قادر یامان
به یاد عزیز نسین بزرگمرد طنز نویس جهان
طنز نویسی بدون شك یكی از مشكلترین رشته های ادبیات جهانیست كه كمتر نویسنده ای میتواند در این راستا پیروزی های شایان بدست آرد. عزیز نسین نویسنده توانای تركی كه سالهای زیاد با قلم فرسایی هایش سلاح مبارزه علیه ظلم و استبداد را به سوی ظالمان و مستبدین نشانه گرفت . عزیز نسین با آثار جاودانی اش مرزها را درهم دریده ،وبه نویسنده فرا ملیتی تبدیل شده است. اعتقاد وی بر این بود كه انسان برای انسان آفریده شده و انسانها باید در هر جای سیاره ما چون اعضایی یك اندام به درد و رنج یكدیگر برسند. او میگفت :
ـ برای من هیچ حد و مرزی متصور نیست و با قلم خود در هر جای دنیا مشكل و یا ناله ای از انسانها را بشنوم آنها را به قلم خواهم كشید و به گوش جهانیان خواهم رساند.
زنده گی نامه عزیز نسین بقلم خودش
ـ پدرم از دهكده انادولو بود و در ایام جوانی مجبور شد كه عازم استامبول گردد و با مادرم كه نیز از اهالی انادولو بود و گویا اینكه مجبور بودند تا برای بوجود آوردن من چنین راه دور و درازی را طی كنند، ازدواج میكند از آنجایكه انتخاب زمان در دست من نبود در بدترین زمان یعنی در یكی از خونین ترین روزهای جنگ اول جهانی، و باز هم چون انتخاب مكان نیز دردست من نبود لذا در یكی از محلات اعیان نشین استامبول دیده به دنیا گشودم . با این گفته ها نمیخواهم خودرا آدمی بد شانس بشمارم بر عكس افتخار میكنم كه درخانواده ای فقیر كه نود در صد ملت مارا تشكیل میدهند چشم بدنیا گشودام. اسمم را كه آنهم بدست خودم نبود نصرت گذاشتند و این كلمه در عربی كمك كننده معنی دارد و به اصطلاح من كمك كننده ای بودم كه از طرف خداوند به پدر و مادرم ارزانی شده بودم و این اسم برای من اسم با مسمایی بود. در حالیكه پدر و مادرم امیدی به زنده بودن من و خودشان نداشتند، امیدشانرا به آن بالاها بسته بودنند. همانطوریكه اسپارت ها عادت داشتند فرزند ضعیف شانرا بدست خود ازبین ببرند، اینكار را طبیعت در خانواده ما بدون دردسری انجام میداد. چهار برادرم تاب گرسنگی وتشنگی را نیاوردند و یكی پس از دیگر به ابدیت پیوستند. حالا شما پی میبرید كه من در زنده ماندن چقدر سخت جان بودم.
شما میتوانید به دیوانگی من وقتی پی ببریدكه من در سن ده سالگی در كشوری مانند تركیه شوق نویسنده گی بسرم زد و خوشمزه این جاست كه در تمام خانواده ای ماكسی كه قادر به خواندن و نوشتن باشد وجود نداشت. زمانیكه پدرم از این امر خبر شد مانند دیگر پدران خیرخواه بمن گفت : پسرم ازهمین حالا كوشش كن كه استعدادت را در راهی درستی بكار بیندازی كه تا در آینده با آن یك لقمه ای بخور نمیری بدست آری اگر از من میشنوی نویسنده گی و شاعری را كنار بگذار كه جز رنج كشیدن و محروم بودن از زنده گی چیزی دیگری در بر ندارد... بدبختی این بود كه هنوز قلم بدست نگرفته بودم كه مرا به مدرسه نظامی فرستادند. در تمام طول عمرم آنچه را كه می خواستم انجام بدهم به آنها نرسیدم ، و آنچه را هم كه كردم بعدٱ خودم نه پسندیدم . در حالیكه من میخواستم نویسنده شوم سرباز شدم ، علت آنهم این بود كه در آن زمان فرزند های بی بضاعت فقط می توانستند بطور شبانه روزی در مدارس نظامی درس بخوانند. بلا خره از من یك افسرنظامی ساختند، امافقط شش سال را در آن زندان سپری كردم وبرون شدم... و بكار دل خود به نویسندگی ادامه دادم ... در آغاز به شاعری پرداختم ، اما بخاطر احترام زیادی كه به شعر قایل بودم ، نخواستم آنرا خراب كنم. بعدأ تصمیم به نوشتن رومان گرفتم . با این منظور اولین داستان خودم را نوشتم و برای یك انجمنی سپردم مدیر مسؤل بعد از خواندن آن بجای آنكه زار زار بگیرید قاه قاه خندید و گفت :
ـ آفرین بر شما بازهم از این نوع داستانها برای ما بیارید... این یأس و نا امیدی در عالم نویسنده گی ام هنوز كه هنوز است از یادم نرفته است ، آنچه را برای گریه كردن مردم نوشتم آنها را خنداند بدین وسیله مرا فكاهی نویس معرفی كردند. اما حالا هم كه سالها از آن زمان می گذرد واقعأ نمیدانم طنز نویسی چیست؟
####################################
بلی دوستان عزیز این بود زنده گی نامه كوتاه عزیز نسین بقلم خودش . او یكبار نوشته بود :
ـ اگر مردی را كه نمیخواست هرگز بمیرد پیدا می کردم، منهم نمی مردم ، ولی همانطور كه میدانید چنین شخصی در دنیا وجود ندارد و گناه موجود نبودن او بگردن من نیست چون من هم مثل دیگران روزی خواهم مرد...
یك دهه دیگر زنده گی در سیاره ای ما بدون عزیز نسین سپری شد . اكنون او دیگر در میان مانیست اما یاد او آثار جاودان او بدون شك جاودان خواهد ماند یادش گرامی و روانش شاد باد.
زنده باد وطن زنده باد وطن
نمیدانم پس از مدتها حوصله آقای وزیر بسر رسید یا تعداد شكایات زیاد شد و یا هم شاید بوی رسوایی آنقدر اضافه شد كه نتوانستنند سر پوشی بگذارند و ناچار ما چند نفر را برای تفتیش به كارخانه ای فلزكاری كاشر آقا فرستادند .پس از بررسی های زیاد متوجه شدیم كه شكایات كارگران فوق العاده زیاد است ، هیئت بررسی متشكل از پنج نفر عازم آنجا شدیم . در بین ما دو نفر حسابدار ، دو نفر تفتیش از وزارت مالیه بودند و من بعنوان بازرس از وزارت كار و امور اجتماعی شامل آن جمع بودم.
رسیده گی بشكایات درست یك هفته طول كشید .باور كنید وقتی دوسیه ها را رسیده گی می كردیم كم مانده بود هر پنج نفر ما دیوانه شویم . حق تلفی ، دزدی، خیانت، هزاران هزار كثافت كاری كه نظیر آن در هیچ مؤسسه ای صورت نگرفته بود، در این مؤسسه انجام یافته بود. فرار از مالیات ... آنقدر ها مهم نبود چون اغلب كارخانه دار ها مالیات را نمی پردازند ... بكار گماشتن اطفال كوچك با مزد بسیارپایین كاركردن كار گران بیشتر از دوازده ساعت در روز... عدم پرداخت اضافه كار به آنها ... تجاوز به چند زن و دختر كارگر ... عدم پرداخت خسارت كارگارانی كه در عین انجام كارش بر اثر انفجار دیگ بزرگ كارخانه كشته شدند... و ...و.... بغیر از من كه سابقه دو ساله كاری داشتم باقی همه تازه كار بودند. یكروز صبح زود ما پنج نفر وارد كارخانه شدیم . تصمیم گرفته بودیم تا انتقام كارگران بیچاره را از این غدار بگیریم ، تصمیم گرفتیم كه اصلا روی خوش به آنهانشان ندهیم ، تصمیم گرفتیم كه كاشرخان ظالم را به سزای اعمال ننگینش برسانیم. وقتیكه از دروازه بزرگ كارخانه وارد شدیم چند نفر از ما استقبال كردند. پس از معرفی معلوم شد كه یكی از آنها مدیر اداری كارخانه بود. با احترام زیاد با ما روبرو شدند ، ضمن ادای احترامات لازمه لبخند از لبان شان میبارید. اما تصمیم ما را با همچو اداها نمیتوانستنند عوض كنند .وقتی وارد دفتر مدیر اداری شدیم باعصبانیت گفتم : تشریفات را یكطرف بگذارید ما باید فورأ آقای رئیس را ببینیم . مدیر اداری در حالیكه میخندید گف :
ـ چشم قربان ناراحت نباشید اتفاقأ آقای كاشر هم منتظر شماست !
پرسیدم :
ـ مگر ایشان خبر داشتند كه ما میایم ؟ مدیر اداری با تعجب جواب داد
ـ البته كه میدانستند ،چند روز پیش موضوع را بمن گفتنند. سپس مارا بیك سالون بزرگ راهنمایی كردند سالون بزرگ بیشتر به یك موزیم شبه بود ، روی دیوار ها پر از عكس های قاب شده حتی یك بلست جای خالی بچشم نمیخورد. در بعضی از قابها نامه هایی با امضا های مختلف دیده میشد. در گوشه دیگر مدالها تزئین شده بود . وقتی با دوسیه های و بكس ها بزرگ خود وآرد سالون شدیم از تعجب دهان ما باز ماند. مدیر اداری كه تعجب مارا دید با خنده گف :
ـ بفرماید بنشینید خیلی خسته به نظر می آید خواهش میكنم كمی استراحت نمایید . بیادم آمد كه ما هنوز خود را معرفی نكرده و با آنها نگفته ایم برای چه منظوری به كارخانه ای آنها مراجعه كرده ایم ولی تا خواستیم خود را معرفی كنیم مدیر اداری گفت :
ـ احتیاجی به معرفی نیست ما قبلا ارادت قلبی به تمام آقایان پیدا كرده و در امر اوامر شان برای اجرای هر كاری حاضریم ، باتعجب پرسیدم:
ـ پس شما میدانستید ما برای چه منظوری به این جاه آمده یم؟
ـ صد در صد قربان ! مگر ممكن است ما ندانیم. ولی قبل از اینكه مصروف كار شوید خواهش میكنم قهوه ای میل كنید ! با عصبانیت جواب دادم :
ـ نمی خواهیم . بگویند آقای كاشر بیایند كه ما با ایشان كار داریم ! ...
ـ پس چای میل كنید !...
ـ تشكر شما بگوئید كه آقای رییس بیایند كه كار را شروع كنیم !ما به اصطلاح بطور مخفی به آنجا آماده بودیم ، ولی آنها یك هفته قبل از همه چیز با خبر بودند. در این موقع در بزرگ سالون باز شده مرد شیكپوشی كه در حدود شصت و پنج ساله با شكم برآمده اش كه نشان میداد صاحب كارخانه است ، وارد شد .بمحض ورود او همه كاركنان كارخانه به علامت احترام از جای خود برخاسته و بطروف او رفتنند و پس از چند لحظه بصورت صف منظم در پشت سر او ایستادند . مرد شیك پوش جز آن دسته از مردمانی بود كه انسان را وادار می كرد كه نسبت به او احترام بگذارد .یكی از بازرسهای ما كه علاقه زیادی به احترام بزرگان داشت فورٱ از جای خود بلند شد ولی وقتی بیادش آمد كه برای چه منظوری به كارخانه آمده است دوباره بجای خود نشست .آقای كاشر بدون توجه به اینكه ما اصلأ نسبت به او احترامی قایل نشده ایم در حالیكه بطرف ما می آمد گفت :
ـ خواهش میكنم بفرمایید ... تمنا میكنم از جای خود شور نخورید ! .وقتی آقای كاشر با لحنی پدرانه ما را پسر ها خطاب كرد هر پنج نفر ما بشدت ناراحت شدیم و با خود گفتیم :عجب مرد بی ادبی است ، هنوز هم طرز حرف زدن خود را یاد ندارد كه با هیئت دو وزارت چگونه حرف بزند. بازرس وزارت مالیه از این حرف او آنقدر عصبانی شد روی خو د را از او برگاشتاند و مشغول سگرت كشیدن شد .من هم از ناراحتی پاهایم را روی یكدیگر انداخته سگرتی را آتش زدم و دودش را به شدت بطرفش پف كرد!..آقای كاشر با صمیمیت خاصی مارا خطاب نموده گفت
ـ خوب پسرهای عزیزم خیلی خیلی خوش آمدید چه عجب كه یاد ما را كردین ! او چنان برخوردی با ما میكرد كه گویی سالیان درازی است كه یك دیگر را میشناسیم . برای آنكه جوابی به ادبی او را بدهم و در ضمن درس عبرتی به دیگران داده باشم از جای خود برخاسته برایش گفتم :
ـ ما هییت بازرسی مخصوص هستیم و برای تحقیقات بیشتر به كاثخانه شما آماده ایم تا ببینیم آایا این همه شكایات كه از شما كرده اند تا چه اندازه ای درست است .خنده عجیبی كرده گفت:
ـ خیلی خوش آمدید آقایان بازرس ! ...فرمودید كه ما بعضی كار های خلاف قانون انجام میدهیم و از ما شكایت كرده اند . سپس از مدیر اداری پرسید .شما مگر برای مهمانان چیزی آورده اید؟ مدیر اداری جواب داد:
ـ قربان چند بار پرسیدیم كه چی میل داریند ولی انها چیزی نخواستند.
ـ عجب حرفی میزنید مگر مهمان میگوید كه چی میل دارد ، بگو كه بیارند! مدیر اداری از سالون خارج شد. یكی از بازرسان گفت:
ـ زحمت نكشید ما چیزی میل نداریم ، و با غرور اضافه كرد :
ـ ما برای خوردن نیامده ایم بلكه برای بازرسی از شكایات مردم آمده ایم كه در كارخانه شما چه میگذرد .گفت :
ـ حق با شما است .
و آنگاه كاملأ بما نزدیك شد در حالیكه شانه یكی از بازرسان را نوازش میداد شروع به جلب محبت ما مینمود. او چنان پدرانه با ما رفتار میكرد كه انسان نمی توانست كاری انجام بدهد حتی میخواستم وقتی مرا نوازش می كرد دست او را عقب بزنم ولی دلم نخواست كه او را ناراحت كنم . سه نفر با مدیر اداری با پطنوس پر از مشروبات مختلف وارد سالون شدند . برایش گفتم :
ـ ما برای نوشیدن و خوردن نیامدیم بهتر است مشغول كار ما شویم .با لحن پدرانه ای گفت :
ـ عجله ای نداریم حالا شما بفرماید بعدٱ میرویم سر اصل موضوع . پطنوس را مقابل ماگذاشتند . خیلی بد میشد كه ما نخوریم . اینكار ما نوعی بی ادبی تلقی میشد . با ناراحتی یك گیلاس آب میوه نوشیدم .آقای کاشر پرسید :
ـ آیاشما این عكس های رو دیوار را دیده اید ؟ و وقتی متوجه شد كه هیچ یك ما از جای خود ایستاد نشدیم ، خودش از جای خود ایستاد در حالیكه ما را بدیدن آنها دعوت میكرد گفت :
ـ بفرمایید تماشا كنید ، این عكس ها در روزهایی كه میخواستیم وطن را به آزادی برسانیم و خون هزاران جوان مجاهد این مملكت چون آب در جوی روان بود گرفته شده است ، عزیزانم ما این وطن عزیز را بدینگونه نجات داده ایم !... ما در آنزمان اسلحه نداشتیم ، ولی در عوض ایمان راسخ داشتیم كه در امر جهاد و آزادی وطن از همه چیز مهمتر بود ! ...خواه نا خواه به تماشای عكسها پرداختیم ، و او هم مغرورانه بطرف ما میدید. پسر های من به این عكس ببیند ، این عكس را در جبهه شمال گرفته ام ، این خونینترین جبهات آنزمان بود. من قوماندانی آن جبهه را با دوش داشتم . بلی این مملكت به آسانی نجات نیافت... بعدأ عكس دیگر را كه مربوط به یكی از رهبران بود نشان داد گفت :
ـ شما به نوشته آن توجه كنید ، روی این عكس نوشته است : تقدیم به برادرقوماندان كاشر خان .
ـ یادش بخیر چه روزگاری داشتیم و برای نجات مملكت چی جهاد و جانفشانیهای كردیم ....آقای كاشر چنان لحظات حساس جنگ را برای ما تشریح می كرد كه همه ای مابه هیجان آمده بودیم . در همان موقع به من اطلا ع دادند كه رهبر جبهه میخواهد با شما صحبت كند ، ولی ارتباط قطع شد ...وی ضمن تلگرامی به من نوشت:
ـ برادرم کاشر: پیروزی شما را ملت ما هرگز فراموش نخواهد كرد، ما بوجود شما افتخار میكنیم . ملت ما هرگز این فدا كاری شما را فراموش نخواهد كرد. چشمان تانرا میبوسم . خلاصه رییس كاشر خان آنقدر از جنگها و جهاد گفت كه حس وطن پرستی مارا یكبار دیگر توفانزا تحریك نمود. مخصوصٱ آقای بازرس وزارت مالیه چنان تحت تأثیر گفته های آقای كاشر قرار گرفته بود كه تصور میرفت تا چند دقیقه دیگر گریه را سر خواهد داد.
ـ بلی پسر های من ...آنوقت ها شما بسیار كوچك بودید و ما برای بدست آوردن آزادی چنین فداكاری های نمودیم . آقای كاشر چند لحظه ای ساكت ماند گفت :
ـ مثل اینكه جگرخونتان نمودم . بازرس وزارت مالیه گفت :
ـ قربان اتفا قٱ خیلی هم استفاده و لذت بردیم !... آقای كاشر گفت :
ـ بلی من فعلأ من با خاطرات گذشه آن زنده ام و گفته هایم برای همه حكم داستان را پیدا كرده است و حالا میرسیم به سر اصل موضع دوست بازرس وزارت مالیه ما گفت :
ـ خواهش میكنم ادامه بدهید ، به ما افتخار ببخشید كه حكایات شمارا بشنویم ....آقای كاشر بابیان شجاعت های خود و همرزمانش ! كشته شدن دوستش را چنان شرح داد كه همه ای ما مثل طفل ها به گریه افتادیم آقای كاشر بعد از چند لحظه ای گفت :
ـ می بخشید كه شما را جگر خون كردم ، از دست خودم نیست ، وقتیكه از آن روزگاران یاد میكنم بلا اراده اشكم سرازیر میشود . من گفتتم :
ـ خواهش میكنم ادامه دهید . كاشر نگاهی به ساعت خود كرده گفت:
ـ وقت نان چاشت است و از جای خود بلند شد ما هم بی اراده ایستاده شدیم و به دنبالش روان شدیم .آقای كاشر ما را سوار موتر آخرین مدلش نمود و حركت نمود. ـ پسرهایم نان چاشت را كجا بخوریم ؟ من گفتم :
ـ اگر اجازه بدهید ما به كار های اصلی ما برسیم .حرفم را قطع كرد گفت :
ـ چی میگوید شما... مگر ممكن است ... شما ها را سالی یكبار بیشتر نه میبینم و من همچو پدر شما هستم نه امكان ندارد. آقای رییس آدرس رستوران بزثگ شهر را به