نادیه فضل

روح بهار

 


خيالت مي وزد ، آيينه مي تابد گلســــــــتان را

به جشن روشنايي ميکشــــــد دست شبستان را

طلوع بي نيازي و شگفـــــــــــتن از حريم مه

شهاب و شعــــــله ميکارد تن سرد زمستان را

حضـــــــور آرزو بود لحظه ي باريدن عشقت

کمــــــي رويا‍‍ ، کمي پرواز پهن روشنستان را

هـــــــــــواي نرم دريا ها براي شانه هاي باغ

و تفسير نــــــــوازش ناز صبح دل پرستان را

به چشم بي اميـــــدم طرح سبز تازه گي روييد

نگاه شب نشينم بوسه زد سبزينه بســــــــتان را

زحجم بيکسي هايم به دريا قـــــــــــصه ميگفتم

ملايک ميســـــــــرود آهنگ غمگين نيستان را

تو با يک شا خه گل لبخند ، يک ديباچه زيبايي

شکستي بغض ابرو خامــش شهر و کهستان را

غرور آفتاب ! روح بهـــــار گلواژه ي شعرم !

خيالت مي وزد ، آيينه ميبارد گلـــــــــــستان را