مرگ "آتشي" را سرود
صبورالله سياه سنگ

بوسه ها
نازنين! انترنت هم بلاي جان شده. ده گذشته مردم به آساني نميتانستن يا نميخاستن خبر بدي ره به کس بشنوانن. مگر پيک سياهزبان انترنت هم خداناترس اس، هم آدم_ناترس. مثلن يکي و کوتاه ميگه: "ناديا انجمن کشته شد"، "منوچهر آتشي مرد" و ....
باور کو ده اي روزها آدم نميتانه از ترس چشم به چشم شدن با بربادي ده چار گوشهء جهان، پيش تلويزيون بشينه، يا به انترنت روي بياره. کور شديم و نه ديديم و نه شنيديم که کس گفته باشه: "سر چشم اهريمن ابروس". تا چشم کار ميکنه بيگناه زير بم و آتش کشته ميشه و آه شانه هم کس نميشنوه. جايي که حال حاضر ده تيررس تفنگ يا نشانگاه توپ و تانک اهريمن نيس، يا سونامي تباهش ميکنه يا کاترينا. اينا نباشن، آتشسوزي، توفان، خشکابي و زلزله بلا واري از آسمان نازل ميشن، و اگه اي مصيبتا هم کم باشن، بي آبي، بي ناني، بيماري و هزار آفت کشندهء ديگه مانند تهمتهاي سياسي هميشه آماده اس تا به سرنوشت فرزنداي آدم چسپانده شوه و راه مرگ شانه به آساني و ارزاني هوار بسازه.
يگان بار ده دلم ميگرده که جهان، گوانتانامو شده و سلولهايش نامهاي آشنا دارن: آسيا، اروپا، افريقا، آستراليا و امريکا. ده اي زمانهء آتشي تر از "روزگار دوزخي آقاي اياز"، عزراييل بدبخت با ديدن گراف کشته ها گيج و گول مانده و عزازيل بيچاره با تماشاي آدمچهره هاي آدمکش.
زندانياي بدبخت که به جاي ديوالها، ميله ها و سيمهاي خاردار، با نوار پيچاپيچ مرزهاي بي ارزشتر از "ديورند" از همديگه جدا شدن، نه پاي گريز دارن و نه دست ستيز. و زندانباناي چارچشم از تيرکشهاي کاخ سفيد هر شام با زبان تفنگ بري زندانيا لالايي انگليسي ميخانن. بدا به حال کسي که پس از شنيدن ترانهء شامگاهي بيدار بشينه. تروريزم که شاخ و دم نداره! هر کس که فرمان ناتو ره نپذيره، بيهوده زنده اس. بس خلاص.
و آتشي ده چنين روزگاري "اسپ سفيد وحشي" خوده به ميدان "خدا و راستي ادبيات" ايلا کد و خودش پياده به مهماني مرگ رفت.
امروز از سر دلتنگي زياد تلفون کدم. ميخاستم مثل انترنت بدشگون که بلاي جان شده، رسانندهء همي خبر ناخوشايند باشم. خوشبختانه، خانه نبودي. باز هم تلفون ميکنم. اگه گوشي ره ورداري، حتمن اندوه درشت خوده از سيم نازک تلفون گذر ميتم. و اگه نباشي، ميرم و بريت ايميل نوشته ميکنم. دلم ابر کده.
اگه به سايت فارسي بي بي سي ميري، نيازي به خاندن دنبالهء گزارش نيس. فايده نداره. ده همو چن خط اول ديده ميشه که منوچهر آتشي پس از چاشت امروز يکشنبه بيستم نوامبر 2006 ....
ازو کده، برو شعر "خنجرها، بوسه ها، پيمانها" ره از سر بخان. يادت اس؟ "اسب سفيد وحشي" يادت اس؟ اسپ سفيد وحشي چطو ياد آدم ميره؟
س س
ريجاينا، 20 نومبر 2005
خنجرها
سپيده که سر بزند
نخستين روز روزهاي بي تو
آغاز ميشود
نازنين! ديروز نيافتمت. امروز بريت ايميل نوشته ميکنم. ميخاستم بگويم، درست بيست و چار سات پيش، منوچهر آتشي با مرگ آشتي کد. باور دارم که صدها نفر ده افغانستان و برونمرزا ده سوگش زمزمه کده باشن: "اسپ سفيد وحشي! اسپ سفيد وحشي! اسپ سفيد وحشي!"
اگه نادرست نگفته باشم، ما آتشي ره از زبان دکتر رضا براهني شنيديم و شناختيم. گر چه کتاب اولش، "آهنگ ديگر"، پنج سال پيش از "طلا در مس" چاپ شده بود و کتاب دومش، "آواز خاک" تقريبن همزمان با "طلا در مس" به دست مردم رسيد. البته پسانا کتابايش زياد چاپ شد: "ديدار در فلق" 1969، "بر انتهاي آغاز" 1971، "وصف گل سوري" 1991، "گندم و گيلاس" 1992، "زيباتر از شکل قديم جهان" 1997، "چه تلخ است اين سيب" 1999، "حادثه در بامداد" 2000، "باران برگ ذوق" 2001، "خليج و خزر" 1992، "اتفاق آخر" 1993، "بازگشت به درون سنگ" 2003، "غزل عزلهاي سورنا" 2004 و دو يا سه کتاب ديگه که ناماي شانه نميفامم.
پيشتر ميخاستم"مه" بگويم، ناق "ما" به زبانم آمد. زمانه خراب شده، بهترس به کار ديگرا و آغاز آشنايي شان با شاعر "اسپ سفيد وحشي" کاري نداشته باشم. مه خودم منوچهر آتشي ره ده بهار سيزده پنجاه و هفت (1978) که اتفاقن سال نجابت طلايي اسپ بود، از "طلا در مس" يافتم. از همونجه که ميگفت: "سالهاي سي و هشت و سي و نه بود و هر دو سال، سال اسپهاي نجيب بود، گرچه زمانه سخت نانجيب بود. سال اسپهاي نجيب بود و از در وديوار بر سرم اسپ ميباريد..."
البته، اي قسم يافتن هم سود داشت و هم زيان. سودش خو مالومدار روز واري روشن اس، زيانش اي بود که نقد آتشي ره ميفامدم ولي کتاباي شعر شه نديده بودم. بايد شرمسارانه بگويم که منوچهر آتشي ره به شيوهء سرچپه شناختم: نقد شعرهاي نديده و نخوانده شاعره دانه دانه از زبان دکتر براهني گروگان گرفته بودم.
يادم نيس ده همو سال اول آشنايي از کي شنيدم که منوچهر آتشي چپي اس. اي گپ وادارم ساخت که بايد کتابايشه پيدا کنم. عبدالله فضلي گفت: کتابخانهء پوهنتون تنها سه گزينهء آتشي ره داره.
فراموش کدم ميگفتم ده 1978 سه همصنفي ايراني داشتيم: سپيده، مهران و بهمن. سپيده دختر درسخوان و آرام بود. از مهران و بهمن چه بگويم؟ منوچهر آتشي ره چي ميکني، که اونا از شاعراي فارسي تنها ناماي حافظ و سعدي ره صداي دهل واري از دور شنيده بودن. باز خانهء بهمن آباد که به جواب سوالاي تکراري مه يک روز به سپيده اشاره کد و گفت: "از ايشون بپرس!". سپيده گفت گرچه شاعري به نام منوچهر آتشي را نميشناسه اما پس از رخصتي تابستاني "کتاباي ايشون رو" با خود از تهران خات آورد.
رخصتي تابستاني گلوله واري آمد و رفت. سپيده، مهران و بهمن از ايران برنگشتن. يکسال بعد، کسي ده پوهنتون به ديدنم آمد و گفت: صبور استي؟ همصنفياي ايرانيت چن تا کتاب و مجله بريت روان کدن.
پاکته گرفتم. کدام کتاب ديده نميشد. همش پنج يا شش شماره مجلهء "تماشا" بود. حدس زدم که مجله ها ده بارهء منوچهر آتشي چيزايي خات داشتن. از روي چي حدس زدم؟ از استاد واصف باختري شنيده بودم که آتشي ده دوران شاه صفحهء ادبي نشريهء "تماشا" ره پيش ميبرد.
باز فراموش کدم و بايد پيشتر ميگفتم: يک روز که نوذر الياس و مه رفته بوديم کتابخانهء عامه کابل به ديدن حيدري وجودي، کمي پسانتر استاد باختري هم آمد، ده بارهء مولانا جلال الدين گپ زد و ده آخر به جواب سوالاي ما، از نقش آتشي ده حزب توده و مجلهء "تماشا" ياد کد. استاد باختري ده وخت خداحافظي از نوذر الياس پرسيد: تازه چه سرودي؟ او همو مثنوي مشهور "مزد ما را نيش گژدم ميدهي" خوده خاند. خدا زنده داشته باشه هر دوي شانه، با شعر و با ترانه و با غزلهاي شان.
از "تماشا" چن عکس بسيار جالب رضا شاه پهلوي، فردين، آذر شيوا، آتشي، بابا چاهي، و چار يا پنج نوشته به قلم آتشي يافتم: "جغرافياي شعر"، "با علي باباچاهي آشنا شويد"، "نگاهي به هشت کتاب سهراب سپهري"، "قصهء شهر سنگستان و شعرهايي که از زبان جان ميگيرد و به زبان توان ميدهد"، "سوررياليزم چيست؟" و ...
امروز که درست بيست و شش پاييز ازو "تماشا"ي رضا شاهي ده پوهنتون ميگذره، همه نوشته ها و عکساي سياه و سفيد جواني منوچهر آتشي و علي باباچاهي ده پيش رويم اس. ميفامي يکي ازي عکسا هم ده انترنت پيدا نميشه.
اگه خاسته باشي مقالاي تماشا ره يا به شکل فوتوکاپي يا تايپ شده روان ميکنم. اينه، يک عکس جواني آتشي ره بريت ايميل ميکنم. ببين چقه شباهت داشت به سلام سنگي!
س س
ريجاينا، 21 نومبر 2005
پيمانها
سپيده که سر بزند
نخستين روزهاي بي مرا آغاز خواهي کرد
مثل گل سرخ تنهايي آه خواهي کشيد
به پروانه ها خواهي انديشيد و به شاخهء سدري
که سايه نينداخته بر آستانه ات....
نازنين! ايميلت نرسيد. مثلي که ديروز اصلن کمپيوتر ته روشن نکدي. تلفونه هم جواب نميتي. زنگ تير ميشه، کسي گوشي ره نميورداره. خيريت باشه. پريشانت استم.
چي ميگفتم؟ هان! گپ سر زندگي آتشي بود. امروز ميخاستم از پيوند منوچهر آتشي و افغانستان بگويم. آيا گاهي فکر کدي که چرا شعرهاي اي شاعر ده بين افغانا هم هواخاه داره؟ آيا خبر داشتي که شعر يکي از آهنگاي دکتور صادق فطرت ناشناس از منوچهر آتشي اس؟ آيا ميفاميدي که يک شاعر جوان افغان دلبستگي و همانندي جالبي با ديد و دريافت آتشي داره؟ و يگان گپ ديگه ده بارهء چن شاعر و داستاننويس افغان که نام گرفتن شان بي مناسبت و "بي جنجال" نخات بود...
يک قصهء ديگه بريت بگويم. چن ماه پيش رفته بودم ونکوور، خانهء استاد آصف آهنگ. چي يک کتابخانهء بزرگي داره! شايد ده افغاناي باشندهء کانادا کسي اوقه فلم ويديو، کست موسيقي، و دي وي دي نداشته باشه که او کتاب داره.
استاد آهنگ پرسيد: "از کتاباي تازهء شعر چي خاندي؟" ميفاميدم که از شعر نو چندان خوشش نميايه. اي گپه، چند سال پيش، کاوه آهنگ ده مورد پدرش برم گفته بود. گفتم: "قصهء سنگ و خشت" از محمد کاظم کاظمي، "ماه هزارپاره" از محمد شريف سعيدي، و "من ناله مينويسم" از محمد عاقل بيرنگ کهدامني و ..."
او گفت: "باش يک کتاب بريت بتم که پر اس از نظريهء تمام شاعراي مشهور فارسي ده بارهء غزل. نام کتاب اس: از پنجره هاي زندگاني".
نام کتاب پيش ازي که مره بيندازه به ياد حکيم سنايي غزنوي و همو شعر معروفش، ميفامي به ياد کي انداخت؟ به ياد غوث عندليب. او ديروز هم تلفون کده بود و ميگفت: "عرس سنايي ده تورنتو برگزار ميشه، و نوشته تو هنوز نرسيده." تا خاستم يکي دو بگويم، عندليب گفت: "اگه عرس ازرا پاوند يا آلن گينسبرگ ميبود، خو حتمن نوشته ميکدي! تره والله اگه ايقه تنبلي کني. بگي يک چيز نوشته کو."
خوب شد يادم آمد. حالي که طعنهء ازراپاوند و آلن گينسبرگه شرمسارانه شنيدم، حتمن نوشته ميکنم: "جهان بي سنايي مباد!" و همو شعر معروفش:
"اي چشم و چراغ زندگاني/ وي شاهد و شمع آسماني/ بختت ازلي و تا قيامت/ صافي به طراوت جواني/ حسن تو چو آفتاب و آنگه/ فارغ ز اشارات نشاني/ نظاره بسي است آن دو رخ را/ از پنجره هاي زندگاني"
نازنين! ببين که گپ از پيش مه کدام سو رفت. ده کجا و درختا کجا؟ "پنجره هاي زندگاني" ره که واز کدم، چشمم به يادداشت منوچهر آتشي افتاد: "من شاعر غزلسرايي نيستم. در غزل فقط تفنن ميکنم و هيچ کوشش مشخص ندارم که غزل را به عنوان زبان قابل گسترش مطرح کنم. چيزي که هست، غزل يک زبان عام عاطفي ديار ماست و هر شاعري با آن آشنا باشد، در لحظه هايي، وسوسه سرودن آن به دلش مي افتد. من غزل نسبتاً زياد دارم و در فاصلهء کارهاي جدي، در فراغتهاي آگنده از غم غربتهاي خاص، آنها را مينويسم و هرگز ادعاي خوب و عالي بودن آنها را ندارم." (صفحهء 89 ديباچهء "از پنجره هاي زندگاني"، برگزيدهء غزل امروز ايران، به کوشش محمد عظيمي، انتشارات آگاه، پاييز 1990)
از خود پرسيدم: پس غزل آهنگ مشهوري که ناشناس خانده هم تفنن اس؟ يادت آمد کدام آهنگه ميگم؟ البته مه بسته غزله به حافظه ندارم اما قول ميتم که سبا بريت از روي کتاب تايپش کنم.
فعلن شعر "خنجرها، بوسه ها، پيمانها" ره به خاهش مه يکبار ديگه بخان:
اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
انديشناک سينهء مفلوک دشتهاست
اندوهناک قلعهء خورشيد سوخته است
با سر غرورش، اما دل با دريغ، ريش
عطر قصيل تازه نميگيردش به خويش
اسب سفيد وحشي، سيلاب دره ها
بسيار از فراز كه غلتيده با نشيب
رم داده پرشكوه گوزنان
بسيار با نشيب كه بگسسته از فراز
تارانده پرغرور پلنگان
اسب سفيد وحشي، با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد، بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قله بر كفل او غروب كرد
مهتاب، بارها به سراشيب جلگه ها
بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
كهسار، بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد ز هلهلهء سم او ز خواب
اسپ سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم ميزند به خاك
گنجشكهاي گرسنه از پيش پاي او
پرواز ميكنند
ياد عنانگسيختگيهاش
در قلعه هاي سوخته ره باز ميكنند
اسب سفيد سركش
بر صاحب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشدهء اوست
ميپرسدش ز ولولهء صحنه هاي گرم
ميسوزدش به طعنهء خورشيدهاي شرم
با صاحب شكستهدل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان، شمشير مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است:
"اسب سفيد وحشي! مشكن مرا چنين!
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشهء خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنهء من
اسب سفيد وحشي!
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها
اسب سفيد وحشي!
من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم؟
من با كدام مرد درآيم ميان گرد؟
من بر كدام تيغ، سپر سايبان كنم؟
من در كدام ميدان جولان دهم ترا؟
اسب سفيد وحشي!
شمشير مرده است...
خالي شدست سنگر زينهاي آهنين.
هر دوست كو فشارد دست مرا ز مهر،
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي!
در قلعه ها شكفته: گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته: گل سكه هاي سيم
فولاد قلبها زده زنگار
پيچيده دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي!
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي؟
آنجا غبار نيست، گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست، زني خفته در سرشک
آنجا حصار نيست، غمي بسته راه خواب
اسب سفيد وحشي!
آن تيغهاي ميوهء شان قلبهاي گرم،
ديگر نرست خواهد، از آستين من
آن دختران پيكرشان، ماده آهوان
ديگر نديد خواهي، بر ترک زين من
اسب سفيد وحشي!
خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
شيهه بكش، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشي!
بگذار در طويلهء پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوسها بياكنم
نيرو نمانده تا كه فروريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم
اسب سفيد وحشي!
خوش باش با قصيل تر خويش"
اسب سفيد وحشي امّا، گسسته يال
انديشناک قلعهء مهتاب سوخته است
گنجشكهاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز كرده اند
ياد عنانگسيختگيهاش
در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند
يک پرسش کوچک: آتشي چرا واژهء زيباي "ستبر" پهلوي ره هم اينجه و هم ده چند شعر ديگه به شيوهء عربي "سطبر" نوشته ميکد؟
س س
ريجاينا، 22 نومبر 2005
آهنگي از ناشناس
نازنين! امروز هم ايميلت نرسيد. خدا کنه خودت خوب باشي و کمپيوترت جور باشه. چند روز اس که نيستي. اگه ده آينده جاي ميري، بهتر اس پيشکي بگويي. آدم پريشان ميشه. کم از کم هميقه بگو که کجا استي. ني که خدانخواسته از مرگ ما بيزار باشي و ما هم از دنيا بيخبر ...
به هر حال، خدا گردن مه نگيره خزان 1988 يا 1999 بود که ناشناس از افغانستان برآمد. ده او روزها هر آوازخواني که از کشور بيرون ميرفت، از پخش آهنگايش ده راديو و تلويزيون جلوگيري ميشد، مگر مردم با زمزمه هاي شان، نميماندن که اونا از ياد برن. يکي از خاندناي مشهور او وخت، اي غزل آتشي از حنجرهء ناشناس بود:
براي مرگ جوانم، براي ماندن پير
بگو چگونه کنم اين شگفت را تفسير؟
زمين به دام گل و سبزه گيردم که بمان
زمانه ام به گلو نيشتر زند که بمير
مرا کمان اجل بسکه تير باران کرد
ز مو به موي تنم ميدمد جوانهء تير
هزار تير، يکي کارگر نشد از مرگ
مگر که همت يار از کمر کشد شمشير
زمينگرفتهء اين کوييم و غريبهء دوست
گرسنه مانده درگاه عشق و از جان سير
به کودکي شدم از عمر نااميد و چه زود
خيال عشق به پيرانه سر رسيد و چه دير
در انتظار کدامين سوار موعودم؟
کمر به خدمت هر گردباد بسته دلير
چه مايه شوق، شگفتا در اين سپنجي جاي
مرا به پاي سفر گشته اينچنين زنجير؟
قفس به وسعت دنيا اگر بود قفس است
چنانکه مرغ گرفتار اگر هماي، اسير
که خواهد آمد؟ کي ميرسد؟ چه خواهد گفت؟
که کس نگفته و نشينده اي به دي و پرير
افق تهيست، مياويز چشم خسته در او
سراب تافته را برکهء زلال مگير
براي مرگ جوانم، براي ماندن پير
بگو چگونه کنم اين شگفت را تفسير؟
خوب! اگه تفنن ايقه ظريف باشه، تعهد شاعرانهء منوچهر آتشي با غزل چقه زيبا ميبود؟
راستي، يک گپ نه چندان مهم يادم آمد. آيا مصرع هفتم غزل بالا، ده يک شعر ديگهء آتشي هم به کار نرفته؟ تو ميگي شايد اي هم تفنن باشه! خداوند بهتر ميفامه.
دلم نميتپد از شوق آشيانه زدن
غريب وار، خوشا پر به هر کرانه زدن
به آبياري باغ دگر بکوش، اي ابر!
که نخل مرده ندارد سرجوانه زدن
هزار تير، يکي کارگر نشد از مرگ
شکسته باد کمانش از اين نشانه زدن
کجا ز شيطنت کودکان امان يابد؟
پرنده را به سر کاج کوچه لانه زدن
هنوز کودک عشقم، ملامتم چه کني؟
ز شب به کوچهء او بانگ عاشقانه زدن
سر فريب منش نيست، ليک خواهد کشت
مرا به غمزهء لبخند ناشيانه زدن
س س
ريجاينا، 23 نومبر 2005
آتشي از بان خودش
امروز
فرسوده باز گشتم از کار، اما
لبهاي پنجره، به نگاهم، پاسخ نگفت
و چهرهء بديع تو
از پشت ميله هاي فلزي نشکفت
نازنين! شايد تو هم مثل مه فکر کرده باشي که منوچهر چه تخلص خوبي به خود برگزيده: "آتشي". ميفامي، اي انتخاب از سليقهء خودش نيس. چن گفتني ديگه هم دارم. شايد به يک دفه شنيدن بيارزن. ميخاستم ايناره بريت زباني بگويم. نوشته کدنش يک کمي سخت اس. تايپ کدن يک انگشتي مره هم که ديدي! آهسته آهسته تايپ کدن، دل آدمه از نوشته بد ميکنه. چاره چيس؟ کاشکي خانه ميبودي تا زيادتر گپ ميزديم. بريت ميگفتم که آتشي روز 24 سپتمبر 2005، در گفتگويي با مريم آموسا گردانندهء نشريهء مانيفست گفته بود:
"دوم مهرماه 1310 در روستايي به نام دهرود دشتستان جنوب متولد شدم. خانوادهء ما جزء عشاير زنگنهء كرمانشاه بودند كه در حدود چهار نسل پيش به جنوب مهاجرت كرده بودند. نام خانوادگي من به دليل اينكه نام جد من "آتشخان زنگنه" بود، "آتشي" شد. پدرم فردي باسوادي بود و به دليل علاقهاي كه سرگرد اسفندياري كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود، پدرم را به بوشهر انتقال داد. پدرم كارمند ادارهء ثبت و احوال بوشهر شد.
در سال 1318 به مكتب خانه رفتم. در همان سالها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد، سال دوم را تمام نكرده بودم. از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسهء فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم. در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم. كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم. در اين سالها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفتهايي كه وجود داشت دست مادر، دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم. در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.
مسالهء علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكيم باز ميگردد. خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقمند شدم، اما اولين تجربهء عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد. او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت، آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.
آن سالها ترانه هاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد، رد پاي اين عشق در تمام اشعار من به چشم ميخورد. پس از آن به بوشهر بازگشتم و دورهء متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم، در آن سالها بود كه اشعارم را در روزنامه هاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم، منتشر ميكردم و حتا در اين سالها در چند تئاتر نيز نقشهايي ايفاء كردم.
پس از اتمام دورهء دبيرستان به دانشراي عالي راه پيدا كردم و به عنوان معلم مشغول به تدريس شدم. در همين سالها اولين شعرهايم را در مجلهء فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوهها و دره هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شده اند.
آشنايي با حزب توده تاثيرات بسيار زيادي بر آثار من گذاشت. شعرهاي زيادي براي اين حزب با نامهاي مستعار در روزنامه هاي آن روزها منتشر كردم و حتي در 29 مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران براي شورش نقش بسزايي داشتم، ولي با مسائلي كه براي حزب به وجود آمد، از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدي سياسي من به نوعي پايان يافت.
من تاكنون دوبار ازدواج كرده ام كه هر دو بار بيثمر بوده است. همسر اولم