدت خیلی خراب روی خط سرخ راه میروید. بلآخره شماهم حق زنده گی کردن وحق داشتن پلان مرگ را دارید. تشویش نداشته باشید ماشماراکمک میکنیم وصاحب پلان مرگ آبرومندی میسازیم. بما باورکنید، کلید خوشبختی تان فقط دردست ماست، مااز شماچیزدیگرمطالبه نمیکنیم، فقط بگوئید که موافقید وباقی همه چیزسربراست.

گفتم، پس  چگونه همه چیزسربراست؟

خانم گفت، مابشمایک کریدت کارت پنجهزاردالری صادرمی کنیم وپنجصد دالرپیش پرداخت تانراازجمع آن منفی میکنیم. خوب، این هم ثبوت جدیت مادربزنس. شما نه تنها این که پنجصددالرپیش پرداخت پلان مرگ تانراازمامیگیرید، افزون براین حدود چهارهزاروپنجصددالردیگرهم دراختیاردارید که هرچه دلتان بخواهد پیش ازمرگ مصرف کنید وهیچ تشویشی هم نداشته باشید. ماهمیش درخدمت شماهستیم، هروقت دل تان خواست پول کریدت کارت تانرا ازاین هم بلندترمیبریم وشما بی تشویش فقط مصرف کنید.

ازخانم پرسیدم،این کریدت کارت سودی هم دارد، اگردارد، درصداش چنداست؟

خانم جوابداد:

سود ازبابت خرید لوازم مرگ فقط 3%، خرید سایرضروریات ازفروشگاه هافقط 19.90% وکشیدن پول نقد فقط  35.90%.  حالا بروید وبراحتی بحساب ما خریداری کنید. چند روززنده گی را به خوشی بگذرانید. پس آقا انتظاری حالا فقط بگوئید که موافقید:

واین بارکه ازجریان حقیقی بزنس آگاه وبرآن متقاعدشده بودم، گفتم:

... بلی، بلی موافقم، کاملاموافقم من بااین پلان مرگ کاملاموافقم، فقط هرچه زودتر کریدت کارت روان کنید تاازبقیه پلانهای پیش ازمرگ عقب نمانم.