پایان یک عشق
آن روز فضای دانشگاه را دل انگیز تر از روز های دگر یافت. دختر شهر رویا هایش را در جمع محصلان دید. او مثل آفتاب می درخشید و شهاب گرمی آنرا احساس میکرد . او هم به جمع آنها پیوست و سلام داد . همه مصروف صحبت بودند . گاهگاهی باهم می خندیدند. شهاب دربارۀ نسرین فکر میکرد و با خود می گفت: او زیبا ترین دخت دنیا ست . من ساده بودن لبخند ش را دوست دارم . او چراغ زندگیم خواهد شد .
ناگهان از صدا ي زنگ به خود آمد . احساس کرد گونه هایش گلگون شده میسوزد . همه با هم به طرف اتاق درس رفتند و عقب میز های شان نشستند.
چشمان شهاب به نسرین دوخته بود، نمیتوانست پنجره دیدش را یک لحظه ببندد . همینطور روز ها میگذشت . حریم سینۀ شهاب به عشق نسرین عادت کرده بود ، جز نسرین کس دیگر در پهنای آن جا نداشت .
شهاب تصمیم گرفت که آن خاموشی را بشکناند و آن فاصله را کوتاه سازد . نامه يی نوشت :
« غنچه شاداب بهشت ، نسرین زیبا، دل سودا زد ۀ من از تو پناه میخواهد، تو مثل مهتابی هستی که شام سیهم را روشنی میبخشی ، من به تو نیاز دارم ، میخواهم با تو یک نفس باشم و . . . » .
قلبش به شدت میزد . دلهره يی وجود ش را فرا گرفته بود . نامه را در بین کتاب گذاشته به نسرین داد و خواهش کرد او را بخواند . نسرین که بیخبر از همه چیز بود ، با جبین گشاده پیشنهاد شهاب را پذیرفت .
روز به پایان رسید و هر کس رهسپار خانه های شان شدند . نسرین بعد از صرف غذا کتاب را برداشت تا بخواند . متوجه شد که نامه ی به اسم او در بین کتاب است ، تعجب کرد . وقتی نامه را باز کرد و کلمات را خواند ، باورش نمی آمد . محتوای نامه ذهنش را درخود پیچید . شب که به بستر رفت، بار دگر نامه را خواند وبا خود گفت: فردا که به دانشگاه بروم به شهاب چه بگویم ؟ باید خاموش باشم ببینم بعدش چه میشود . غرق همین افکار بود که خواب بر چشمانش سنگینی کرد . وقتی صبح از خواب برخاست تصمیم گرفت تا این موضوع را با دوستش شهلا در میان بگذارد .
نسرین به دانشگاه رفت . همه چیز را به شهلا گفت و از او خواست تا نظرش را بگوید . شهلا گفت : بهتر است جواب ندهی با کوچکترین حرکت مورد حرف همه قرار خواهی گرفت و اگر شهاب ترا میخواهد از فامیلت خواستگاری خواهد کرد .
نسرین با شهلا هم نظر میشود و هر دو با هم به درس میروند . شهاب هر لحظه به نسرین فکر میکند و بی صبرانه منتظر پاسخ ا ست . اما چیزی نمیشنود . آن روز را نا امید به پایان میرساند . درد جا نکاهی را در قلبش احساس میکند . روز ها و ماه ها میگذرد .خاموشی نسرین ، شهاب را بیشتر به عشقش امیدوار میسازد .
در یکی از روز ها که شهاب و نسرین ناگهانی به هم خیره شده بودند،نسرین فکر کرد ، رازی او را به خود میخواند ، شهلا که متوجه او شد ، با شوخی گفت: تو هم حتمی عاشق شدی؟ من آنرا فال نیک میگیرم .
عشق شهاب نیز تمنای نهفته قلب نسرین شد. شهاب را اجازه خواستگاری داد. شهاب که چنان سعادت را بدست آورد ، بعد از گذشت روز های انتظار حلقه پیمان همسری به انگشت کرد و حدیث زندگی خوشبخت را به باور گرفت . زمان وصلت فرا رسید و هردو تعهد کردند به پای هم دگر پیر شوند. زندگی مشترک آغاز يافت و با خوشی ادامه داشت . آنها پیشامد های خوب و بد زندگی را با هم تقسیم میکردند.یک روز نسرین که مصروف کار های خانه بود ، دوست همیشگی و همراز خوبش شهلا به سراغش آمد . نسرین با دیدن او که بسیار خوش شده بود ، او را در آغوش فشرد ، گونه هایش را بوسید و از او با گرمی استقبال کرد . هر دو تا نیمه های روز از خاطرات گذشته یاد کردند و با هم خندیدند . روز که به پایان نزدیک میشد،شهلا از نسرین اجازه گرفت تا راهی منزل شود ،نسرین دست شهلا را گرفت و برایش گفت: چند ماه بعد خاله میشوی، نامش را تو باید بگذاری،شهلا به نسرین تبریک گفت : و وعده داد تا نام زیبايی را برای کودک آینده دوستش انتخاب کند .
شهاب که بعد از مصروفیت به خانه بر گشت ، نسرین در بارۀ شهلا قصه کرد، شهاب بر خود میبالید که عنقریب پدر میشود و ثمرۀ زند گی اش را میچیند . نسرین غذای مورد علاقه شهاب را آماده ساخته بود . آنان با هم غذا صرف نموده و در بارۀ طفل آینده شان صحبت کردند. نسرین گفت: آرزو دارم طفل سالم به دنیا بیاورم و یادگار جاودانه مشترک ما باشد. با گذشت شش ماه دیگر نوزاد به دنیا آمد . مادر و پدر از شادمانی لبریز شدند و شهاب پیام مبارک را به همه رساند .اسمش را (نشاط) گذاشتند.
دوستان به دیدن نشاط آمدند وبا هم تولّدی اش را جشن گرفتند.نسرین که دیگر مادر شده بود، با تمام عشق و احساس از زندگی مفهوم دیگر داشت، چون او دختر سرزمین پهناور شعر و ادب بود،کودکش را الهه زیبایی ها و آرزو میدانست ، برای معصومیت او و کودکان هم سالش مینوشت .درد مادر بودن و اسیر بودن زنان و دختران جوان را که در پنجه های اسارت سرنوشت گیر مانده بودند ، فریاد میزد . نسرین آزاده گی و صداقت را دوست داشت.او با وجود مسؤولیت در مقابل همسر و کودکش در اجتماع هم حضور فعال داشت.زنان و دختران را در راه روشنگری از شب های تیره بیسوادی و شکستاندن حصار های مردسالاری و دفاع از حقوق شان همیشه تشویق میکرد .برای آنان می سرود، بزرگی و توانایی زنان را با خوانش شعر هایش به گوش همه می رساند.
نسرین نمیتوانست خاموش بنشیند و همجنسانش را به فراموشی بسپارد، او به همه تعلق داشت و انجمن هر محفل بود.
شهاب پیوسته از جانب فامیل هوشدار داده می شد . آنها علاقه نداشتند که عروس خانواده شان سر زبان ها باشد و حرف های مردم را نادیده بگیرند.
شهاب نیز با فامیل هم عقیده شد .او که نمیتوانست پاکی و ساده گی نسرین را مثل گذشته درک کند مانع استقلال فکری او میشد و میخواست نسرین از حرف های او و خواست های فامیل اطا عت کند . نسرین که چنین تصور و انتظاری را از شهاب نداشت،باریکی های در زندگی شان شکل میگرفت و هر کدام خود را حق به جانب می شمردند . کدورت و بی اعتمادی بر زندگی شان چیره می شد ، آنها هر روز از هم فاصله میگرفتند. بی باوری به آینده با زنده گی شان نزد یک میشد ، شهاب در خشم و حسادت میسوخت، او غنچۀ امیدی را که خود در دلش پرورده بود ، با نفرین از قلبش می زدود و پر پر میکرد.
نسرین به گهوارۀ کودکش با نا امیدی مینگریست و دست نوازش گر پدر را در برابر نشاط سرد می یافت. او با تحمل همه درد ها نمیخواست شیرازه زنده گی اش از هم بپاشد و کلبه محبت اش را به غم تسلیم کند ، اما در برابر دید شهاب همه چیز رنگ دیگر داشت و برایش دیر شده بود. دست آشتی را به یاری نمی گرفت و در برابر خنده های کودکانۀ نشاط هم لج میکرد.
چشمان خسته و غمگین نسرین انتظار محبت گذشته را میکشید اما دشنه های کین شهاب هر روز زخميترش می ساختند .
سر انجام ، شهاب آن آشنای دیروز عشق که زهر نفرت در رگ هایش جریان داشت،با نسرین سر دعوا را باز کرد و فریاد زنان او را زیر ضربات مشت و لگد گرفت . نسرین که این رنج ها را هر روز میکشید،اینبار سایه مرگ را در برابر چشمانش می دید و درد را با سکوت تحمل می کرد . نمیخواست خواب کودکش را برهم بزند و او را قربانی این روزگار تلخ سازد و به پا نخاسته از رفتن باز ماند.
ترس و وحشت لحظه يی نسرین را تنها نمی گذاشت . هر روز به بهانه يی تهدید ولت و کوب ادامه داشت . او دیگر بیچاره شده بود . گوشۀ خاموشی و فراموشی را اختیار کرده بود و برای خودش و امید بهتر شدن زنده گی اش مرده بود . اما برای کودکش نفس میکشید .
در یکی از روزها که نسرین ، نشاط را در حلقه بازوانش داشت، ضربۀ محکمی را بالای شانه هایش احساس کرد، این دستان وحشت از شهاب بود ،که با ایمان متزلزل نشاط را نادیده پنداشت و او را از آغوش پر مهر مادر به سویی پرت کرد و جای خنده کودکانه اش را درد و گریه گرفت.
شهاب چنان فریاد میزد که انگار دیوار ها از هم میپاشد ، سر از پا نمی شناخت و نسرین را چون آهوی که در چنگ پلنگی خون آشام اسیر شده باشد از گلو گرفت و با تمام قدرت آنرا فشرد، دنیا در برابر چشمان نسرین تاریک شد وبا آخرین نفس ها خود را به مرگ سپرد و با نا گفته هایش برای ابد به دیار خامو شان رفت . یادگار زندگی اش بی مادر شد و زنده گی عاشقانه دو هم پیمان بدين گونه پایان یافت .
تمکین