نوشتۀ مریم بیضاء شیکاگو، اپریل 2006
 

نسترن

 


شبیست زیبا و بی صدا
زیباتر از همه شب های دیگر
در دورترین آستانِ دنیا
عقب کوه ها و دریاها
زمین هموارِ هموار
و آسمان دورِ دور
نسترن با دو چشمانِ زیبایش از لای دریچۀ اتاق بطرف ستاره ها میدیدو متوجه شد که چگونه ستاره گان بسویش آرام و بیصدا مینگرند. نسترن در حالیکه سرش را روی بازوی چپِ اجمل گذاشته بود و موهای سیاهِ القاسی اش با وَزِشِ شمالِ آرام بررخ نازکِ سرخ و سپیدش اینطرف و آنطرف میرفت از اجمل پرسید:
چه خواهی کرد، اگر صبحی از خواب برخیزی و من در کنارت نباشم و آنگاه که افکارت را جمع کنی و مطمین گردی که من فقط خواب و خیالی بوده ام برایت نه حقیقتی؛ زنده گی و خاطره هایت بامن جز رویای شیرین بیشتر چیزی نبوده و با حقیقت هیچ ارتباطی نداشته است؟
اجمل در حالیکه تأمل میکرد جواب داد:
آنروز گیچ خواهم شد، سر در گم خواهم شد،زمین و زمان را میگردم به دنبالت تا اینکه بیابمت.
نسترن تکرار کرد که من صرف برایت یک رویا بوده ام و هیچ ارتباط با حقیقت نداشته ام باز چه میکردی؟
ولی اجمل اصرار میورزید که نه من ترا آنقدر جستجو خواهم کرد تا اینکه بلاخره پیدایت کنم.
این همان جواب آخر وی بود و از اصرارِ حرفهایش باکی نداشت. وی با مهارت رخِ سوال را بطرف نسترن گشتاند، وعینِ سوال را از او پرسید:
نسترن تو چه میکردی که اگرصبحی من را جز خیال و خواب چیزی بیشتری نیابی؟
نسترن جواب داد:
اگر حقیقت زنده گی آنطور میبود که توفقط برایم خیالی و خوابی بودی؛پس خنجری رابیرون کرده ودر قلبم فرو میبردم، تا ترا که در خوابهایم یافته بودم دوباره مییافتمت. نسترن علاوه کرد که دقت کن عزیزم که عشق یک زن چقدر حقیقی تر و صادقانه تر است بامقایسه باعشق یک مرد؛ و تا به چه سرحد یک زن حاضر است تا قربانی بدهد. من زنده گی ام را برایت قربان میکردم و از هستی ام از برایت میگذشتم ولی تو مرا صرف میجستی....
دایم کز من میپرسیدی که کدام ما دیگری را بیشتر دوست داریم، حال پاسخت را دریافتی؟
اجمل با تأمل و مکث در حالیکه بغض گلویش را میفشرد گفت:
نه عزیزم اشتباه نکن، تو آسانترین راه را جستی که به زنده گی ات خاتمه میدادی ؛ اینکه من را در خوابت می یافتی و یانه واگر دیگر خوابی از من میدیدی یانه اختیارش به دست تو که دیگر نبود. ولی من در زنده گی حقیقی ام ترا می جستم، ترا می جستم تا روز عشرتا بیابمت. ببین که جستنت در عالم هوشیاری چه پر درد و رنج و عذاب بود بمن، وچه راه طولانی را من در پیش گرفته بودم؛ حال تو قضاوت کن که کی، کی را بیشتر دوست دارد؟