پهلوان روزنامه نگار
نوشتهء فرید طهماس
من از جمله اشخاصی هستم که به مطالعه روزنامه ٬جریده و مجله عادت نه دارم٬ لیکن همیشه چند تا نشریه به زبانهای داخلی و خارجی را بر میز خانهء سالون میگذارم تا نشود کدام کس از مهمانانم به خواندن علاقه بگیردومن چیزی برای مطالعهء او نه داشته باشم۰گرچه مهمانان من نیز مثل خودم بیشتر به مهمانی رفتن و خوردن علاقه دارند تا به مطالعه۰
دیروز٬ در محفل ختنه سوری پسرکم عبداله جان٬ یکی از مهمانان که از روی تصادف آدمی بسیارفهمیده و پرمطالعه بود٬ پس از صرف طعام٬ روزنامه یی راازسرمیز گرفت تابخواند۰وقتی چشمش به سرمقالهءآن افتاد از من پرسید: این همو روزنامه نیست که پارسال آن را در همین جا خوانده بودم؟ گفتم شاید که همو باشد۰ کمی متعجب شد و گفت کوشش کن یگان نشریه تازه را نیز برای خواندن بیاری ۰۰۰
این مهمان٬ اولین آدمی بود که به این نکته متوجه شد و من اولین باری بودکه درزنده گی شرمیده بودم۰
چندین روزدراین باره فکرکردم و سرانجام تصمیم گرفتم تا به ادارهءیکی از روزنامه ها بروم وبه آن اشتراک نمایم۰
۲
به ادارهء روزنامه « ۰۰۰۰۰» رفتم دروازه دفترباز بود٬ داخل شدم٬ اما کسی در آن دیده نمی شد۰ یک میزکلان درآن سوی اتاق که روی آن یک کمپیوترمانده شده بود و یکی از سایتهای انترنتی رانشان می داد باچندین ورق کاغذ سپید و تایپ شده ویک پایه تلیفون و یک گیلاس پر از چای سبزکه معلوم می شد چند لحظه پیش باید ریخته شده باشد٬ به نظر می رسید۰ یک سیت کوچ و چوکی مخملی با یک میزکوچک چایخوری نیز در اتاق گذاشته شده بود۰یک ماشین کلان فوتوکاپی ( ریزوگراف) که شماره های تازه رابه سرعت چاپ کرده می رفت درگوشهء دیگر اتاق قرار داشت۰از وضع فهمیده می شد که صاحب میزباید برای چند دقیقه بیرون برآمده وشاید هم به تشناب رفته باشد۰ منتظرماندم تا کسی بیاید۰
آنچه گمان کرده بودم درست بود٬ صدای غرغر آب از تشناب بلند شد و پس از چند لحظه٬ مردی تنومند در حالی که با کف دست راستش پشت دست چپش را خشک می کردبه داخل آمد و همین که چشمش به من افتاد٬ پرسید: چه کار داشتید؟ سلام دادم ٬ سلامم را با اشارهء سرپاسخ داد۰ گفتم می خواهم به روزنامه اشتراک کنم۰ فوراً علایم خوشی در چهره اش ظاهرشد و از من دعوت نمود بر کوچ بنشینم۰ ترموزچایش را از زیرمیزگرفت٬ یک گیلاس ناشکن را از خانهء میزش بیرون آورد٬ آن را از چای پر کرد٬ به من داد و گفت: « طوری که دیده می شود مشترکین روزنامهء ما آدمهای بسیارفهمیده و پرمطالعه هستند ٬همین طور نیست؟ » گفتم شاید که همین طور باشد۰ تعجب کنان پرسید: «مگر شما دراین باره شک و تردید دارید؟» گفتم نی نه دارم لیکن اگر راست بپرسیدمن اولین باری است که در روزنامه اشتراک می کنم وتا هنوزبه خواندن آن چندان عادت نه کرده ام۰واین بار چهرهء
۳
فیلسوفانه به خود گرفته و گفت:« خوب است به روزنامه اشتراک کنید و به خواندن آن عادت نمایید۰ یکی از علل پسمانی مردم٬ همین روزنامه نخواندن است۰۰۰۰»
ومن که در برابرچنان یک روزنامه نگاربرجسته و ژورنالیست توانا قرارگرفته بودم٬ هرلحظه خودرا مثل چارمغز پوچ و میان تهی احساس می کردم۰
نمیدانم چه طور شد که من هم کمی دلیری کرده از ایشان در بارهء روزنامه نگاری پرسیدم۰ لیکن این بار چهره اش تغییر کرد ٬کمی جدی شدو گفت: « در جایی خوانده بودم که روزنامه نگاری از مشکلترین کارهاست۰ عجب آدمهای مشکل تراش و بدبین و منفی باف که دردنیای ما یافت نمی شوند! خودشان روزنامه نگاری کرده نمی توانند فکر می کنند که این کار برای دیگران هم مشکل است۰ اگر روزنامه نگاری مشکل میبود٬ آیا می توانستم تا امروزبفضل خداوند یکهزار و چندصد شماره رابه تنهایی بچاپ برسانم؟ اگر روزنامه نگاری مشکل میبود٬ آیا می توانستم این قدر خریدار و مشترک را بخود جلب نمایم؟ اگرروزنامه نگاری مشکل می بود و کارم مورد پسند خواننده گان قرار نمی گرفت٬ آیا یک نفرپیدا نمی شد که حد اقل یک نامه به آدرس روزنامهء من می نوشت و از کارم انتقادمی کرد؟ اگرروزنامه نگاری مشکل میبود ومن درکارم موفق نمی بودم مرا به حیث جورنالیست(ژورنالیست) موفق وسرشناس یاد می کردند؟ اگر روزنامه نگاری مشکل می بود۰۰۰۰»
در حالی که رنگ چهره اش به سپیدی گراییده بود٬ به گفتارش ادامه داد: « درست است که من در جورنالیزم (ژورنالیزم) و روزنامه نگاری تحصیل نه کرده ام و دراین رشته کدام دیپلوم٬ سند وصلاحیت مسلکی ندارم لیکن من در گذشته یکی از پهلوانان
۴
بسیار موفق و سرشناس کشور بوده ام و دراین رشته صاحب سه دیپلوم٬ دوازده تقدیرنامه و چل و شش مدال که هشت آن طلا٬ دوازدهء آن نقره و بیست و شش آن برنج است٬ می باشم ۰ گرفتن چل و شش مدال کار آسان نیست ؛ حالا که شرایط زنده گی تغییر کرد و مجبورشدم با دو سیاهسر و یازده فرزند نیم و نیمچه ام به ملک بیگانه پناهنده شوم٬ دراینجا ٬ اگر روزنامه نگاری نه کنم٬ چه کنم؟ روزنامه نگاری٬ پهلوانی نیست که مشکل باشد ! اگر شما بجای من می بودید٬ همین کار رانمی کردید؟ »
درهمین لحظه شخصی داخل اتاق شد۰اونیز می خواست به روزنامه اشتراک نماید۰ و من با استفاده از موقع٬ بارییس صاحب نشریه خداحافظی کرده٬ فرار را برقرار ترجیح دادم۰