نویسنده : فرید ذکریا؛ برگردان : غفار صفا
جهان پسا - امریکا
ظهور دیگران
این کتاب نه دربارهء فروپاشی امریکا بل که به بیانی دقیق تر در بارهء ظهور دیگران است، دربارهء دگرگونی های بزرگی که درسطح جهان دارد به وقوع میپیوندد. با آن که در پیرامون این دگرگونی ها غالباً بحث هایی شده اما هنوز درک روشنی از آن وجود ندارد. این امر طبیعی ست زیرا ویژه گی دگرگونی های جهان حتی دگرگونی ها در ابحار تدریجی ست. ما از عصری نوین صحبت میکنیم، دربارهء جهانی که از آنچه ما بآن آشنایی داریم بسیار متفاوت است.
طی پنجصدسال اخیر سه تحول بزرگ انتقال قدرت درجهان به وقوع پیوسته که به دنبال خود دگرگونی های عمیق بنیادیی را در توزیع و پخش قدرت داشته و در اثر آن حیات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی از نو شکل گرفته است. نخستین تحول بزرگ، ظهور جهان غرب است، پروسه یی که از اواخر سدهء پانزدهم آغاز و تا پایان سدهء هژدهم بگونهء دراماتیک دوام یافته. عمده ترین دستآورد این دوره مدرنیته است و مؤلفه های آن عبارتند از: دانش و تکنولوژی، تجارت و کاپیتالیسم، انقلاب در صنعت و زراعت، و همچنان تأمین نفوذ سیاسی و استعماری غرب.
دومین تحول بزرگ که درسالهای پایانی سدهء نزدهم واقع شد، ظهور ایالات متحدهء امریکاست. امریکایی که بسیار زود پس از صنعتی شدن بیکی از قدرتمند ترین ملل جهان مبدل گردید که جهان پس از سقوط امپراتوری روم نظیر آن را درمیان سایرملل ندیده بود. در بیشترین بخش سدهء گذشته ایالات متحده بطور قابل ملاحظه یی درعرصه های اقتصاد، سیاست، علوم و فرهنگ جهانی نفوذکرده و مخصوصاً طی بیست سال اخیر این نفوذ به عنوان پدیده یی خارق العاده، شگرف و بیسابقه در تاریخ مدرن به حساب میرود.
اکنون ما در روند سومین تحول بزرگ انتقال قدرت، درعصری مدرن زنده گی میکنیم که میتوان آنرا « ظهور دیگران » نامید. طی چند دههء اخیر کشور های جهان رشد غیرقابل باور اقتصادی را تجربه کرده اند. رویهم رفته، همراه بافراز و فرودی که این کشور ها داشته اند، سیر تحول آنها مشخصاً سعودی بوده است. این تحول اغلباً درکشور های آسیایی چشمگیر است اما بآنها محدود نمی ماند. بهمین علت نیز اطلاق « رشد آسیایی» دقیقاً بیانگر این تحول نمیتواند باشد. درسالهای 2006 و 2007 ، 124 کشور بشمول 30 کشور افریقایی ، یعنی دو سوم آن قاره رشد بالاتر از چهار درصد را داشته اند. انتون وان اگمیل مدیر مالی که اصطلاح « ظهور مارکیت ها » را وضع نموده، 25 کمپنی را مشخص مینماید که در آیندهء نزدیک به مثابهء بزرگترین کمپنی های چندملیتی جهان عرض وجود خواهند کرد. لست او شامل چهار کمپنی هر کدام از برازیل، مکسیکو، کوریای جنوبی و تایوان، با سه کمپنی از هند، دو کمپنی از چین و یک یک کمپنی ازکشور های ارژانتین، چیلی، مالیزیا و افریقای جنوبی است.
نگاهی به اطراف تان بیاندازید، بلند ترین ساختمان جهان در تایپی است و به زودی جای آنرا ساختمانی که در دوبی در حال تعمیر است خواهد گرفت. ثروتمند ترین مرد جهان در مکسیکو و بزرگترین شرکت تجارتی آن در چین است. بزرگترین هواپیمای جهان در روسیه و اوکرایین ساخته شده، عمده ترین تصفه خانه در هند تحت ساختمان است، تمام فابریکات بزرگ در چین واقع شده اند. لندن دارد به پیمانهء زیادی به مرکز رهبری کنندهء تجارتی و مالی جهان مبدل میگردد، و امارات متحدهء عربی ثروتمند ترین محل برای تضمین هزینه های سرمایه گزاری است. بزرگترین صنایع تایر و تیوب سازی فریس جهان در سنگاپور است. کازینوی شماره یک جهان نه در لاس وگاس بل که در ماکاو است که از لحاظ عواید سالانه جای لاس وگاس رااشغال کرده. بزرگترین صنعت فلم سازی از لحاظ تولید فلم و میزان فروش آن بالیوود است نه هالیوود.
از جملهء ده مال یا مرکز بزرگ خرید و فروش جهان صرف یکی از آنها در امریکاست و بزرگترین آن در پیکن است. یک چنین لستی دلخواه و انتخابی است، اما جالب است که فقط ده سال پیش امریکا در صدر بسیاری از این کتگوری ها قرارداشت. در حالی که امروزه صدها ملیون انسان درفقر شدید بسر میبرند صحبت از بالا رفتن سطح رفاه زندگی شاید تعجب برانگیز باشد. اما در واقع، در سال 1981 در عاید روزانهء یک دالر یا کمتر از آن چهل در صد مردم سهم داشتند در حالی که سال 2004 این رقم به 18 درصد پایین آمد و انتظار میرود تا سال 2015 به 12 در صد کاهش یابد.
در کشور هایی که 80 در صد نفوس جهان را درخود جاداده اند فقر درحال ریشه کن شدن است. پنجاه کشور، جایی که فقیرترین مردم جهان درآن زنده گی میکنند مجموعه های بحران زده یی هستند که به توجه عاجل نیاز دارند. و در متباقی 142 کشور دیگر به شمول چین، هند، برازیل، روسیه، اندونیزیا، ترکیه، کینیا و افریقای جنوبی، کشورهای فقیر به تدریج در اقتصاد های مؤلد و رشد یابنده جذب میشوند. ما برای نخستین بار شاهد رشد اقتصاد جهانی هستیم، رشدی که منجر به ایجاد چنان یک سیستم بین المللی گردیده که در آن دیگر هیچ کشوری در هیچ نقطه یی از جهان صرفاً آماج و یا نظاره گر نبوده بل که بازیگران سرنوشت خویشند. و این است پیدایش یک نظم واقعی جهانی.
یکی از ویژه گی های این عصر پخش و توزیع قدرت است از دولت ها به بازیگرانی دیگر، به «بازیگران» درحال رشدی که بسیاری از سازمان های غیردولتی را شامل میگردند. گروه ها و افراد جداگانه نیز اختیاراتی به دست آورده اند. سلسلهء مراتب، تمرکز گرایی وکنترول بتدریج سست شده. در وظایفی که قبلاً توسط دولتها به اجرا درمیآمدند اکنون سازمانهای بین المللی چون سازمان تجارت جهانی و اتحادیهء اروپا نیز سهم دارند. سازمان ها یا مؤسسات غیردولتی همه روزه و درتمام کشورها در حال پیدایش اند، شرکتها و سرمایه ها از یکجا بجای دیگر برای یافتن بهترین محل برای انجام معاملات تجارتی درحال گردش اند. و در این گردش برخی از کشور ها سود میبرند و برخی دیگر متضرر میشوند. تروریست ها (مانند القاعده)، کارتل های تجارت مواد مخدر، باند های مسلح و ملیشه ها از هر نوع آن در خالیگاه های سیستم جهانی رخنه میکنند. قدرت از دولت ها به سازمانهای غیر دولتی انتقال میکند. در یک چنین فضایی راهبردهای سنتی اقتدار ملی، در هر دو زمینه های اقتصادی و نظامی کمتر مؤثر اند.
پیدایش نظم نوین جهانی از نمونه های پیشین آن کاملاً متفاوت است. یکصد سال پیش از این، جهان سیستم چندقطبی را تجربه کرد که توسط مجموعه یی ازکشورهای اروپایی با تغیرات دایمی در بلوک بندی ها، رقابت ها، محاسبات نادرست و جنگها، اداره میگردید. سپس سیستم دو قطبی در دوران جنگ سرد جایگزین آن شد که از بسیاری جهت ها بیشتر باثبات بود. اما واکنش ها و احساسات تند ابرقدرت ها را در برابر فعالیت های یکدیگر با خود داشت. از سال 1991 به این سو ما در تحت امپراتوری امریکایی، سیستم یک قطبی منحصر به فرد به سر میبریم که در آن یک اقتصاد باز جهانی توسعه پذیرفته و به گونهء دراماتیکی شتاب گرفته است. این توسعه اکنون مطابق به ویژه گی نظم جهانی به نقطهء دیگری از تحول خود رسیده است.
در سطح سیاسی ـ نظامی، ما در جهانی به سر میبریم که فقط یک ابر قدرت دارد. اما در سایر عرصه های صنعتی، تجارتی، آموزشی، اجتماعی و فرهنگی الگوی پخش قدرت در حال دگرگون شدن است و از چنبرهء نفوذ امریکا بیرون میشود. این بدان معنا نیست که ما وارد دنیای ضدامریکایی میشویم بل که ما در حال حرکت به سوی دنیای پسا ـ امریکا هستیم که اداره و سازماندهی آن از مناطق متعدد و توسط مردمان متعدد صورت میگیرد.
این دگرگونی ها چه نوع فرصت ها و چالش هایی را مطرح میسازد؟ چه پیامی برای امریکا و موقعیت مسلط اش دارد؟ مسایل جنگ و صلح، اقتصاد و تجارت و تفکر و فرهنگ در یک چنین عصری جدید چگونه خواهد بود؟
کوتاه این که زنده گی در دنیای پسا ـ امریکا چه مفهومی خواهد داشت؟ظهور ناسیونالیسم
در شرایط جهانی شدن تقریباً همه مسایل ازتروریسم گرفته تا توسعهء سریع برنامه های اتومی، امراض، آفات طبیعی، بحرانهای اقتصادی و کمبود آب، ازمرزها سرازیرمیشوند وهیچیکدام ازآنها نمیتوانند بدون همکاری وهمآهنگی مشخص میان کشورها حل و فصل گردند. اما با جهانی شدن اقتصاد، اطلاعات وحتی فرهنگ، قدرت های سیاسی رسمی خود را به حلقهء ملت - دولت محکمترمی بندند، حتا اگراین ملت ها به تنهایی خود قادربه مبارزه دربرابرآن چالشها نباشند. ملت- دولت ها بطور فزاینده ای کمترعلاقه میگیرند تا پرابلم های مشترک را درهمکاری با یکدیگرحل وفصل کنند. همراه با افزایش شمارهء بازیگران- دولتی و غیردولتی- وافزایش قدرت واعتماد به نفس درهریک ازآنها، دورنمای همسویی وهمکاری های مشترک سست تر و محدودترمیگردد. این امرعمده ترین چالش در برابر ظهور دیگران است. به عبارهء دیگرچالشی در برابر مبارزه برای جلوگیری از تبدیل شدن رشد جهانی به بی نظمی جهانی و فروپاشی.
بدون شک افزایش غرور و اعتماد به نفس در میان سایر ملتها مخصوصاً در بین بزرگترین ومؤفق ترین آنها یک واقعیت قابل لمس است. این موضوع برای من چند سال پیش زمانی که با یک مدیرجوان چینایی در یک کافه در شانگهای صحبت میکردم بسیار به خوبی آشکار شد. او در بارهء آن رشدی شگرف صحبت میکرد که داشت در کشورش رخ میداد واینکه درآیندهء نزدیک چین را به یک کشورمدرن وثروتمند مبدل خواهد کرد. او کاملاً درطرز لباس وحرکاتش مثل غربی ها بود. انگلیسی بسیارعالی صحبت میکرد، بسهولت و اطمنان دربارهء شیوه های جدید تجارت بحث مینمود و برفرهنگ پاپ امریکایی ایراد میگرفت. آشکاربود که اومحصول تمام عیارگلوبالیسم است، فردی که میان فرهنگها پل بسته و جهان را هرچه بیشتر کوچک ومحلی برای کسموپولیتن (جهان وطنی- م ) ساخته بود. اما وقتی، به صحبت دربارهء تایوان، جاپان و ایالات متحده صحبت را آغازکردیم، پاسخ های او باکج خلقی همراه شدند. بالحنی برافروخته توضیح کرد که این تایوان بود که گستاخی کرد تا اعلان استقلال کند. چین بایستی سرراست آنرا اشغال مینمود. اوگفت جاپان یک کشورمتجاوزاست وهرگز نباید به آن اعتماد داشت. باورداشت که ایالات متحده امریکا آشکارا دردوران جنگ کوسووسال 1999 برسفارت چین بمب گذاری نمود، شاید به این علت که مردم چین را ازنیروی نظامی خود بترساند و... احساس کردم که این سال 1915 است و من دربرلین بایک متخصص جوان آلمانی، کسی که آنروزها میتوانست یک فرد متمدن ودرعین حال هم یک ناسیونالیست راستین باشد، صحبت میکردم.
رشد ناسیونالیسم رابطهء تنگا تنگ با رشد فرصت ها و زمینه های اقتصادی دارد. این امرقابل درک است. تصورکنید شما درکشوری زندگی کرده اید که از قرنها فقیروبی ثبات بوده ولی سرانجام همه چیزدگرگون شده واین کشوردریک مسیررشد قرارگرفته است. شما افتخارخواهید کرد ودرعین حال نگران خواهید بود. این نوع اشتیاق برای کسب هویت واحترام درسراسرجهان موج میزند. شاید بسیارمتناقض بنظربرسد که جهانی شدن ومدرنیزه شدن اقتصادی نوعی ناسیونالیسم سیاسی را پرورش میدهد، اما این درصورتیست که ما ناسیونالیسم را به عنوان یک ایدیولوژی عقب گرا ببینیم که به یقین میتواند درپروسهء بزرگ پیشرفت بزوال بیانجامد.
ناسیونالیسم همیشه امریکایی ها را غافلگیر ساخته است. آنگاه که ایالات متحده خود را وسیعاً با سایرکشورها درگیرمیسازد، درامریکا باوربراین بوده که این عمل صادقانه درجهت کمک به سایرکشورهاست تا به خودشان. اما عکس العمل مردمان بومی دربرابر تلاشهای امریکا از فلیپین گرفته تا هاوایی، ویتنام وعراق، آنها ها را همیشه غافلگیرساخته است. امریکایی ها درکشورخود دارای غرورموجه هستند ( توبخوان وطن پرستی) اما هنوز صادقانه شگفت زده اند وقتی میبینند سایرمردم افتخارات خود را منحصر بفرد میدانند.
درآن روزهای زوال حاکمیت بریتانیایی ها درهند، آخرین وایسرای هند برتانوی، لارد لوییس مونت بیتن باعصبانیت خطاب به رهبربزرگ هند مهاتماگاندی گفت:« اگرماهمین حالا هند را ترک کنیم اغتشاش برپا خواهدشد» گاندی پاشخ داد: « بلی، اما این اغتشاش، اغتشاش خود ما خواهد بود». اینوع احساس ادارهء خودی بدون مداخلهء دیگران نیرومند ترین احساس درکشورهای درحال رشد است. مخصوصاً آنهاییکه زمانی مستعمره و یانیمه مستعمرهء غرب بوده اند.
«بیداری سیاسی جهان» اصطلاحیست که اخیراً برژینسکی آنرا طرح و توجه زیادی را بخود جلب کرده است. او به اشتیاق همگانی روزافزون برخاسته ازعواملی چون مؤفقیت های اقتصادی، غرورملی، سطوح بالای آموزش، انبوه اطلاعات و شفافیت و خاطرات گذشته اشاره کرده و مینویسد : «مردمان بسیاری از کشورهای روبه انکشاف ازلحاظ سیاسی پرهیجان، ودربسیاری ازمناطق پرازجوش وخروش اند.» این درواقع ناشی ازنوعی آگاهی ازبی عدالتی اجتماعی به پیمانهء بی سابقه است که منجربه شکل گیری جامعه ای دارای تفاهم مشترک و احساس حسادت میشود. یک چنین وضعیتی بستر مناسبی است برای اعمال سیاست های عوامفریبانه و تحریک احساسات مذهبی. این نیروها مرزهای سیاسی را درمی نوردند و دشواری هایی را فرا راه هردو، هم دولت موجود وهم نظم موجود جهانی که درراس آن ایالات متحده قرار دارد خلق میکند.
در بسیاری ازکشورهای غیرازجهان غرب یکنوع یاس و سرخوردگی همراه باقبول ناگزیرتاریخ جهان تألیف غرب وامریکا وجود دارد (چه آنها درنقش خود نباشند و چه به عنوان بازیگران ناچیز به آنان نگریسته شود.) از جمله تاریخ روسیه دراثر تألیفاتی با معیارهای غربی دربارهء جنگ دوم جهانی شدیداً لطمه دیده است. دراین تألیفات چنان وانمود شده که بریتانیا وایالات متحدهء امریکا فاشیسم آلمان و جاپان را بشکست مواجه ساخته اند. مؤرخین آمریکایی ازستیفن امبروس گرفته تا کین بورنس درایجاد این باور که روسیه درجنگ علیه هتلروجاپان سهم اندکی داشته است نقش مهمی ایفا کرده اند. درواقع جبههء شرق میدان مرکزی جنگ دوم جهانی بوده و گستردگی قلمروهای شامل جنگ دراین جبهه بیشتراز تمام ساحات شامل درجنگ بود که ازآن سی ملیون کشته برجای ماند، سه برچهار تمام نیروی های آلمانی دراین جبهه میجنگیدند و هفتاد درصد آلمانی هایی که کشته شدند نیزدرهمین نبردها صورت گرفت. جبههء اروپایی ازبسیاری جهت ها یک جبههء فرعی بود اما این جبهه درغرب بمثابهء یک حادثهء بسیارعمده پنداشته میشد. چنانچه بنیامین شوارتز خاطرنشان کرده است « ستیفن امبروس تنها توجه خود را به اشغال سیسلی توسط نیروهای امریکایی وبریتانیایی معطوف میدارد جاییکه شصت هزارآلمانی ازآن جزیره رانده شدند اما ازجنگ کورسک تماماً انکار ورزیده است، جاییکه بزرگترین نبرد تاریخ بوقوع پیوست، جنگی که در آن یکنیم ملیون نفرازهردوطرف (شوروی و آلمان) اشتراک داشتند. این دوحادثه دقیقاً همزمان واقع شدند. ... ممکن این امرمارا دست و پاچه کند. اما بایستی تایید کنیم که جنگ علیه آلمان نازی اساساً چنان که مؤرخ بزرگ عسکری جان اریکسون گفته است این جنگ جنگ استالین بود.»9
و یا درنظربگیریم دیدگاهی را درهمین زمینه ازیک زاویهء دیگر درجهان. یک دوست هندی برایم شرح داد که « برای امریکایی ها وبریتانیایی ها جنگ دوم جهانی مبارزهء قهرمانانه یی بود که درآن فرشتهء آزادی براهریمن غلبه کرد، اما برای ما این مبارزه ای بود که دراثرآن بریتانیا بدون قید وشرط هندوستان ونیروی مسلح آنرا برسمیت شناخت. لندن برای ما گفت بخاطر مفکورهء آزادی بمیرید که این امردرآن لحظهء بسیارحساس تاریخی برای ما جدن پذیرفتنی نبود."
یک چنین دیدگاههای متفاوت درمسایل ملی همیشه وجود داشته اند. اما امروز بایستی سپاسگزاربود ازسیستم گستردهء آموزشی، اطلاعات و فضای اعتمادی که وسیعاً درشبکه های خبری، شبکه های ماهواره یی وپایگاه های انترنیتی جهان درحال انکشاف ترویج وبازتاب میابند. بسیاری از«دیگران» تحلیل ها، بحث ها وتصورات غرب را مورد تجزیه وتحلیل قرارداده و آنها را با دیدگاههایی متفاوت ازجهان می سنجند. سال 2006 یک کارمند جوان چینایی برایم گفت " وقتیکه شما میگویید ما از نظام دیکتاتوری سودان برای دستیابی به منابع نفت آن کشورحمایت میکنیم این سیاست چقدربا حمایت شما ازرژیم قرون وسطایی عربستان سعودی تفاوت دارد؟ این ریا کاری برای ما آشکارا ست اما هنوز چیزی دربارهء آن نگفته ایم."
در پایان جنگ سرد، انتظارعمومی این بود که روسیه وچین بگونهء اجتناب ناپذیری وارد سیستم سیاسی و اقتصادی نوع غربی دوران پس ازجنگ دوم جهانی خواهند شد. وقتیکه جورج. اچ. دبلیو بوش از«نظم جدید جهانی» صحبت میکرد منظورش توسعهء نوع کلاسیک ادارهء غربی درسراسرجهان بود. شاید این نظریه ناشی ازتجربهء جاپان وجرمنی پس از جنگ جهانی دوم است، دوکشوری که بلندترین سطح نیروی اقتصادی را بوجود آوردند وهنوزهم درهمکاری وتوافق بانظم موجوداز جملهء اعضای خاموش این سیستم هستند. فراموش نباید کرد که آنها درشرایط خاصی قرارداشتند. هردو کشوردارای سرگذشت همانندی بوده جنگ های اشغالگرانه را راه انداخته اند که درنتیجهء آن مورد تنفردیگران قرارگرفتند، با تهدید جدید کمونیزم شوروی مواجه شدند و برای حمایت از خود به نیروی نظامی امریکا متوسل گردیدند. دردوربعدی ظهور قدرت ها نیزخودرا با شرایط جدید تطابق خواهند داد.
ما هنوزدربارهء جهانی فکرمیکنیم که درآن قدرت های رشد یابنده دو راه انتخاب را درپیش دارند. پیوستن به نظم غربی ویا با رد آن تبدیل شدن به ملت های سرکش وروبرو شدن با محاکمه ومجازات. درواقع چنین نیست. قدرت های رشد یابنده راه سوم را تعقیب میکنند یعنی پذیرش سیستم غربی ولی کارکردن به شیوهء خودی (دوباره شکل دهی سیستم بدست خودشان ) چنانچه کارشناسان سیاسی نازنین برما، ایلی رتنروستیفن وبرخاطرنشان کرده اند، درجهانی که هرکس احساس کند که خود مختاراست، کشورها میتوانند « غرب محوری» را بکلی کنار بگذارند و کمربند های خود را محکمتر ببندند. 10 درجهانی پسا - امریکا دیگرمرکزی برای انتیگریشن وجود نخواهد داشت. جیمزبیکروزیرخارجهء امریکا درسال 1991 اظهارداشت که جهان دارد بسوی یک سیستم گفتگو (کانون گفتگو) حرکت میکند، وهریک از کشورها میخواهند ازامریکا فاصله بگیرند. جهان درسدهء بیست و یکم بهتراست بعنوان بستر رقابت های آزادانه که درآن همه روزه الگوها ومسیرهای جدید حرکت مطرح میگردند، تعریف شود. این یک واقعیت است حتا بر اساس یک سنجش عینی: درظرف ده سال تنها شماربازدید کنندگان روسی از چین چهارمرتبه افزایش یافته است. (یعنی از 489000 نفردرسال 1995 به 2.2 ملیون نفردرسال 2005.) اکنون دیگر مرکزتوجه تغیر یافته، کشورها بطورفزاینده ای بخود مشغول شده اند – درموضوع رشد وتکامل شان- ودیگر کمتر به غرب وایالات متحده توجه میکنند. بعنوان نتیجه، جریان کمپاین ریاست جمهوری سال 2007 نشان داد که روحیهء ضد امریکایی تا اندازه ای به نقطهء صفر تقرب نموده است وجهان ازخشونت بسوی بی اعتنایی و از ضد امریکایی بسوی پسا - امریکایی درحرکت است
پافشاری هرچه بیشتر قدرت های جدید برمنافع شان بیانگرواقعیت جهان پسا – امریکایی ست. این امرهم چنان باعث پیدایش گره سیاسی روی این موضوع میگردد که چگونه درجهانی با بازیگران دولتی وغیردولتی میتوان به اهداف بین المللی دست یافت. ایالات متحدهء امریکا و شماری ازمتحدین غربی اش با اتکا برمدل کهنهء پرداختن به مسایل، برنامه هایی را اجرا میکردند که کشورهای جهان سوم هریک به تنهایی بآن میپرداختند ویا به عنوان نظاره گردرحاشیه بودند ورابطهء چندانی بآن نداشتند. درآن زمان بازیگران غیردولتی یا تعداد شان بسیاراندک بود ویا هم بسیار ضعیف و دلیلی برای نگرانی ازآنها وجود نداشت. اما اکنون با نگاهی به مواردی چون چانه زنی های تجارتی، میبینی که جهان درحال انکشاف با چه نیرویی شگرف واردعمل میشود. مواردی هست که آنها معاملهء پیشنهادی غرب را پذیرفته اند ویا آنرا رد کرده اند. کشورهایی مانند برازیل وهندوستان بازی های پیچیده ای را اجرا میکنند تا معاملات را مطابق خواست خود تمام کنند. آنها توضیحات (سی یی او) ی غرب و گزارش های گولدمن را دراین زمینه که آینده درکجا لنگر انداخته است، شنیده اند ومیدانند که دیگر تناسب قدرت تغیرکرده است
پیمان کیوتواکورد ( که درحال حاضر بخاطررد شوالیه مآبانهء آن توسط بوش بمثابهء یک پیمان مهم بآن نگریسته میشود) درواقع عبارت ازعهدنامه ایست در مطابقت با نوعی جهانبینی کهنه. کیوتو فرض را برین میگذارد که اگرغرب متحد شود و برنامهء واحدی را مورد اجرا قراردهد، کشورهای جهان سوم نیزسیستم جدیدی را اتخاذ خواهد کرد ومشکلات حل خواهد شد. ممکن چندین دهه پیشتراین روش درزمینهء رفع پرابلم های بین المللی روش موثری بوده باشد. اما امروزکمتر قابل درک است. چین، هند، برازیل وسایرقدرت های درحال رشد دیگرازپروسهء تحت رهبری غرب که خودشان درآن سهم نداشته باشند پیروی نخواهند کرد. دولت ها به تنهایی خود چه چیزی را بیشترازحل پرابلم های تغیراوضاع جوی میتوانند انجام دهند. راه حل واقعی عبارت خواهد بود ازتشکیل اتحادیه های گسترده شامل سکتور های خصوصی، سازمانهای غیردولتی، شهرها و نواحی ورسانه های گروهی. ما نیازداریم تا درجهانی گلوبلایزشده، دموکراتیزه شده وغیرمتمرکزرفتارفردی را اصلاح کنیم. وضع مالیات، تعرفه ها وراه اندازی جنگها شیوه های نا کارآمد و فرسوده برای انجام این ماموریت است. دیگرجایی برای ترفندبازی باقی نمانده. برای تغیرموثرنیازبه راههای سنجیده وهوشمندانه است.
میکانیزم سنتی اتحادهای بین المللی اکنون به عصر دیگری تعلق دارد. ساختار سازمان ملل متحد بیانگر یک دسته بندی منسوخ قدرتهاست. اعضای شورای امنیت ملل متحد متشکل ازفاتحین جنگیست که شصت سال پیش پایان یافته. بدنهء اصلی سازمان ملل، جاپان وجرمنی را که دومین و سومین کشورهای بزرگ اقتصادی (با توجه به نرخ بازاراسهام) اند دربرنمیگیرد. یا هندوستان دارندهء عمیق ترین دموکراسی درجهان ویا هیچکدام از کشورهای امریکای لاتین و افریقا. شورای امنیت بیشترنمونهء یک ساختار کلاسیک ادارهء جهانی است تا یک ادارهء وسیع و گسترده. درگروپ هشت (جی-8) کشورچین چهارمین نیروی بزرگ اقتصادی جهان، هند و کوریای جنوبی دوازدهمین و سیزدهمین کشورها جایی ندارند. براساس سنت بجامانده (آی ام اف) توسط اروپایی ها و بانک جهانی توسط امریکاییها رهبری میشوند. این سنت شباهت میرساند به آن رسم قدیمی اختصاصی بودن کنتری کلب (مانند کلب ورزش گلف- م). برای آنهاییکه داخل کلب هستند این کلب بسیار زیبا و خوشآیند اما برای بیرونی ها تبعیض آمیزو پرازاهانت است.
پیچیدگی دیگراینکه: وقتی من دربارهء رشد فزایندهء ناسیونالیسم سخن میگویم، درواقع به توضیح یک پدیدهء فراگیرمیپردازم یعنی تأکید برمسالهء هویت. دولت ـ ملت نسبتاً پدیدهء تازه ظهوراست وغالباً بیشترازصدسال عمرندارد. پدیده هایی چون مذاهب، نژادها و گروههای زبانی نهفته درمتن دولت ـ ملت عمردرازی دارند و این پیوند ها عملاً موجود اند و رشد یافته اند و مانند مناسبات اقتصادی ژرف اند. در اروپا فنلندی ها و فرانسوی ها آشکارا مثل همیشه دربلجیم باقی ماندند. دربریتانیا، سکاتلندی ها یک حزب حاکم را برگزیده اند تا به عهدنامهء سه صدساله ایکه بربنیاد آن نظام سلطنتی انگلستان متشکل ازانگلندی ها، سکاتلندی ها وویلزایجاد گردیده، پایان داده شود. درهندوستان احزاب ملی گرا دارند به احزاب ملی گرایی که پایگاه منطقه ای دارند میبازند. درکینیا برتری های قبیلوی جای مهمی را اشغال میکند. دربسیاری از نقاط جهان این کانون هویتی (عمیقترازملت – دولتها ) بعنوان بازتابگر زندگی مردم به موجودیت خود ادامه مدهند. دقیقاً این همان چیزیست که مردم بآن رأی میدهند و حاضرند برای آن قربانی بدهند. درجهانی با اقتصاد بازاین گروپها میدانند که بیک دولت مرکزی کوچک و کوچکتر نیازدارند. ودرعصری دموکراتیک درصورتیکه به عنوان یک گروپ متحد باقی بمانند نیروی بیشتری کسب خواهند کرد. معنای این برتری دوگانهء هویتی اینست که آنگاه که رابطهء مثلاً هند و چین با ایالات متحده، سازمان ملل و یا جهان درسطح گسترده ترمطرح باشد ناسیونالیسم هندی و چینایی رشد میکند. اما درعین حال این کشورها درداخل خود بارشد ناسیونالیسم های محلی روبروهستند ـ آنچه که درمقیاس جهانی رخ میدهد (تبارزمسألهء هویتی درمیانهء رشد اقتصادی) درسطح محلی نیز رخ میدهد. مسألهءعمده اینست که این موضوع حرکت هدفمندانهء ملی را بادشواری بیشتر مواجه میکند.
با تعدد مراکز قدرت و پراگنده گی آن مسألهء مشروعیت بیش از پیش کسب اهمیت میکند زیرا این یگانه راهیست که میتوان با تمسک به آن به بازیگران متعدد درسطح جهان مراجعه کرد. امروزهرقدرهم که مسایل واقعبینانه و موجه باشند هرگاه چنان وانمود شود که غیر قانونی اند، دیگر راه حلی برای آن وجود ندارد. تحمیل آن سودمند نیست مخصوصاً درصورتیکه آشکارشود که دراین مسأله قدرت و روش تبعیض آمیز کشوری دخیل است. مهم نیست که آن کشور چقدر نیرومند است. بگونهء مثال کشتارجمعی دردارفوربسیار وحشتناک است ومداخلهء ارتش (مؤثر ترین راه حمایت ازآن) درصورتی با موفقیت همراه خواهد بود که تأیید قدرت های عمده و همچنان همسایگان افریقایی سودان را با خود داشته باشد. هرگاه ایالات متحده امریکا به تنهایی و یا بایک اتحادکوچک داخل اقدام شود (اشغال سومین کشوراسلامی برای پنج سال) نتیجهء تلاشهایش تقریباً معکوس خواهد بود. وآن عبارت خواهد بود از تبدیل شدن دولت سودان به یک معترض دایمی "امپریالیسم ایالات متحدهء امریکا. " گزارش سیاست خارجی ادارهء بوش پیشنهاد یک نمونهء کاملیست ازضرورت عملی مشروعیت. ولی هنوز، علاوه برشکست های بوش، تنگناهایی نیزدراین زمینه وجود دارد وآن اینکه: هرگاه شماری از کشورها ضرورت به همکاری متقابل درحل و فصل قضایا داشته باشند، چگونه ممکن است درجهانی با بازیگران بیشتر که برخی ازآنها پرقدرت نیز هستند این امرتحقق یابد؟
ظهور دیگران
این کتاب نه دربارهء فروپاشی امریکا بل که به بیانی دقیق تر در بارهء ظهور دیگران است، دربارهء دگرگونی های بزرگی که درسطح جهان دارد به وقوع میپیوندد. با آن که در پیرامون این دگرگونی ها غالباً بحث هایی شده اما هنوز درک روشنی از آن وجود ندارد. این امر طبیعی ست زیرا ویژه گی دگرگونی های جهان حتی دگرگونی ها در ابحار تدریجی ست. ما از عصری نوین صحبت میکنیم، دربارهء جهانی که از آنچه ما بآن آشنایی داریم بسیار متفاوت است.
طی پنجصدسال اخیر سه تحول بزرگ انتقال قدرت درجهان به وقوع پیوسته که به دنبال خود دگرگونی های عمیق بنیادیی را در توزیع و پخش قدرت داشته و در اثر آن حیات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی از نو شکل گرفته است. نخستین تحول بزرگ، ظهور جهان غرب است، پروسه یی که از اواخر سدهء پانزدهم آغاز و تا پایان سدهء هژدهم بگونهء دراماتیک دوام یافته. عمده ترین دستآورد این دوره مدرنیته است و مؤلفه های آن عبارتند از: دانش و تکنولوژی، تجارت و کاپیتالیسم، انقلاب در صنعت و زراعت، و همچنان تأمین نفوذ سیاسی و استعماری غرب.
دومین تحول بزرگ که درسالهای پایانی سدهء نزدهم واقع شد، ظهور ایالات متحدهء امریکاست. امریکایی که بسیار زود پس از صنعتی شدن بیکی از قدرتمند ترین ملل جهان مبدل گردید که جهان پس از سقوط امپراتوری روم نظیر آن را درمیان سایرملل ندیده بود. در بیشترین بخش سدهء گذشته ایالات متحده بطور قابل ملاحظه یی درعرصه های اقتصاد، سیاست، علوم و فرهنگ جهانی نفوذکرده و مخصوصاً طی بیست سال اخیر این نفوذ به عنوان پدیده یی خارق العاده، شگرف و بیسابقه در تاریخ مدرن به حساب میرود.
اکنون ما در روند سومین تحول بزرگ انتقال قدرت، درعصری مدرن زنده گی میکنیم که میتوان آنرا « ظهور دیگران » نامید. طی چند دههء اخیر کشور های جهان رشد غیرقابل باور اقتصادی را تجربه کرده اند. رویهم رفته، همراه بافراز و فرودی که این کشور ها داشته اند، سیر تحول آنها مشخصاً سعودی بوده است. این تحول اغلباً درکشور های آسیایی چشمگیر است اما بآنها محدود نمی ماند. بهمین علت نیز اطلاق « رشد آسیایی» دقیقاً بیانگر این تحول نمیتواند باشد. درسالهای 2006 و 2007 ، 124 کشور بشمول 30 کشور افریقایی ، یعنی دو سوم آن قاره رشد بالاتر از چهار درصد را داشته اند. انتون وان اگمیل مدیر مالی که اصطلاح « ظهور مارکیت ها » را وضع نموده، 25 کمپنی را مشخص مینماید که در آیندهء نزدیک به مثابهء بزرگترین کمپنی های چندملیتی جهان عرض وجود خواهند کرد. لست او شامل چهار کمپنی هر کدام از برازیل، مکسیکو، کوریای جنوبی و تایوان، با سه کمپنی از هند، دو کمپنی از چین و یک یک کمپنی ازکشور های ارژانتین، چیلی، مالیزیا و افریقای جنوبی است.
نگاهی به اطراف تان بیاندازید، بلند ترین ساختمان جهان در تایپی است و به زودی جای آنرا ساختمانی که در دوبی در حال تعمیر است خواهد گرفت. ثروتمند ترین مرد جهان در مکسیکو و بزرگترین شرکت تجارتی آن در چین است. بزرگترین هواپیمای جهان در روسیه و اوکرایین ساخته شده، عمده ترین تصفه خانه در هند تحت ساختمان است، تمام فابریکات بزرگ در چین واقع شده اند. لندن دارد به پیمانهء زیادی به مرکز رهبری کنندهء تجارتی و مالی جهان مبدل میگردد، و امارات متحدهء عربی ثروتمند ترین محل برای تضمین هزینه های سرمایه گزاری است. بزرگترین صنایع تایر و تیوب سازی فریس جهان در سنگاپور است. کازینوی شماره یک جهان نه در لاس وگاس بل که در ماکاو است که از لحاظ عواید سالانه جای لاس وگاس رااشغال کرده. بزرگترین صنعت فلم سازی از لحاظ تولید فلم و میزان فروش آن بالیوود است نه هالیوود.
از جملهء ده مال یا مرکز بزرگ خرید و فروش جهان صرف یکی از آنها در امریکاست و بزرگترین آن در پیکن است. یک چنین لستی دلخواه و انتخابی است، اما جالب است که فقط ده سال پیش امریکا در صدر بسیاری از این کتگوری ها قرارداشت. در حالی که امروزه صدها ملیون انسان درفقر شدید بسر میبرند صحبت از بالا رفتن سطح رفاه زندگی شاید تعجب برانگیز باشد. اما در واقع، در سال 1981 در عاید روزانهء یک دالر یا کمتر از آن چهل در صد مردم سهم داشتند در حالی که سال 2004 این رقم به 18 درصد پایین آمد و انتظار میرود تا سال 2015 به 12 در صد کاهش یابد.
در کشور هایی که 80 در صد نفوس جهان را درخود جاداده اند فقر درحال ریشه کن شدن است. پنجاه کشور، جایی که فقیرترین مردم جهان درآن زنده گی میکنند مجموعه های بحران زده یی هستند که به توجه عاجل نیاز دارند. و در متباقی 142 کشور دیگر به شمول چین، هند، برازیل، روسیه، اندونیزیا، ترکیه، کینیا و افریقای جنوبی، کشورهای فقیر به تدریج در اقتصاد های مؤلد و رشد یابنده جذب میشوند. ما برای نخستین بار شاهد رشد اقتصاد جهانی هستیم، رشدی که منجر به ایجاد چنان یک سیستم بین المللی گردیده که در آن دیگر هیچ کشوری در هیچ نقطه یی از جهان صرفاً آماج و یا نظاره گر نبوده بل که بازیگران سرنوشت خویشند. و این است پیدایش یک نظم واقعی جهانی.
یکی از ویژه گی های این عصر پخش و توزیع قدرت است از دولت ها به بازیگرانی دیگر، به «بازیگران» درحال رشدی که بسیاری از سازمان های غیردولتی را شامل میگردند. گروه ها و افراد جداگانه نیز اختیاراتی به دست آورده اند. سلسلهء مراتب، تمرکز گرایی وکنترول بتدریج سست شده. در وظایفی که قبلاً توسط دولتها به اجرا درمیآمدند اکنون سازمانهای بین المللی چون سازمان تجارت جهانی و اتحادیهء اروپا نیز سهم دارند. سازمان ها یا مؤسسات غیردولتی همه روزه و درتمام کشورها در حال پیدایش اند، شرکتها و سرمایه ها از یکجا بجای دیگر برای یافتن بهترین محل برای انجام معاملات تجارتی درحال گردش اند. و در این گردش برخی از کشور ها سود میبرند و برخی دیگر متضرر میشوند. تروریست ها (مانند القاعده)، کارتل های تجارت مواد مخدر، باند های مسلح و ملیشه ها از هر نوع آن در خالیگاه های سیستم جهانی رخنه میکنند. قدرت از دولت ها به سازمانهای غیر دولتی انتقال میکند. در یک چنین فضایی راهبردهای سنتی اقتدار ملی، در هر دو زمینه های اقتصادی و نظامی کمتر مؤثر اند.
پیدایش نظم نوین جهانی از نمونه های پیشین آن کاملاً متفاوت است. یکصد سال پیش از این، جهان سیستم چندقطبی را تجربه کرد که توسط مجموعه یی ازکشورهای اروپایی با تغیرات دایمی در بلوک بندی ها، رقابت ها، محاسبات نادرست و جنگها، اداره میگردید. سپس سیستم دو قطبی در دوران جنگ سرد جایگزین آن شد که از بسیاری جهت ها بیشتر باثبات بود. اما واکنش ها و احساسات تند ابرقدرت ها را در برابر فعالیت های یکدیگر با خود داشت. از سال 1991 به این سو ما در تحت امپراتوری امریکایی، سیستم یک قطبی منحصر به فرد به سر میبریم که در آن یک اقتصاد باز جهانی توسعه پذیرفته و به گونهء دراماتیکی شتاب گرفته است. این توسعه اکنون مطابق به ویژه گی نظم جهانی به نقطهء دیگری از تحول خود رسیده است.
در سطح سیاسی ـ نظامی، ما در جهانی به سر میبریم که فقط یک ابر قدرت دارد. اما در سایر عرصه های صنعتی، تجارتی، آموزشی، اجتماعی و فرهنگی الگوی پخش قدرت در حال دگرگون شدن است و از چنبرهء نفوذ امریکا بیرون میشود. این بدان معنا نیست که ما وارد دنیای ضدامریکایی میشویم بل که ما در حال حرکت به سوی دنیای پسا ـ امریکا هستیم که اداره و سازماندهی آن از مناطق متعدد و توسط مردمان متعدد صورت میگیرد.
این دگرگونی ها چه نوع فرصت ها و چالش هایی را مطرح میسازد؟ چه پیامی برای امریکا و موقعیت مسلط اش دارد؟ مسایل جنگ و صلح، اقتصاد و تجارت و تفکر و فرهنگ در یک چنین عصری جدید چگونه خواهد بود؟
کوتاه این که زنده گی در دنیای پسا ـ امریکا چه مفهومی خواهد داشت؟
اسلام تهدید گر
تروریسم اسلامی که سرخط خبر های روزانه را تشکیل میدهد یکی از چالش های واقعی و بزرگ است که شمار کوچکی از بنیادگرایان اسلامی درآن درگیرند. بحران کار آمدی در جهان اسلام، احساس (واقعی و موهوم) حقارت به دست غرب و دسترسی به تکنالوژی خشونت از ریشه های اصلی این پدیده است. و اما آیا هنوز این پدیده را می توانیم در کنار تهدیدی بنشانیم که از تمایل آلمان برای تسلط بر جهان در نیمهء اول سدهء بیستم ناشی می شد؟ توسعه طلبی شوروی در نیمهء دوم این سده چه طور؟ یا تلاشهای ماوتسه تونگ در سالهای 1950 و 1960 در برپایی قیامها و انقلاب ها در جهان سوم؟ اینها همه چالشهایی بودند که با توان و مساعی هدفمندانهء کشور های عمده و اغلب به کمک متحدانی جدی ایجاد شده بودند و بر مبنای ایدیولوژیی استوار بودند که همچون جانشینی برای دموکراسی لیبرال عرضه می شدند. و اینک در مقایسه با آنچه گفته شد تهدید جهاد اسلامی را ارزیابی کنید. پیش ازحادثهء یازدهم سپتامبر، وقتیکه گروههایی چون القاعده به صورتی غیر محسوس فعالیت میکردند دولت ها آنان را به عنوان گروههای کوچک، ناراض میدیدند، بهمین دلیل نیز آنها قادر بودند تا آزادانه رفت و آمد کنند، مراکزی برای خود ایجاد نمایند و بگونهء سمبولیک حملاتی را نیز هراز گاهی به اهداف نظامی وارد کنند و امریکایی ها و سایر خارجی ها را به قتل برسانند. اما خسارات ناشی از این حملات بسیارمحدود بود. از سال 2001 به اینسو دولت ها در همه جا اقدامات سختی را به منظور تخریب شبکه های تروریستی، تعقیب منابع مالی آنان و پیگرد پروسهء جلب و جذب شان در پیش گرفتند که تقریباً نتایج زودرسی را نیز در پی داشت. در اندونیزیا بزرگترین کشور اسلامی جهان، دولت رهبر و فرمانده نظامی جماعت اسلامیه، تندرو ترین گروه جهادی آن کشور را که مسوول بمبگذاری بالی بود، دستگیر نمود. ارتش فلیپین با همکاری امریکا گروه ابو سیاف را که به روش القاعده عمل می کرد از هم پاشاند. رهبر این گروه در جنوری 2007 توسط نیرو های فلیپینی به قتل رسید و تعداد اعضای آن گروه از دو هزار نفر به چند صدنفر محدود کاهش یافت. در مصر و عربستان سعودی - خاستگاه و آماج اصلی القاعده - شبکه های عمدهء تروریستی دستگیر شده و به گونهء وسیعی هنوز قادر به اجرای اقدامات جدید تروریستی طی این سال ها نشده اند. وزرای مالیه - مخصوصاً وزیر مالیه ایالات متحدهء امریکا- عرصهء زنده گی را برای تروریست ها بیشتر از پیش دشوار ساخته اند. سازمان های بین المللی بدون بدوران انداختن پول های شان نمیتوانند شبکه های خو د را توسعه بخشند. بدینگونه هر چه دارایی ها و منابع تروریست ها بیشتر مورد پیگرد قرار گرفته اند ، آنان بیشتر مجبور شده اند تا بر عملیات های کوچک و خلق الساعه تکیه کنند. این مبارزه میان دولت ها و تروریست ها ادامه خواهد یافت اما این دولت ها اند که دست بالاتر دارند.
در عراق، جاییکه حملات تروریستی کاهش یافته، بروز درد سر های درونی منجر به تضعیف القاعده شده است. با این که این سازمان در فتوای اصلی و سایر بیانیه هایش از شیعیان نام نبرده و تنها «صلیبی ها» و «یهودی ها» را محکوم کرده است. اما عراق این نگرش را تغییر داد. القاعده در جستجو برای راه های جلب حمایت هواداران سنی خود، در هیات یک گروه ضد شیعی دارای جهانبینی خالصاً سنی ظاهر شده است. ابومصعب الزرقاوی رهبر فقید شبکهء القاعده در مصر که دارای افکار خلوص گرای مشابه وهابی ها بود سلسله جنبان دشمنی و اعمال بی رحمی شدید نسبت به شیعیان شده بود. وی در نامه یی به اسامه بن لادن در فبروری 2004 اظهار داشت که « خطر شیعه بزرگتر از خطر امریکایی هاست و یگانه راه ضربه زدن به مذهب، ارتش و فعالین آنها و دست زدن به انفجارات پی درپی در میان آنان است تا آن گاه که آنان سر اطاعت در برابر سنی ها خم کنند.» اگر در این زمینه مناظره یی بین او و زرقاوی صورت میگرفت مسلماً زرقاوی در این مناظره برنده بود. در نتیجه حرکتی که انتظار میرفت سرتاسر جهان اسلام را علیه غرب به جهاد فرا بخواند اکنون به نزاعی عنیف در درون خود مسلمانان مبدل شده بود.
دو پارچه گی میان شیعه و سنی یگانه اختلاف در جهان اسلام نیست. عرب و ایرانی، آسیای جنوبی ها و شرقمیانه یی ها و مهمتر از همه میانه روها و افراطی ها، دسته بندی های دیگر در درون جهان اسلام هستند. درست همان گونه که دسته بندی های درون جهان کمونیستی خطر آن را کاهش داده بود ، این تنوع در جهان اسلام نیز مانع از آن می شود که اسلام بتواند به یک دشمن واحد و یکپارجه مبدل گردد. شماری از رهبران غرب از یک حرکت اسلامی در سطح جهان برای یکپارچه شدن جدایی طلبان چیچن در روسیه، ملیشه های بازماندهء پاکستانی در هند، جنگجویان شیعه در لبنان و مجاهدین سنی در مصر، صحبت میکنند و مضحکانه همه ی این ها را یک کاسه می کنند. اما در واقع از دید یک ستراتیژیست هوشمند، هریکی از این گروپ ها آشکارا دارای اجندا های متفاوت، دشمنان متفاوت و دوستان متفاوت اند. همین امر ادعای آنان مبنی بر نماینده گی از جهان اسلام را زیر سوال می برد. هم به همین دلیل این گروه ها را باید آنچنان که واقعاً هستند شناخت : به عنوان باند های رانده شده ی کوچک محلی، که می خواهند از طریق وحشی گری و نیهیلیزم جلب توجه کنند.
جهان پسا-امریکا
3
درگیری هایی که نیروهای تندرو مسلمان در آن ها سهم دارند ادامه دارند اما این درگیری ها بیشتر بازتاباننده ی شرایط خاص محلی اند تا نمایانگر آرمان هایی جهانی. اگر چه درشمال افریقا مخصوصاً الجزایر جنگ و خشونت ادامه دارد، مهمترین گروه درگیر، گروه دعوت و جهاد سلفی ها است که در واقع بخشی از جنگهای طولانی دولت الجزایر با اپوزیسیون اسلامی میباشد. این درگیری را نباید لزوماً از زاویه ی جهاد ضد امریکایی و القاعده دید. عین موضوع در مورد مناطق مرزی میان پاکستان و افغانستان، مرکز اصلی فعالیت القاعده ، که به یک خطر بزرگ مبدل شده، صادق است. مرکزیت القاعده، اگر اساسا بتوان از چنین چیزی سخن گفت ، در همین مناطق قرار دارد. این گروپ با وصف تلاشهای شدید ناتو به موجودیت خود در این مناطق ادامه میدهند زیرا آنها در زمان جنگ ضد شوروی عمیقاً در این مناطق ریشه دوانده اند. حرکت طالبان -عمده ترین متحد القاعده - در واقع یک حرکت محلی است که از مدت درازی توسط بخشی از پشتونها یکی از گروههای بانفوذ قومی در افغانستان و پاکستان حمایت میشوند.
مساله ی عمده اینست که طی شش سال پس از یازدهم سپتامبر مرکزیت اصلی القاعده ـ تحت رهبری اسامه بن لادن و ایمن الظواهری ـ نتوانسته درهیچ کجایی یک حملهء عمده را سازماندهی کند. این گروه که یک سازمان تروریستی بود اینک به کمپانی ارتباط جمعی تبدیل شده که هرازگاهی بجای اقدام تروریستی به تولید و پخش ویدیو های تبلیغاتی میپردازد.* جهاد ادامه دارد اما جهاد گران ناگزیر شده اند پراکنده شوند ، به اهداف خردتر رضایت بدهند ، و در سطحی محلی و معمولا بدون ارتباط بامرکزیت القاعده، فعالیت کنند. و این ستراتیژی بدون برنامهء قبلی ضعف فلج کننده ای دارد: در اثر آن مردم محلی کشته میشوند و این مسلمانان عادی را از آنان متنفر میسازد ـ پروسه ی که در کشور های مختلفی چون اندونیزیا، عراق و عربستان سعودی در شرف وقوع است. در طی شش سال گذشته حمایت از بن لادن و اهداف او در جهان اسلام پیوسته رو به کاهش بوده است. مطالعات نشان می دهند که در بین سال های 2002 و 2007 حمایت از حمله های انتحاری بعنوان یک تاکتیک به میزان بیشتر از پنجاه درصد در بسیاری ازکشور های اسلامی کاهش یافته است. بیزاری از خشونتی که این گروه بکار میبندد و فتوا های علما( به شمول روحانیان برجسته ی سعودی ) علیه بن لادن بیش از هر زمان دیگر افزایش یافته است. البته بایستی اقدامات بیشتری برای مدرنیزه کردن جهان اسلام انجام داده شوند ، اما اکنون مدرنیست های اسلامی دیگر از کار خود بیمی ندارند. سر انجام آنها دریافته اند که با وصف تبلیغات مدارس و مساجد فقط شمار اندکی از مردم میخواهند تحت حاکمیت القاعده باشند. آنانی هم که در مثل در عراق و افغانستان تجربه ی حاکمیت القاعده را داشته اند به سخت سر ترین دشمنان القاعده تبدیل شده اند. در مقایسه با سوسیالیسم شوروی و حتی فاشیسم درسالهای 1930 هیچ جامعه ای نسبت به مدل بنیاد گرایی اسلامی بدیدهء حسرت و تایید نمی نگرد. به لحاظ ایدیولوژیک نیز بنیادگرایی اسلامی به هیچ وجه نمی تواند با مدرنیته ای که ریشه در غرب دارد و شمار زیادی از کشور های جهان آنرا پذیرفته اند، رقابت کند.
پس از یازدهم سپتامبر بازار رعب افکنی و وحشت فروشی بی سابقه ای در هر گوشه و کنار غرب و مخصوصاً ایالات متحدهء امریکا رونق گرفته است. کارشناسان هر روندی را که ناخوشایند بیابند به بنیادگرایی اسلامی وصل می کنند و پروای مطالعه ی دقیق داده ها را هم ندارند. بسیاری از تحلیلگران محافظه کار دربارهء اسلامیزه شدن قریب الوقوع اروپا می نویسند و برای آن که مخاطبان خود را بیشتر ناآرام کنند از چیزی به نام " عروپا" سخن می گویند. و این در حالی است که بنا بر سخاوتمندانه ترین برآوردهای سازمان های اطلاعاتی امریکا مسلمان ها اکنون سه درصد نفوس اروپا را تشکیل میدهند و تاسال 2025 از 5 درصد تا 8 درصد افزایش خواهند یافت و پس از آن احتمالاً درهمان میزان ثابت باقی خواهند ماند. گروههای ناظر، همه ی افکار هر امام جماعت پریشان گویی را می پایند ، آرشیو ها را می پالند و سخنان خشک مغزانی را که از کانال های آخر شب تلویزیونی در عظمت شهادت سخن می گویند زیر نظر دارند. همین ناظران وقتی می بینند که فلان راننده ی تکسی در سومالیا از بار کردن مشروب در موتر خود سر باز می زند به سختی بر آشفته می شوند و آن را آغاز تطبیق شریعت در غرب می پندارند
اما این رویدادهای حاشیه یی بازتاب دهنده ی مسیر اصلی حرکت جهان اسلام نیستند. این جهان نیز هرچند بطی تراز دیگران دارد مدرنیزه میشود و البته که شماری نیز در تلاش بدست گرفتن رهبری مقاومت علیه این مدرنیزاسیون هستند. واپسگرا ها در جهان اسلام نسبت به سایر فرهنگها بیشتر و تندرو تر اند ؛ بلی جهان اسلام ناکارآمدی های خود را دارد. اما تندروها بخشی کوچک از جمعیت بیش از یک بیلیون مسلمان در جهان اند. اما بی خبری از زمینه ی پیچیده ی بعضی از اظهارات شبه ِ دینی بعضی از رهبران تند رو مسلمان به پیش بینی های ترس آور اما میان خالی می انجامند. نظیر پیش بینی سرشار از یقین برنارد لویس مبنی بر این که محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران قصد دارد با نابود کردن جهان در بیست و دوم اگست 2006 این روز را در تقویم اسلامی متبرک کند ( جدا ، لویس این را نوشته است !). آنچه لویس نمی داند زمینه ی این گونه گفتار ها یعنی نزاع میان محافظه کاران و اصلاح طلبان در درون نظام جمهوری اسلامی است.
نظارت گران ایدیولوگ چندان در تحلیل اسناد جهاد غرق شده اند که جوامع واقعی مسلمانان را به کلی از نظر انداخته اند. در حالی که اگر اینان مدتی سر خود را بالا می کردند جوامع مسلمانی را می دیدند که از بنیادگرایی روی برتافته و به مدرنیته امید بسته اند (البته همراه با حفظ برخی از ارزشها و افتخارات فرهنگی شان) و در جستجوی راههای حل تجربی اند نه در آرزوی جمعی رسیدن به ابدیت از طریق مرگ. وقتیکه ملیونها نفر مسلمان دسته دسته به مسافرت میپردازند هدف شان بازدید از زرق و برق دوبی است نه رفتن به مدارس دینی در ایران. این واقعیت دارد که عده یی خواهان جهاد اند، اما آنها در جوامعی فعالیت میکنند که در آن چنین فعالیت هایی بگونهء فزاینده ای نا مربوط و مطرود می شوند.
*حتی اگرفردا یک چنین حمله ای صورت گیرد، این واقعیت که طی شش سال مرکزیت القاعده قادر نشده در هیچ جایی انفجاری را سازمان بدهد قابل تامل است
4
با هر حمله ی تروریستی تازه تأثیرات تروریسم در غرب بیشتر کاهش یافته است. پس از یازدهم سپتامبر بازارهای مالی جهان سقوط کردند و تا دو ماه دیگر به وضعیت دهم سپتامبر بر نگشتند. اما پس از بمب گذاری های مادرید درسال 2004 یک ماه کافی بود تا بازار اسپانیا دوباره بحالت عادی برگردد. پس از بمب گذاری لندن درجولای 2005 بازار سهام لندن درظرف 24 ساعت به سطح پیش از بمب گذاری رسید. تصویر کلی تر وضعیت اقتصادی نیز چنین روندی را نشان می دهد. پس از یازدهم سپتامبر ایالات متحدهء امریکا صدها بیلیون دالر را در فعالیت های اقتصادی از دست داد. دومین حملهء بزرگ پس از یازدهم سپتامبر یعنی حادثهء بمب گذاری درکلوپ شبانهء بالی در سال 2002 ، نیز چنین تأثیرات دراماتیک را در اقتصاد اندونیزیا داشت : قطع توریزم، راکد ماندن تجارت و حساب های پس انداز برای ماهها. یک سال بعدتر، پس از یک بمب گذاری دیگر در اندونیزیا او ین بار در هوتل مریات جاکارتا، بازار آن کشور صرفاً برای مدت کوتاهی سقوط کرد و اقتصاد اندونیزیا خسارهء اندکی را متحمل شد. بمب گذاری ها درمراکش و ترکیه سال 2003 نیز تأثیرات اندکی داشتند. همین طور بمب گذاری ها در اسپانیا در سال 2004 و در بریتانیا در سال 2005 نتوانستند مانع رشد اقتصادی شوند.
البته اگر یکی از سازمانهای عمدهء تروریستی به مقادیر مهمی از سلاح های کشتارجمعی دست بیابند وضع تفاوت خواهد کرد. استفاده از سلاح هسته یی میتواند منجر به سراسیمه گی عمومی و بحران در سطحی بزرگتر شود. اما بدست آوردن این گونه سلاح ها مشکل تر از آن است که بسیاری فکر می کنند. و تلاشهای بی وقفهء واشنگتن تقریباً حصول آنرا به هر پیمانه ای که باشد تقریبا ناممکن ساخته. ترور توسط سلاح های بیولوژیک ممکن است نگران کننده تر بنماید زیرا دسترسی به مواد آن دشوار نیست. اما پخش و استفاده از آن بگونهء مؤثر دشوار است و ممکن است آن گونه که تروریست ها می خواهند نتایج بزرگی در پی نداشته باشند. هیچ یک ازین چیزها عملیات ضدتروریستی رامنتفی نمیسازد. در عوض نشان می دهد که سیاست های محتاطانه ، هوشمندانه و منضبط در مبارزه با تروریسم موثر تر خواهند بود.
مردم ، بی آن که زیاد در باره اش حرف بزنند ، دریافته اند که بهترین سیاست در مقابله با تروریزم سرسختی است. خلاف معمول بودن تروریزم ، به عنوان یک تاکتیک نظامی ، در آن است که تروریزم با واکنش کسانی تعریف می شود که هدف آن قرار می گیرند. به این معنا که اگر مثلا من - به عنوان هدف تروریزم- تسلیم وحشت نشوم ، تروریزم کارآیی خود را از دست می دهد. و مردم از نیویارک و لندن گرفته تا بمبی و جاگارتا با تروریزم این گونه برخورد می کنند و بی آن که بدانند چه در پیش رو دارند به زندگی خویش ادامه میدهند. محتمل ترین سناریوی یعنی سلسله ای از انفجارهای ناشی از بمب های حمل شده در بیک ها و موترها در ایالات متحدهء امریکا تکان دهنده خواهد بود اما تأثیراتش طی چند هفته زایل خواهد شد و نتایج دراز مدت آن نیز احمالاً محدود خواهدبود. در جوامع بزرگ، نیرومند و پیچیده (اقتصاد امریکا اکنون 13 تریلیون دالر است) وقوع حوادث دلخراش در یک یا چند محل محدود نمیتواند به آسانی به اطراف انتشار یابد. تمدن جدید شاید قوی تر از آن باشد که ما تصور میکنیم.
*
یادداشتی درزمینهء ترمیتولوژی: جی دی پی یا تولیدات ناخالص داخلی برای پیمایش پدیده های این چنین ساده مقیاس پیچیده یی است. باوصف اینکه ارزش کالاهای تجارتی مانند آی پاد ها و نایکی ها از یک کشور تا کشور دیگر یکسان است، کالا هایی که نمیتوانند از مرز ها خارج شوند _ مانند اصلاح موی در پیکن _ در اقتصاد های رو به رشد هزینه ی کمتری دارند. لذا با عین در آمد در مثل در چین کارهای بیشتری می توان کرد تا در بریتانیا . برای در حساب آوردن این امر ، شماری از اقتصادانان اصطلاح (پی پی پی) یعنی تناسب قدرت خرید را وضع کرده اند که البته بگونهء شگرفی درآمد کشور های روبه انکشاف را بزرگ جلوه میدهد. هواداران این نظریه ادعا میکنند که این امر بهتر میتواند کیفیت زندگی را بازتاب دهد. با این همه ، وقتیکه موضوع قدرت ناخالص ملی مطرح گردد، استفاده از معیار سنجش تولیدات ناخالص داخلی در مارکیت تبادل اسعار به نظر معقول تر می آید. شما نمیتوانید بادالری که با معیار پی پی پی- یا تناسب قدرت خرید- سنجش شده باشد یک کشتی هواپیما بر بخرید، هزینهء یک ماموریت صلح برای سازمان ملل را بپردازید و یا به پرداخت کمک به کشورهای خارجی مبادرت کنید. بهمین دلیل به صورت عمومی در سراسر این کتاب من برای محاسبهء نرخ مارکیت اسعار (جی دی پی) یا معیار سنجش عواید ناخالص تولیدات داخلی را بکار خواهم برد. و در جاییکه (پی پی پی) بیشتر مناسب است ویا تنها ارقام را از آن طریق میتوان یافت، آنرا یادداشت خواهم کرد.5- توسعهء بزرگ
آرامش نسبی امروزی دارای ریشهء عمیق ساختاری است. در سراسر جهان اقتصاد بر سیاست پیشی می گیرد. آنچه که تحلیلگران وال استریت "ریسک سیاسی" مینامند تقریبا هیچ وجود نداشته است. جنگها ، کودتاها و تروریسم قابلیت شان برای بی ثبات کردن بازارها را جز به شکل موقت از دست داده اند. البته این وضعیت - چنان که از تجربه ی تاریخی خود می دانیم - ممکن است دوام نیاورد ؛ با وجود این ما حد اقل یک دهه در چنین جهانی زیسته ایم.
این نخستین باری نیست که آشوب های سیاسی و رشد اقتصادی باهم یکجا بروز کرده اند. دو دوره پیشتر از این نیز به عصر ما شباهت داشته اند: دوران شگوفایی پایان سدهء نزدهم و آغازسدهء بیستم بین سالهای 1890 و 1900 و دوران شگوفایی پس از جنگهای 1950 و 1960 که در هردو دوره سیاست بسیارمتلاطم و رشد اقتصادی قوی بود. این دو دوره یک وجه مشترک داشتند: کشورهای بزرگ وارد اقتصاد جهانی شدند حجم آن را بزرگ کردند و شکل آن را تغییر دادند. حجم اقتصاد و سرمایه چنان توسعه یافت که آشفته گی های هر روزه ( سیاسی ) را تحت الشعاع قرار دارد.
در اواخر قرن نزدهم و اوایل قرن بیستم این ترس پیوسته وجود داشت که قدرت های بزرگ اروپایی بر سر بحران های سیاسی در بالکان، شمال افریقا و سایر نقاط بحرانی با هم درگیر جنگ شوند. اما در همین دوره اقتصاد جهانی بررغم بحران ها و مسابقات تسلیحاتی به شگوفایی خویش ادامه داد. در همین عصر بود که برای نخستین بار سرمایه به پیمانهء وسیع از اروپا به دنیای جدید پخش شد. به موازات صنعتی شدن آلمان و ایالات متحدهء امریکا این دوکشور به دو مرکز ازجملهء سه مرکز بزرگ اقتصادی جهان مبدل شدند.
سالهای بین 1950 و نخستین سالهای 1960 گاهی یاد آور نوعی آرامش است اما در واقع آن سالها سرشار از تنش بودند ؛ تنش هایی ناشی از سالهای اول جنگ سرد و نگرانی ازدرگیری با اتحادشوروی و چین و یک جنگ واقعی درکوریا. آن زمان بحران های متناوبی همچون بحران تایوان، کانگو، کانال سویز، خلیج خوک ها و ویتنام اغلباً منجر به جنگها میشدند. اما هنوز اقتصادصنعتی قویاً درحال رشد بود. این دومین دور حرکت بزرگ سرمایه همراه با سرازیر شدن پول از ایالات متحدهء امریکا به اروپا و آسیای شرقی بود. درنتیجه اروپای غربی خود را روی خاکستر جنگ دوم جهانی بازسازی کرد و جاپان یگانه کشور غیر اروپایی پروسهء صنعتی شدن را مؤفقانه انجام داد و برای بیست و سه سال دارای رشد سالانه بالاتر از 9 درصد بود.
در هردو دوره، این «تکان های مثبت در منابع» ( اصطلاح اقتصاددانان برای بالا رفتن ِ دراز مدت میزان تولید) باعث دوام شگوفایی دوامدار اقتصادی، پایین آمدن قیمت ها، سطح پایین بهره و افزایش تولیدات درمارکیت های جدید (جرمنی، ایالات متحده و جاپان) گردید. درپایان سده بیستم، علی الرغم افزایش شدید تقاضا، قیمت گندم دراروپا با پشتوانه ی انبار غله ی امریکا 20 تا 35 درصد پایین آمد. (مثل اینکه امروزه قیمت کالاهای صنعتی حتی با وجود افزایش تقاضا برای آنها به دلیل قیمت نازل تمام شد آن در آسیا رو به سقوط است.) درهردو دوره، بازیگران جدیدی از طریق فعالیت در بخش صادرات وارد میدان شدند درحالیکه واردات نیز توسعه یافت. بین سالهای 1860 و 1914 واردات امریکا به پنج برابر افزایش یافت درحالیکه صادرات اش هفت برابر افزایش یافت.
ما درسومین مرحله از یک چنین توسعهء اقتصاد جهانی - و در واقع بزرگ ترین اش- زنده گی میکنیم . طی دو دههء اخیر حدود دو بیلیون نفر وارد بازار های جهانی و تجارت شده اند ـ جهانی که تاهمین اواخر حوزهء کوچک فعالیت کشورهای غربی بود.* این توسعه با حرکت سرمایهء غرب بسوی آسیا و سراسر جهان سرعت گرفت. درنتیجه بین سالهای 1990 و 2007 اقتصاد جهانی از 22.8 تریلیون دالر به 53.3 تریلیون دالر بالارفته و تجارت جهانی 133 درصد افزایش یافته است. مارکیت هایی که جدیداً سر برآورده اند شامل بالاتر از نصف این رشد جهانی بوده اند و حالا آنها به تناسب قدرت خرید شان بیشتر از 40 درصد اقتصاد جهانی را تشکیل می دهند ( ویا 30 درصد در مارکیت های تبادلهء قیمت ها). رشدتازه واردها بصورت فزاینده یی مربوط به بازارهای داخلی شان است، نه فقط مربوط به صادرات شان به غرب، و این بدین معناست که این یک پدیدهء مقطعی و کوتاه مدت نیست.
برخی ها یک چنین روندی را با اشاره به رشد جاپان درسالهای 1980 آنگاه که غریی ها از مسلط شدن آنکشور بر اقتصاد جهان نگران شده بودند مورد تردید قرار می دهند. بعد معلوم شد که این نگرانی ناشی از توهم بوده است. چون در واقع چاپان پس از آن یک نزول اقتصادی پانزده ساله را تجربه کرد. اما این یک مقایسهء گمراه کننده است. درسال 1980 جاپان تقریباً دومین نیروی بزرگ اقتصاد جهانی بود و بسیاری فکر می کردند که جاپان جای امریکا را خواهد گرفت. اما بخاطر اینکه اقتصاد، سازمانها و سیاست جاپان هنوز مدرنیزه نشده بود، انکشور نتوانست جهش آخری را انجام دهد. برخلاف جاپان ، چین هنوز یک کشور فقیر است، این کشور دارای رشد داخلی 2500 دالر میباشد و آنگاه که بیک دارندهء مقام اول مبدل شود بامشکلات زیادی مواجه خواهد شد. اما پیشبینی میگردد که چین درآینده یقیناً ظرفیت اقتصادی خود را ازطریق ادامهء تولید اسباب بازی، لباس و تلفون های همراه دوچندان خواهد ساخت. هندوستان که با سطح درآمد نازل تر شروع به رشد کرده است نیز همچنان برای چندین دهه پیش از آنکه بامشکلاتی ازنوع جاپان که منجربه سقوط آنکشور شد مواجه شود، قابلیت رشد را خواهد داشت. کشور های چین و هندوستان حتی اگرهم ازسطح عواید متوسط بالاتر روند احتمالاً کشورهای دارندهء مقامهای دوم و سوم دراقتصادجهانی برای قسمت اعظم سدهء بیست ویکم خواهند بود.
*گفتم دو بیلیون دالر ، زیرا فقرا در جنوب آسیا ، چین و افریقا به هیچ گونه ی قابل توجهی در اقتصاد جهانی مشارکت ندارند. اما میلیون ها نفر از آنان هر ساله به شهر ها نقل مکان می کنند.
***
6
برخی یک چنین روندی را با اشاره به رشد جاپان درسالهای 1980 -آنگاه که غریی ها ازنفوذ آن کشور نگران شده بودند- مورد تردید قرار می دهند. آن نگرانی بی پایه از آب در امد: در واقع چاپان یک نزول پانزده ساله را تجربه کرد. این مقایسه به هر حال گمراه کننده است. درسال 1980 جاپان تقریباً دومین نیروی بزرگ اقتصاد جهانی بود. بسیاری از متخصصان فکر می کردند که جاپان جای امریکا را خواهد گرفت. اما به خاطر اینکه اقتصاد، سازمانها و سیاست جاپان هنوز مدرنیزه نشده بود، انکشور نتوانست جهش آخری را انجام دهد. بر خلاف جاپان چین هنوز یک کشور فقیر است؛ این کشور دارای رشد داخلی 2500 دالر میباشد و آنگاه که بیک دارندهء مقام اول مبدل شود بامشکلات زیادی مواجه خواهد شد. اما پیشبینی میگردد که چین درآینده یقیناً ظرفیت اقتصادی خود را ازطریق ادامهء تولید اسباب بازی، لباس و تلفون های همراه دوچندان خواهد ساخت. هندوستان که رشد خودرا با سطح عواید حتا نازل ترآغازکرده است نیز همچنان برای چندین دهه پیش از آنکه بامشکلاتی ازنوع جاپان (که منجربه سقوط آنکشور شد) مواجه شود، قابلیت رشد را خواهد داشت. کشور های چین و هندوستان حتی اگرهم ازسطح عواید متوسط بالاتر نروند احتمالاً کشورهای دارندهء مقامهای دوم و سوم دراقتصادجهانی برای قسمت اعظم سدهء بیست ویکم خواهند بود.
این امر یک تصادف تاریخی است که طی چند سدهء پسین ثروتمند ترین کشور های جهان دارای کمترین نفوس بوده اند.ایالات متحدهء امریکا برای مدت زیادی بزرگترین آن بوده است و به همین خاطر تا کنون بازیگر غالب بوده است. اما یک چنین سلطه جویی در جهانی ممکن بود که در آن کشور های بزرگ واقعاً دچار فقر بودند و توانایی آنرا نداشتند و یا نمیخواستند که چنان سیاستی را اتخاذ کنند که زمینهء رشد آنان را فراهم سازد. اکنون غول هایی در راه اند، و بگونهء طبیعی بزرگ شده و تأثیرخود را روی نقشهء جهان خواهند داشت. حتی اگر در مقایسه بانورم های غربی، عواید سرانهء آنها بیانگر فقر نیز باشد، اما مجموع ثروت آنان بسیار عظیم خواهد بود. و یا اگر آنرا بحساب ریاضی بسنجیم: هرعدد ولو یک عدد کوچک وقتیکه ضرب 2.5 ملیارد(رقم تقریبی نفوس چین و هندوستان) گردد به یک عدد بزرگ تبدیل خواهد بود. این دو عامل ـ سطح پایین نقطهء آغاز و نفوس زیاد ـ تضمین کننده ی خصوصیت عظیم و دراز مدت بودن پروسهء انتقال قدرت جهانی اند.
سه نیروی سیاست، اقتصاد و تکنولوژی
از کجا به چنین وضعیتی رسیدیم؟ برای پاسخ دادن به این پرسش ناگزیر از نظر انداختن به به چند دهه ی گذشته هستیم و اینکه مثلا در دهه ی هفتاد بسیاری از کشور ها اقتصاد خود را چه گونه اداره می کردند. من فضای آن سالها را بخوبی بیاد میآورم چون در هندوستان بزرگ می شدم ، در کشوری که فکر نمی کرد در همان میدانی بازی می کند که آمریکا بازی می کرد. درذهن نخبه گان پالیسی ساز و روشنفکر هندی دو مدل توسعه مطرح بود، مدل سرمایه داری نوع امریکا و مدل سوسیالیسم نوع شوروی. اما دهلی جدید سعی می کرد راه میانه ای پیدا کند. این تنها هندوستان نبود، مصر، برازیل و اندونیزیا و در واقع اکثریت جهان دراین راه میانه گام بر میداشتند که سرانجامی نداشت، و این واقعیت تا سال های 1970 برای بسیاری از مردمان این کشور ها آشکارشد . همزمان با حرکت لنگ لنگان این کشور ها بر مسیر میانه ، جاپان و چند کشور دیگر آسیای شرقی که نظامی های نیمه- سرمایداری را پی ریزی کرده بودند به موفقیت های بزرگ اقتصادی دست یافتند و این سبب شد که دیگران به خطای خود پی ببرند.
اما زمین لرزه ایکه همه چیز را تکان داد عبارت بود از فروپاشی اتحادشوروی در اواخر سالهای 1980. با از اعتبار افتادن پلانگذاری مرکزی و فروپاشی یک قطب در عالم سیاست، کل صورت مساله دگرگون شد . ناگهان همه دیدند که در تمام جهان فقط یک روش غالب برای اداره ی اقتصاد باقی مانده است. بهمین علت آلن گرین سپین فروپاشی اتحادشوروی را بمثابهء حادثهء اقتصادی تأثیرگذار زمان ما توصیف کرد. پس از آن، با وجود همه نگرانی ها از ناحیهء برنامهء آزادی های مدنی و بازار آزاد روند کلی بدون تغییر باقی ماند.چنانکه مارگریت تاچر درسالهایی که اقتصاد بریتانیا را رهبری میکرد، گفت: «گرینهء دیگری وجودندارد.»
تغییر ایدیولوژیک در زمینهء اقتصاد طی سالهای 1970 و 1980 حتی پیش از فروپاشی دیوار برلین در دست اجرا بود. سازمانهایی مانند صندوق بین المللی پول و بانک جهانی نسبت به سوسیالیسم ناقص کشور هایی چون هند برخورد انتقادی را درپیش گرفتند. شماری از متخصصین اقتصاد چون جیفری سکز سفرهایی را به سراسر جهان انجام دادند و به دولتها تأکید کردند: آزادسازی، آزادسازی و آزادسازی. فارغان برنامه های اقتصاد غربی مانند «بچه های شیکاگو» در شیلی وقتی به کشورهای شان برگشتند سیاست های موافق بازار آزاد را به کار بستند. برخی از کشور های روبه انکشاف از تبدیل شدن به یک سرمایداری نوع حریص و غارتگر در هراس بودند و کسانی چون سکز به یاد می آورند که چه گونه آنان به سیاست گزاران این کشورها توضیح می داد که آنها بایستی به بحث های جدی و دامنه داری در این زمینه بپردازند که میخواهند بیشتر مانند سویدن و فرانسه باشند و یا ایالات متحده امریکا. اما عجله یی در کار نبود : بسیاری از این کشورها هنوز به سیستم شوروی نزدیک تر بودند.
آن قدرت مالی ایکه که عصر جدید را نیرو بخشیده عبارت از گردش آزادانه ی سرمایه است که بنوبهء خود یک پدیدهء متاخر است. دورهء پس از جنگ دوم جهانی را میتوان دورهء ثبات نرخ ارز دانست. بسیاری از کشور های غربی بشمول فرانسه و ایتالیا گردش پول در داخل و خارج از سرحدات شان را تحت کنترول داشتند .نرخ دالر با طلا سنجش میشد. اما با رشد تجارت جهانی نرخ های ثابت موجب اصطکاک و بازدهی کمتر شده مانع استفادهء بهتر ازسرمایه شد. لهذا بسیاری از کشور های غربی طی سالهای 1970 و 1980 سیستم نظارت و کنترول را از میان برداشتند و نتیجهء آن عبارت بود از رشد دایمی و انباشت بیش از حد سرمایه که میتوانست آزادانه از یکجا بجای دیگر حرکت کند. امروزه هنگامیکه مردم دربارهء پروسهء جهانی شدن یا گلوبالیزم فکر میکنند، آنها هنوز اغلباً دربارهء انبوهی از پول نقد (پولی که تاجران روزانه حدود دو تریلیون دالر را تبادله میکنند) که در سراسر جهان انتشار میابد فکرمیکنند که برخی از کشور ها را نوازش و برخی دیگر را هم گوشمالی میدهد . گویی نوعی میکانیزم انضباط فوق بشری بر بازار جهان حکم می راند.
جهان پسا - امریکا- 7
همراه با گردش آزادانهء پول تحول بنیادین ِ دیگری نیزبمیان آمد: یکی توسعهء بانکهای مستقل مرکزی و دو دیگر مهار انفلاسیون. انفلاسیون شدید بدترین بیماری اقتصادی است که ملتی می تواند دچارش شود. چرا که ارزش پول، پس انداز، دارایی و کار را از بین میبرد. این امر حتی نسبت از یک رکود عمیق اقتصادی نیز بدتر است. انفلاسیون شدید آنچه راکه اکنون داری(پس انداز) ازتو میگیرد، درحالیکه رکود آنچه راکه می توانستی داشته باشی (براساس بالاترین سطح زندگی درصورت رشد) ازتو میگیرد. بهمین دلیل است که انفلاسیون شدید دولتها را ساقط کرده و سبب انقلاب ها شده است. این " رکود بزرگ" نبود که باعث بقدرت رسیدن نازی ها در آلمان شد. بلکه انفلاسیون شدید بود که بابی ارزش ساختن پس انداز طبقهء متوسط آن طبقه را نابود کرد.
پیروزی قطعی دریک مبارزه چیزی است که بندرت اتفاق می افتد. در اواخر سال های 1980 شمار زیادی از کشورهای بزرگ و مهم در معرض خطر انفلاسیون شدید قرارگرفته بودند. این انفلاسیون در ارجنتاین 3500، در برازیل 1200 و در پیرو 2500 فیصد بود. درسال های 1990 این کشور های درحال انکشاف یکی پی دیگری بسوی اتخاذ یک روش عاقلانهء مالی و پولی حرکت کردند. برخی از آنها پولهای شان را به دوران انداختند و شماری هم پولهای شان را به یورو و دالر مرتبط ساختند. در نتیجه امروز تنها 12 کشور درسراسر جهان وجود دارند که میزان انفلاسیون در آنها بیشتراز 15 درصد است و اغلب آنها ازجملهء دولت های ناکام چون هایی تی، برما و زیمبابوی اند. این سطح پایین انفلاسیون در اکثر کشور ها برای ثبات سیاسی و رشد اقتصادی جوامع در حال رشد بسیار سرنوشت ساز بوده است.
همراه با این فاکتور های اقتصادی و سیاسی که کشور های درحال رشد را بسوی یک اجماع تازه سوق میدادند یک سلسله ابداعات تکنولوژیک نیز آنکشور ها را در همین مسیر هدایت کردند. امروز بسیار مشکل است که روز های تاریک سال های 1970 را بخاطر بیاوریم، دوره ی که در آن اخبار و گزارشها بسرعت و و سعت امروزی انتشار و انتقال نمی یافتند. اما از سالهای 1990 به اینسو هرحادثه ای که در هرکجایی مثلاً برلین شرقی، کویت یا میدان تیانان مین اتفاق افتاده بزود ترین فرصت و مستقیماً به همه جا انتقال میابد. ما به اخبار به عنوان رخداد های سیاسی نگاه میکنیم . اما نرخ ها نیز نوعی اخبارند. و امکانات انتقال نرخ ها بصورت فوری و بگونهء شفاف در سراسر جهان باعث انقلابی در کار آمدی (سیستم ها) شده است. امروز این یک امر بسیار عادی است که درظرف چند دقیقه بتوان نرخ محصولات را از طریق انترنت مقایسه کرد. بیست سال پیش بدلیل اینکه مقایسهء فوری نرخ ها بسیار مشکل بود بازار تجارت مبتنی بر تفاوت قیمت ها رونق بسیار داشت
توسعهء سریع ارتباطات جهان را هم بسته و به قول تامس فریدمن "هموار" کرد. مکالمات ارزان تلفونی و شبکه های گسترده این تسهیلات را بار آورده که افراد بتوانند از یک کشور برای کشور دیگری کار کنند (مشخصهء مرحلهء بعدی در رشد کاپیتالیسم موجود ). با اختراع کشتی های بزرگ باربری در قرن پانزدهم اموال تجارتی فراوان و سیار شدند، با پیدایش سیستم بانکداری مدرن درقرن هفدهم سرمایه و سپس در سال های 1990 کار سیار شد. مردم لزوما نمی توانستند به جاهایی بروند که در آن ها کار یافته می شد بل این کار بود که بسوی آنان می آمد. کار برنامه نویسان ( کامپیوتر) را در هند می یافت ، آپریتر های تلفون را در فلیپین و رادیولوژیست ها را در تایلند. از قرنهاست که هزینهء انتقال اموال تجارتی و خدمات ترانسپورتی رو به کاهش است و باظهور شبکه های گسترده انترنیتی مصرف بسیاری از این خدمات به صفر تقرب کرده است. البته با هیچ حسابی تمام مشاغل نمیتوانند به خارج از مرز ها منتقل شوند اما اثرات انتقال مشاغل به خارج در همه جا قابل لمس است.
از یک جهت تجارت اساسا همواره به همین نحو انجام شده است. بگونهء مثال فابریکات نساجی در آغاز سدهء بیستم از بریتانیای کبیر به جاپان انتقال کرد .اما ارتباطات فوری و بی وقفه این روند را به شدت تسریع کرده است. یک فابریکهء تولید لباس در تایلند را می توان از امریکا به گونه یی مدیریت کرد که گویی اصلا خود فابریکه در امریکا است. در حال حاضر شرکت ها میتوانند از چندین کشور بمثابهء حلقه های یک زنجیر استفاده کنند ، حلقه هایی که می خرند، تولید میکنند، بسته بندی میکنند، بازاریابی میکنند و میفروشند.
از سالهای 1980 به اینسو این سه نیرو یعنی سیاست، اقتصاد و تکنولوژی هر سه در یک مسیر معین فشار آورده اند تا یک فضای بین المللی هرچه بیشتر باز ، هم بسته و پیشی بینی پذیر را بوجود آورند. و درعین زمان آنها فرصت های تازه ای را در همه جا فرا راه کشور ها گسترده اند تا گام نهادن به پله های پیشرفت و رفاه را آغاز کنند.
دگرگونی های گسترده در دو کشور (غیرآسیایی) را مدنظر بگیرید: برازیل و ترکیه بیست سال پیش بعنوان دو کشور روبه انکشاف همراه با رشد بطی، انفلاسیون فراگیر، بدهی های درحال افزایش، سکتور خصوصی بیمار، وسیستم شکنندهء سیاسی به شمار می رفتند. اما امروز هر دوی آنها از جمله کشور هایی اند که بخوبی اداره میشوند و دارای سطح پایین انفلاسیون، رشد نیرومند، سطح نازل بدهی، سکتورخصوصی رشد یابنده و ساختار های بیش از پیش مستحکم دموکراتیک اند. سطح انفلاسیون برازیل برای نخستین باردرتاریخ همسطح ایالات متحدهء امریکا شده است. برازیل و ترکیه هنوز دشواری های خود را دارند(کدام کشور ندارد) اما آنها ملت های جدی در راه رشد اند.
بازار های جهانی پیشاپیش نوع نگاه خود به این کشور ها را تغییر داده اند. قرضه دادن به این کشور ها دیگر مثل قرضه دادن به کشورهای عقب مانده یک ریست تلقی نمی شود. در واقع انبوهی از مازاد سرمایه در بسیاری از بازار های جدید تجمع کرده است. به حدی که آنها اکنون 75 درصد ذخیره ارز خارجی را در اختیار دارند. چین به تنهایی خود بیشتر از 1.5 تریلیون دالر بحساب خود دارد. گولدمن سکز پیش بینی کرده است که در سال 2040 پنج کشور دارای بازار های جدید مانند چین، هندوستان، برازیل، روسیه و مکسیکو مجموعاً دارای دستآورد های اقتصادی بزرگتر از کشورهای گروپ هفت یعنی 7 کشور غربی که از چندین سده به اینسو در امور جهانی نفوذ داشته اند، خواهند بود`.
جهان پسا - امریکا- 8
مشکل فراوانی
طی دودههء اخیر، ما قسمت زیادی از وقت خود را به نگرانی دربارهء رکود و بحران دراقتصاد جهانی وتروریسم، باجگیری اتومی و جنگ روی مواضع جیوپالتیک، سپری کرده ایم. این امرطبیعی است، آمادگی برای بد ترین حالت در جلوگیری ازآن میتواند کمک کند. ما گزارشهای ناخوشآیند زیاد داشته ایم. ازجنگ دربالکان وافریقا گرفته تا تروریسم درسراسرجهان، تا بحران اقتصادی در جنوب شرق آسیا، روسیه و خطرناکترین آن درایالات متحدهء امریکا. اما تمرکز روی تاریکی ها همچنان ما را دربرابربزرگترین چالشها خلع سلاح کرده است: آنچه که دستآورد پیروزیست نه شکست. اینکه وقتی ما درعصررشد متوازن جهانی زندگی میکنیم درمجموع خبر خوشی است، اما این امردرعین حال بصورت بالقوه موجب افزایش تضاد ها و تنگناهای مهلک نیز میگردد.
رشد جهانی مسألهء بزرگ دوران ماست که با انباشت روبه تزاید پول و گردش آ ن در سراسر جهان رابطهء تنگاتنگ دارد. چیزیکه کریدت را ارزان و املاک (شامل خانه، سهام بانکی و اوراق بهادار) را گران نگهمیدارد. درعین زمان رشد و شگوفایی کشورهای دارای سطح نازل دستمزد آنها را دربرابرانفلاسیون بسیارشدید حمایت میکند. یکی ازمسایلی که دربارهء هندوستان وچین، دوماشین بزرگ تورم زدایی جهانی باید دانست اینست که آنها (چین به صدورکالا وهند به صدورخدمات) میپردازند. اگر این بخشها درغرب تولید شوند مسلماً هزینهء سنگینی خواهند داشت. 5 این یکی ازدلایل اصلیست که بانکهای مرکزی نگرانی چندانی ازانفلاسیون نداشته و قادر بوده اند تا تقریباً برای دودهه – مدتی بسی طولانی تر از حد انتظار- میزان بهره را پایین نگهدارند. البته درعین حال پایین بودن میزان بهره واعتبار ارزان موجب آن میگردد تا مردم ساده لوحانه و حریصانه عمل کنند، ولی سرانجام حباب های باد شدهء تکنالوژی سهام، تهیهء مسکن، اقساط کم و سهام عادی مارکیت های جدید می ترکند. بسیاری از ناظران هراس دارند هرقدر که جهان بیشتر باهم مرتبط و امکانات و ابزار های مالی جذاب تر گردد، دوران مطلوب رشد و اطمنان ناشی ازآن ممکن است به بد ترین نوع سراسیمگی و بحران مبدیل شود. اما با این همه حتی در صورتیکه این بحران بسیار دردناک هم باشد تعدد منابع رشد و مقدار معتنابه سرمایهء جدید به سیستم اقتصادی جهان ویژه گی انعطاف پذیری داده است.
قیمت نفت را در نظر بگیرید. جهش صفرها در قیمت نفت در دهه ی اخیر (چه چیزی غیرازاین میتواند بیانگر دههء 2000 تا 2010 باشد) از موارد قبلی متفاوت بوده است. درگذشته، قیمت نفت بدلیل محدود ساختن غیرطبیعی تولیدات نفتی از جانب سازمان اوپک افزایش میافت. اما این بارافزایش نفت بدلیل تقاضا از جانب چین و سایر بازارهای جدید و تقاضا های مکررو بیش ازحد کشورهای درحال رشد جهان بعمل آمده است. هرگاه قیمت ها بدلیل رشد اقتصادی افزایش یابند، معنایش اینست که اقتصادهای دنیا ازطریق بهتر کردن تولید ( و یا شریک کردن مصرف کننده گان در تحمل مصارف ) مشکل بالا رفتن قیمت ها را مدیریت می کنند. در نتیجه بازارها در دهه ی پیش گفته به راحتی از عهده ی بالا رفتن قیمت ها بر می آیند. اگر ما در سال 2001 از پیشگویی کننده یی در باره ی افزایش قیمت نفت سوال می کردیم او قطعا یک رکود بی سابقه ی جهانی را پیش بینی می کرد.
این تنها قیمت نفت نیست که افزایش یافته. قیمت کالاهای تولیدی نیزدر دو صد سال اخیر بی سابقه بوده است. قیمت مواد خام ازهرنوع آن بگونهء فزاینده رو به صعود است. گرانی قیمت محصولات زراعتی ، به خاطر تولید تورم غذایی کشورهای روبه انکشاف را دچارمشکلات سیاسی نموده است. هزینهء تولیدات ساختمانی از نیویارک گرفته تا دوبی وشانگهای به آسمان رفته است. حتی کیسه های کوچک گاز که نه تنها در بالون های جشن ها بل که درماشین های(ام- آر- آی) و مایکرو چپس نیز کار برد دارد، درتمام جهان کاهش یافته است (این دومین عنصر بسیارفراوان دردنیاست). این فشار یقیناً در نقطه یی عصر تورم پایین را که تکیه گاه رفاه جهانی بوده است پایان خواهد بخشید. درعین زمان رشد نیرومند شماری ازبی نظمی ها را نیز بارآورده است. در جهانی که بگونهء فزاینده ای بسوی گلوبالیسم وانتظام گام برمیدارد کشورهای معینی (آنهاییکه از منابع طبیعی بویژه نفت و گاز بهره مند اند) نان بخت خود را می خورند. آنها برموج های رشد جهانی سواراند وبدون اینکه از قوانین اقتصاد جهانی تبعیت کنند ثروتمند میشوند. این پدیده ای عجیب اما به نحو اجتناب ناپذیری محصول رشد دیگران است. درجهان مارکیت ها این کشورها پارازیت های غیر مارکیتی اند.
چالش های عمدهء سیاسی در برابر ایالات متحدهء امریکا و نظریهء نظم جهانی غربی را درنظر بگیریم: سرچشمهء این چالش ها درخاورمیانه ایران، درامریکای لاتین وینزویلا، و دراروپای شرقی روسیه است. این کشور ها قدرت نویافته ی خود را از نفت می گیرند. سرپیچی سودان را درمسألهء دارفورنمیتوان بدون موجودیت ذخایر نفتی این کشورتصور کرد. صنعت پترولیم پول های هنگفتی را به جیب این کشورها سرا زیر میکند. پنجاه بیلیون دالری که ایران درسال 2006 از بابت نفت بدست آورده کافیست که آنرا برای تطمیع ارتش وحمایت ازگروپ های طرف علاقه اش مصرف کند و از این طریق بر سر قدرت بماند و هنوز با پس مانده ی این پول در بیرون از مرز های خود نیز مشکل خلق کند. ظاهراً این وضعیت تغییر نخواهد کرد و کشورهای دارای منابع غنی بهمان اندازه که دیگران رشد میکنند آنها نیزرشد خواهند کرد. اینست روند ِ توازن جهانی شدن در دنیای امروز.
همهء کشورهای دارای منابع طبیعی سرشار سرکش اند و درپرتو مدیریت خوب اقتصادی شماری ازاین کشورها نسبت به گذشته استفاده ی عاقلانه تری از منابع خود می کنند. کانادا با آنکه دارد بیک ابر قدرت جهانی مبدل میشود ولی هنوز بسیار مسئولانه رفتار می کند. کشورهای خلیج فارس جایی که درآمد های نفتی فوران میکند، عواید خو درا درزمینه های زیرساختها وصنایع هزینه میکنند تا باز کردن حساب دربانکهای سویس و کازینوی مونت کارلو ( گرچه این گونه استفاده از پول هم کم نیست). دوبی ازجهت رونق تجارت اکنون مبدل به سنگاپورشرقمیانه شده است که سایرمناطق خلیج نیزاز پیروزی های آن پیروی میکنند. عربستان سعودی که دهها سال دراثر ادارهء نادرست فرصت های خوب را ازدست داده اکنون تصمیم دارد تا هفتاد ملیارد دالر را در پروژهء جدید پتروشیمی هزینه کند و تلاش میورزد تا سال 2010 به عمده ترین تولید کنندهء محصولات پتروشیمی مبدل گردد. کشورهای خلیج طی پنج سال گذشته یک تریلیون دالرازمدرک سرمایه گذاری مالی بدست آورده اند. مکینزی تخمین کرده است که این کشورها میتوانند دوتریلیون دیگررا دردههء آینده سرمایه گذاری کنند. این یک شکلی ازمدیریت دولتی کاپیتالیسم است که منتج به توسعهء محدود میگردد نه اینکه منجربه رشد خود کفایی شود (باآنکه عناصر قوی مدیریت دولتی درکاپیتالیسم اروپایی و آسیای شرقی وجوددارند) اما از روسیه گرفته تا عربستان سعودی این شکل بیشتر نزدیک است به کاپیتالیسم جهانی تا به سیستم اقتصادی دولتی در یک نسل پیشتر.
حاد ترین مشکل فراوانی تأثیررشد جهانی برمنابع طبیعی ومحیط زیست است. مبالغه نخواهد بود اگرگفته شود که جهان دارد عاری ازهوای پاک، آب صحی آشامیدنی، محصولات زراعتی و کالاهای ضروری مورد نیاز میشود. برخی ازاین مشکلات قابل رفع اند (ازطریق بهبود مدیریت و توسعهء منابع جدید تأمیناتی) اما پیشرفت دراین عرصه بسیاربطی است. بگونهء مثال تولیدات زراعتی درحال افزایش است اما تغذیهء هشت ملیارد نفوس جهان رقمی که ما تاسال 2025 بآن خواهیم رسید، ایجاب مینماید که ازهریک هکتارزمین زراعتی چهارتن محصول برداشته شود درحالیکه امروزتنها سه تن بدست میآید. بهمینگونه کارآیی درزمینهء مدیریت وصرفه جویی ازآب نیزدراین اواخرمطابق با میزان مصرفی که ما داریم ارتقا نیافته. نفوس جهان درسدهء بیستم سه برابر شده، اما میزان مصرف آب به شش برابرافزایش یافته است. هرامریکایی روزانه بیشتراز چهارصد لیترآب را جهت نوشیدن، پخت و پز و شستشوی خود مصرف میکنند. مردم درکشورهای فقیرترخوش شانس خواهند بود اگر به چهل لیتر آب دسترسی داشته باشند. اما هم چنان که آنها ثروتمند ترشوند تقاضای روز افزون شان برای آب موجب نگرانی بیشتر میشود. 6 برخوردهای آمیخته با خشونت روی مسألهء آب هم اکنون درافریقا و خاورمیانه مشکلات جدی را بار آورده است. از لحاظ تاریخی تکثر نفوس موجب مهاجرت های گروهی انسانها برای دریافت آب شده است. هرگاه منابع آب درآینده خشک شوند ده ها ملیون انسان مجبور به مهاجرت خواهند شد.
طی دههء گذشته بسیاری از پیشبینی هایی که تاثیرات تغییر آب وهوا را دست کم گرفته بودند نادرست ثابت شده اند ، زیرا رشد جهانی فراترازپیشبینی ها بوده است. تازه ترین تخمین هییت بین المللی درمورد تغییرات آب وهوا دراواسط سال 2007 انتشار یافت. گزارش دانشمندان میرساند که تا پایان سال 2007 سرعت آب شدن یخ های قطبی دو برابر سرعت تخمین شده خواهد شد.7 افزایش تقاضا برای برق، موترهای بیشتروهواپیما های بیشتردرمقایسه با پانزده سال پیشترغیرقابل تصوراست ودارد افزایش میابد. براساس تخمین های انستیتوت بین المللی مکنزی تعداد موترها درچین از سال 2003 تا سال 2020 از 26 ملیون به 120 ملیون افزایش خواهد یافت. به همین تناسب تصور کنید هندوستان، روسیه، شرقمیانه و دیگران را.
پیشبینی شده است که تقاضا برای مصرف برق برای چندین دهه هر ساله چهار در صد افزایش خواهد یافت واین برق از آلوده ترین نوع محصولات سوختی یعنی ذغال سنگ بدست خواهد آمد زیرا ذغال سنگ ارزان و فراوان است. لهذا جهان برای تولید برق به این منبع انرژی وابسته خواهد شد. تأثیراین عامل را درگرم شدن دمای زمین ارزیابی کنید. بین سالهای 2006 و 2012 چین وهندوستان هشتصد سفینهء فضایی جدید را با استفاده ازسوخت ذغال سنگ خواهند ساخت ومقدار کاربن دای اکسایدی که منتشر خواهند کرد پنج برابر مقداری خواهد بود که بنا بر پیمان کیوتو باید از انتشارش جلوگیری شود.
***
مشکل فراوانی
طی دودههء اخیر، ما قسمت زیادی از وقت خود را به نگرانی دربارهء رکود و بحران دراقتصاد جهانی وتروریسم، باجگیری اتومی و جنگ روی مواضع جیوپالتیک، سپری کرده ایم. این امرطبیعی است، آمادگی برای بد ترین حالت در جلوگیری ازآن میتواند کمک کند. ما گزارشهای ناخوشآیند زیاد داشته ایم. ازجنگ دربالکان وافریقا گرفته تا تروریسم درسراسرجهان، تا بحران اقتصادی در جنوب شرق آسیا، روسیه و خطرناکترین آن درایالات متحدهء امریکا. اما تمرکز روی تاریکی ها همچنان ما را دربرابربزرگترین چالشها خلع سلاح کرده است: آنچه که دستآورد پیروزیست نه شکست. اینکه وقتی ما درعصررشد متوازن جهانی زندگی میکنیم درمجموع خبر خوشی است، اما این امردرعین حال بصورت بالقوه موجب افزایش تضاد ها و تنگناهای مهلک نیز میگردد.
رشد جهانی مسألهء بزرگ دوران ماست که با انباشت روبه تزاید پول و گردش آ ن در سراسر جهان رابطهء تنگاتنگ دارد. چیزیکه کریدت را ارزان و املاک (شامل خانه، سهام بانکی و اوراق بهادار) را گران نگهمیدارد. درعین زمان رشد و شگوفایی کشورهای دارای سطح نازل دستمزد آنها را دربرابرانفلاسیون بسیارشدید حمایت میکند. یکی ازمسایلی که دربارهء هندوستان وچین، دوماشین بزرگ تورم زدایی جهانی باید دانست اینست که آنها (چین به صدورکالا وهند به صدورخدمات) میپردازند. اگر این بخشها درغرب تولید شوند مسلماً هزینهء سنگینی خواهند داشت. 5 این یکی ازدلایل اصلیست که بانکهای مرکزی نگرانی چندانی ازانفلاسیون نداشته و قادر بوده اند تا تقریباً برای دودهه – مدتی بسی طولانی تر از حد انتظار- میزان بهره را پایین نگهدارند. البته درعین حال پایین بودن میزان بهره واعتبار ارزان موجب آن میگردد تا مردم ساده لوحانه و حریصانه عمل کنند، ولی سرانجام حباب های باد شدهء تکنالوژی سهام، تهیهء مسکن، اقساط کم و سهام عادی مارکیت های جدید می ترکند. بسیاری از ناظران هراس دارند هرقدر که جهان بیشتر باهم مرتبط و امکانات و ابزار های مالی جذاب تر گردد، دوران مطلوب رشد و اطمنان ناشی ازآن ممکن است به بد ترین نوع سراسیمگی و بحران مبدیل شود. اما با این همه حتی در صورتیکه این بحران بسیار دردناک هم باشد تعدد منابع رشد و مقدار معتنابه سرمایهء جدید به سیستم اقتصادی جهان ویژه گی انعطاف پذیری داده است.
قیمت نفت را در نظر بگیرید. جهش صفرها در قیمت نفت در دهه ی اخیر (چه چیزی غیرازاین میتواند بیانگر دههء 2000 تا 2010 باشد) از موارد قبلی متفاوت بوده است. درگذشته، قیمت نفت بدلیل محدود ساختن غیرطبیعی تولیدات نفتی از جانب سازمان اوپک افزایش میافت. اما این بارافزایش نفت بدلیل تقاضا از جانب چین و سایر بازارهای جدید و تقاضا های مکررو بیش ازحد کشورهای درحال رشد جهان بعمل آمده است. هرگاه قیمت ها بدلیل رشد اقتصادی افزایش یابند، معنایش اینست که اقتصادهای دنیا ازطریق بهتر کردن تولید ( و یا شریک کردن مصرف کننده گان در تحمل مصارف ) مشکل بالا رفتن قیمت ها را مدیریت می کنند. در نتیجه بازارها در دهه ی پیش گفته به راحتی از عهده ی بالا رفتن قیمت ها بر می آیند. اگر ما در سال 2001 از پیشگویی کننده یی در باره ی افزایش قیمت نفت سوال می کردیم او قطعا یک رکود بی سابقه ی جهانی را پیش بینی می کرد.
این تنها قیمت نفت نیست که افزایش یافته. قیمت کالاهای تولیدی نیزدر دو صد سال اخیر بی سابقه بوده است. قیمت مواد خام ازهرنوع آن بگونهء فزاینده رو به صعود است. گرانی قیمت محصولات زراعتی ، به خاطر تولید تورم غذایی کشورهای روبه انکشاف را دچارمشکلات سیاسی نموده است. هزینهء تولیدات ساختمانی از نیویارک گرفته تا دوبی وشانگهای به آسمان رفته است. حتی کیسه های کوچک گاز که نه تنها در بالون های جشن ها بل که درماشین های(ام- آر- آی) و مایکرو چپس نیز کار برد دارد، درتمام جهان کاهش یافته است (این دومین عنصر بسیارفراوان دردنیاست). این فشار یقیناً در نقطه یی عصر تورم پایین را که تکیه گاه رفاه جهانی بوده است پایان خواهد بخشید. درعین زمان رشد نیرومند شماری ازبی نظمی ها را نیز بارآورده است. در جهانی که بگونهء فزاینده ای بسوی گلوبالیسم وانتظام گام برمیدارد کشورهای معینی (آنهاییکه از منابع طبیعی بویژه نفت و گاز بهره مند اند) نان بخت خود را می خورند. آنها برموج های رشد جهانی سواراند وبدون اینکه از قوانین اقتصاد جهانی تبعیت کنند ثروتمند میشوند. این پدیده ای عجیب اما به نحو اجتناب ناپذیری محصول رشد دیگران است. درجهان مارکیت ها این کشورها پارازیت های غیر مارکیتی اند.
چالش های عمدهء سیاسی در برابر ایالات متحدهء امریکا و نظریهء نظم جهانی غربی را درنظر بگیریم: سرچشمهء این چالش ها درخاورمیانه ایران، درامریکای لاتین وینزویلا، و دراروپای شرقی روسیه است. این کشور ها قدرت نویافته ی خود را از نفت می گیرند. سرپیچی سودان را درمسألهء دارفورنمیتوان بدون موجودیت ذخایر نفتی این کشورتصور کرد. صنعت پترولیم پول های هنگفتی را به جیب این کشورها سرا زیر میکند. پنجاه بیلیون دالری که ایران درسال 2006 از بابت نفت بدست آورده کافیست که آنرا برای تطمیع ارتش وحمایت ازگروپ های طرف علاقه اش مصرف کند و از این طریق بر سر قدرت بماند و هنوز با پس مانده ی این پول در بیرون از مرز های خود نیز مشکل خلق کند. ظاهراً این وضعیت تغییر نخواهد کرد و کشورهای دارای منابع غنی بهمان اندازه که دیگران رشد میکنند آنها نیزرشد خواهند کرد. اینست روند ِ توازن جهانی شدن در دنیای امروز.
همهء کشورهای دارای منابع طبیعی سرشار سرکش اند و درپرتو مدیریت خوب اقتصادی شماری ازاین کشورها نسبت به گذشته استفاده ی عاقلانه تری از منابع خود می کنند. کانادا با آنکه دارد بیک ابر قدرت جهانی مبدل میشود ولی هنوز بسیار مسئولانه رفتار می کند. کشورهای خلیج فارس جایی که درآمد های نفتی فوران میکند، عواید خو درا درزمینه های زیرساختها وصنایع هزینه میکنند تا باز کردن حساب دربانکهای سویس و کازینوی مونت کارلو ( گرچه این گونه استفاده از پول هم کم نیست). دوبی ازجهت رونق تجارت اکنون مبدل به سنگاپورشرقمیانه شده است که سایرمناطق خلیج نیزاز پیروزی های آن پیروی میکنند. عربستان سعودی که دهها سال دراثر ادارهء نادرست فرصت های خوب را ازدست داده اکنون تصمیم دارد تا هفتاد ملیارد دالر را در پروژهء جدید پتروشیمی هزینه کند و تلاش میورزد تا سال 2010 به عمده ترین تولید کنندهء محصولات پتروشیمی مبدل گردد. کشورهای خلیج طی پنج سال گذشته یک تریلیون دالرازمدرک سرمایه گذاری مالی بدست آورده اند. مکینزی تخمین کرده است که این کشورها میتوانند دوتریلیون دیگررا دردههء آینده سرمایه گذاری کنند. این یک شکلی ازمدیریت دولتی کاپیتالیسم است که منتج به توسعهء محدود میگردد نه اینکه منجربه رشد خود کفایی شود (باآنکه عناصر قوی مدیریت دولتی درکاپیتالیسم اروپایی و آسیای شرقی وجوددارند) اما از روسیه گرفته تا عربستان سعودی این شکل بیشتر نزدیک است به کاپیتالیسم جهانی تا به سیستم اقتصادی دولتی در یک نسل پیشتر.
حاد ترین مشکل فراوانی تأثیررشد جهانی برمنابع طبیعی ومحیط زیست است. مبالغه نخواهد بود اگرگفته شود که جهان دارد عاری ازهوای پاک، آب صحی آشامیدنی، محصولات زراعتی و کالاهای ضروری مورد نیاز میشود. برخی ازاین مشکلات قابل رفع اند (ازطریق بهبود مدیریت و توسعهء منابع جدید تأمیناتی) اما پیشرفت دراین عرصه بسیاربطی است. بگونهء مثال تولیدات زراعتی درحال افزایش است اما تغذیهء هشت ملیارد نفوس جهان رقمی که ما تاسال 2025 بآن خواهیم رسید، ایجاب مینماید که ازهریک هکتارزمین زراعتی چهارتن محصول برداشته شود درحالیکه امروزتنها سه تن بدست میآید. بهمینگونه کارآیی درزمینهء مدیریت وصرفه جویی ازآب نیزدراین اواخرمطابق با میزان مصرفی که ما داریم ارتقا نیافته. نفوس جهان درسدهء بیستم سه برابر شده، اما میزان مصرف آب به شش برابرافزایش یافته است. هرامریکایی روزانه بیشتراز چهارصد لیترآب را جهت نوشیدن، پخت و پز و شستشوی خود مصرف میکنند. مردم درکشورهای فقیرترخوش شانس خواهند بود اگر به چهل لیتر آب دسترسی داشته باشند. اما هم چنان که آنها ثروتمند ترشوند تقاضای روز افزون شان برای آب موجب نگرانی بیشتر میشود. 6 برخوردهای آمیخته با خشونت روی مسألهء آب هم اکنون درافریقا و خاورمیانه مشکلات جدی را بار آورده است. از لحاظ تاریخی تکثر نفوس موجب مهاجرت های گروهی انسانها برای دریافت آب شده است. هرگاه منابع آب درآینده خشک شوند ده ها ملیون انسان مجبور به مهاجرت خواهند شد.
طی دههء گذشته بسیاری از پیشبینی هایی که تاثیرات تغییر آب وهوا را دست کم گرفته بودند نادرست ثابت شده اند ، زیرا رشد جهانی فراترازپیشبینی ها بوده است. تازه ترین تخمین هییت بین المللی درمورد تغییرات آب وهوا دراواسط سال 2007 انتشار یافت. گزارش دانشمندان میرساند که تا پایان سال 2007 سرعت آب شدن یخ های قطبی دو برابر سرعت تخمین شده خواهد شد.7 افزایش تقاضا برای برق، موترهای بیشتروهواپیما های بیشتردرمقایسه با پانزده سال پیشترغیرقابل تصوراست ودارد افزایش میابد. براساس تخمین های انستیتوت بین المللی مکنزی تعداد موترها درچین از سال 2003 تا سال 2020 از 26 ملیون به 120 ملیون افزایش خواهد یافت. به همین تناسب تصور کنید هندوستان، روسیه، شرقمیانه و دیگران را.
پیشبینی شده است که تقاضا برای مصرف برق برای چندین دهه هر ساله چهار در صد افزایش خواهد یافت واین برق از آلوده ترین نوع محصولات سوختی یعنی ذغال سنگ بدست خواهد آمد زیرا ذغال سنگ ارزان و فراوان است. لهذا جهان برای تولید برق به این منبع انرژی وابسته خواهد شد. تأثیراین عامل را درگرم شدن دمای زمین ارزیابی کنید. بین سالهای 2006 و 2012 چین وهندوستان هشتصد سفینهء فضایی جدید را با استفاده ازسوخت ذغال سنگ خواهند ساخت ومقدار کاربن دای اکسایدی که منتشر خواهند کرد پنج برابر مقداری خواهد بود که بنا بر پیمان کیوتو باید از انتشارش جلوگیری شود.