حميرا نکهت دستگيرزاده

 

 

بیخ سوزان

 

 

آتشی در روز ها روشن شده

شب به روی تیره گی خرمن شده

 

خرمن شب پاسبان دارد دریغ

نور دور شب چنان دامن شده

 

تا سیاهی لشکر آرایی کند

چشم ها تیر ونگه جوشن شده

 

دستها این دستهای پر دغا

مار های در دو سوی تن شده

 

چشم ها این چشمه ساران عقیم

دیدنی ها دیده بی دیدن شده

 

شب زبان شعله دارد در دهن

همزبان و ذات اهریمن شده

 

وای من فانوس با دنیای شب

خود نماد خاص پیوستن شده

 

وای من فردوسی روشن روان

خانه ام تاریک و بی روزن شده

 

موی دخت پارسی را میکنند

زال هم با تو مگر دشمن شده؟

 

آتشی کزهر طرف روشن شده

بیخ سوزانِ ِِ گل و گلشن شده

 

آتش رسوایی و بد نامی است

رنگ تسلیمی جان و تن شده

 

***

 

من برون آیم ولی ققنوس سا

آتشی عشقی زمن روشن شده!

 

پارسی را بر فروزم بار بار

جان من دورش چو پیراهن شده

 

آه پیر طوس دستم را بگیر

دست من دست ترا مامن شده

 

***

 

هر طرف از عشق شب روشن شده

جان عاشق عشق را جوشن شده