مسعود اطرافی

 

                          نا مـۀ از شفا خانه!

         عزیزم،

دیشب خواستم در وصف تو شعری بسرایم و به دل گفتم: شعرم را با وصف زلفانت آغاز میکنم ولی به زودی به یادم آمد که تو همانی هستی که ز لفانت را ماه یکبار به قیچی بیرحم آرایشگران

میسپاری تا گاهی آنرا پته یی ، گاهی ریشه یی و گاهی هم بچگانه قیچی کــنند !

         با خود گفتم: شعـرم را از مدح ابروانت می آغازم و به خاطـرم آمد ، که با وصف همه

دموکرات(!) بودنت، ابروانت را مخالف معیار های دموکراسی سانسور میکنی و... و از خیر

ابروانت هم گذ شتم !

         گفتم: بیا و شعـرت را با وصف خنجـر مژگانش شروع کن وبه خاطـرم رسید، که مژگان

بلند تو که طبیعی نیستند و محصول یکی از کارخانه های سامان و لوازم آرایش سازی تایوان

است و ....

         عـزمم را جـزم کرد م تا مطلع شعـرم را از لبان قرمزت آغاز کنم و به زودی متوجه

شدم که لبسرین "سویس میس" نمیبود آدم نمیتوانست تشخیص کند، که آنها لب هستند یا

پوست باد نجان سوسنی؟!

         گفتم: بیا از رنگ پوستش بگو! ولی همان روزی به یادم آمد، که تازه از حمام بیرون

آمده بودی و با من مواجه شدی وامشب که پوست رویت را با پوست کچالو مقایسه میکنم

به پوست کچالو نمره باید داد!

         بالاخـره شعـرم نیامد و من هم هی بر روح و روانم فشار آوردم ، تا اینکه ناخودآگاه

به بیت خواند آغاز کردم و آنهم چه آهنگهایی – خدا نشانت ندهد – از همان آهنگهایی که

گروه های هنـری(!) در عروسی ها میخوانندو... خواندم و خواندم تا همسایه به خانه ام

ریختند و آنقدر استقبالم کردند – البته با چوب و چماق و مشت و لگد، که سرحدم به شفا

خانه کشید و....

         واکنون این نامه را من دیکته میکنم و داکتر معالجم مینویسد ، اگـر نتوانستی آنـرا

بخوانی به یکی از دوا خانه ها ببر حتما برایت میخوانند!

         نوت: در جریان استقبال = لت و کوب یکی از همسایه ها با کلتک چوب به فرقم

کوبیده وحال فکـر میکنم مغـزم را جابجا کرده است ، زیرا: دیگر به شعـروشاعری نمی اند یشم.

         اگر تا صحت یاب شدنم بقال سر گذرتان خواستگاری نفرستاد وبا او عروس نکردی،

زیرازیرا: تو عقیده داشتی که بقالی از شاعری نان و آب دارتر است، با هم ازدواج میکنیم(!)

 

                                                                   بامحبت بی پایان

                                                             نشان شصت پای راست

                                                           شایق عیال شــــــــــاعــــر.

سه اثر خوب و خواندنی از نویسنده و شاعر جوان مسعود اطرافی


( ادب دری در جغرافیای پشتو زبانان ) که در آن سوانع 33 شاعرپشتو زبان آنسوی دیورند
به ضبط رسیده است . در مقدمۀ آن حرفهایی در مورد جعلی بودن " پته خزانه " است. کتاب
از سوی بنگاه انتشارات میوند به چاپ رسیده است.(1386)

( دستور نگارش دری و نشانه گذاری ) چنانکه از نامش پیداست ، برای یکدست شدن روش
املای فارسی دری تالیف شده است. محل چاپ آن موسسۀ انتشارات الازهر است.(1383)

( که فصل، فصل خزان ) مجموعۀ شعری است .(1383)
************************************************************************************

مسعود اطرافی

تراژیــــــدی رســــــتم و ســـــــهراب

در اینجا بر آنم تا بنمایانم، که چگونه عوامل دست به دست هم داده و یک تراژیدی را به وجود می آورند.

این مساله را در داستان رستم و سهراب ، که تمام عوامل تراژیدی را در خود دارد، میتوان بازیابی کرد.

مسعود اطرافی

                       تراژیــــــدی رســــــتم و ســـــــهراب

 

 

رستم تهمتن زابلستان که جویای نام است و حفظ عنوان جهان پهلوانی ، ابر سیاه آز و خود کامگی را در جلو چشمانش میکشد و گرد تلخ مصلحت جویی و نیرنگ بر پهنۀ دلش میپاشد

وجود او عرصۀ تاخت و تاز ها و نا سازگاریهاست، از یکسو دل شیر دارد، از سوی دیگرآز

و خودکامگی و مصلحت جویی در درونش چنگ انداخته و چون زورق بی بادبان در شب

یلدای طوفانی اینسو و آنسو پرتاب میشود.

     رستم و سهراب مانند همه ابنای بشر به دنیا آمده اند و در چنگال مرگ اسیر اند.تقدیر زمینه را به گونۀ برمیچیند تا پدر و پسر همدیگر را باز نشناسند. سهراب که در آوان شگوفایی زندگی گام برمیدارد و خواستار دانستن و جویای حقیقت راه افتاده تا از پدر نشانی

بیابد. مهرۀ شناسایی بر بازویش و کرۀ رش مرکبش و ژنده رزم، مامایش، به همرایش،اما

تقدیر به گونۀ دیگری است.

نبشته به سر دگر گونه بود

 زفرمان نه کاهد نه خواهد فزود "

     آگاهی نخستین سهراب از تبار خویش از تبار خویش عزم جزم کردن اوست برای فراهم

آوردن سپاهی از ترکان تا کاووس را از گاه براندازد و تخت و تاج را به رستم دهد و مادرش

را شاهبانوی ایران بسازد.

     همه از چگونگی به وجود آمدن سهراب آگاهیم، روزی رستم به نخجیرگاهی در مرز توران میرود و گوری را شکار میکند. باخوردن گوشت به خواب میرود و رخش را به چریدن در نخجیرگاه رها میکند.تنی چند از تورانیان رخش را به بند میکشند و میبرند وای

دریغ ، که رستم بیدار نمیشود و یا رخش در بیدار کردن رستم تلاش نمیکند. چگونه شد که

اسپی با آنهمه تیز هوشی که فقط صاحبش را میشناسد و در بزم و رزم همراه اوست و در

" هفت خوان " به او بسی کمک ها کرده ، این چنین سهل و ساده ربوده میشود؟  باید رخش

ربوده شود تا از تخمش رخشی دیگر پدید آید و بارۀ سهراب گردد. رستم هم دست و پا بسته

به گرداب تقدیر فرو کشیده میشود.بازی تقدیر از همین جا آغازمیگردد و همین جاست ، که

تمام عوامل دست به دست هم میدهند برای به وجود آوردن این غمنامه ، رستم بیدار میشود

و در طلب رخش وارد سمنگان میشود. تهمینه دختر شاه سمنگان دل به عشق او میسپارد و

ثمرۀ ازدواجشان سهراب است.نطفۀ سهراب که بسته شد ، اسپ رستم هم پیدا میشود.ومیبینیم

که پیدا شدن اسپ بستگی به این دارد ، که تهمینه به کام دل برسد. آیا مردم سمنگان از ربودن اسپ رستم نیت خوبی داشته اند؟

     آنان میخواهند از رخش کره بار آورتد. تهمینه ، که از دیر باز آوازۀ نام آوری رستم را

شنیده اعتراف میکند که میخواهد از رستم فرزندی داشته باشد.این کار تهمینه به خاطر مصلحت و غرض ومرض سیاسی نیست؟ مگر تهمینه نمیخواهد پسری با خصایل رستم داشته

باشد ، که بر یال و کوپال او بنازد ومباهات کند و به دیگر ممالک فخر بفروشد؟ و راستی را

که این خطوط موازی بین انسان و حیوان در شهنامۀ فردوسی بسی شگفت و غریب اس.

     اسپ کشیده میشود به دلیلی خاص و انسان هم به هماغوشی دعوت میگردد به دلیل خاص

دیگر.

" ترا ام کنون گر بخواهی مــرا

 نبیند همی مرغ و ماهی مــــرا

 یکی آنکه بر تو چنین گشته ام

 خرد را ز بهرهـوس کــشته ام

 دو دیگرکه ازتو مگر کردگــار

 نشـاند یکی کـودکـم  در  کــنار

سه دیگرکه رخشت بجای آورم

سـمنگان هـمه زیرپـــــای آورم " (1)

مسالۀ دیگر اینکه چرا رستم تهمینه را همراه خود نمیبرد و مهرۀ به او میدهد تا اگرفرزندش

دختر بود بر گیسویش بیاویزد و اگر پسر بر بازویش بسته شود؟ مگر زال، که دل به عشق

رودابۀ کابلی سپرد از پدرش اجازه نخواست وپدرش پس از کسب اجازۀ شاه ایران آن دو را

به هم نرسانید و آن دو به زابلستان برنگشتند؟

      چرا رستم اینگونه نمیکند؟ قضا را تهمینه هم با تصمیم سهراب مخالفتی نمیورزد وچرخ

حادثه را به جلو میراند. افراسیاب که برای کین خواهی در انتطار فرصتی است،دلاورانش را نزد سهراب میفرستد و توصیه اش این است که مبادا سهراب پدرش را بشناسد.اگر سهراب رستم را بکشدایران به دست توران می افتد. اگرهم سهراب به دست رستم کشته شود

دل او میشکند و جهان بر وی تیره وتبا میگردد،که باز نتیجه یکی است.

     " افراسیاب" تجسم بدخوایی و کینه توزی است، ابلیسی است در جامۀ آدمیزاد تا چون ابر سیاهی هلال ماه نو را در خود فرو برد، این ابلیس آدم نما  کارگزارانی دارد که از آن میان

" هومان " است. اما اگر هومان به نیت بد وارد معرکه میشود و رستم را به سهـراب معـرفی

نمیکند ، " هجیر " به نیت خوب نام رستم پنهان میدارد. بدانگاه که سهـراب ، " دژسپید " را

میگیرد و نگهبانش " اجیر رزم دیده " ، اسیر میگردد ، چرا وقتی سهـراب از بارگاه نام آوران ایران از وی سوال میکند، نام رستم برده نمیشود؟ مگر یکی از رسوم پهلوانی راستگویی نیست؟ تازه به این هم بسنده نمیشود و" ژنده رزم " ، مامای سهـراب را که تهمینه

همراه او کرده است تا معرف پدرش باشد به دلیل مسخره از بین میبرد. آهنگ ملایمی در گوش سهـراب زمزمه آغاز میکند و نیرویی او را وامیدارد ا آن بارگاه سبزرا از آن پدرش

بداند. نشانه هایی را، که مادرش از رستم داده میبیند و دیده اش باور نمیکند.

     در اولین برخورد آنان، باز تردید به جان سهـراب چنگ میاندازد و از نام ونشان رستم

جویا میشود. اما دریغ، حسابگری رستم، راز را همچنان سر به مهـرنگهمیدارد. حالانکه در

تمام جنگها، به هنگام رجزخوانی، رستم نام تمام دودمانش را با افتار میگوید. در شب دوم

نبرد سهـراب همچنان در دام وسوسه اسیر است. دل به او میگوید: پهلوانی که ب او زور

آزمایی کرده رستم است ، اما نیروی فراتر باوراو را به بی باوری می آگند. با رویاروی

شدنش با رستم به او میگوید: تا پیش جهاندار پیمان کنند و از جستن جنگ پشیمانی نشان

دهند. چرا که دل او بر رستم مهر می آورد و آب شرم بر چهره اش مینشیند. رستم او را

راغب میکند تا با هم کشتی بگیرند و رستم برزمین میخورد و سهـراب روی سینۀ پیلتن

مینشیند.

     رستم با حیله سازی و مکر چنین نغمه ساز میکند، که در آیین او دو بار کسی بر زمین

بخورد و سپس سرش از تنش جدا گردد.سهـراب، که سردی و گرمی روزگارنچشیده و به

پیروزی نهاییش در کمال ساده دلی اطمینان دارد، رضا میدهد.

     تمام این بحرانها حوادث را به سوی اوج میکشا نند. روز دگر سهـراب بر زمین میخورد

وجگرگاهش شگافته میشود. مرگ سهـراب زود گذروفوری انجام نمیگیرد. هنوز سهـراب لب

به سخن نگشوده و پرده از راز نیفتاده گره کور گشوده نشده است. سهـراب با اندوه و رنج به

بازگویی داستان خویش میپردازد. دیگر زمان گره گشایی فرا رسیده و داستان به نقطۀ اوج خود میرسد. نشانی ، که رستم به تهمینه داده در معرض دید قرار میگیرد. و راستی را که

این انتخاب گره کور و گره گشایی چه عظیم و با شکوه است.

     خواننده انتظار ندارد تا مهرۀ که رستم به تهمینه سپرده در چنین موقعیتی دردناک وسیلۀ

آگاهی و باز شناسی گردد. این گره کور اساسا موضوعی لحظه ساز نیست و ای بسا که خوانندۀ این غمنامه پس از یکی دو صحنه در لابلای حوادث آنرا گم میکند و در پیش آمد ها

فراموش میکند و آنگاه برملا میشود، که سهـراب با پهلوی دریده و در خون تپان از ندیدن پدر شکوه آغاز میکند :

                            ” چو بگشاد خفتان آن مهــــــره دید

                              هـــمی جـــامۀ خویشـــتن بر درید

                              همی گفت کای کشته بردســت من

                              دلــــیر و ســـــتوده به هــر انجمن

                              همی ریخت خون و همی کندموی

                              سر پر ز خاک و پر آبــــــــروی

      هنر فردوسی بزرگ در این است که لذتی مصنوعی پر وعده و وعید و آگنده از سوق و

وجد کودکانه به ما نمیدهد.

      رستم و سهـراب صد البته میتوانستند با پیوستن به یکدیگر و شناخت همدگر از مصاف دست بردارند تا یکی بر دیگر فرمان براند. امکان آن نیز بود تا رستم به دست سهـراب کشته

شود. اما میبینیم ، که هماهنگی جهان آشنای، که شاعردرجستجوی آنست جز با مرگ سهـراب به دست نمی آید و اگر نه چنین بود از تراژیک محروم میماندیم. افزون بر آن همدلی و همنوایی  با قهرمانان را از کف میدادیم و به جای آن حس تنفر برای یکی وحس

همدردی برای دیگری در وجود ما رخنه میکرد و بنابراین از آن وحدت و انسجام و یکپارچگی تراژدی، که چه دشوار کاریست، بی نصیب میماندیم.و به قول زنده یاد فروزانفر:

    " شاعر بزرگ باید این دو فرزند رشید ایران را بهم افگند تا پادشاهی نامور به دست

سپهسالاری نامورترازاو،از پای درآید اما به طوری،که ایرانی نژادان تا پایان جهان کینۀ

هیچیک از این دو را به دل نگیرند و همچنان هردو تن را مقدس و منزه بشمارند. "

**********************************************************************************************************************

 " چه بگویم که دل افسردگیت
از میان برخیزد
نفس گرم گوزن کوهی
چه تواند کردن
- سردی برف زمستان را؟..." کدکنی


پرویز کامبخش عزیز


تو گالیله نیستی و ما هم در قرون وسطی زندگی نمیکنیم ،تا تفتیش عقاید شویم و توبۀ مان بدهند. ترا رژیمی به زندان افگنده ، که وقتی از دمکراسی حرف میزندتو گویی مدخل و مخرجش را جـر خواهد داد.وخوب هم آگاه است ،که یک اصل عمدۀ دموکراسی آزادی بیان
وعقیده است. ولی رژیم کابل از روز تکیه زدن بر اریکۀ قدرت تا امروز این اصل اساسی
دموکراسی را زیر پا نموده است و... بگذریم.

اینک من با : قلم و قدم ودرم با توام و به یقین همۀ روشنفکران افغانستانی با تو اند.
مسعود اطرافی
شاعروژورنالیست

***********************************


این مساله،که ضحاک ماردوش در کنار سیمای پلشت خویش،سیمای نورانی هم دارد،از روزگاران کهن مورد توجه دانشمندان و پژوهندگان بوده است.
درترجمۀ آثارالباقیه آمده است: "آبان ماه(1)روزدهم آن عیدی است که برای توافق نام آبانگان(2) گویند و در این روز فریدون پسر تهماسپ به شاهی ر
سید و مردمانی را به حفر انهار و تعمیر آنها امر کرد و در این روز به کشور های هفتگانه خبر رسید،که فریدون بیوراسپر (3) را اسیر کرده و به
سلطنت رسیده و مردم را دستور داده که دوباره خانه و اهل خود را مالک شوند و خود را کد خدا بنامند- یعنی صاحب خانه - وخود او نیزبه خانه و
خانوادۀ خود فرمانروا شد و شروع به امر و نهی و گیر و دار کرد، پیش از آن همۀ ایرانیان (4) در عهد بیور اسپ بی خانه و زندگی بودند و از ایشان
سلب مالکیت شده بود."
موسی خوانی تاریخ نویس ارمنی، که نگارش" تاریخ ارمنستان" را به سال 490 میلادی به پایان رسانیده و کتاب خود را به " ساهاگ باتوگرافی"
پادشاه ارمنستان پیشکش کرده است، پیش از ابو ریحان به ماجرای ضحاک پرداخته است. موسی خوانی میگوید: " کسی که پارسیان وی را بیور اسپ
و اژی دهاک نامیده اند در واقع جد اعلای آنان است،که در روزگار نبروت میزیست، من دانستم که نام اصلی بیور اسپ (کنتاور پیورید) است. "
بیور اسپ پیرو نبروت(6) بود، که از دلیری بهره داشت و از جانب دیگر خردمند و مدبر بود و با این دو نیرو توانست روش مشترک زیستن را به
قوم خویش بیاموزاند،به همه اندرز میداد، که هیچکس نباید از مالکیت بهرۀ بی حد و حصر داشته باشد.
او اندیشۀ خود را از دیگران نمی نهفت. دیدار با او و بحث و گفتگو با وی هیچگونه دشواری نداشت. وشاهد این مدعا "محضرخواستن ضحاک از
مهتران و پاره کردن کاوۀ آهنگر آن محضر را" در شاهنامۀ فردوسی بزرگ است.(5)
اینست ماجرای آن ستوده کرداری که بد نام شده است. آنچه در بارۀ روییدن اژدها از شانه های وی یا مبدل شدن خود وی به اژدها آورده اند شاید
درست باشد. او گاهگاه گروه های از مردم را قربانی اهریمن (6) میکرد و مردم از وی روگردان شدند وبر ضدش شوریدند. او اریکۀ فرمانروایی را
ترک و به کوه دماوند گریخت و پاسدارانش پراگنده شدند و سر انجام مردم دستگیرش کرده و در چاهی ژرف که انباشته از گوگرد افگندند و هلاکش
ساختند.
این نکته را باید افزود، که : بور اسپ یا ضحاک هوسی در نهادش شعله افروخت که باید سحر باطل را نیز بیاموزد،ولی آموختن شرارت برای وی
آسان نبود، زیرا که گفتیم وی چیزی را از پیروان خویش نمی نهفت. بنابرآن تدبیری اندیشید و خود را به درد شدید امعا مبتلا وانمود کرد. اهریمن نابکار
که همواره درکمین او بود به وی مشوره داد ، که تنها یک کلمه بر زبان آورد و در عوض آن سحر باطل را بدو خواهد آموخت.
بیوراسپ، فریب خورد آن کلمه را بر زبان آورد، اهریمن بر شانه های او چندین بار بوسه زد و از جا هایی که اهریمن بوسیده بود اژدها های مهیب
سر برون آوردند.
بیور اسپ، این قهرمان نیمه تاریخی، نیمه افسانوی، در شاهنامۀ فردوسی سترگ با هم می آمیزد و از آن ضحاکی ماردوش،بازماندۀ اژی دهاک سه
سر، پادشاه تازی بر رعیت پارسی پدیدار میشود:

" زضحاک تازی گهر داشتی
زکابل همه بوم و بر داشتی "(7)
ویا:
" کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هـــزار"(8)

" همان بیور اسپش همی خواندند
چنـین نـــــــــام بر پهلوی راندند "(9)

" در اویستا (10) هم از جم (جمشید)، ویشتاسپ (گشاسپ)، کاوی (کاوۀ آهنگر) و اژی دهاک (ضحاک) نامبرده شده است، که مورخین از آنان با عناوین
" پیشدادیان" ، "کیانی ها" و " اسپه " ها یاد آور شده اند." (10)
در اینصورت ، بیورسپ یا ضحاک ماردوش= اژی دهاک، جد اعلای آریاییان است و به سلسلۀ اسپه ها مربوط میشود نه حکمروای تازی نژاد بر ملت
آریایی.

پانوشت ها :

1- آبان : ماه دهم سال خورشیدی (عقرب)
2- آبانگان : نام فرشتۀ موکل بر آب در نزد آریاییان قدیم و هم روز دهم آبان (عقرب) از سال خورشیدی ، که آریاییان باستان آنرا جشن میگرفتند.
فرهنگ فارسی دکتر محمد معین، ردیف " آ " ، جلد اول، دوره شش جلدی، تهران،1360 خورشیدی.
3- بیور:(پهلوی) ده هزار و بیور اسپ دارای ده هزار اسپ، همان.
4- ایرانیان: مقصد از ایرانیان در اینجا از آریایی نژادان است نه ایرانیان کنونی .
5- شاهنامۀ فردوسی، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، بی تا.
6- اهریمن: اهرمن=اهرامن=اهرن=اهریمه=آهرن=آهریمن=آهرامن=آهرمن=آهریمه=هریمه= خرد خبیث، عقل پلید، شیطان، هریک از پیروان اهریمن،
هر فرد شیاطین.فرهنگ فارسی دکترمحمد معین،ردیف " ا " ، ص 217،دورۀ شش جلدی، تهران،1360 خورشیدی.
7،8،9- شاهنامۀ فردوسی، به کوشش محمد دبیر سیاقی،تهران، بی تا.
10- افغانستان در مسیر تاریخ،میرغلام محمد غبار،جلد اول،انتشارات میوند،پیشاور،1384 خورشیدی.

*********************************************************************************************************************************************

"اشک وباران"
افزایش درد دیگری بر درد های زبان وهنروفرهنگ ما


هراثرهنری یک پیغام است وبدیهی است،که این پیغام ازپیغام ده = هنرمند،به پیغام گیر = خواننده،شنونده وبیننده باید برسد
با این حساب پیغام ده وپیغام گیربه پیغام بخش=رادیو وتلویزیون و تیاترو نشریه ها وبنگاه
های نشراتی و...احتیاج دارند وخط پیغام ده وپیغام گیر روشن است،یکی پیغام میدهد و دیگری
میگیرد ولی میمان پیغام بخش،که نقش وی در بین چه است؟
اکثراُ پیغام بخش ها تاجروکسبه اند و بیشتر به جیب هایشان میاندیشند تا به روند زبان و
هنر و ادب و فرهنگ جامعه واین مطلب را میتوان در بسیاری از کتابهای،که دربنگاه های نشراتی افغانها در پیشاور پاکستان چاپ شده اند به خوبی نشاندهی کرد. وآنهم با این فورمول
ساده:هرکه پول داد هرچرندی را که خواست برایش چاپ میکنند،تا نفع ببرند و این فایده اگر
معنویات جامعه را لگد مال هم کند برایشان مهم نیست،مهم اینست که ضرر نکنند. بگذریم.
زمانی درکابل،ریاست نشرات وزارت اطلاعات و فرهنگ کتابهای معدود ومحدودی را که چاپ میشد سانسور میکرد وما رژیم را به خاطر این عملش انتقاد میکردیم ولی من اکنون
به این عقیده ام،که یک چنان سانسور هایی برای این چنین چریات قالب زده به نام شعرو
داستان و...و...بایست باشد وآنهم به خاطر جلوگیری از ابتذال گرایی در زبان و هنر وفرهنگ
ما ولاغیر.
اگرچه عهد کرده بودم،که منبعد به جز شعر- به همان مفهومی که من به آن باور دارم- نقد نکنم . ولی ناگزیر شدم مجموعۀ "اشک وباران" خانم عارفۀ بهارت را که در سال 1379خورشیدی توسط موسسۀ انتشارات الازهر چاپ شده است بررسی کنم.
عرض کردم ناگزیر شده ام ! من ازتعهد و التزام واز اینگونه حرفها که از کثرت استعمال
نا بجا و نادرست دهن پرکن و بی مصرف و تو خالی شده اند بیزارم وهمینطور هیچگونه ادعایی هم ندارم ولی مسوولیت من و نسل من به من حکم میکند تا از ابتذال در برابر زبان و
هنر و فرهنگ ما به پا خیزم و به آنانی که خیال میکنند شاعر و نویسنده هستند بگویم: دهنت
را با آب گلاب هفت بار آب بکش و آنگاه نام شعر و زبان فرهنگ ما را بگیر.
مبرهن است، که شگوفایی زبان و هنر و فرهنگ نتیجۀ قرنها تفکرو تلاش یک ملت است بخاطر باروری زبان و هنر و فرهنگش وهر فرد ملت حق دارد جلو هر آبکش نکردۀ را بگیرد که با معنویاتش بازی میکند و شاید این است مسوولیت کسی که کار هنری میکند واگر
قلمبه ترش را بخواهید همان "تعهد،التزام" و....
با این گفته آمده ها میرویم سراغ کتاب "اشک و باران" خانم عارفه بهارت. هان!یک نکته
را از خانم بهارت میپرسم و آن ا ینکه من در چند واژه نامۀ فارسی ، که دم دست بود ، مثل:
فرهنک عمید،فرهنگ صبا،فرهنگ آنند راج،غیاث اللغات وفرهنگ فارسی داکتر معین واژۀ
"بهارت" را نیافتم و "بهار" بود،که سانسگریت است و معنی بت خانه را میداد - با بهار
(پهلوی)،که معنی اولین فصل سال خورشیدی را میدهد اشتباه نشود- و یکی هم "مهابهارت"
بود،که هند مادرمعنی شده بود. بهر حا ل امیوارم خانم بهارت مرا در روشنی قراربدهند،که
ت تخلص شان از چه زبانی است؟
" اشک و باران" را با چند محک ورق میرنیم:
یک- تاثیر گیری ها
د و- ضعف های ناشی از جهانبینی
سه- عدم دقت
و حرف اخیر
تاثیر گیری ها:
خانم بهارت در " اشک و باران" خواه مخواه تاثیر گیریهای دارد ولی گاهی این تاثیر گیری ها میرود به سوی خدا نخواسته(!) سرقت ادبی- که جرمیست غیر قابل بخشا یش- به گونۀ مثال:" آیینه را و آب را سلامی دوباره خواهم داد" ص3 کتاب.
" به آفتاب سلامی دو باره خواهم داد" فروغ،تولدی دیگر
" زنده گی رسم خوشایند ی است/ زنده گی بال و پری دارد با وسعت مرگ"ص13کتاب.
این د و مصراع از شعربلندی زیر نام "صدای پای آب" مرحوم سهراب سپهری است.
خانم بهارت در پایان این قطعه که از برکت شعر سپهری میتوان شعرش خواند میگوید-البته
از روی کتاب سپهری مرحوم (!) "زنده گی چیزی هست/که میان قفس تنهایی/دیرگاهیست
فراموش من است"ص 13 کتاب.
اگر چه مرحوم سپهری در " صدای پای آب" وارونۀ مصراع های خانم بهارت را گفته است(!) " زندگی چیزی نیست که لب تاقچۀ عاد ت از یاد من و تو برود"
خانم بهارت از این دست ابتکارات زیاد دارند،به طور نمونه:" ای همیشه ترین/برگرد
و با بهار بمان تا که وا کنی/ شهـرنشاط بر دل سودایی بهار"ص 50 کتاب.
واز مرحوم نادرنادرپور: " ای آشنای من/ برخیز وبا بهار سفر کرده باز گرد/ تا پرکنیم
جام تهی از شراب را" و باز در هین صفحه مصراعی از " احمد شاملو" را میبینیم :
" ماندن حکایتی بود"
جالب اینجاست ، که گذشته از همین دو قطعه در " اشک و باران" که به شعر نزدیک اند
بقیه یک قلم شعر نیستند وبه یقین بخاطر داشتن مصراع های از شعر شاعران معاصر ایران.
اگر چه در " اشک و باران" خال خال تصویری،تشبیهی،استعارۀ به چشم میخورد ولی باید
معتقد شد که " با یک شگوفه باغ ، بهاران نمیشود"با آنهم بخشی از تصاویر خانم بهارت را
در ا