زاد روز سحر
بگو به لحظه، به ساعت، دقیقه، ثانیه را
بگو به روز، به شب
بگو به ماه، به موسم، بگو به سال بگو
بگو به باد، به باران، بگو به ابر، به ماه
بگو به اختر و خورشید و کهکشان و سما
بگو به مادر گیتی
بگو به جن و ملایک و بارگاه خدا
بگو به هرچی که خواهی
بگو به هر کی که خواهی
مگر به خـلق مگو
به خلق من هرگز
که من به رحم گلونم ترانه ای دارم
که ریشه در جگرم دارد و روان و تنم
مگو به خلق من هرگز که سخت می ترسم
که دست برند به گلونم و کودکم میرند
روان و روح توانم ز جوهرم گیرند
امید را ز امیدم و عشق را ز دلم
اراده را ز تفکر، ز پیکرم گیرند
مگو به خلق من هرگز که سخت می ترسند
مباد ناله ی جانسوز من دوباره ز سر
سکوت را شکند
و باز زمزمه ی سرکند ز مرگ شام
ز زاد روز سحر
ز راه و رسم دگر
بغیر مصلحت اندیشی و بجز از خواب
مگو به خلق " صبور"
مگو به مردم "رعیت منش" به خلق " جدا"
مگو به خلق من هرگز که سخت می رنجند
که خواب شرین است
مگو به خلق من هرگز که سخت منکر اند
که راحت ار طلبی، در عذاب باید شد
مگو به خلق من هرگز
غفران بد خشانی
آمستردام: 13 11 2007 02:32 شب