دلارای خیال

چه بی عاطفه از کویم گذشتی و نظر نکردی
از بهر خداسوختم و آب در مجمر نکردی
از غمِ عشقت شکوَه دارم چو ماهی به صحرا
زچشم ما خون برفت و تو سر بدر نکردی
راه نجات بستۀی بر ما ای دلارای خیال
حصار یأس جنونم و رحم لشکر نکردی
خاک ناچیز بودم بر دَرِ جلال عشقت
طوفان بی رحمت وزید و از مابدر نکردی
گُهر دانه های اشک ریزد و گریبان ما داند
کز کویم رفتی و ما را خبر نکردی
تو خورشید خیال بودی در تاریکی هجرانم
نالم به رَب کین هُجره را یکدَم منور نکردی
آهِ بینوایان دیر گیرد و سخت بنشاند
باقی کار تُست ،هر چند ترس خطر نکردی
غنچۀ اُمیدی و با سِرشک چشم آب دادمت
ولی ایکاش که هرگز عزم سفر نکردی
اشک دل را فرستادم با شبنم سحر یکجا
ولی چه سودکه قطره را در نظر بحر نکردی
چشم امید به ذاتِ کریم بنما تو ای"بیضاء"
که ناکام زِدَرِ خود آن مظهرِ سَروَر نکردی
مریم بیضاء
3 اپریل 2008 کلگری، کانادا