دکتر اسدالله حبيب
شماری جاذبه های موسيقايی و سوررياليزم درشعرامير خسرودهلوی
شعراميرخسرو دهلوی ( 1253 _ 1325 م ) درافغانستان ، ازگلوی موسيقی عارفانه و به خصوص باترنم قوالی خوانان به آوازه رسيده است . پندارم که درهند و پاکستان نيز چنين باشد. اگردرکشورما سينۀ آوازخوانان ازغزلهای مولانا جلال الدين محمد وعبدالقادر بيدل هم گرم است ، اميرخسرو برکرسی آهنگهای قوالی ، بدون از فخرالدين عراقی ، آن هم اندک و گهگاه ، ديگر همنشينی ندارد .
اين هم « اعجاز خسروي » است .
به گمان من ، آن کششها و جاذبه هايی که شعرامير خسرورا عروس کم همتای بزمهای موسيقی وبه خصوص موسيقی قوالی گردانده اند ، درحوزۀ آوايی سروده های او می بايد جست وجو شوند ، تا حوزۀ معنايی . برآن بنا ، آماج اين جستارروشن سازی همه گوشه های موسيقی شعر امير خسرو نی بل که چندی از پديدار ترين وچيره ترين کششها يا جاذبه های صوتی شعر وی می باشند . و به گمان من اين چند شگرد شعری و اين چند ويژگی را از ويژگيهای سبک سخن سرايی وی نيز می توان شمرد .
*** *** ***
درديوان امير خسرو دهلوی که به تصحيح اقبال صلاح الدين و مقدمه محمد روشن درسال 1380 درتهران به چاپ رسيده است ، 1981 غزل و15 غزل نويافته جا دارند . ازروی اين متن شماری ويژگيها ی لفظی و آوايی را درغزلهای اميرخسرو که يکی از چکادهای فرازين تاريخ شعر فارسی شناخته می شود ، برجسته پنداشته ام :
نخست ، تکرار :
تکرار واژگان که بنابرارزش هنری و آوايی اش انگيزۀ دلبستگی امير خسرو بوده است ، در غزلهای او به دوگونه تجلی می يابد .
يکی ، درکنارغزلها ، به صورت رديف
ديگری ، درميانۀ بيتها
از صد غزل آغاز ديوان ، نودوشش غزل و ازصد غزل پايان آن ، پنجاه غزل دارای رديف می باشند . اين خود دلبستگی شاعر را به سرايش غزلهای رديف دارکه پايۀ موسيقايی برتردارند ، می نماياند .
اگرازدوسه غزل که با رديفهای ناآشنا و شگفتی آوروتفننی ، مانند سفيد و سياه و سرخ ( غزل 409) و يک دو سه چهارو پنج و شش ( 1149 ) و دوسه سروده شده اند بگذريم ، ديگر رديفها مأنوس و همبافت سايرواژگان غزلها اند .
در بحث تکراربايسته نمی پندارم که بنابر جايگاه واژۀ مکرر ، درسرياپای مصرع يابيت ، پيهم ياپراگنده ، از بخشبنديها و نامگذاريهای علم بديع ، مانند ردالصدرعلی العجز و ردالعجزعلی الصدر ، تکرارو تکرير کمک بگيرم . تکرار واژگان قافيه و رديف درميانۀ بيتها واژۀ قافيه يا رديف را برجسته تر می سازد و می توان گفت نقش آوايی نزديک به قافيه های درونی دارد و همچنان تکرار يک يا چند واژۀ ديگر بيت ، چنان که دراين بيتها می بينيم نيز در افزايش موسيقی کلام کارآ يند است . به اين نمونه ها بنگريد :
تکرارواژگان خون و افسون دراين مطلع ( 1724 ):
ای غمزۀ خون ريزتو خونم به افسون ريخته افسون چشم کافرت زين گونه صد خون ريخته
تکرارواژگان چشم و خواب درغزل91
چنين که چشم ترا خواب بسته می دارد که باز دارد ازين خواب چشم شنگ ترا
درهمان غزل تکرار خدنگ و ديده
خدنگ غمزه ازآن ديده می کند روشن کنون که ديده سپر ساختم خدنگ ترا
درهمان غزل تکرار واژۀ تنگ (قافيه ) درداخل بيت :
چه گويمت که دل تنگ تو کی را ماند اگرتو خورده نگيری ، دهان تنگ ترا
تکرار واژۀ سنگ ( قافيه ) در همان بيت :
دل قويست مرا در غم و عجب سنگی که طاقت آرد زخم دل چو سنگ ترا
تکراررروم ، کجاوکمند ( با همحروفی ک )دربيت ديگری ( 70 )
کجاروم که زکوی تو هرکجاکه روم رسد زجعد کمندت خم کمند آنجا
تکرار واژگان خوی ، بد ، فرق ، موی ، تنم ، پهلو ، روی و من و آشنا دراين بيتها
( ازغزل 1153 ) :
می روم درراه بيداد و جفا از خوی بد بد نباشد گرد می باز ايستی از خوی خويش
چون تنم از ناتوانی موی شد بی هيچ فرق فرق کن گرمی توانی از تنم تا موی خويش
چون به پهلوی خودم دررنج و بس ترسم که پيش خويشتن را هم ببينم بعد ازين پهلوی خويش
روی من ازاشک ورويت ازصفا آيينه شد روی خود درروی من بين،روی من درروی خويش
همچنان تکرارواژگان تشنه ، خاک و آب درآغاز اين غزل( 113 ) :
می ريزد ازتری زتو ای جان فزای آب ما تشنه ايم تشنۀ خودرا نمای آب
خاک در تو بر سرو چشم پر آب ماست پيوسته گرچه خاک پود زيرپای آب
آب حياتی و نشوی آشنای من تاچشمهای من نشود آشنای آب
تکرار محراب ، مست گشتم ، تنک ، خواب ، تاب ، شراب گفت و حديث دراين بيتها (غزلهای 125، 118و165) :
هنگام سحرخلق به محراب و دل من زابروی بتی روی به محراب دگر داشت
*
ای تمامی خواب من برده زچشم نيم خواب وی سراسر تاب من برده ززلف نيم تاب
مست گشتم زان شراب آلوده لبهای تنک مست چون گشتم ، ندانم چون تنک بود آن شراب
*
دلم زو شب حديث ناز می گفت همی گفت آن حديث و باز می گفت
تکرار صدپاره دراين بيت ( غزل 61 )
رفتند رفيقان دل صد پاره ببردند کردند رها دامن صد پارۀ مارا
شيفتگی امير خسرو به تکرارواژگان و حتا عبارتها درغزل تاآن پايه است که شمارۀ چشمگير
غزلهای او دارای اعنات اند که يک يا دو واژه در هر ، يا چند بيت غزل تکرار می شوند . ازآن گونه غزلها ، برای پرهيزازدرازای سخن ، آوردن چند بيت ازيک غزل را بسنده می دانم :
آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش وقت است خوش بهار که وقت بهار خوش
درباغ باترانۀ بلبل درين هوا مستی خوشست و باده خوشست وبهار خوش
من مست خوش حريف ويم آن زمان که او سرخوش خوشست ، مست خوش و هوشيار خوش
دديگر، تجنيس :
دربررسی تجنيس نيز اين همانی پوره يا پاره يی از دووا ژه يا عبارت را با معنا های ديگر، يابا
تلفظ و معنای ديگر ، در نظر دارم و تصنيف تجنيس را به گونه ها ضرورنمی پندارم . بدين گمانم که طورمثال نمی توان جناس تام را از جناس لفظی که با وجود اختلاف نوشتارهمانندی آوايی دارند، جداشناخت وبرای هريک ازجناسها ميزان صوتی تعيين کرد ، زيرا اين به موقعيت واژگان در بافت کلام بستگی دارد .
تجنيس در غزلهای امير خسرو دهلوی بسامد موازی با تکراردارد . بدين نمونه ها بنگريد :
مُردم و مَردم و آبی و آب
ای چشمۀ زلال ، مرو کزبرای تو مردم چنان که مردم آبی برای آب (113 )
بهرو بهره ( + همحروفی = تکرارپراکندۀ کاف )
درخود مبين به کبر که از بهر عکس کار اينها بس است بهره تن خود نمای را (40 )
سيم و نسيم در مطلع اين غزل ( 63 )
بس بود اين که سوی خود راه دهی نسيم را چشم زد خسان مکن عارض همچو سيم را
ديرودير دراين بيت ( + همحروفی درخيال و خراب ) ( ازغزل 133 )
گرلعل تو احيا کندم ، دِير شد اين دَير زامد شد سلطان خيال تو خراب است
ترُک ، ترَک و ترُکی دراين بيت( تکرار من ) (غزل نويافته 11شمارۀ )
ترک من خونابۀ من بين ودست ازمن بشوی ترک ترکی گيرودل را هم زمرد وزن بشوی
گذردرسه معنا
به زبان خويش گفتی که گذر کنم به کويت مگذرزگفتۀ خودگذری نمای مارا ( 27 )
سديگر ، موازنه :
موازنه يا برابرگذاری وزنی پاره هايی ازيک مصرع يا يک بيت نيزدرغزلهای اميرخسرو
چشمگيراست .
مانند اين بيتها :
درد گنج راحتست ارمرده يابی طبع را داغ عين مرهم است ، ارپخته بينی ريش را (96)
*
تماشاگاه جانها شد خيالت تمناگاه دلهازلف و خالت ( 167 )
*
عاشق نه يکی هزار جان داد ناله نه يکی هزار برخاست ( 170 )
*
خونها همه خورد اين چه شکل است دلها همه برداين چه ناز است ( 177 )
*
می نوش که دورشادمانيست خوش باش که روز کامرانيست ( 180)
*
يک موی ترا هزار دام است يک روی ترا هزار نام است (178)
*
جان به
پنهانی زمابربود و پيداهم نکرد دل به دشواری به مابربست و آسان برگرفت ( 186 )
*
ماه تابانست وهمچون روی توتابنده نيست ابربارانست وهمچون چشم من بارنده نيست( 192)
*
ای باد صبحگاهی ، خه ازکدام سويی؟ وی بوی مهربانی ، وه ازکام کويی ( 1895 )
*
آن چشم شوخ را بين هرغمره يی بلايی وان لعل ناب بنگر هرخنده يی جفايی (1946)
*
طالعم ناخوب وازاخترنمی بينم اثر سينه ام مجروح و ازمرهم نمی يابم نشان ( 1557 )
چهارم ، هم حرفی يا تکرارکانسوننتها وواولها درآغاز يا ميانۀ واژگان
هرچند همحرفی پراگنده درسيمای تکرارها و تجنيسها نيز نمو دار اند ، درشماری بيتها تکرار
همخوانها ی آغازين واژگان که دربلاغت اروپايی کانسونانس می نامند ، يا تکرارواکه ها که اسونانس ناميده می شود وتکرار همخوانها و واکه های پراگنده درسراسر بيت درتکامل موسيقی غزلها دست رسا دارند . چنان که در اين بيتها مشاهده می توان کرد .
تکراردال ، تی و کاف درآغاز واژگان اين بيت ( کانسونانس ) :
من دل و ديده نخواهم داشتن باری دريغ تير تا باقی بود ترکان کافر کيش را ( 96)
تکرارسين ، کاف و تی دراين بيت :
تيرکدامين بلاست کان به کمان تو نيست دست کدامين دل است کان به عنان تو نيست ( 271 )
تکرار گاف و سين دراين دوبيت
هرخسی را از گلستان جهان گلها شگفت گرمرابوی بهاری نيست ،گوهرگز مباش( 1154 )
چهرۀ زرين و سيمين سينۀ ترکان بسم بازروسيمم شماری نيست ،گوهرگز مباش
*
تکرار خی و سين دراين دوبيت
خبرت هست که ازخويش خبرنيست مرا گذری کن که زغم راه گذرنيست مرا ( 27 )
گرسرم درسرسودات رود نيست عجب سرسودای تودارم ، غم سر نيست مرا
تکرار ری دراين بيت
چو مرهم هست خاک ره چه رنجم که چشم ازسودن راه تو ريش است ( 159 )
*** *** ***
دربيشترغزلهای اميرخسرو همنوايی دويا بيشتر شگرد يادشده جاذبۀ آوايی را دوچند می سازد .
مانند اين بيتها :
تکرارو تجنيس درد و درد ( غزل1154 )
سرخوشم از درد و درد ازساقی عيش و طرب بهر من چون درد خواری نيست گو هرگز مباش
تکرارسر و تجنيس گردن و گردون ( غزل 31 )
يک زمان ازسربنه گردن کشی تابه گردون سر برافرازيم ما
تکرارو تجنيس سر ( غزل 26 )
دارم آن سرکه سرم در سرو کار تو شود با من دلشده هرچند سری نطست ترا
تکراروتجنيس روزوروزی ( غزل 18 )
برمن بدروزبس کزغم قيامتهاست هرشب روزمن روزی مبادا تاقيامت کافری را
تکرار وتجنيس يارويارستن (غزل1168 )
گرچه هست او يارمن من ياراو من کجا يارم که گويم يارمش
تکراروتجنيس درودور(غزل142 )
مکن بيچاره خسرو را زدردور که اورا خود جزاين در هيچ در نيست
موازنه و تکرارواژگان خواب و تاب( غزل 118 )
ای تمامی خواب من برده زچشم نيم خواب وی سراسرتاب من برده ززلف نيم تاب
تکرار درد و درمان و مکررآيی حرف دال (غزل 3 )
مرادرديست اندردل که درمان نيستش يارا من و دردت چو تو درمان نمی خواهی دل مارا
*** *** ***
ازخوانش غزلهای اميرخسرو دهلوی و با نگرش به گواهی هایی که آورديم ، می توان به راز غزل سرايی وی تاجايی پی برد .
چنين فهميده می شود که درنزد آن موسيقی دان بلند جايگاه ، شعرنيزبا بعد برجستۀ آوايی و موسيقايی شناخته است . اميرخسرو سرايش غزل را با تلفيق آهنگين کلمه ها و بازیهای صوتی آغازمی کند که سيطرۀ موسيقی پس از يکی دو بيت ، دربرابر منطق بيان معانی و ضوابط عقلانی رفته رفته کمرنگ می گردد . دليل اين گفته همين بس که تکرارها ، تجنيسها ، موازنه ها وهمحرفيها بيشتردربيتهای آغازين غزلها ، نوازش بخش روان خواننده اند . مانند اين غزلها :
بسی شب بامهی بودم ، کجاشد آن همه شبها کنون هم هست شب ليکن سياه ازدود ياربها( 69)
*
مهش گويم وليکن مه سخن گفتن نمی داند گلش گويم وليکن گل گهرسفتن نمی داند (454)
*
مشوپنهان ، برون آ عالمی را جان بياسايد زهی آسايش جانی که از جانان بياسايد ( 464 )
دراين مطلع اسونانس يا هم آوايی واکه های کشيدۀ آ و تکرار جان و تجنيس جان و جانان بار آورخوش آوايی اند .
دل بستۀ بالای يکی تنگ قبا شد باز اين زبرای دل تنگم چه بلاشد ( 514 )
دراين مطلع تکرار همخوان ب ( کانسونانس ب ) درواژگان بسته ، بالا، باز ، برای و بلا و تکرار و واژۀ تنگ دراعتلای آغاز موسيقايی غزل همساز شده اند .
تکرارشين دراين دو بيت شروع غزل ( 1170 ) و موازنه دربيت دومين ، نيزازهمان شماراند :
شاد باش ای شب فرخندۀ دوش که فلان بود مرا در آغوش
نه همی سير شد ازرويش چشم نه همی پرشدی از قولش گوش
يا تکرار همان دراين آغاز ديگر ( 1601 )
سبزه همان و گل و صحرا همان باغ همان ، سايه همان ، جا همان
گــرد چمن شاهــد زيبــا بسی دردل من شاهـــــد زيبــا همـــان
برتکرارشين درمصراع نخستين و موازنة مصرع دومين اين مطلع نيز درنگ می شايد :
مۀ شبگرد من امشب ، چومه می گشت و من بااو
لبی وصد فسون دروی ، خطی وصد فتن با او ( 1646 )
همحروفی پنهان يا پراگنده با تکرار شين و کاف دراين مطلع نيز دلپذير است :
زين سان که ناوک می زند چشم شکار انداز او
بسيارمرد شيردل کايد شــــــکار ناز او ( 1657)
همحروفی اين مطلع را بنگريد :
ای از تو خوبان خورده خون ، تو ازهمه خون خواره تر
عياره ای ، کافر دلی ، چشمت زتو عياره تر ( 1081 )
اين مطلع و چند بيت پسين را نيز ازشمارهمان آغازهای آهنگين امير خسرو می توان شمرد :
هربار که تو در دل شب ، در دلم آيی خون دلم آيد زدو ديده به روايی ( 1898 )
من جان بتو می دادم و يادم نکنی هيچ فرياد که جانم به لب آمد زجدايی
*** *** ***
پس ازاين بررسی ، به اين گمان راه باز می گردد که شماری معيار شکنيها ی بازتابيده در غزلهای اين ابرمرد موسيقی و شعر را ، فوران آفرينش آزادانۀ ذهن و تجلی ضميرناخود آگاه وی که با تجارب خودآگاهی آميخته است ، می توان شناخت . به سخن کوتاه درغزلهای اميرخسرو ، بيتهايی را می يابيم که زيرتأثير تخيل رها و هيجان شوريدۀ موسيقايی سروده شده اند و کلمه ها جدا يا درفاصله ازهمه دلالت و دستور ، آواهای زيرو بمی دردنيای آفرينشی يک آهنگساز اند .
برای روشنترساختن اين مسأله درنگی بر اين بيتها را که از چند رويۀ ديوان برچيده شده اند
پيشنهاد می کنم .
دراين بيتها گسستگی ياآشفتگی رابطۀ نحوی اجزای بيت ، هرگونه راه رسيدن به پيام شاعر را بسته است .
برسرخسرو اگر طعنه زند هر کسی روی سياه مراست ، عيب تو آيينه را ( 68 )
نروم پيش که ياد آيی و ديوانه شو ی آن که گه گه به گلستان گذری بود مرا ( 89 )
تو زلف را زکله بشکنی عجب نبود که دل به لنگر خورشيد پرورد به نقاب ( 116 )
پيکان که بودی در درون ، باتير خود کردی برون
خورسند يی دارم کنون ، دررا بدان زنگار ها ( 103 )
درکارغم شد موريم ، بی پرده شد مستوريم ،
تلخ است عيش از دوری ام ، شکر فشان من کجا ( 15 )
صد پی مرا تير جفا ، بر دل زد آن ابرو کمان ،
روزی فريبد از کرم مجروح پيکان خورده را ( 104 )
ترُک من تا بهر رفتن بسته ای آخر ميان
درکنارم سيل ديده خون همی راند چو آب ( 109 )
درمصراع نخستين اين بيت واژۀ آخرزايد و محض برای پرکردن خلای وزنی آمده است .
مصراع دومين را باتغيير جای دو کلمه می توان معنی دار ساخت . بدين صورت :
درکنارم ديده سيل خون همی راند چو آب .
ازهمان گونه است ، ناپيوستگی مصراعهای اين بيت(غزل 46) :
زمين زسبزۀ رنگين به چرخ می ماند به تار موی بياويخت جان اعدارا
اينک ، يک ديگر بيت سوررئال پس ازمطلع غزل :
شحنۀ غم دو اسپه می آيد صبر نزديک من نمی بايد
روزگارم به خشم می نارد وآسمانم به سرمه می سايد ( 988 )
دربيت دومين غزلی که اکنون ازنظرگذشت ، می گويد : روزگارمرابه خشم نمی آورد !
وبه سرمه ساييدن مصراع دومين هم يعنی چه ؟ اگر چو سرمه باشد ، مفهومی را بيان می کند .
بيت ديگر:
بازآرزوی آن بت چين می کند مرا معلوم شد که فتنه کمين می کند مرا ( 44 )
بيت ديگر:
خسروا ناله و فرياد به جايی نرسد يارب ، اين گريۀ خونين اثری نيست ترا ( 26 )
يکی ديگر :
گفتم لب ترا که مرا عشوه يی بده ازخود نداد عشوه کسی را ، مگر مرا (90)
ازخود عشوه دادن لب ، فهميده نشد .
کاربرد نادرست طوف نمودن که گردچيزی گرديدن معنی می دهد ( ازغزل 138) :
دی خنده زنان سوی چمن طوف نمودی پيغام گل آورد مگر باد بهارت
دربيت پس ازآن نيزخاک در چشم معشوق ريخته شده است :
نرگس همه تن گل شد و درچشم تو افتاد تاروشنی ديده بيابدزغبارت
برمطلع اين غزل هم درنگ می بايد کرد :
گرفته دربراندام توسيم است برادرخواندۀ زلفت نسيم است ( 145 )
پندارم که موسيقی تجنيس سيم و نسيم انگيزۀ پيدايی اين مطلع شده باشد .
بيت ديگری ازغزل (1173) نمونه می آورم که با تکرار شين و همسويی وزن مفعول فاعلاتن
خوش آواست ، مگر« از» های نابه جا وگسستگی پيوند نحوی ، بيت را آسيب مند ساخته اند.
ازشب اثر نماند ، ازشام چون بيايد ازششجهات گيتی ازماه پنج و چارش
باز ازهای نابه جا :
نظرها اززکوة حسن می داد زهم افتاد کز هرسو گدا خاست ( 152 )
اززکوة حسن نظر دادن و زهم افتادن ساختاردستوری بيت را آشفته ساخته اند .
يک بيت ديگرسوررئال ( ازغزل1269) :
گرزنده نداريم شبی پيش توگرزانک خودرا به سرکوی تويک شب بکشانيم
درفرجام ، تأکيد کنان برآن که امير خسرو دهلوی دردنيای شعر نيز به بعد آوايی و موسيقی کلام
شيفتگی تحديد ناپذير دارد ، دو مثال ديگر می آورم :
يکی کاربرد شام شبگير دراين بيت :
زحال زاربيماران و زلف شام شبگيرش کسی داند که چون خسروضعيف و ناتوان باشد(435)
شکی ندارم که سخنور والاهنری چون خسرو ، کاربرد عبارت اضافی شام شبگيررا که سزاوار تأمل است ، صرف به خاطرموسيقی برخاسته از کانسو نانس شين پذيرفته است .
ديگر تراشيدن صيغۀ خفتيدمی ازاسم فعل خفتيدن (؟! ) دراين بيت :
ياکه در پيش سگان کوی خود بارم دهی تا به ايشان سربه سر بر آستان خفتيدمی ( 1939 )
برآن سرم که اگرانگيزه قافيه و رديف و ارج نهی به موسيقی غزل نمی بود ، خلاف دستور و بی پروا ، به جای خفتن خفتيدن و ازآن صيغۀ خفتيدمی ساخته نمی شد .
کاربرد نسيم باد صبا دراين بيت :
نسيم باد صبا ازبرای جلوۀ باغ کشيد بر رخ رنگين حرير ديبا را ( 46 )
درغزلهای اميرخسرو واژگان نسيم ، باد ، صبا و باد صبا باربارآمده اند . مگرناگهان ، کاربرد
عبارت نسيم بادصبا و نشاندن « از» پهلوی« برای» وناپيدابودن صاحب رخ رنگين را من ، تنها ناشی ازسپردن عنان آفرينش درکف احساس قوی موسيقی ورهايی ذهن ازهرقيدوقاعده ، می دانم .
*** *** ***
درفرجام مقالت ، حاشيه گونه ، می افزايم که :
درد يون اميرخسرو که در دست من است ، فراوان لغزشهايی راه يافته اند که ازروی قرينه ونشانه های سبکی و دستوری می توان درست کرد . اکنون در چند نمونه ، نخست ، رونوشت متن ديوان را می آورم ، سپس روايت پنداری خويش را .
غزل 1200 :
درديوان چنين آمده است :
گه گه نظری باز مدار از من درويش چون منعم بخشنده به دريوزۀ درويش
پندارم ، چنين بايد باشد :
گه گه نظری بازمدار ازمن دلريش چون منعم بخشنده به دريوزۀ درويش
غزل 1151 :
درديوان چنين است :
گفت :ای غافل کجايی ، چند گردی هرطرف ؟ بگذرازخويش ودرآورشرب مايک جرعه نوش
به گمان من درست اين خواهد بود :
گفت ای غافل کجايی ،چند گردی هرطرف ؟ بگذرازخويش و درا وز شرب مايک جرعه نوش
غزل 1949:
درديوان چنين می خوانيم که :
ازپس سالی مگر روی نمايد چو گل غنچه که بسته قبا باد سواد آمدی
درستش اين است :
ازپس سالی مگر روی نمايد چو گل غنچه که بسته قبا باد سوار آمدی
بانگرش بدان که قافيۀ غزل زار ، يار و ديگراست.
غزل 1917:
درمتن چنين خوانده می شود :
درتوای دوست به خون ريختنم داری رای توهمين روی نما ، تيغ خود از خون پالای
به گمان من چنين درست می نمايد :
گرتو ای دوست به خون ريختنم داری رای توهمين روی نما ، تيغ خود از خون پالای
غزل 906:
درمتن آمده است :
کسان که شاهد دنيا نمود شان زيبا به خواب گويی با ديو عشق بافته اند
بدون شک بايد چنين تصحيح شود :
کسان که شاهد دنيا نمود شان زيبا به خواب گويی با ديو عشق باخته اند
زيرا قافيۀ غزل شناخته ، آخته و ديگراست .
غزل 1087:
درديوان چنين آمده است :
ولی زرويش اگر درجهان نماند شبی هزار شب نتوان ساختن زيک مويش
بانگرش به معنای بيت ، نتوان را به بتوان می بايد درست کرد . بدين گونه :
ولی زرويش اگر درجهان نماند شبی هزار شب بتوان ساختن ز يک مويش
غزل65:
درمتن آمده است :
برو ای باد و پيش ديگران ده جلوه بستان را مرا بگذار تا می بينم آن سور خرامان را
بدون شک سور را با سرو بايد عوض کرد .
برو ای باد و پيش ديگران ده جلوه بستان را مرا بگذار تا می بينم آن سرو خرامان را
غزل 439 :
درمتن می خوانيم :
گه ازلب شربتی ندهی به کشتن همی نمی ارزم چرادرکارهات آخر چنين فرويش می باشد
يای همی بايد حذف گردد .
گه از لب شربتی ندهی به کشتن هم نمی ارزم چرا در کارهات آخر چنين فرويش می باشد
غزل 199:
درديوان می خوانيم :
کی به هجرانش چو جان مستمند من نسوخت کس به دنبالش به جز اشک روان من نرفت
می پندارم که دراصل چنين بايد باشد :
کس به هجرانش چو جان مستمند من نسوخت کس به دنبالش به جز اشک روان من نرفت
با نگرش به آن که امير خسرودلبستۀ تکرار و موسيقی تکرار است .
غزل 200:
درديوان آمده است :
شاه عشقم خاک گويد مسند جمشيدی ام دولت و اقبال من حال پريشان من است
مصراع نخستين را ازروی قرينه می توان چنين اصلاح کرد :
شاه عشقم خاک کويت مسند جمشيدی ام دولت و اقبال من حال پريشان من است
غزل 1965:
درديوان آمده است :
لعل است چنان با لب يا هست زجان چيزی روييست ترا با مه يا خود به ازآن چيزی
درستش را من چنين می پندارم :
لعل است چنان يا لب يا هست زجان چيزی روييست ترا يا مه يا خود به از آن چيزی
مطلع غزل 1472 چنين نقل شده است :
اين تويی تا به خواب می بينم يا به شب آفتاب می بينم
به گمان من به جای تا يا بايد باشد . يعنی :
اين تويی يا به خواب می بينم يا به شب آفتاب می بينم
اين چند مثال اندکی ازبسيار اند .
می خواهم اين گفتار را با پيشنهادی به فرجام برسانم . زحمتی که درتدوين ، تصحيح و چاپ اين متن کشيده شده است ، سزاوار تحسين و تمجيد است . اگر باری قراربرآن باشد که در شناساندن
بيشترسيمای شعری امير خسرو دهلوی کاری کنند ، سخت آرزومندم که تصحيح مو شگافانه تر و نشر مجدد اين نسخه بيهوده پنداشته نشود . والسلام
همبورگ ، مارچ 2006