
داکتر عارف
پژمان
داکتر عارف
پژمان
مردی که اسب حادثه می راند
در زادگاه خويش،
كهن باره هری
بالاحصار
كوچه زال و سياوشان
آن سال های خوب ،
در كشتزار خاطره باغ ديدمش :
يك مرد می شگفت
يك سايه می خزيد .
***
يك سايه می خزيد به آزمونگاه درس
شايد به چشم او
سرو بلند "ليسه سلطان" عزيز بود
اما روايت است كه اين سايه، اين شبح
هر چاشتگه، ساعت الجبر و كيميا
از درس می گريخت
آنسو ترك، در صف گمكردگان عش
سر می نهاد در خم ديوار انتظار
آهسته می گرفت
سر راه دختري
***
از سالهای سبز كودكی خود غروب كرد ،
كوچيد پايتخت ؛
آنجا كه دختر مهراب كابلي
از بام خانه ها
گيسو فشانده بود
در رهگذار همه عاشقان دهر،
از شرق تا به غرب .
اين سايه، اين نهايت دلتنگي
تنديس باغ شد.
نامش كنون به دشت و بيابان رسيده بود
اين مرد، شاعر شبگرد شهر بود !
***
مرغ از قفس پريد.
مرد، مرد حادثه ها شد
آن سايه، سينه به تير بلا سپرد ،
ديوانه، عزم دياران دور كرد :
ميدان شوش
آخر گيشا و پهلوي
هر سو به سايه و همسايه سر كشيد ،
می جست نيمه تن را
می جست همزاد كودكيش را !
سيمرغ او كجاست؟
اين كوله بار درد
به پای كه افگند؟
می ديدمش كه مرد
اسب چموش حادثه می راند .
***
از كاشمر به كيف
از خاش تا ختن
فرغانه تافرات
بازار بلخ تابه خيابان لاله زار
هرسو كه بنگري
هر گوشه اي
پيكر مردی فتاده است
شايد هزار نام
شايد هزار حادثه ، ديدست .
***
ديروز ديدمش
مردی كه باز عزم سفر داشت ؛
چون سايه می خزيد
اين مرد، آن نبود؟
آن تك سوار جنگل غربت ،
ديوانه تر ز عاشق ليلي؟
ندانم .
آيينه می گريست .
آيينه می گريست .
بهار و بهانه
داکتر عارف پژمان
بهار بيتو غريب است و خانه خاموش است
بهار بيتو به رنگ پريده می ماند
بهار ، شيون برگی است در شکنجه باد
بهار ، قصه خاموشی اميد من است.
****
بهار از تو نديدم ، بهانه آوردی
بهانه پشت بهانه .
چه روز ها که سراشيب انتظار شدم
چه روز ها که به ديوار بسته کوبيدم،
چه روز ها که گذشتم ،
مگر تو نگذشتی !
****
نگاه کن ، نگاه
روی آن سکوی سپيد
که هر غروب ، برايم ستاره می چيدی
و گيسوان تو ، گهواره ء غم من بود :
هنوز جای کسی نيست
و خاکستر سيگار من هنوز آنجاست !
****
به بين که پنجره مسدود و خانه خاموش
است
و جويبار شب افروز
ــ اين عزيزترين ــ
که بهر آمدنت ، سر به سنگ می کوبيد،
و عطر پيرهنت را به خانه ها می برد
خشکيده است !
****
به بين که پنجره مسدود و خانه ، خاموش
است
و جايگاه مرا بوی ياس ، پر کردست !
مادر وبهار
رفته
مادر بهار ها زپی هم گريختند
زردی گرفت زنبق ماهی كه داشتی
ديگر به دشت خاطره ام خوشه ای نماند
آتش فتاد بر گل سرخی كه كاشتی
***
مادر، من آن مسافر بيتوشه ام كه شب
توفان خشم رهگذران است ، خانه ام
مادر چه لذتی است ازين زندگی مرا
مادر چه حاصلی است ازين آب ودانه ام
***
مادر تو شاهدی كه بهاران زندگی
ژوليده موی دانشيان را نواختم
پيرانه سر چه شد كه چو طفل بهانه جو
كيف و كتاب بر در ميخانه باختم
***
مادر اگرچه شهر بخواب است و نسترن
ميترسد از سياهی و از خواب می پرد
شادم ازين فرشته كه آرام وبی خيال
روح مرا سحر به ديار تو می برد
***********
شبرنگ
نشسته ام چو غم روزگار در چشمت
خموش و خسته به رنگ غبار در چشمت
تو خنده چمنی ، كوره راه خاطره ای
منم چو گريه ء بی اختيار درچشمت
سرود گمشده ام ، ميهنم ، اوستايم
هرات و غزنه و ری، سوگوار در چشمت
به نی نی نگهت خفته بخت شبرنگم
ويا شكست شيشه شبهاي تار، در چشمت؟
شنيده ام كه به همسايه قصه ميگفتی
از ان ستاره ء دنباله دار درچشمت
ز بی نهايت شب ، ا نجماد اسب و سوار
زعمق فاجعه و بند و دار در چشمت
بدست حادثه مسپر، پرنده مي طلبد:
سفر به ساحل صبح بهار درچشمت
خراب ميكده ام ، تشنه ام ، پذيرا شو
يكی مسافر بی كوله بار در چشمت
چه ناله ها كه شكست و چه شعله ها افسرد
منم ، نشسته چو شمع مزار در چشمت
*********
نوروز در کابل
بهار ناز مي آيد ، تماشايت كنـــــــــم ، يانی
كنــــار جو يـــــــبار لالـــه ، پيدايت كنــــم يانـــي
شنــــيدم پيش همتــايان برايــــم نام مـــــيمــــاني
بيــايم پيش روي كوچه، رسوايت كنـــــــم يــــانی
نميــــــدانم بهــــــاران دگــــر يا فــرصتي ديـــگر
كتــــاب زنـــدگــــانــی ، پاره در پايـــت كـــنم يانی
وطــن منزلگه غير است ومن يك دشت فريادم
غـــــــم ناگفته را يارب هـــــويدايت كنـــــم يــاني
دل ســـرگشـــــــــــته من، شب نورد خـانه بـيزارم
ازين پـــــس گـــــوشه ميخانه ، ماوايت كنـــــم يانی
جلال آباد و کابل گشت جولانگاه اهريمن
پر سيمرغ همراه غزلهايت کنم يا نی
بليــــت ره نــــــدارم ، بيــــدلم ، آخـــر نمـــيدانــــــم
به اين بی دست وپايی ، می به مينايت کنم يا نی