چه با شکوه (!)
وقتی از خواب بیدار شدم خلاف معمول با چهره لبخند به لب شوهرم رو برو شدم. با لحن بسیار صمیمی از من پرسید:
عزیزم میفامی امروز کدام روز اس؟
با تعجب پرسیدم کدام روز؟
هشت مارچ روز زن !!!
نمی خایم تنها با کلمات برت تبریک بگویم خدا مره قدرت بته که عملا ای روزه بر تو مبارک بگردانم . . .
دفتعا چیزی به ذهنش خطور کرده با جدیت پرسید:
بوتهایمه از پیش موچی آوردی؟
کدام بوتهایته؟
وی !!! تو کله نداری؟ بوتهای نصواری ره میگم!
تو خو به مه هیچ چیز نگفته بودی!
حالی که مه نگویم کلی تو هیچ کار نمیکنه؟ راست گفتن که زنها ناقص العقل هستن.همی که ده الماری بوتاره ندیدی باید میفامیدی که پیش موچی بردیمش!
میخواستم بجوابش چیزهای بگویم ولی خاموش اختیار کردم چرا که اگر یک و دو میکردم یکی خو داخل گناه میشدم و دوم ایکه هنوز زخم پیشانیم که همرای اونگ سرم وار کرده بود کاملا جور نشده !!!
به بسیار آرامی گفتم: ما برت چای دم کنم:
گفت: چاییه به بوبوی کر کریت دم کو!
بدون اینکه خدا حافظی کند در را به شدت زده از خانه خارج شد. صدای به هم خوردن در اعصابم را نوازش ملایمی نمود. با خود گفتم که براستی ما زنها ناقص العقل هستیم. باید از پیشانیش میفهمیدم که بوتهایش پیش پیش موچی است.
سهراب پسرم که تازه از خواب برخاسته بود با تملق جنتری را به من نشان داده گفت: مادر جان هشت مارچ برتان تبریک باشه. اگه دیروز پولهایمه خرچ نمی کردم حتمی امروز تحفه ای قشنگی برایتان میخریدم. خیر مادر جان قرض باشه. شما میتانین یک کیک بر معلم ما بپزین؟ ها راستی مه باید سرجانمه بشویم باز همو کاللیمه تیار کنین. با وجودیکه وضعی
صحی ام چندان تعریف نداشت به خواسته هایش جامه عمل پوشانیدم.
صدای زنگ تیلفون بلند شد. وفتی گوشی را برداشتم با شنیدن صدای پدر اولادها وارخطا شدم که غالمغال نکند. اما نی باز خلافی معمول نرمش ناشناخته ای در صدایش احساس کردم که گفت: با وجودیکه گناه یم بود نباید سرت قار میشدم. چون امروز روز زن است, خوب به هر صورت. راستی دیواری پالویی بخاری خانه ی سالونه که اشتکها خط خط کدن بسیار بد مالوم میشه, روز جمعه یادم رفت که رنگ کنم. رنگه بیگی فقط دو دقیقه کار است که هموره رنگ کنی
امو دیوار کلانه میگم, چراکه امروز همکارایم قسیم, وهاب, مجید و فهیم و خلاص بچهای دفتر میاین که ده خانه به آرامی بشینن و سر وضع مقررات جدید بر بهتر شدن موقیت زن گپ بزنن و جلسه کنن
بعد از ختم این مکالمه کمی احساس آرامش کردم که از پرخاش امروز صبح کینه بدل نگرفته است. در جریان رنگمالی صدای زنگ تیلفون دوباره بلند شد. برادر شوهرم بود با صمیمیت روز زن را برایم تبریک گفته ادامه داد: امروز خانه استی؟ گفتم بلی. گفت: خی اینه مه آمدم. حدس زدم که شاید میخواهد تحفه ای پیشکش کند, دقیقا پس از گذشت پنج دقیقه با خریطه ای وارد خانه شد
گفتم چرا زحمت کشیدی؟ همی که ده تیلفون تبریکی دادی همه چیز بود. طرف فهمید که من به اشتباه گرفته ام ولی با پر رویی گفت
خواهش میکنم اما در بین خریطه دریشی ام است, یکی دو دکمه اش کنده شده و هم پاچه پطلونش چرب شده اگه زحمت نمیشه همو ره همرای پطرول پاک کنی
بدون اینکه به رضایت و عدم رضایت من وقعی بگذارد ادامه داد:
یک سات باد دنبالش میایم باید عجله کنی. که امروز ده موسسه ما از روز زن تجلیل به عمل میارند. از دگه موسسات هم نفر میایه
هنوز دستهایم بوی پطرول میداد که رنگ کوچه به صدا درامد. خانه سامان دفتر پدر اولادها بود که خریطه ای را که در آن کله پاچه ای ناپاک گوسفند بود به دستم داده گفت: گفتن که بری مهمانا کله پلو پخته کنین
سرم گیچ رفت خودم را به تیلفون رساندم تا از خانم برادرم کمک بخواهم.
از آن سوی لین سر و صدای بگو و بخند مردانه شنیده میشد. خطاب به عطا جان برادرم گفتم: فتانه جان کجاس؟ گفت ده آشپزخانه مصروف اس
گفتم مهمان داری؟ دفتر نرفتی؟
وی تو نمی فامی که امروز روز زن اس؟ هشت مارچ اس؟ رفیقایم آمدن که روز زنه تجلیل کنن.
لزومی ندیدم تا از فتانه جان خانمش کمک بخواهم چون دانستم که او هم چون من مصروف برگذاری و بزرگداشت از روز زن است. ناگذیر دست و استین بر زدم. قبل از همه ساکت تیلفون را کشیدم تا دیگر کسی مرحمت نموده روز زن را تبریک نگویند
در جریان کار راجع به عظمت روز زن مییندیشیم که نگهان چشمانم به سیاهی رفت و دیگر نفهمیدم. وقتی چشمانم را باز کردم داکترها و نرسهای شفاخانه با صدای دسته جمعی گفتند
روز زن تبریک!!!
ختم