اولین تحقیق کامل در باره میرزا اسدالله غالب که توسط محترم بشیر سخاورز نویسنده توانای کشور ما صورت گرفته است
پس منظر خانواده گى )كودكى و جوانى)
جد غالب از ماورألنهر و از مردمان ترك است اما در قرن سيزدهم به هند مهاجرت كرد تا اقبال بهترى از نقطه نظر درآمد مالى داشته باشد و براى همين منظور به دربار مغولى هند راه پيدا كرد. غالب در ٢٧ دسمبر سال ١٧٩٧ ميلادى در آگره تولد شد. او خودش در مورد اصل و نسبش در نامهء كه به يكى از دوستان نوشته يادآورى ميكند، اما اين كار او چنان بُعد شاعرانه دارد و چنان مغلق است كه كمتر كسى مى تواند حقيقت را از تخيل شاعرانه جدا كند زيرا كه او نسبتش را سرانجام به افراسياب در توران مى كشد . غالب در همه حال يك شاعر است و در معرفى اصل و نسبش از تخيل بيشتر كار مى گيرد، اما اگر از اين بگذريم و تصوير واقعى از كودكى و جوانى وى ارائه بدهيم در عين حال مؤفق خواهيم شد تا علت هايى را كه سرانجام باعث حلول شعر در غالب شده دريابيم.
وقتى غالب به دنيا آمد شاهنشاهى مغول در حالت نزع بود و آخرين رمق هايش را مى كشيد. اين شاهنشاهى فقط صد سال پيش از مقتدر ترين ها بود كه بر تمام هند شمالى حكمرانى داشت و ثروت و حشمت آن در تمام جهان پيشرفتهء آن وقت معروف بود. شهر هاى زيباى هندى زبان زد خاص و عام بود. شهر هايى كه با داشتن باغ هاى قشنگ، عمارات افسانوى چون تاج محل، مدارس باشكوه مملو از استادان تراز برتر، مساجد مجلل و جاده هاى باز بى نظيريى خود را به رُخ همه گان مى كشيدند. اما متأسفانه اين حشمت حتى در زمان آمدن جد غالب به هند رو به انحطاط گذاشته بود. آنهمه شكوه و جلال كه به همت جلال الدين اكبر به وجود آمده بود در اثر سياست هاى بى خردانهء اورنگزيب به سرعت رو به نابودى گذاشت و هند بعد از مرگ اورنگزيب(سال ١٧٠٧ ميلادى)، دستخوش ناآرامى، جنگ هاى عشايرى، جنگ هاى مذهبى، خصومت شهزاده گان و بى ثباتى شد. مراته ها كه در تمام مدت شهنشاهى اورنگزيب در مقابل او مى جنگيدند بعد از مرگش توانستند خود مختار شوند و ايالتى را كه امروز به نام "مهارشترا" ناميده مى شود آزاد سازند. اين كار در عين حال نمونهء خوبى براى جرأت بخشيدن به ملت هاى ديگر هم شد تا هر كدام براى آزادى ايالت شان از چنگ مغول بشتابند. به زودى هند شبه قاره يی را مى ماند كه از كشور هاى كوچك و متعددى ساخته شده بود. اين ناامنى و بى ثباتى براى انگليس ها زمينهء خوبى شد تا هند را به آسانى و بيشتر توسط خود مردم هند به تصرف در آورند.
نقطهٴ اوج امپراتوری مغول در حقيقت نقطهٴ انعطاف آن هم بود و بعد از آن، اين امپراتوری همواره سير نزولى را پيمود و نتوانست که دربار خودش را با آن هيمنهٴ گذشته احيا نمايد . بزرگترين شهنشاه مغولی يعنى اورنگزيب ، در ضمن آن که دامنهٴ فتوحاتش را در چهار سوی کشور پهناور هند وسعت داد، در حقيقت تومار امپراتوری را هم بست. اين امپراتور با جزم و تعصب بيش از حد رفتار نمود و خودش را در هيأت سربازی ديد که با شمشير اسلام به جنگ تمام اديان ديگر می رود و مردمان آن را به دين اسلام مشرف می سازد. اصل همزيستى مسالمت آميز که توسط اکبر بنيان گذارده شده بود از بين رفت. شاعران و نويسندگان هندو از دربار رانده شدند و مؤبدان عبادتگاه های هندوان تحقير گرديدند.
تعصب اورنگزيب نه تنها جدايی ميان مسلمان و هندو را سبب شد، بلکه ميان فرقه های مختلف مسلمانان هم تفاوت نگری را ايجاد کرد و مسألهٴ شيعه و سنی راه خود را در انجمن های ادبی باز نمود. شاعران و نويسندگان که در زمان اکبر وظيفهٴ تلفيق دادنِ فرهنگ ها و مذاهب را داشتند اکنون در مقابل همديگر برخاسته بودند و به دور شان حصار محکم کشيده بودند. اين حصار ذهن شاعران را به تحجر کشانيد و ديدگاه آن ها را تنگ کرد.
اورنگزيب با زور شمشيرش تقريبا بر تمام هند و کشور های همجوارش حکمرانى کرد. اما همين که مُرد، کاخ مستحکم قدرت او فروپاشيد. تعصب او حس ملی را در ميان مردم مناطق ديگر زنده کرد و عکس العمل شديدی در مقابل حکام مغولی به وجود آورد. مذاهبی که خود بر مبناى صلح و آشتی به وجود آمده بودند قهر و خشم خود را در مقابل سيطرهٴ مغول آشکار کردند، از آن جمله سيک ها را می توان نام برد که پيشوای شان "گرو نانک" انسان دوستی و صلح را تشويق می کرد، اما پيروانش برعکس می خواستند حسابشان را با امپراتوری مغول يکطرفه و روشن کنند. اين دين سابقه ی طولانى نداشت و فقط چند سده يی از ظهور آن می گذشت. اما شاهان بعد از اورنگزيب تنها خود شان را در مقابل جنبش سيك ها نيافتند، بلکه مراته ها، افغان ها و جت ها هم هر کدام ميخواستند سهمی در اين امپراتوری داشته باشند. از سوی ديگر اين اقوام در مقابل قوه يی چندين برابر بزرگتر از خود هم قرار داشتند، قوه يی که ميخواست در ضمن به امپراتوری مغول ها خاتمه بدهد. اين قدرت بزرگ لشکر سيل آساى نادر شاه بود که سعی داشت پرچم فارس در بر هند بر افرازد، اما اين بار نه به مفهوم اشاعهٴ دين اسلام و نه به مقصد ترويج فرهنگ فارس بلکه برای بردن غنيمت ناکرانمند امپراتوری مغولى که آوازه اش در جهان پيچيده بود. نادر افشار، پادشاه مغول محمد شاه را در محلی به نام پانى پت شکست داد ( ۱۷۳۹ م) و پيروزی خود را با کشتن دو صد هزار نفر جشن گرفت. وى بعد از دو ماه هند را ترک گفت و در ميان غنايم فراوانى که گرفته بود تاج طاووس، الماس کوه نور و ديگر زيورات دربار، نسخ خطی، سه صد فيل، ده هزار اسب، ده هزار شتر و پانزده هزار کرور پول نقد شامل می شد.
امپراتور افغان احمدشاه درانى هم سهم خودش را بعد از نادرشاه از دولت مغول برداشت. او هشت بار به هند حمله کرد و در هر حمله پادشاه مغول را وادار می ساخت تا باج بيشتر به افغانستان بپردازد و در حملهٴ آخر به هند، خودش با دست خود پادشاه تازهٴ مغولی به نام عالمگير دوم را به تخت شاهی نشاند و در ضمن سند تسليمی پنجاب، کشمير وسند را از او گرفت (۱۷۵۴ م).
شورش پی در پی مراته ها، سيک ها، جت ها، حملات نادرشاه افشار و احمد شاه افغان و از همه بدتر درگيری شاهزادگان مغول در تقسيم کردن قدرت، وقت برای کار در امور فرهنگ نمی داد. شعله يی که اورنگزيب افروخته بود، سر انجام دامان اولاده اش را گرفت. شاعران و نويسندگان دربار مغول را جای امنی نمی يافتند و هريک به گوشه يی پراگنده شدند. با وجود همه ی اين ها مشکل امپراتوری مغول به مرحلهٴ حاد نرسيده بود. اين مرحلهٴ حاد با تهاجم انگليس ها در هند نمايان شد. تا آن روزگار مداخله های مختلف اقوامی که ذکر شان رفت، دولت مغول را به حد کافى ضعيف ساخته بود و در حقيقت از همه جهت زمينه را برای آمدن انگليس ها در هند فراهم کرد.
سپاه امپراتوری انگليس با توانايی بيشتری بر تمام مراکز قدرت مغول تاخت و آن را يکی بعد از ديگری از بين برد و برای آنکه امپراتوری مغول دوباره جان نگيرد زبان فارسی را که در تشکيل اين امپراتورى سهم داشت مورد تهديد قرار داد و زبان انگليسی را زبان رسمی آن وقت ساخت. در ضمن مسلمانان را که هستهٴ نيروی امپراتوری مغول بودند به کار های مهم نه گماشت و آن ها را در مقابل هندو ها تحقير کرد. انگليس٬ هندوان را که در دورهٴ جزم و تعصب مغول از دربار رانده شده بودند، مقام و منصب داد و در به وجود آوردن تفاوت و حس تنفر ميان هندو و مسلمان سعی بسيار کرد. اگر سياست اکبر بر مبنای اتحاد و همزيستی مسالمت آميز بود، انگليس ها برعکس در ايجاد کشمکش و تفرقه افگنی ميان نيروهای مختلف کوشيدند تا از اختلاف نيروها عليه همديگر استفاده نمايند، ضعيفشان سازند و در نتيجه به نيروى خود بيفزايند.
هندوان ظاهراً پشتوانهٴ تازه يافتند و آن عدهٴ از ايشان که به زور شمشيرِ اشخاصی مثل اورنگزيب مسلمان شده بودند، اين بار تغيير مذهب دادند و عيسويت را برگزيدند تا بتوانند بيشتر به انگليس ها نزديک باشند و در ضمن ضربتی هم به مسلمانان بزنند.
در چنين اوضاعی غالب به دنيا آمد، اما با وجود ناملايمات روزگار مصمم بود تا به هر شكلى شده خودش را به عنوان بهترين شاعر آن زمان معرفى كند.
پدر غالب عبداﷲ بيگ با زنى از خانوادهء ارجمند و صاحب نفوذ ازدواج كرده بود. او با خانوادهء خُسرش زنده گى مى كرد و از خود خانهء مستقل نداشت، اما اين گفته نبايد طورى توجيه شود كه غالب در خانوادهء فقيرى تولد شده، زيرا بر عكس اين خانواده كه مشتمل بر غالب، برادرش يوسف، خواهرش چوتا خانم (خانم كوچك) و پدر و مادر شان بود، وضع مالى خوبى داشت. مطابق معمول خانوادهء مسلمان و صاحب نفوذ فرزندان شان را براى كسب علم به مدرسه مى فرستادند تا دساتير دينى، زبان و تا حدى ساينس را بيآموزند. غالب به مدرسه رفت عربى، فارسى و علوم طبيعی را به فرا گرفت، اما از همه بيشتر در زبان فارسى استعداد خودش را نشان داد و به قول خودش هنوز١١ سال داشت كه به سرودن شعر فارسى پرداخت. سال ها بعد از اشتغال با شعر فارسى سر انجام به سرودن شعر اردو پرداخت. اشتغال او با شعر از زمان كودكى داستانى هم دارد كه مردى با نام كان هايه لال كه با غالب همسن بود، در ايام بلوغ غالب را ملاقات و از زمان كودكى ياد مى كند كه غالب در سن ٩ سالگى مثنويى سرود و از او مى پرسد كه آيا او (غالب) اين مثنوى را به خاطر دارد يا نه؟ غالب مى گويد كه به خاطر نه مى آورد. اتفاقاً هايه لال نسخهء از آن مثنوى را به غالب مى دهد كه او با شوق مى خواند. اين مثنوى را غالبِ كوچك در كاغذ گدى پرانش نوشته بود.
غالب فقط پنج سال داشت كه پدرش عبداﷲ بيگ را از دست داد و سرپرستى اش بدوش عمويش نصراﷲ بيگ افتا كه وى هم وقتى غالب به عمر هشت ساله گى رسيد در جنگى كشته شد و سرانجام جدش(پدرِ مادرش) مراقبت او را به دوش گرفت. زندگى غالب پر از تراژدى ها پيهم است مانند از دست دادن تمام فرزندانش در همان ماه های نخستين بعد از تولد. او در مجموع هفت فرزندش را به گور سپرد و حتی ناظر مرگ جوانی شد كه از حسرت نداشتن فرزند٬ او را فرزند خوانده بود. اين شخص در جوانى درگذشت و غالب را داغدار كرد، چنانكه او براى اين جوان شعر مرثيه نوشت. اما مصايب غالب در اين جا خاتمه نيافت زيرا يگانه برادرش ديوانه شد و حمايت فرزندان او هم بر عهدهء غالب قرار گرفت و اين برادر سرانجام در همان حالت بمرد. انگليس ها هم ضربهء هولناكى بر فطرت غالب وارد آوردند و آن كشتن دوستان نزديك شاعر بود كه به علت همكارى با دشمنان انگليس در زمان اغتشاش به مرگ محكوم شدند.
هرچندى غالب در يك خانوادهء اشرافى بزرگ شد و از تمام مزاياى مادى برخوردار بود اما در عين حال مى توانست بفهمد كه هيچ چيزى از آن زنده گى تجملى از خودش نيست و در حقيقت همهء اينها نتيجهء حسن نظر جدش است كه به او داشته و خواسته كه از يك پسر يتيم مراقبت كند. اين كمبود بر ضمير حساس شاعر اثر مى گذارد و موجب مى شود تا برايش گذشتهء فاخرى بتراشد و نسبتش را به شاهان تركِ سلجوق برساند كه با آن هم بسنده نمى كند و درخت ارتباطش را مستقيم با شاخهء افراسياب پيوند مى زند. اين كمبود در تمام حيات غالب را دنبال مى كند و آرزوى او كه يك روز بتواند از طريق شعرش زنده گى مرفه داشته باشد، هيچ گاهى برآورده نمى شود. غالب در جوانى و بعد از آنكه جدش را از دست مى دهد در فقر مى زيست و همواره از جانب كسانى كه مقروض شان بود تهديد مى شد. وى در ايام كهولت بالغ بر ٤٠ هزار روپيه قرضدار بود كه اين مبلغ در آن روزگار رقم هنگفتى به شمار مى رفت و شش مرتبه از عايد سالانهء غالب بيشتر بود.
آثار غالب
آثار فارسی
١- ديوانِ فارسى ميخانه اى آرزو، چاپ نخست توسط دارالسلام، دهلى: سال ١٨٣٥ ميلادى.
٢- پنج آهنگ، چاپ نخست مطبعهء سلطانى: سال ١٨٤٩ ميلادى.
٣- مهرِ نيمروز، تأريخ سلاطينِ تيمورى، چاپ نخست فخرالمطبعه، دهلى: سال ١٨٥٤ ميلادى.
٤- دستنبو، گزارش اغتشاش مسلمانان هند عليه انگليس، مطبعهء مفيدِ خلايق، آگره: سال ١٨٥٧ ميلادى.
٥- قاطع برهان، نقدى بر برهانِ قاطع، چاپ نخست مطبعهء نوال كشور، لكنهو: سال ١٨٦٢ ميلادى.
٦- كلياتِ نظمِ فارسى، چاپ نخست مطبعهء نوال كشور، لكنهو: سال ١٨٦٣ ميلادى.
٧- مثنوى ابرِ گهربار، چاپِ نخست اكمل المطبعه، دهلى: سال ١٨٦٤ ميلادى.
٨- تيغ تيز، چاپ نخست اكمل المطبعه، دهلى: سال ١٨٦٧ ميلادى.
٩- روحتِ غالب، چاپ نخست مطبعهء شيرازى، دهلى: سال ١٨٦٧ ميلادى.
١٠- هنگامهء دل آشوب، چاپ نخست توسط منشى سنت پرشاد، آگره: سال ١٨٦٧ ميلادى.
١٢- سبد چين، چاپ نخست مطبعهء محمدى، دهلى: سال ١٨٦٧ ميلادى.
١٣- مجموعهء نثر، چاپ نخست مطبعهء محمدى،دهلى: سال ١٨٦٨ ميلادى.
آثاراردو
١- منتخبات غالب.
٢- نكات و رقعاتِ غالب.
٣- قدرنامه، چاپ نخست سال ١٨٥٦ ميلادى.
طورى كه از شمار عناوين برمی آيد، غالب بيشتر بازبان فارسى راحت بود و ميخواسته كتاب هايش به اين زبان بنويسد و از قرار معلوم وى چندی هم زبان اردو را كاملاً رها كرد و به نوشتن با زبان فارسى پرداخت. تمام آثار فارسى و اردوى غالب اهميت خاص خود را دارند، اما چهار اثر به سببى كه چاپ شان انگيزهء سياسى و يا تأريخى دارند لازم ميافتد تا بيشتر از ديگران موردِ دقت قرار گيرد.
١- مهرِ نيمروز
مهر نيمروز در واقع تأريخ سلاطين تيمورى است كه غالب آن را به خواهش بهادر شاه ظفر، آخرين شاهنشاه مغولى هند نوشت. زبان فاخر ادبى غالب توأم با صور خيال و اغراق كه از مشخصات زبانِ غالب است، دربار مغول را با ابهت خاصى ترسيم می كند و اين حقيقت را مى پوشاند كه دربار مغولى در حال نزع است، به آخرين رمق هايش رسيده است و شاه مغول عروسكی بيش نيست كه انگليس ها شيادانه او را به بازى گرفته اند. بهادر شاه ظفر كه خود شاعر و اديب با استعداد به شمار مى رفت از اسلوبِ غالب چندان رضايت نداشت. اما اين مشغوليت در واقع آمدن اقبال به غالب بود، مردى كه تمام عمر خود را در بيم و وامدارى گذشتاند و از اين رنج مى برد كه با وجود داشتن استعداد شگوفان هيچ وقتى مورد عنايت شهنشاه قرار نگرفته. اقبال آن زمانى به دنبال غالب آمد كه ذوق ملك الشعراى بهادر شاه ظفر درگذشت و غالب جانشين " ذوق" شد. متأسفانه آفتاب بخت نتوانست تا دير زمانی بر غالب بتابد، زيرا در اثر اغتشاش مردم عليه انگليس ها، بهادرشاه ظفر تخت شاهى را از دست داد و غالب مورد سؤظن انگليس ها قرار گرفت كه آنها گمان مى بردند غالب هم در توطئه بر ضد انگليس ها دخيل بوده است. او به سبب همين، حقوق تقاعدى را كه انگليس ها براى خانوادهء عمويش كه در يك جنگ به طرفدارى از انگليس ها كشته شده بود ميدادند، از دست داد.
٢- دستنبو
اين كتاب كه به نثر نوشته شده، ظاهراً گزارشى است از شورش بزرگ عليه انگليس ها (1857 Mutiny ). اما در اصل غالب گزارشِ بيگناهى خود را نوشته كه براى انگليس ها نشان دهد سهمى در اغتشاش نداشته است. علتى كه غالب اين كار را مى كند، نخست: ترس از مرگ است زيرا كه انگليس ها با قساوت مجرمين اغتشاش كننده را از بين بردند و يا وحشيانه تأديب كردند، از آن جمله گردن زدنِ فرزندان بهادر شاه ظفر و آوردن سر هاى شان به بهادر شاه ظفر بيمار نزديك به مرگ بود، دوم: سعى او كه ميخواست راه عايد خود را باز گذارد و انگليس ها را وادارد تا پول تقاعدى عمويش را مرتب بپردازند. اين كتاب از اول تا آخر در توصيف انگليس ها نوشته شده و اغتشاس را كار جنون آميز مى داند.
مضاعف به دو علت پيشين كه ياد شد غالب هدف سومى هم دارد كه باعث نوشتن دستنبو شده است. او در سال هاى آخر عمرش تلاش داشت كه ارزش خود را به عنوان استاد زبان فارسى به رُخ اهل قلم بكشد. نوشتن "قاطع برهان" دال بر همين امر است كه غالب در مقابل نويسندهء "برهان قاطع" با سماجت مى ايستد و او را تأديب مى كند. غالب دستنبو را به قول خودش با" زبان دساتير" مى نويسد و مى گويد فقط در آن جا هايى كه مراد از نام اشخاص و يا محلات عربى بوده، ناگزير همان كلمات عربى را استفاده كرده است، مابقی تمام كار با زبان فارسى بوده است. غالب در اين جا فردوسى را به خاطرآدم مى آورد، تنها بااين تفاوت كه فردوسى شعر ناب فارسى نوشته بود و غالب همين كار را در نثرش مى كرد .
٣- قاطع برهان
اين كتاب نقدى است كه بر واژه نامهء برهان قاطع تأليف محمد حسين دكنى، نوشته شده است. ظاهراً قصد غالب از اين كار اصلاح اين واژه نامه بوده است، اما حمله هاى زبانى او بر مؤلف اين را واضح مى سازد كه قصد او يك نوع رقابت است، به طور نمونه غالب بر مؤلف مى آشوبد كه چرا كلمهء استاد را معناى لغوى داده است. به قول او اين كار زايد است زيرا كه تمام جهان مى داند كه استاد چه معنى مى دهد. البته اگر از اين چيز ها بگذريم نقد غالب بر برهان قاطع تسلط او را بر زبان فارسى نشان مى دهد و غالب در اواخر عمر مى خواسته به اثبات برساند كه در زبان فارسى استاد بوده است .
٤- نامه هاى غالب
غالب در شرق به عنوان يك شاعر معروف است اما در غرب او را به عنوان يك نويسندهء خوب مى شناسند و نثر او را تمجيد مى كنند. پژوهش مفصل در مورد نثر غالب صورت گرفته، از آن جمله كتابى به عنوان نامه هاى غالب كه توسط رالف رسل و خورشيدالاسلام، دو استاد دانشگاه نوشته شده است به علت تفصيل و تفسير ارزش خاص خود را دارد.
ميرزا با مقايسه به هر شاعر و نويسنده ديگر، نامه هاى خصوصى اما به سبك و سياق شاعرانه نوشت و در اين نامه ها از شرايط زنده گى اش صميمانه سخن گفت. او اين نامه ها را به دوستان خود می فرستاد و دوستان او اهميت اين نامه ها را در آن زمان به خوبى درك كرده بودند و به همين علت آنها را حفظ كردند تا روزى به چاپ برسند.
نامه هاى غالب ارزش ادبى دارند، زيرا كه وى شيوهء نامه نويسى را تغيير داد و از روش مُنشى ها كه روش جا افتاده، اما پر از عناوين و القاب بود جلوگيرى كرد، مگر روح شاعرانه را در آنها دميد و به همين علت نثر شعر گونه را در نامه هاى غالب مى يابيم. نامه هاى غالب بيشتر مضمون جدال با روزگار را دارند و شاعر در اين نامه ها از بى عدالتى و دشوارى سخن ميراند. او از بى عدالتى اهل ثروت و حشمت مينالد كه به او توجه ندارند و از بى رحمى زنده گى شكايت مى كند كه هيچگاه او را از مشقت و ذلت حذر نداشته است. مضمون اين نامه ها عاشقانه نيست.
نامه هاى غالب تصويرگر زنده گى اوست و در واقع غالب با آن نامه ها زنده گيش را شرح كرده و خود زندگينامه اش را نوشته است. در هندوستان فيلمى از زنده گى غالب ساخته اند كه سناريوى اين فيلم بر مبنای نامه هاى غالب است.
سرشت غالب
جدال با تظاهر (جنگ با بيهوده گو و بيهوده كوش)
ميرزا به طور جدى با مردم متظاهر مخالف است و ميخواهد سرشت واقعى همچو انسان ها را كه چهرهء اصلى خود را در زير نقاب اسلام مخفى كرده اند، در شعرش به تصوير بكشد، كه البته اين كار را چنان با وضاحت و شجاعت انجام ميدهد كه انگار مردم متظاهر مردمان ناتوانى بوده اند كه غالب آنها را به عنوان ضعيفترين هدف زير انتقاد می گيرد، در حاليكه واقعيت اين نيست، زيرا اين مردمان به هيچ وجه ناتوان نبوده اند و گاهى، براى آنكه غالب را توبيخ كرده باشند خواسته اند تا دسيسه یی بسازند و او را به زندان بيفگنند. غالب به همين علتى كه خود قربانى دسايس تظاهر كنندگان مذهبى شده، چنان خشمگين و انتقامجو است كه گاهى مزيد بر آنها، حتى بر مذهب و مظاهرآن ميتازد، به طور نمونه ترديد اشتها براى آب زمزم:
مى به زهاد مده كه اين جوهر ناب
پيش اين قوم به شورابهء زمزم نرسد
او در همين غزلش جلوتر ميرود و مدعى ميشود كه زاهد بيشتر بر اساس نسبتش به آدم مينازد و با داشتن چنين مدركى، مى انگارد كه به بهشت ميرود، اما نتيجه چه خواهد شد كه اگر نسبتش به آدم نباشد و در آن صورت با وجود تقوا و زهد به جاى ديگرى برسد، زيرا كه آنچه از متظاهر سر ميزند بعيد از انسان است.
خواجه فردوس به ميراث تمنا دارد
واى گر در روش نسل به آدم نرسد
و باز تصوير ديگرى از عالم و عابد متظاهر كه يكى بيهوده گو و ديگر بيهوده كوش است:
دوشم آهنگ عشا بود كه آمد در گوش
ناله از تار ردايى كه مرا بود بدوش
تكيه بر عالم و عابد نتوان كرد كه هست
آن يكى بيهده گو،اين دگرى بيهده كوش
نميتوان تأثير فلسفهء فيض دكنى، امپراتور مغل اكبر و داراشكوه را بر غالب ناديده گرفت. او به شكلى كه باز موجب ناراحتى و نارضايتى مردمان متعصب مى شود، از دين الهى سخن ميراند و از اين موضوع كه سرانجام همهء عبادات به ذات الهى ميرسد، پس شيوهء عبادت مطرح نيست.
اين تعقيب برنامه هاى اختلاف كفر و دين، بازى هاى كودكانه است كه غالب در مرحلهء بلوغ فكرى نميتواند بپذيرد. همان جنگ بى مفهوم هفتاد و دو ملت، يعنى نديدن حقيقت و رهء افسانه زدن است:
خوش بود فارغ ز بند كفر و ايمان زيستن
حيف كافر مردن و آوخ مسلمان زيستن
چون مبرا از سمتگيرى دينى است، باور دارد كه حرفش برهانى خواهد بود براى دو قطب مختلف، يعنى هندوان و مسلمانان، كه البته امروز در هند چنين است كه غالب باور داشت:
حرف حرفم در مذاق فتنه جا خواهد گرفت
دستگاه ناز شيخ و برهمن خواهد شدن
و هم اين را خوب ميداند كه هر دو جماعت او را انكار خواهد كرد، چون كه در مذاق هيچ كدام نميگنجد. در واقع paradox شعرى بكار ميبرد
شادم كه بر انكارِ من شيخ و برهمن گشته جمع
كز اختلاف كفر و دين خود خاطر من گشته جمع
غالب در جوانى از بيدل متأثر بوده و وقتى بر شمايل تظاهر ميتازد، بيدل را تداعى مى كند:
از حد گذشت شمله و دستار و ريش شيخ
حيران اين درازى يال و دميم ما
مذهب غالب
با وجود شكيبايى و پذيرش اديان ديگر، غالب در معرفى خود به عنوان يك مسلمان شيعه مذهب مداركى از خود باقى گذاشته كه ما را متيقن ميسازد كه او شيعه مذهب بود. كاوش اين مسأله به سببى نيست تا هويت مذهبى او را معرفى كنيم، بلكه تلاش به خاطر آن است كه بگوييم، كوشش غالب براى جهت گيرى مذهبى چنان با بيعلاقه گى صورت گرفته كه بعد از مرگ، در روز دفنش در ميان دوستانش تفاوت نظر ايجاد كرد. عده يی ميخواستند او را با روش شيعه مذهبان به خاك بسپارند، در حاليكه يك عده يی ديگر مصمم بودند تا او را به طريق اهل سنت دفن كنند كه سر انجام اهل سنت موفق ميشوند. اما در ديوانش اشاره هايى به شيعه بودنش دارد، به طور نمونه آوردن اسم خودش و اسم حضرت على در يك شعر و از آن صنعت شعرى ساختن:
غالب نام آورم نام و نشانم مپرس هم اسداللهم و هم اسدللهيم
و گاهى لبان باده نوشى كه على سراست:
بر لب يا على سرا، باده روانه كرده ايم
مشرب حق گزيده ايم، عيش مغانه كرده ايم
اشعارى در وصف خانوادهء على هم دارد.
نبايد غالب را آدم مذهبى تصور كرد، هرچندى كه اطرافيانِ غالب اكثرأ مردمان مذهبى بودند، به طور نمونه خُسُرش كه مرد متدينى بود الاهيات تدريس مى كرد و براى اين كار گاهى اتفاق مى افتاده كه نوشته هاى خود را كاپى كند و به اختيار شاگردانش بگذارد. روزى اين مرد از غالب مى خواهد تا نسخه هاى درسى را نقل كند كه البته غالب بدون در نظرداشت اهميت آنها، نسخه ها را با اشتباه كاپى مى كند. اين امر پدر زنش را بر مى آشوبد، نسخه هاى غالب را پاره مى كند و كار را به شاگردش محول مى كند. غالب در واقع عمداً اين كار را كرده است تا از رابطهء مذهبى بين خود و خُسُرش جلوگيرى كند. شاگرد ميرزا، هالى در مورد عقيدهء غالب به امور دينى مى نويسد كه ميرزا نماز و روزه را كنار گذاشته بود و در حقيقت از تمام اركان اسلامى فقط به دو چيز معتقد بود؛ يكى اعتقاد به خدا و ديگر احترام به پيامبر و خانوادهء او. هالى مى گويد كه شبى ميرزا در بستر خوابش به آسمان مى نگريست و از اينكه ستاره ها هر كدام پراگنده در آسمان پيدا بودند در تعجب بود و مى گفت:" هيچ نوع نظم و همآهنگى در ستاره ها و همين طور در مجموع كاينات وجود ندارد، اما پادشاه كاينات قدرت مطلق دارد و هيچ كس نه مى تواند عليه او حرفى بزند." غالب با تمام ضعف هايش مرد صادقى بود و هيچ گاه تظاهر نكرد. غالب متعصبان دينی را به سخريه مى گيرد. مى گويند روزى مردى در محضر ميرزا نشسته بود و در مذمت شراب مى گفت:" خداوند دعاى شراب خوار را هيچ وقت مستجاب نمى كند." غالب در پاسخ مى گويد:" دوست عزيز وقتى كسى شراب دارد چه حاجتى به دعا خواهد داشت؟"
دو شخصيت كاملاً متفاوت (Split Personality)
سوا از استعداد شگرف غالب در شاعری، او يك انسان معمولی بود و آن چنان كه رسم شرقى است نبايد از او تنديسى به مقام وخشور ساخت. به طور نمونه غالب در شعرش استغنا را ستايش ميكند در حاليكه در روش زندگى خود او هر چه ميتواند باشد، اما مستغنى نيست زيرا كه اگر مى بود بايد كمك مالى از كسى تقاضا نميكرد. هويت او در شعر و باز هويت او در زندگى كاملاً از هم متفاوت اند. او در شعر "با لبان تشنه مردن بر لب دريا" را مى ستايد. غالب مرديست كه از نقطه نظر روان شناسى هويت دوگانه دارد.
مــرد آنكه درهجـوم تمنــا شود هلاك
از رشك تشنه يی كه به دريا شود هلاك
نازم به كشته يی كه چو يابد دوباره عمر
در عــذر التــفات مسيــحا شـود هلاك
غالب و هندوستانِ بيگانه
(طوطى هندوستان يا عندليب هرات واصفهان)
غالب در تمام مدت حياتش تلاش كرده تا به عنوان شاعر فارسى زبان شناخته شود و اين مطلب را چندين بار در شعرش آورده است و حتى گفته كه همچو استعدادى نميتواند زادهء هندوستان باشد.او طورى قياس مى كرد كه در ملك بيگانه بسر مى برد كه طبعاً اين برخورد بر سرشتش اثر داشت. او خودش را به اصفهان، هرات و قم پيوند ميدهد.
بــود غـالب عنــدليبى از گلستــان عجـم
من ز غفلت طوطى هندوستان ناميدمش
غالب ز هند نيست نوايى كه مى كشم
گويى ز اصفهـان و هــرات و قميم ما
مرد چند بعدى
ميرزا مرديست كه در بسيارى از هنر ها وارد است. او اين را خوب ميداند و آگاه است كه در بسا موارد استعدادى برتر از ديگران دارد. او تنها شاعر نيست و مرديست كه در دو زبان شعر مى گويد- نويسنده ايست كه نثرش واقعات تأريخى را چون داستانى مهيج جلو چشم مى كشد وشيوهء نگارشِ زيبايش نمونهء بى بديلی است. او در ضمن استاد زبانِ فارسى است و چيز هاى زيادی از رموز زنده گى مى داند.
دبيرم، شاعرم، رندم، نديمم، شيوه ها دارم
گــرفتـم رحـم بـر فـريـاد و افغـانم نمى آيـد
دوزخ خود
شاعران مردمان حساسى اند و طورى كه از شيوهء زندگى شان بر مي آيد بيشتر خود باعث ناراحتى خود مى شوند و غالب شامل اين طبقه شاعران است و از دوزخ خود ساخته اش رنج مى برد.
دوزخ تافته يی هست نهـادت غالب
آه زان دم كه دم بازپسين تو شود
در گرد غربت آينه دار خوديم ما
يعنى ز بى كسان ديـار خـوديم ما
اغراق
معمول بوده تا شاعر براى اينكه خودش را به عنوانِ استعداد ترازِ برتر معرفى بدارد، زبان اغراق كار گيرد.
كـمـال درد دل اصـــل اسـت در تــركيــب
بخون آغشته اند اندر بن هر مويى جانى را
مويى كه برون نامده باشد چه نمايد
بيهــوده در اندام تو جستيم ميان را
بسكه لبريز است ز اندوه تو سر تا پاى من
ناله ميرويد چو خار ماهى از اعضاى من
تو خود پندارى و دانى كه جان بردم نمى دانى
كه آتـش در نهـادم آب شــد از گـرمى تـب هـا
بى وجه در رهت نيست از پا فتادن من
بـر ديده مى فشانم در هــر قـدم قـدم را
غزل در خور عشق
آنچه به يقين غالب را بزرگترين شاعر سدهء نزدهم و يا سده هاى ديگر ميسازد، اشعار عاشقانهء اين شاعر ژرف نگر، تصوير ساز و حساس و درد و آشوب ديده است. درد و آشوبى كه بالاخره شعر او را چنان پالوده و روشن ساخته كه هر كسى آن را بخواند، خودش را در پيوند به درد و آلام غالب ميبيند، زيرا كه درد غالب به شكل بسيار رمانتيك مبين عشق و غم روزگار است.
ظرافت طبع
با وصف زنده گى مشكلى كه داشته غالب در ميانِ دوستانش به داشتن طبع ظريف معروف بوده است. شاگرد او هالى در يادداشت هايش چندين بار اشاره مى كند به اينكه غالب چگونه با شوخى و ظرافت، در محافل جوابِ رقيبانش را مى داد. قصه هايى از غ