مــا درزیبــای مـن

ای ملک بی همتا ی من، ازمن چرارنجیده ای ؟
ای مأ من آ بـای من،ازمن چــرا رنجـیـــده ای ؟
بودی به هــردردی مـرا، ای میهـنم داروهـمیش
حالا که مـن آواره ام، ازمـن چـرا رنجیـده ای ؟
در سـا یهء مهـرت بُـدم،از دسـت نا اهلا ن دون
ترکـت نمـودم ازجـفـا، ازمـن چـرا رنجیده ای ؟
خـواهم ز یـزدا ن قـد یر، تا بیـنمت ای دلـپـذ یـر
شا داب وخرم با صفـا،از من چـرا رنجیده ای ؟
امید که خا کت را به چشم،سرمه نمایم ای وطن
با شی تو هم مدفـن مرا،ازمن چـرا رنجیده ای ؟
شد حیدری مجنـون تو، ای مـا در زیـبــا ی مـن
گیرش تودرآغوش خود، ازمن چرارنجیـده ای ؟

ا. حیدری ،اول دیسمبر ۲٠٠٦، سدنی