لطیف کریمی استالفی
.
الف ، نون !
ما درین شهرنه راحت نه سکون می بینیـم
کوچه و قـریه پـُُر از آفت و خون می بینیم
خـار ها در رۀ انسـان خـردمـنـد ریـزنـــد
عاملان را همه در قـید جنـــون مـی بینیـم
مُلک ما باغ عـدن بود ، نـه ویـرانـۀ جُـغد
بُلبُلان را همــه آشفـتــه بـیـرون می بـیـنیم
بـوسـه از یار گرفتـنـد و گـزیـدنـد لـب او
شیــوۀ لــب گـزیـدن فـــزون مــی بـیـنیـم
هـر کـه بـود قـامت زیبـا صلیبـش کردند
هیچ نیـابی الفـی را ، همه نـون می بینیم
حُکـم دین ، طالـب بی دین کند گردون را
پیش یک چشم ، دوچشمان زبون می بینیم
جُـز خشونـت نبـود «غیرت افغانی » مـا
چه بلائیست ، ازاصحاب افیون می بینیم
می گزد سگهای هار، خلق خدا در کندهـار
خوانده بودیم ظلم شداد را، کنون می بینیـم
هر جـوانی که نو خاست و دگـر انـدیشیـد
همچو«روحانی» و«اجمل»بخون می بینیم
یـا خـدا ! پـرچـم آزادی ، فـرازیـم بـه کجا ؟
همه جا دررۀ سیل است ، نگـون می بینیم
هـای جـوانان ! قـلم های شـما بُـرا ن بـاد !
مـوج پـیکار شما رود جـیحون می بـیـنیـم