دو غزل فارسی از میرزا غالب ارسالی فرید طاهری
نوميدئ ما گردش ايام ندارد
روزی که سيه شد سحرُ شام ندارد
بوسم لب دلدارُ گزيدن نتوانم
نرم است دلم حوصلهء کام ندارد
مفرست بطواف حرم دوست نسيمی
کز نگهت گل جامهء احرام ندارم
هر ذره خاکم زتو رقصان به هوائيست
ديوانگئ شوق سرانجام ندارد
رو تن به بلا ده که دگر بيم بلا نيست
مرغ قفسی کشمکش دام ندارد
قاصد خبر آوردُ همان خشک دماغم
ظرفِ قدحش رشحهء پيغام ندارد
بی نقش وجود تو سراپای من از ضعف
چون بستر خواب است که اندام ندارد
گرديد نشانها هدفِ تير بلاها
آشائيش عنقا که بجز نام ندارد
بلبل به چمن بنگرُ پروانه به محفل
شوق است که در وصل هم آرام ندارد
تلخ است رگِ ذوق کبابی که بسوزد
زآن رشک که سوزِ جگرِ خام ندارد
آيا به دلت ولولهء کسب هوا نيست
يا آنکه سرائ تو لب بام ندارد
بوسی که ربايند به مستی زلب يار
نغز است ولی لذتِ دشنام ندارد
هر رشحه به اندازهء هر حوصله ريزند
می خانهء توفيق خُـــمُ جام ندارد
(غالب) که بـِه است از غزلم مصرع استاد
بادام صفائی گـل بادام ندارد
*****
اين هم غزلی ديگر از مرزا غالب
شوخئ چشم حبيب فتنهء ايام شد
قسمتِ بخت رقيب گردش صد جام شد
تا تو به عزم حرم ناقه فگندی براه
کعبه زفرش سياه مردمک احرام شد
پيچُ خم دستگاه کرد فزون حرص جاه
ريشه چو آمد برون دانهء ما دام شد
هست تفاوت بسی هم زرطب تا نبيذ
لذت ديگر دهد بوسه چو دشنام شد
ای که ترا خواستم لب زمکيدن فگار
خود لبم اندر طلب خستهء ابرام شد
گر همه مهری برو ور همه چشمی بخسب
صبح اميد مرا روز سياه شام شد
ساده دلم در اميد چشم تو گيرم به مهر
بوسه شود در لبم هرچه زپيغام شد
همچو خسی کش شرر چهره گشائی کند
صورت آغاز ما معنئ انجام شد
ديگرم از روزگار شکوه چه در خور بود
ناله شرر تاب شد اشک جگر فام شد
ای شده (غالب) ستای دشمنئ بخت بين
خود صفت دشمن است آنچه مرا نام شد
*****
وبلاگ من
http://suroush.persianblog.com