با خزان

 

تو بمن میمانی

تو به آهنگ غمم

و به آن جام شبیه

که می اش تلخ وزنند و زیباست

وشکست ها شبیه مان کرده

با آنکه ازت بیزارم

لیک

تا آمد زمستان با تو میمانم

و با درخت که با من یکجاست

و چقدر از تو آزرده....

با پریشان حالی

و با همه وسعت شکیبایی

و شکستگی..

که تو

وقیحانه

تن سبز پوشش را

با چه بیرحمی

رنگ میزنی و برهنه اش میکنی

از آمد تو همگان هراسانند

و با تو بودن را

چه سخت متقبل

چون در تو تردید است و شک

و آمد تو

پیام سرماست

خبر ختک

تاریکی و کوچ و سفر

نمیخواهم در تو باشم

ولی زمانه و زمان را

راهی جز عبور از تو نیست

و من

شادمانی های داشته ام را

با آنکه دوستت ندارم

قسمت می کنم

چون در تو می مانم

تا ازت بگزرم

و عبورت کنم

لیک بهای این مرز را

و این سرحد را

چه گران می پردازم

چه گران........

 

                                      انجنیر حفیظ اله ( حازم)  

فصل گل

 

باز یک فصل دیگر

از پس پرده تذویر و ریا

از بر بارش سنگینی برف

اشک یخ بسته آن باور دل

یا شکم خالی خسپیده به نان

به حکایت می آید

از هجوم یخ و از تیره گی ابر سیه

از شب بی نوری

یا قناری که بمن گفت!

زتو آزردم

چون در آن ظلمت ارواح شبان

آنچه اندوخته ام بود زنور

همه را یکسره بردند به گور

دست و آغوش تهی شد زمهر

تب سوزان رسیدن به ترا

من چسان فصه کنم؟

که چه فصلی داشتم؟

و چسان کودک شیرین مرا

صاحبان من و تو

به بهای نانی

که چه ارزان

ازم دزدیدند

و من اینک به رهت منتظرم

فصل ترا

فصل گل فصل هم یابی

فصل سازگاری ساغر و ساقی

فصل خوب انتظار از پشت شیشه

فصل بی بستگی سافه و ریشه

من بتو میمانم

در رهت می پایم.

 

انجنیر حفیظ اله حازم