گلبرگ نسترن
یک شب کنم نظاره از دور خویشتن را
در مه غزل نوشته ، تابیده عشق زن را
شاید مرا بگیری از شاخه ی درختی
در آبها که رقصد گلبوته ی سمن را
آواره ی خیالت از خویش گشته راهی
در کوچه باغ عشقت یادم ببر وطن را
در شعر خود فشانم چرخیده در هوایت
در دامنم که چیدم گلبرگ نسترن را
از مژده ای شکفتم گر در برت بیافتم
در تو شکوفه ریزم تا صبح خویشتن را
مانم به یادگاری در روی بستر تو
یک دسته عشق تازه گلهای پیرهن را