يادي از ظهيرالدين فاريابي
پرفيسور عنايت الله شهراني
ابوالفضل طاهر ظهيرالدين بن محمد معروف به « ظهيرالدين فاريابي » (( وفات 592 )) ملقب به صدرالحكمآ در منطقه شيرين تگاب ولايت فارياب ديده به جهان گشود و تحصيلات ابتدائي و مبادي علوم را در مدارس ميمنه به انجام رسانيد و در ايام جواني بغرض تحصيلات بيشتر بمدارس مشهور آنوقت رفت و سياحت ها و جهانگردي ها نمود . بعدآ شش سال را به نيشاپور بدربار طغان شاه بن مويد آي آبه تقرب يافت و در سال 582 به اصفهان سفر كرد و بخدمت صدرالدين خجندي رسيد ، سپس بسال 585 بطرف مازندران و آذربايجان رفت و بدربار آذربايجان راه يافت و در آنجا اقامت دايمي اختيار كرد . و در سال 592 در سرخاب تبريز آذربايجان وفات كرد و جوار مقبره خاقاني دفن شد . » بعضي ها تاريخ وفاتش را 598 دانسته اند .
حكيم ظهيرالدين فاريابي در قطار بزرگترين شعراي قصيده سرا قرار گرفت و در كتاب « رنگين كمان شعر » آمده كه زماني او را در قصيده بالاتر از انوري شمرده اند و حضرت لسان الغيب حافظ نيز از اشعارش متآثر شده است .
ديوان ظهير فاريابي در مكه بذرد اگر بيايي
ظهير فاريابي بدوآ شاگرد رشيدي سمرقندي ميباشد كه بعدها خودش استاد سخن شد و قصايد را چنان سرود كه شاهان زمان از سرودن قصايدش چون طغانشاه ـ اردشير ، محمد بن يلديكز و قزل ايلان شهره آفاق يافتند .
ظهيرفاريابي اشعار عربي دارد و در عالم هيئت دست رسا داشت و رساله يي را درين باره درقيد تحرير آورده است . در داستان ها آمده كه قصيده سراي بزرگ استاد انوري يك طوفان مدهش و خطرناك را پيشبيني كرد ولي ظهيرفاريابي برخلاف نظر داد كه علامات طوفان را از روي علم نجوم نميبيند ، بالآخره در روز موعود طوفان صورت نگرفت و ظهير فاريابي برنده شد .
ديوان ظهيرفاريابي در ايران و هندوستان طبع شده است . باآنكه مزار اين بزرگمرد تاريخ افغانستان در آذربايجان ميباشد ولي مردم شيرين تگاب محلي را بنام قدمگاه ظهيرفاريابي بشكل يك زيارت ساخته اند كه اكنون زيارتگاه عام و خاص گشته است .
(( استفاده از سخنوران ميمنه و پرطاوس ))
نمونه هاي كلام ظهيرفاريابي :
چشم شيرگير
گرفتارم بدام چين زلف عنبرين مويي
فرنگي زاده شوخي ، كافري زنار گيسويي
دل از يوسف بري ، مجنون قريبي كوهكن سوزي
زليخا طلعتي ، ليلي وشي ، شيرين سخنگويي
يكي خال سيه جاكرده بر كنج لب لعلش
كه گويا بر لب آب بقا بنشسته هندويي
سراپا ناز دلداري ، تذوري ، كبك رفتاري
دو چشمش غمزه پركاري ، بهم پيوسته ابرويي
رسيده گوشهً ابرو بچشم سرمه ساي او
تو پنداري كمان داريست در دنبال آهويي
دو پستانش ز چاك پيرهن ديدم بدل گفتم
تماشا كن كه سرو ناز بار آورده ليمويي
برو چون مه ، ببو چون گل ، نعاذ الله غلط كردم
ندارد مه چنين رويي ، ندارد گل چنين بويي
بآهو نسبت چشمش چو كردم چين بابروزد
كه چشم شيرگير ما ندارد هيچ آهويي
ميان خوبرويان سربلندي مي سزد او را
كه دارد چون ظهيري عاشق زاري دعاگويي
ظهيرفاريابي قصايد زياد دارد و قصيده او برديف « گوهر » بسيار تقدير شده و شهرت بسزا دارد . اينك چند سطر از آنرا ميآوريم و اميدواريم شعراي معاصر و خوش قريحهً وطن به استقبال اين قصيده و غزل « گرفتارم بدام زلف چون عنبرين مويي » بسرايند .
سحر چو تافت ز درياي خاوران گوهر
زمانه كرد بدرج فلك نهان گوهر
تراست لعل شكر بارد درميان گوهر
ميان لعل چرا كردهً نهان گوهر
اگرچه سيم و زرم نيست هست گوهر اشك
كه مزد عقل به از صد هزار كان گوهر
خدايگان ملوك جهان طغان شه آنك
نثار ميكند از جود برجهان گوهر
درين ديار بسي شاعران با هنر اند
كه نور فكرت ايشان دهد يگان گوهر
ظهيرفاريابي رباعيات نيز دارد
باد آمد و گل بر سر ميخواران ريخت
يار آمد و مل در قدح ياران ريخت
از سنبل تر رونق عطاران برد
وزنرگس مست خون هشياران ريخت
شور قيامت
زانبوه غمت در سينه ام راه فغان گم شد
زبيداد توام حرف و حكايت در زبان گم شد
چنان در جستجويت شد به محشر شورشي پيدا
كه اكثر نامه اعمال مردم از ميان گم شد
چنان برهم زدي هنگامه شور قيامت را
كه تومار شفاعت از كف پيغمبران گم شد
چه بيخود خفته يي مجنون برخيز و سراغش كن
كه امشب ناقه ليلي ميان كاروان گم شد
بروي نعش مجنون بلبل و پروانه ميگفتند
كه مرد كامل و مرد محبت از ميان گم شد
نميدانم كدامين ناوك مژگان هلاكم كور
دوصف بر يكديگر بستند و قاتل ازميان گم شد
اگر پرسد كسي حال « ظهيري » را بگويندش
كه در دام است آن مرغيكه شب از آشيان گم شد
خدنگ فتنه
خيالش تاسحر بامن بيك پيراهن است امشب
نظر بر هر چه اندازم بچشمم گلشن است امشب
سحر از خانه گويا عزم بيرون آمدن دارد
اگر در نفس باشم تاسحر حق با مناست امشب
نبدد در برويم تا به بزم خود دهد جايم
نميدانم چه زايد صبحدم آبستن است امشب
كنون كز تركش آهم خدنگ فتنه ميبارد
بگو آيد بميدان هركه بامن دشمن است امشب
شكستم توبه را از بس شكن برزلف او ديدم
دل زاهد شكست ازمن چه بشكن بشكن است امشب
نسيم شوق من گويا كشاد از رخ نقابش را
كه عكسش پرتو افگنده است برمن روشن است امشب
ظهير از مصر حسن او نسيم صبح ميآيد
ه مشام شوق من بر بوي اين پيراهن است امشب