رسول پویان
کودک اندیشه
در این شبهـا بجـز تار خمـوشـی نیسـت آوایی
بـیا ای بلبـل آواره ســر کـن شــور وغـوغایی
ببـار ای دیـده از خـون دل امشب دامـن اشکی
که تا روزی شود این قطـره ها سازنده دریایی
بدرد و داغ هجـران بـا دل افسـرده مـی سـوزم
چه می پرسی زسوز و ساز عشق آتش افزایی
چـه گـویـم قصــۀ صبــح بهــار شبنــم آلــودش
دراین شام خــزان غــربـت و انــدوه ســودایی
اگـر صیــاد ظــالم لانـه مـــا را کنـــد ویــران
مــرا آن گــوشـۀ ویـرانه باشـــد تـازه دنیــایی
بدام غصۀ هجـــران چــو آهـو می تپـم هـردم
بیــاد لحـــــظۀ آزادی وگلـــگشت صحــرایـی
در این سـوزنده شبهای خیال آمیز ودرد آلـود
ز طبع خفته می جـــویم سـرود شــعر زیبایی
بگـوش کــودک انـدیشـه ام افســانه میخــوانم
که در گهواره باشد یک نفس سرگرم لالایی
رسول پویان
مستِ مست
ز کیف یک نگـاهـی مسـتِ مسـتم
بـه پیــش چشــم او مینـا شکســـتم
مکـن شیخا در میخـــانــه مســدود
کـــه گــــرم بــادۀ جــــام السـتــــم
اگـر خـود نیستم واقـف ز اســرار
بگو پس اندر این هستی چه هستـم
شــدم تـا ســالــــک راه حقیـــقــت
در مکر و ریـا و حیـــله بسـتــــم
اگــر جـــــام زلال بـاده نــوشــــم
نهـان از چشم شیخی مـزدشستـــم
ملاف ای زاهد از فردا که امروز
دل از سودای هر روزت گسستـم
بمـانـند غــــــزالِ کـــوهســــاران
ز دام تنگ شهـر خستـه رستـــــم
بتــــاب ای آفتــــاب از روزن دل
که درشام غـــمین و تیـــره خستم
رسول پویان
رایت آزادگی
باز امشب شور شعــری حلقـه بـردر میزند
مستی از خمخـانـۀ خـونیــن دل سـر میـزند
کلک طبعـم از سرشک دیده و خـوناب دل
نقـش رویایی دگر بـر لـــوح دفتـر می زند
پیگـر مجـــروح من چــون شعــلۀ آتشفشان
با پـر عنقـــای فکــرم درهــوا پـر می زند
در خیـــال لعــل میـــگونـی دل دیـــوانه ام
بـوســـه هـــای آتشینی گـرد ساغـر میـزند
یـارب ایـن انـدوه بـی پـان هجـران تـابکی
کور هجـران دیده را در دیده نشتر ی زند
شعر وشـور شاعــــرشـوریدۀ افغانستـــان
رایـت آزادگـــی بـر بـام خـــاور مـی زند
طفل شعـــرم ازدل گهــواره تا عهد شباب
ناله هـای آتشیــن در هجـــر مادر می زند
رسول پویان
مرغ رویا
مسـوزان بـال پـرواز پـرستـوهـای زیبا را
میفــگـن در قفسهای طـلایی مـرغ رویا را
بیـا بر قـایـق بشکستـۀ چشمان مـن بنشیـن
اگــر داری هـوای گـردش امـواج دریا را
هـوای گـردش چشـمی بـدل افتـاده از اول
که با نیم نگاهی می کنـد شـرمنـده مینا را
دلـم از کودکی داغ جـفایی می کشد باخود
که با هــر آه سـوزانی کشد نقش سـویدا را
بگرد شمع هجـران سوختن پروانه را زیبد
نسـوزد آتش مـا سینـۀ هر بی سـر و پا را
بصحرای شکنج زلف لیلا می روم هرشب
که تـا شـایـد بیابـم حـالـت مجنـون شیـدا را
نمی بینم خـریـداری برای جنـس مرغـوبم
ولی مـی پـرورم تـا پـرکنـد بازار فـردا را
جدا از مادر میهن اگر خوار و زمین گیرم
همــای همتــم در زیـر پـر دارد ثــریـا را
فغانی گر کشم از سوز دل بر شاخۀ غربت
مــزن با سنـگ بیجــا بلبل باغ هــریـوا را