اولین تحقیق کامل در باره میرزا اسدالله غالب که توسط محترم بشیر سخاورز نویسنده توانای کشور ما صورت گرفته است
پس منظر خانواده گى )كودكى و جوانى)
جد غالب از ماورألنهر و از مردمان ترك است اما در قرن سيزدهم به هند مهاجرت كرد تا اقبال بهترى از نقطه نظر درآمد مالى داشته باشد و براى همين منظور به دربار مغولى هند راه پيدا كرد. غالب در ٢٧ دسمبر سال ١٧٩٧ ميلادى در آگره تولد شد. او خودش در مورد اصل و نسبش در نامهء كه به يكى از دوستان نوشته يادآورى ميكند، اما اين كار او چنان بُعد شاعرانه دارد و چنان مغلق است كه كمتر كسى مى تواند حقيقت را از تخيل شاعرانه جدا كند زيرا كه او نسبتش را سرانجام به افراسياب در توران مى كشد . غالب در همه حال يك شاعر است و در معرفى اصل و نسبش از تخيل بيشتر كار مى گيرد، اما اگر از اين بگذريم و تصوير واقعى از كودكى و جوانى وى ارائه بدهيم در عين حال مؤفق خواهيم شد تا علت هايى را كه سرانجام باعث حلول شعر در غالب شده دريابيم.
وقتى غالب به دنيا آمد شاهنشاهى مغول در حالت نزع بود و آخرين رمق هايش را مى كشيد. اين شاهنشاهى فقط صد سال پيش از مقتدر ترين ها بود كه بر تمام هند شمالى حكمرانى داشت و ثروت و حشمت آن در تمام جهان پيشرفتهء آن وقت معروف بود. شهر هاى زيباى هندى زبان زد خاص و عام بود. شهر هايى كه با داشتن باغ هاى قشنگ، عمارات افسانوى چون تاج محل، مدارس باشكوه مملو از استادان تراز برتر، مساجد مجلل و جاده هاى باز بى نظيريى خود را به رُخ همه گان مى كشيدند. اما متأسفانه اين حشمت حتى در زمان آمدن جد غالب به هند رو به انحطاط گذاشته بود. آنهمه شكوه و جلال كه به همت جلال الدين اكبر به وجود آمده بود در اثر سياست هاى بى خردانهء اورنگزيب به سرعت رو به نابودى گذاشت و هند بعد از مرگ اورنگزيب(سال ١٧٠٧ ميلادى)، دستخوش ناآرامى، جنگ هاى عشايرى، جنگ هاى مذهبى، خصومت شهزاده گان و بى ثباتى شد. مراته ها كه در تمام مدت شهنشاهى اورنگزيب در مقابل او مى جنگيدند بعد از مرگش توانستند خود مختار شوند و ايالتى را كه امروز به نام "مهارشترا" ناميده مى شود آزاد سازند. اين كار در عين حال نمونهء خوبى براى جرأت بخشيدن به ملت هاى ديگر هم شد تا هر كدام براى آزادى ايالت شان از چنگ مغول بشتابند. به زودى هند شبه قاره يی را مى ماند كه از كشور هاى كوچك و متعددى ساخته شده بود. اين ناامنى و بى ثباتى براى انگليس ها زمينهء خوبى شد تا هند را به آسانى و بيشتر توسط خود مردم هند به تصرف در آورند.
نقطهٴ اوج امپراتوری مغول در حقيقت نقطهٴ انعطاف آن هم بود و بعد از آن، اين امپراتوری همواره سير نزولى را پيمود و نتوانست که دربار خودش را با آن هيمنهٴ گذشته احيا نمايد . بزرگترين شهنشاه مغولی يعنى اورنگزيب ، در ضمن آن که دامنهٴ فتوحاتش را در چهار سوی کشور پهناور هند وسعت داد، در حقيقت تومار امپراتوری را هم بست. اين امپراتور با جزم و تعصب بيش از حد رفتار نمود و خودش را در هيأت سربازی ديد که با شمشير اسلام به جنگ تمام اديان ديگر می رود و مردمان آن را به دين اسلام مشرف می سازد. اصل همزيستى مسالمت آميز که توسط اکبر بنيان گذارده شده بود از بين رفت. شاعران و نويسندگان هندو از دربار رانده شدند و مؤبدان عبادتگاه های هندوان تحقير گرديدند.
تعصب اورنگزيب نه تنها جدايی ميان مسلمان و هندو را سبب شد، بلکه ميان فرقه های مختلف مسلمانان هم تفاوت نگری را ايجاد کرد و مسألهٴ شيعه و سنی راه خود را در انجمن های ادبی باز نمود. شاعران و نويسندگان که در زمان اکبر وظيفهٴ تلفيق دادنِ فرهنگ ها و مذاهب را داشتند اکنون در مقابل همديگر برخاسته بودند و به دور شان حصار محکم کشيده بودند. اين حصار ذهن شاعران را به تحجر کشانيد و ديدگاه آن ها را تنگ کرد.
اورنگزيب با زور شمشيرش تقريبا بر تمام هند و کشور های همجوارش حکمرانى کرد. اما همين که مُرد، کاخ مستحکم قدرت او فروپاشيد. تعصب او حس ملی را در ميان مردم مناطق ديگر زنده کرد و عکس العمل شديدی در مقابل حکام مغولی به وجود آورد. مذاهبی که خود بر مبناى صلح و آشتی به وجود آمده بودند قهر و خشم خود را در مقابل سيطرهٴ مغول آشکار کردند، از آن جمله سيک ها را می توان نام برد که پيشوای شان "گرو نانک" انسان دوستی و صلح را تشويق می کرد، اما پيروانش برعکس می خواستند حسابشان را با امپراتوری مغول يکطرفه و روشن کنند. اين دين سابقه ی طولانى نداشت و فقط چند سده يی از ظهور آن می گذشت. اما شاهان بعد از اورنگزيب تنها خود شان را در مقابل جنبش سيك ها نيافتند، بلکه مراته ها، افغان ها و جت ها هم هر کدام ميخواستند سهمی در اين امپراتوری داشته باشند. از سوی ديگر اين اقوام در مقابل قوه يی چندين برابر بزرگتر از خود هم قرار داشتند، قوه يی که ميخواست در ضمن به امپراتوری مغول ها خاتمه بدهد. اين قدرت بزرگ لشکر سيل آساى نادر شاه بود که سعی داشت پرچم فارس در بر هند بر افرازد، اما اين بار نه به مفهوم اشاعهٴ دين اسلام و نه به مقصد ترويج فرهنگ فارس بلکه برای بردن غنيمت ناکرانمند امپراتوری مغولى که آوازه اش در جهان پيچيده بود. نادر افشار، پادشاه مغول محمد شاه را در محلی به نام پانى پت شکست داد ( ۱۷۳۹ م) و پيروزی خود را با کشتن دو صد هزار نفر جشن گرفت. وى بعد از دو ماه هند را ترک گفت و در ميان غنايم فراوانى که گرفته بود تاج طاووس، الماس کوه نور و ديگر زيورات دربار، نسخ خطی، سه صد فيل، ده هزار اسب، ده هزار شتر و پانزده هزار کرور پول نقد شامل می شد.
امپراتور افغان احمدشاه درانى هم سهم خودش را بعد از نادرشاه از دولت مغول برداشت. او هشت بار به هند حمله کرد و در هر حمله پادشاه مغول را وادار می ساخت تا باج بيشتر به افغانستان بپردازد و در حملهٴ آخر به هند، خودش با دست خود پادشاه تازهٴ مغولی به نام عالمگير دوم را به تخت شاهی نشاند و در ضمن سند تسليمی پنجاب، کشمير وسند را از او گرفت (۱۷۵۴ م).
شورش پی در پی مراته ها، سيک ها، جت ها، حملات نادرشاه افشار و احمد شاه افغان و از همه بدتر درگيری شاهزادگان مغول در تقسيم کردن قدرت، وقت برای کار در امور فرهنگ نمی داد. شعله يی که اورنگزيب افروخته بود، سر انجام دامان اولاده اش را گرفت. شاعران و نويسندگان دربار مغول را جای امنی نمی يافتند و هريک به گوشه يی پراگنده شدند. با وجود همه ی اين ها مشکل امپراتوری مغول به مرحلهٴ حاد نرسيده بود. اين مرحلهٴ حاد با تهاجم انگليس ها در هند نمايان شد. تا آن روزگار مداخله های مختلف اقوامی که ذکر شان رفت، دولت مغول را به حد کافى ضعيف ساخته بود و در حقيقت از همه جهت زمينه را برای آمدن انگليس ها در هند فراهم کرد.
سپاه امپراتوری انگليس با توانايی بيشتری بر تمام مراکز قدرت مغول تاخت و آن را يکی بعد از ديگری از بين برد و برای آنکه امپراتوری مغول دوباره جان نگيرد زبان فارسی را که در تشکيل اين امپراتورى سهم داشت مورد تهديد قرار داد و زبان انگليسی را زبان رسمی آن وقت ساخت. در ضمن مسلمانان را که هستهٴ نيروی امپراتوری مغول بودند به کار های مهم نه گماشت و آن ها را در مقابل هندو ها تحقير کرد. انگليس٬ هندوان را که در دورهٴ جزم و تعصب مغول از دربار رانده شده بودند، مقام و منصب داد و در به وجود آوردن تفاوت و حس تنفر ميان هندو و مسلمان سعی بسيار کرد. اگر سياست اکبر بر مبنای اتحاد و همزيستی مسالمت آميز بود، انگليس ها برعکس در ايجاد کشمکش و تفرقه افگنی ميان نيروهای مختلف کوشيدند تا از اختلاف نيروها عليه همديگر استفاده نمايند، ضعيفشان سازند و در نتيجه به نيروى خود بيفزايند.
هندوان ظاهراً پشتوانهٴ تازه يافتند و آن عدهٴ از ايشان که به زور شمشيرِ اشخاصی مثل اورنگزيب مسلمان شده بودند، اين بار تغيير مذهب دادند و عيسويت را برگزيدند تا بتوانند بيشتر به انگليس ها نزديک باشند و در ضمن ضربتی هم به مسلمانان بزنند.
در چنين اوضاعی غالب به دنيا آمد، اما با وجود ناملايمات روزگار مصمم بود تا به هر شكلى شده خودش را به عنوان بهترين شاعر آن زمان معرفى كند.
پدر غالب عبداﷲ بيگ با زنى از خانوادهء ارجمند و صاحب نفوذ ازدواج كرده بود. او با خانوادهء خُسرش زنده گى مى كرد و از خود خانهء مستقل نداشت، اما اين گفته نبايد طورى توجيه شود كه غالب در خانوادهء فقيرى تولد شده، زيرا بر عكس اين خانواده كه مشتمل بر غالب، برادرش يوسف، خواهرش چوتا خانم (خانم كوچك) و پدر و مادر شان بود، وضع مالى خوبى داشت. مطابق معمول خانوادهء مسلمان و صاحب نفوذ فرزندان شان را براى كسب علم به مدرسه مى فرستادند تا دساتير دينى، زبان و تا حدى ساينس را بيآموزند. غالب به مدرسه رفت عربى، فارسى و علوم طبيعی را به فرا گرفت، اما از همه بيشتر در زبان فارسى استعداد خودش را نشان داد و به قول خودش هنوز١١ سال داشت كه به سرودن شعر فارسى پرداخت. سال ها بعد از اشتغال با شعر فارسى سر انجام به سرودن شعر اردو پرداخت. اشتغال او با شعر از زمان كودكى داستانى هم دارد كه مردى با نام كان هايه لال كه با غالب همسن بود، در ايام بلوغ غالب را ملاقات و از زمان كودكى ياد مى كند كه غالب در سن ٩ سالگى مثنويى سرود و از او مى پرسد كه آيا او (غالب) اين مثنوى را به خاطر دارد يا نه؟ غالب مى گويد كه به خاطر نه مى آورد. اتفاقاً هايه لال نسخهء از آن مثنوى را به غالب مى دهد كه او با شوق مى خواند. اين مثنوى را غالبِ كوچك در كاغذ گدى پرانش نوشته بود.
غالب فقط پنج سال داشت كه پدرش عبداﷲ بيگ را از دست داد و سرپرستى اش بدوش عمويش نصراﷲ بيگ افتا كه وى هم وقتى غالب به عمر هشت ساله گى رسيد در جنگى كشته شد و سرانجام جدش(پدرِ مادرش) مراقبت او را به دوش گرفت. زندگى غالب پر از تراژدى ها پيهم است مانند از دست دادن تمام فرزندانش در همان ماه های نخستين بعد از تولد. او در مجموع هفت فرزندش را به گور سپرد و حتی ناظر مرگ جوانی شد كه از حسرت نداشتن فرزند٬ او را فرزند خوانده بود. اين شخص در جوانى درگذشت و غالب را داغدار كرد، چنانكه او براى اين جوان شعر مرثيه نوشت. اما مصايب غالب در اين جا خاتمه نيافت زيرا يگانه برادرش ديوانه شد و حمايت فرزندان او هم بر عهدهء غالب قرار گرفت و اين برادر سرانجام در همان حالت بمرد. انگليس ها هم ضربهء هولناكى بر فطرت غالب وارد آوردند و آن كشتن دوستان نزديك شاعر بود كه به علت همكارى با دشمنان انگليس در زمان اغتشاش به مرگ محكوم شدند.
هرچندى غالب در يك خانوادهء اشرافى بزرگ شد و از تمام مزاياى مادى برخوردار بود اما در عين حال مى توانست بفهمد كه هيچ چيزى از آن زنده گى تجملى از خودش نيست و در حقيقت همهء اينها نتيجهء حسن نظر جدش است كه به او داشته و خواسته كه از يك پسر يتيم مراقبت كند. اين كمبود بر ضمير حساس شاعر اثر مى گذارد و موجب مى شود تا برايش گذشتهء فاخرى بتراشد و نسبتش را به شاهان تركِ سلجوق برساند كه با آن هم بسنده نمى كند و درخت ارتباطش را مستقيم با شاخهء افراسياب پيوند مى زند. اين كمبود در تمام حيات غالب را دنبال مى كند و آرزوى او كه يك روز بتواند از طريق شعرش زنده گى مرفه داشته باشد، هيچ گاهى برآورده نمى شود. غالب در جوانى و بعد از آنكه جدش را از دست مى دهد در فقر مى زيست و همواره از جانب كسانى كه مقروض شان بود تهديد مى شد. وى در ايام كهولت بالغ بر ٤٠ هزار روپيه قرضدار بود كه اين مبلغ در آن روزگار رقم هنگفتى به شمار مى رفت و شش مرتبه از عايد سالانهء غالب بيشتر بود.
آثار غالب
آثار فارسی
١- ديوانِ فارسى ميخانه اى آرزو، چاپ نخست توسط دارالسلام، دهلى: سال ١٨٣٥ ميلادى.
٢- پنج آهنگ، چاپ نخست مطبعهء سلطانى: سال ١٨٤٩ ميلادى.
٣- مهرِ نيمروز، تأريخ سلاطينِ تيمورى، چاپ نخست فخرالمطبعه، دهلى: سال ١٨٥٤ ميلادى.
٤- دستنبو، گزارش اغتشاش مسلمانان هند عليه انگليس، مطبعهء مفيدِ خلايق، آگره: سال ١٨٥٧ ميلادى.
٥- قاطع برهان، نقدى بر برهانِ قاطع، چاپ نخست مطبعهء نوال كشور، لكنهو: سال ١٨٦٢ ميلادى.
٦- كلياتِ نظمِ فارسى، چاپ نخست مطبعهء نوال كشور، لكنهو: سال ١٨٦٣ ميلادى.
٧- مثنوى ابرِ گهربار، چاپِ نخست اكمل المطبعه، دهلى: سال ١٨٦٤ ميلادى.
٨- تيغ تيز، چاپ نخست اكمل المطبعه، دهلى: سال ١٨٦٧ ميلادى.
٩- روحتِ غالب، چاپ نخست مطبعهء شيرازى، دهلى: سال ١٨٦٧ ميلادى.
١٠- هنگامهء دل آشوب، چاپ نخست توسط منشى سنت پرشاد، آگره: سال ١٨٦٧ ميلادى.
١٢- سبد چين، چاپ نخست مطبعهء محمدى، دهلى: سال ١٨٦٧ ميلادى.
١٣- مجموعهء نثر، چاپ نخست مطبعهء محمدى،دهلى: سال ١٨٦٨ ميلادى.
آثاراردو
١- منتخبات غالب.
٢- نكات و رقعاتِ غالب.
٣- قدرنامه، چاپ نخست سال ١٨٥٦ ميلادى.
طورى كه از شمار عناوين برمی آيد، غالب بيشتر بازبان فارسى راحت بود و ميخواسته كتاب هايش به اين زبان بنويسد و از قرار معلوم وى چندی هم زبان اردو را كاملاً رها كرد و به نوشتن با زبان فارسى پرداخت. تمام آثار فارسى و اردوى غالب اهميت خاص خود را دارند، اما چهار اثر به سببى كه چاپ شان انگيزهء سياسى و يا تأريخى دارند لازم ميافتد تا بيشتر از ديگران موردِ دقت قرار گيرد.
١- مهرِ نيمروز
مهر نيمروز در واقع تأريخ سلاطين تيمورى است كه غالب آن را به خواهش بهادر شاه ظفر، آخرين شاهنشاه مغولى هند نوشت. زبان فاخر ادبى غالب توأم با صور خيال و اغراق كه از مشخصات زبانِ غالب است، دربار مغول را با ابهت خاصى ترسيم می كند و اين حقيقت را مى پوشاند كه دربار مغولى در حال نزع است، به آخرين رمق هايش رسيده است و شاه مغول عروسكی بيش نيست كه انگليس ها شيادانه او را به بازى گرفته اند. بهادر شاه ظفر كه خود شاعر و اديب با استعداد به شمار مى رفت از اسلوبِ غالب چندان رضايت نداشت. اما اين مشغوليت در واقع آمدن اقبال به غالب بود، مردى كه تمام عمر خود را در بيم و وامدارى گذشتاند و از اين رنج مى برد كه با وجود داشتن استعداد شگوفان هيچ وقتى مورد عنايت شهنشاه قرار نگرفته. اقبال آن زمانى به دنبال غالب آمد كه ذوق ملك الشعراى بهادر شاه ظفر درگذشت و غالب جانشين " ذوق" شد. متأسفانه آفتاب بخت نتوانست تا دير زمانی بر غالب بتابد، زيرا در اثر اغتشاش مردم عليه انگليس ها، بهادرشاه ظفر تخت شاهى را از دست داد و غالب مورد سؤظن انگليس ها قرار گرفت كه آنها گمان مى بردند غالب هم در توطئه بر ضد انگليس ها دخيل بوده است. او به سبب همين، حقوق تقاعدى را كه انگليس ها براى خانوادهء عمويش كه در يك جنگ به طرفدارى از انگليس ها كشته شده بود ميدادند، از دست داد.
٢- دستنبو
اين كتاب كه به نثر نوشته شده، ظاهراً گزارشى است از شورش بزرگ عليه انگليس ها (1857 Mutiny ). اما در اصل غالب گزارشِ بيگناهى خود را نوشته كه براى انگليس ها نشان دهد سهمى در اغتشاش نداشته است. علتى كه غالب اين كار را مى كند، نخست: ترس از مرگ است زيرا كه انگليس ها با قساوت مجرمين اغتشاش كننده را از بين بردند و يا وحشيانه تأديب كردند، از آن جمله گردن زدنِ فرزندان بهادر شاه ظفر و آوردن سر هاى شان به بهادر شاه ظفر بيمار نزديك به مرگ بود، دوم: سعى او كه ميخواست راه عايد خود را باز گذارد و انگليس ها را وادارد تا پول تقاعدى عمويش را مرتب بپردازند. اين كتاب از اول تا آخر در توصيف انگليس ها نوشته شده و اغتشاس را كار جنون آميز مى داند.
مضاعف به دو علت پيشين كه ياد شد غالب هدف سومى هم دارد كه باعث نوشتن دستنبو شده است. او در سال هاى آخر عمرش تلاش داشت كه ارزش خود را به عنوان استاد زبان فارسى به رُخ اهل قلم بكشد. نوشتن "قاطع برهان" دال بر همين امر است كه غالب در مقابل نويسندهء "برهان قاطع" با سماجت مى ايستد و او را تأديب مى كند. غالب دستنبو را به قول خودش با" زبان دساتير" مى نويسد و مى گويد فقط در آن جا هايى كه مراد از نام اشخاص و يا محلات عربى بوده، ناگزير همان كلمات عربى را استفاده كرده است، مابقی تمام كار با زبان فارسى بوده است. غالب در اين جا فردوسى را به خاطرآدم مى آورد، تنها بااين تفاوت كه فردوسى شعر ناب فارسى نوشته بود و غالب همين كار را در نثرش مى كرد .
٣- قاطع برهان
اين كتاب نقدى است كه بر واژه نامهء برهان قاطع تأليف محمد حسين دكنى، نوشته شده است. ظاهراً قصد غالب از اين كار اصلاح اين واژه نامه بوده است، اما حمله هاى زبانى او بر مؤلف اين را واضح مى سازد كه قصد او يك نوع رقابت است، به طور نمونه غالب بر مؤلف مى آشوبد كه چرا كلمهء استاد را معناى لغوى داده است. به قول او اين كار زايد است زيرا كه تمام جهان مى داند كه استاد چه معنى مى دهد. البته اگر از اين چيز ها بگذريم نقد غالب بر برهان قاطع تسلط او را بر زبان فارسى نشان مى دهد و غالب در اواخر عمر مى خواسته به اثبات برساند كه در زبان فارسى استاد بوده است .
٤- نامه هاى غالب
غالب در شرق به عنوان يك شاعر معروف است اما در غرب او را به عنوان يك نويسندهء خوب مى شناسند و نثر او را تمجيد مى كنند. پژوهش مفصل در مورد نثر غالب صورت گرفته، از آن جمله كتابى به عنوان نامه هاى غالب كه توسط رالف رسل و خورشيدالاسلام، دو استاد دانشگاه نوشته شده است به علت تفصيل و تفسير ارزش خاص خود را دارد.
ميرزا با مقايسه به هر شاعر و نويسنده ديگر، نامه هاى خصوصى اما به سبك و سياق شاعرانه نوشت و در اين نامه ها از شرايط زنده گى اش صميمانه سخن گفت. او اين نامه ها را به دوستان خود می فرستاد و دوستان او اهميت اين نامه ها را در آن زمان به خوبى درك كرده بودند و به همين علت آنها را حفظ كردند تا روزى به چاپ برسند.
نامه هاى غالب ارزش ادبى دارند، زيرا كه وى شيوهء نامه نويسى را تغيير داد و از روش مُنشى ها كه روش جا افتاده، اما پر از عناوين و القاب بود جلوگيرى كرد، مگر روح شاعرانه را در آنها دميد و به همين علت نثر شعر گونه را در نامه هاى غالب مى يابيم. نامه هاى غالب بيشتر مضمون جدال با روزگار را دارند و شاعر در اين نامه ها از بى عدالتى و دشوارى سخن ميراند. او از بى عدالتى اهل ثروت و حشمت مينالد كه به او توجه ندارند و از بى رحمى زنده گى شكايت مى كند كه هيچگاه او را از مشقت و ذلت حذر نداشته است. مضمون اين نامه ها عاشقانه نيست.
نامه هاى غالب تصويرگر زنده گى اوست و در واقع غالب با آن نامه ها زنده گيش را شرح كرده و خود زندگينامه اش را نوشته است. در هندوستان فيلمى از زنده گى غالب ساخته اند كه سناريوى اين فيلم بر مبنای نامه هاى غالب است.
سرشت غالب
جدال با تظاهر (جنگ با بيهوده گو و بيهوده كوش)
ميرزا به طور جدى با مردم متظاهر مخالف است و ميخواهد سرشت واقعى همچو انسان ها را كه چهرهء اصلى خود را در زير نقاب اسلام مخفى كرده اند، در شعرش به تصوير بكشد، كه البته اين كار را چنان با وضاحت و شجاعت انجام ميدهد كه انگار مردم متظاهر مردمان ناتوانى بوده اند كه غالب آنها را به عنوان ضعيفترين هدف زير انتقاد می گيرد، در حاليكه واقعيت اين نيست، زيرا اين مردمان به هيچ وجه ناتوان نبوده اند و گاهى، براى آنكه غالب را توبيخ كرده باشند خواسته اند تا دسيسه یی بسازند و او را به زندان بيفگنند. غالب به همين علتى كه خود قربانى دسايس تظاهر كنندگان مذهبى شده، چنان خشمگين و انتقامجو است كه گاهى مزيد بر آنها، حتى بر مذهب و مظاهرآن ميتازد، به طور نمونه ترديد اشتها براى آب زمزم:
مى به زهاد مده كه اين جوهر ناب
پيش اين قوم به شورابهء زمزم نرسد
او در همين غزلش جلوتر ميرود و مدعى ميشود كه زاهد بيشتر بر اساس نسبتش به آدم مينازد و با داشتن چنين مدركى، مى انگارد كه به بهشت ميرود، اما نتيجه چه خواهد شد كه اگر نسبتش به آدم نباشد و در آن صورت با وجود تقوا و زهد به جاى ديگرى برسد، زيرا كه آنچه از متظاهر سر ميزند بعيد از انسان است.
خواجه فردوس به ميراث تمنا دارد
واى گر در روش نسل به آدم نرسد
و باز تصوير ديگرى از عالم و عابد متظاهر كه يكى بيهوده گو و ديگر بيهوده كوش است:
دوشم آهنگ عشا بود كه آمد در گوش
ناله از تار ردايى كه مرا بود بدوش
تكيه بر عالم و عابد نتوان كرد كه هست
آن يكى بيهده گو،اين دگرى بيهده كوش
نميتوان تأثير فلسفهء فيض دكنى، امپراتور مغل اكبر و داراشكوه را بر غالب ناديده گرفت. او به شكلى كه باز موجب ناراحتى و نارضايتى مردمان متعصب مى شود، از دين الهى سخن ميراند و از اين موضوع كه سرانجام همهء عبادات به ذات الهى ميرسد، پس شيوهء عبادت مطرح نيست.
اين تعقيب برنامه هاى اختلاف كفر و دين، بازى هاى كودكانه است كه غالب در مرحلهء بلوغ فكرى نميتواند بپذيرد. همان جنگ بى مفهوم هفتاد و دو ملت، يعنى نديدن حقيقت و رهء افسانه زدن است:
خوش بود فارغ ز بند كفر و ايمان زيستن
حيف كافر مردن و آوخ مسلمان زيستن
چون مبرا از سمتگيرى دينى است، باور دارد كه حرفش برهانى خواهد بود براى دو قطب مختلف، يعنى هندوان و مسلمانان، كه البته امروز در هند چنين است كه غالب باور داشت:
حرف حرفم در مذاق فتنه جا خواهد گرفت
دستگاه ناز شيخ و برهمن خواهد شدن
و هم اين را خوب ميداند كه هر دو جماعت او را انكار خواهد كرد، چون كه در مذاق هيچ كدام نميگنجد. در واقع paradox شعرى بكار ميبرد
شادم كه بر انكارِ من شيخ و برهمن گشته جمع
كز اختلاف كفر و دين خود خاطر من گشته جمع
غالب در جوانى از بيدل متأثر بوده و وقتى بر شمايل تظاهر ميتازد، بيدل را تداعى مى كند:
از حد گذشت شمله و دستار و ريش شيخ
حيران اين درازى يال و دميم ما
مذهب غالب
با وجود شكيبايى و پذيرش اديان ديگر، غالب در معرفى خود به عنوان يك مسلمان شيعه مذهب مداركى از خود باقى گذاشته كه ما را متيقن ميسازد كه او شيعه مذهب بود. كاوش اين مسأله به سببى نيست تا هويت مذهبى او را معرفى كنيم، بلكه تلاش به خاطر آن است كه بگوييم، كوشش غالب براى جهت گيرى مذهبى چنان با بيعلاقه گى صورت گرفته كه بعد از مرگ، در روز دفنش در ميان دوستانش تفاوت نظر ايجاد كرد. عده يی ميخواستند او را با روش شيعه مذهبان به خاك بسپارند، در حاليكه يك عده يی ديگر مصمم بودند تا او را به طريق اهل سنت دفن كنند كه سر انجام اهل سنت موفق ميشوند. اما در ديوانش اشاره هايى به شيعه بودنش دارد، به طور نمونه آوردن اسم خودش و اسم حضرت على در يك شعر و از آن صنعت شعرى ساختن:
غالب نام آورم نام و نشانم مپرس هم اسداللهم و هم اسدللهيم
و گاهى لبان باده نوشى كه على سراست:
بر لب يا على سرا، باده روانه كرده ايم
مشرب حق گزيده ايم، عيش مغانه كرده ايم
اشعارى در وصف خانوادهء على هم دارد.
نبايد غالب را آدم مذهبى تصور كرد، هرچندى كه اطرافيانِ غالب اكثرأ مردمان مذهبى بودند، به طور نمونه خُسُرش كه مرد متدينى بود الاهيات تدريس مى كرد و براى اين كار گاهى اتفاق مى افتاده كه نوشته هاى خود را كاپى كند و به اختيار شاگردانش بگذارد. روزى اين مرد از غالب مى خواهد تا نسخه هاى درسى را نقل كند كه البته غالب بدون در نظرداشت اهميت آنها، نسخه ها را با اشتباه كاپى مى كند. اين امر پدر زنش را بر مى آشوبد، نسخه هاى غالب را پاره مى كند و كار را به شاگردش محول مى كند. غالب در واقع عمداً اين كار را كرده است تا از رابطهء مذهبى بين خود و خُسُرش جلوگيرى كند. شاگرد ميرزا، هالى در مورد عقيدهء غالب به امور دينى مى نويسد كه ميرزا نماز و روزه را كنار گذاشته بود و در حقيقت از تمام اركان اسلامى فقط به دو چيز معتقد بود؛ يكى اعتقاد به خدا و ديگر احترام به پيامبر و خانوادهء او. هالى مى گويد كه شبى ميرزا در بستر خوابش به آسمان مى نگريست و از اينكه ستاره ها هر كدام پراگنده در آسمان پيدا بودند در تعجب بود و مى گفت:" هيچ نوع نظم و همآهنگى در ستاره ها و همين طور در مجموع كاينات وجود ندارد، اما پادشاه كاينات قدرت مطلق دارد و هيچ كس نه مى تواند عليه او حرفى بزند." غالب با تمام ضعف هايش مرد صادقى بود و هيچ گاه تظاهر نكرد. غالب متعصبان دينی را به سخريه مى گيرد. مى گويند روزى مردى در محضر ميرزا نشسته بود و در مذمت شراب مى گفت:" خداوند دعاى شراب خوار را هيچ وقت مستجاب نمى كند." غالب در پاسخ مى گويد:" دوست عزيز وقتى كسى شراب دارد چه حاجتى به دعا خواهد داشت؟"
دو شخصيت كاملاً متفاوت (Split Personality)
سوا از استعداد شگرف غالب در شاعری، او يك انسان معمولی بود و آن چنان كه رسم شرقى است نبايد از او تنديسى به مقام وخشور ساخت. به طور نمونه غالب در شعرش استغنا را ستايش ميكند در حاليكه در روش زندگى خود او هر چه ميتواند باشد، اما مستغنى نيست زيرا كه اگر مى بود بايد كمك مالى از كسى تقاضا نميكرد. هويت او در شعر و باز هويت او در زندگى كاملاً از هم متفاوت اند. او در شعر "با لبان تشنه مردن بر لب دريا" را مى ستايد. غالب مرديست كه از نقطه نظر روان شناسى هويت دوگانه دارد.
مــرد آنكه درهجـوم تمنــا شود هلاك
از رشك تشنه يی كه به دريا شود هلاك
نازم به كشته يی كه چو يابد دوباره عمر
در عــذر التــفات مسيــحا شـود هلاك
غالب و هندوستانِ بيگانه
(طوطى هندوستان يا عندليب هرات واصفهان)
غالب در تمام مدت حياتش تلاش كرده تا به عنوان شاعر فارسى زبان شناخته شود و اين مطلب را چندين بار در شعرش آورده است و حتى گفته كه همچو استعدادى نميتواند زادهء هندوستان باشد.او طورى قياس مى كرد كه در ملك بيگانه بسر مى برد كه طبعاً اين برخورد بر سرشتش اثر داشت. او خودش را به اصفهان، هرات و قم پيوند ميدهد.
بــود غـالب عنــدليبى از گلستــان عجـم
من ز غفلت طوطى هندوستان ناميدمش
غالب ز هند نيست نوايى كه مى كشم
گويى ز اصفهـان و هــرات و قميم ما
مرد چند بعدى
ميرزا مرديست كه در بسيارى از هنر ها وارد است. او اين را خوب ميداند و آگاه است كه در بسا موارد استعدادى برتر از ديگران دارد. او تنها شاعر نيست و مرديست كه در دو زبان شعر مى گويد- نويسنده ايست كه نثرش واقعات تأريخى را چون داستانى مهيج جلو چشم مى كشد وشيوهء نگارشِ زيبايش نمونهء بى بديلی است. او در ضمن استاد زبانِ فارسى است و چيز هاى زيادی از رموز زنده گى مى داند.
دبيرم، شاعرم، رندم، نديمم، شيوه ها دارم
گــرفتـم رحـم بـر فـريـاد و افغـانم نمى آيـد
دوزخ خود
شاعران مردمان حساسى اند و طورى كه از شيوهء زندگى شان بر مي آيد بيشتر خود باعث ناراحتى خود مى شوند و غالب شامل اين طبقه شاعران است و از دوزخ خود ساخته اش رنج مى برد.
دوزخ تافته يی هست نهـادت غالب
آه زان دم كه دم بازپسين تو شود
در گرد غربت آينه دار خوديم ما
يعنى ز بى كسان ديـار خـوديم ما
اغراق
معمول بوده تا شاعر براى اينكه خودش را به عنوانِ استعداد ترازِ برتر معرفى بدارد، زبان اغراق كار گيرد.
كـمـال درد دل اصـــل اسـت در تــركيــب
بخون آغشته اند اندر بن هر مويى جانى را
مويى كه برون نامده باشد چه نمايد
بيهــوده در اندام تو جستيم ميان را
بسكه لبريز است ز اندوه تو سر تا پاى من
ناله ميرويد چو خار ماهى از اعضاى من
تو خود پندارى و دانى كه جان بردم نمى دانى
كه آتـش در نهـادم آب شــد از گـرمى تـب هـا
بى وجه در رهت نيست از پا فتادن من
بـر ديده مى فشانم در هــر قـدم قـدم را
غزل در خور عشق
آنچه به يقين غالب را بزرگترين شاعر سدهء نزدهم و يا سده هاى ديگر ميسازد، اشعار عاشقانهء اين شاعر ژرف نگر، تصوير ساز و حساس و درد و آشوب ديده است. درد و آشوبى كه بالاخره شعر او را چنان پالوده و روشن ساخته كه هر كسى آن را بخواند، خودش را در پيوند به درد و آلام غالب ميبيند، زيرا كه درد غالب به شكل بسيار رمانتيك مبين عشق و غم روزگار است.
ظرافت طبع
با وصف زنده گى مشكلى كه داشته غالب در ميانِ دوستانش به داشتن طبع ظريف معروف بوده است. شاگرد او هالى در يادداشت هايش چندين بار اشاره مى كند به اينكه غالب چگونه با شوخى و ظرافت، در محافل جوابِ رقيبانش را مى داد. قصه هايى از غالب در يادداشت هاى هالى آمده است؛ به طور نمونه داستان غالب در كنار آمدنش با يك تن از زهاد و يا داستانِ ديگرش كه از عكس العمل زنش در مقابل غالب حكايت می كند كه وی پول غذا را خرج شراب كرده است. مزيد بر اين ها غالب در نامه هايش كه به دوستانش فرستاده ظرافت به كار مى برد. اين ظريفی باعث محبوبيتش در ميان مردمان بوده و سخنان غالب چاشنى محافل بوده اند.
من آن نيم كه دگر ميتوان فريفت مرا
فـريبمش كه مگر ميتوان فريفت مرا
مرو در خشم گر دستى به دامان تو زد غالب
وكيـلش مـن، نميـدانـد طريقِ داد خــواهى را
آن ميم بايد كه چون ريزم به جام
زور مى در گـردش آرد جـام را
بيگنـاهم پير دير از من مـرنج
من به مستى بسته ام احرام را
خواجه فردوس به ميراث تمنا دارد
واى گر در روش نسل به آدم نرسد
غم عشق يا غم روزگار
ميرزا از بيماری depression رنج ميبرد، بيماريى كه اثر ظاهرى ندارد و مبتلا به آن متوجه نيست كه چه چيزى به او اتفاق افتاده زيرا كه تنها به دگرديسى بدنى خود توجه دارد و به آنچه از نقطه نظر روحى با او در مواجهه است و مشخصهء برونى ندارد نميتواند به آسانى پى برد. بيمارى روحى دپرشن در فرهنگ ما خيلى ديرتر از فرهنگ غرب شناخته شده و براى همين منظور زمانی كه ميخواهيم به واژه نامه رجوع كنیم و معنى آن را در زبان خود بفهميم، در ميابيم كه معنى آن در مقابل كلمهء انگليسى آن افسردگى، تأثرو سستى آمده است كه البته معنى اصلى بيمارى دپرشن نيست و آن به علتى كه نخست دپرشن حتى در غرب تازه شناخته شده و باز اينكه تا امروز در شرق ناشناخته مانده، چه رسد به اينكه طبيب غالب آن را تشخيص داده باشد. اما بايد به اين نكته شتافت و دريافت كه علت بيمارى غالب چه بوده است؟ جواب آن در يك كلمه است و آن ناكامى او ميباشد. شاعر بزرگى كه از موفقترين شاعران هند به شمار ميرود و در هند كسى را نميتوان يافت كه يا ازاو ذكرى نكرده و يا ذكرى نشنيده باشد، در واقع شاعر ناكامى بود. مرد بزرگ عرصهء شعر كه شكسپير هند است، ناكامترين فرد هم است كه نه در جامعه و نه در زندگى خصوصى ميتواند به راحتى جايش را بيابد. جامعهء آن وقت با غالب سر آشوب دارد، به اين دليل كه شاعر روش كليشه يى را كه قابل پذيرش جامعه است پيروى نميكند، يعنى به مسجد نميرود، محتسب و قاضى را به سخريه ميگيرد و جام هاى پى در پى در سرنگونى اين متظاهرين بلند ميكند، پولى ندارد تا با آن پول بتواند حد اقل از مردم در خانه اش پذيرايى كند و خودش را در دل ها مقبول سازد و هم رسوخى ندارد هر چند از گذشتهء خانواد ه گى اش ميلافد و شجرهء قرابتش با شهنشهان ميكشد. در واقع غالب تنهاترين مرد روى زمين است كه گاهى در تنهايى خود در مقابل خود مى نشيند و جامى ميكشد.
رو آوردن غالب به شراب هم علت روانى دارد وغالب اين "تلخوش ام الخبايث" را كه بار ها در مورد زيانش از زاهد و محتسب شنيده به عنوان دارو استفاده ميبرد تا غم هايش را در آن غرق كند، زيرا الكهل اين خاصيت آنى را دارد اما متأسفانه بعد از نا پديد شدن همان تأثير آنى، در انسان دمسردى، يأس و افسردگى بار مى آورد، به خصوص كه اگر در تنهايى و بدون همنشين نوشيده شود. غالب جدا از روز هايى كه مهمان نوابان بود و تنها در آن روز ها ميتوانست همپيمانى در پيمانه داشته باشد، بيشتر با خودش بود و تنها مينوشيد كه اين تنهايى و شراب نوشى او را بيمار ميساخت.
غالب در طول عمرش آدم نگرانى بود و انديشه در مورد اوضاع بد زندگيش چشم نگران او را به خواب نگذاشته و او از اين بيخوابى ها استفاده برده و وضعيت بد خود را چنان تصوير كرده كه تخيل زيبايش هيچ وقتى و در برابر هيچ كسى مقام دوم را نداشته است. او شاعر پركاريست كه بيخوابى هايش مجال بيشترى براى كار كردن برايش ميدهد. اين كارها از ارزشمندترين كار هاى ادبى اند كه غالب را به سكوى رفيعى مى نشانند زيرا كه او در شعر فارسى و اردو استاد است، اما در ضمن او يك نويسنده هم است. غالب در طول عمر نامه هاى زيادى نوشت. اين نامه ها گاهى به نوابى، گاهى به ملكه بريتانيا و گاهى به دوست شاعرى فردستاده شده اند. مضامين اين نامه ها تقريبا با هم مشابه اند و شارح وضع نا به سامان شاعر ميباشند كه شاعر در اين نامه ها از ملكهء بريتانيا، از نوابان و دوستان مدد مالى ميخواهد. او در اين نامه ها بيشتر به كسى مى ماند كه در حال غرق شدن است و نوميدانه به هر چيزى چنگ می زند تا خودش را از غرق شدن برهاند. دراز كردن دست احتياج به ملكهء بريتانيا در واقع كار مضحكى است كه غالب در ضمير خود از آن آگاه است، زيرا انگليس براى از بين بردن نفوذ زبان فارسى و اردو تلاش ميكند و آن به سببى كه اين دو زبان هاى رسمى دربار مغل بوده و انگليس تلاش دارد تا هر چيزى را كه نمايانگر فرهنگ و عظمت مغل باشد از بين ببرد و به جايش فرهنگ استعمار را معرفى كند.
دل اسباب طرب گم كرده در بند غم نان شد
زراعتگاه دهقان ميشود چون باغ ويران شد
فــراغــت بــرنتــابــد همــت مشكل پسنــد مـن
زدشوارى به جان مى افتدم كارى كه آسان شد
منـت از دل نميتـوان برداشت
شكر ايزد كه ناله بى اثر است
ريـزد آن برگ و اين گل افشـاند
هم بهار، هم خزان در گذر است
بارى اين نگرانى ها و اين حالت غرق شدن تا آستانهء مرگ با او همراه است. او در سن ٧٣، در حالت نزع، فقط يك روز پيش از مرگش، در حاليكه توان نوشتن را ندارد از كسى خواهش ميكند تا آنچه او ميگويد، بنويسد. مضمون نامه براى آخرين بار مشابه به نامه هاى ديگر است:"مقام والاى عاليجناب نواب را سلام.....هنوز هم منتظر رسيدن پولى هستم كه به من وعده كرده ايد". اما پول يك روز بعد از مرگش ميرسد. گويى تاريخ با شيادى خودش را تكرار ميكند. رسيدن نوشدارو پس از مرگ سهراب، رسيدن زر و تحايف محمود سبكتگين پس از آن كه فردوسى چشمانش را بسته و باز آمدن پول بر جنازهء غالب كه تنها ميتواند خرج كفن و دفن او گردد و آنچه كه او توقع داشت كه حد اقل بتواند وام هايش را پيش از مرگش بپردازد تا كسى بعد از او زنش را مزاحمت نكند، به ناكامى مى انجامد.
از ناله ام مرنج كه آخر شدست كار
شمع خموشم و ز سـرم دود ميـرود
در تصوير كردن درد زندگى زبان مبالغه را به كار مى برد
در گــرد نـاله وادى دل رزمگـاه كيسـت
خونى كه مى رود به شرايين سپاه كيست
عمريست كه ميميرم و مــردن نه توانم
در كشور بى درد تو فرمان قضا نيست
جنـت نه كند چارهء افســردگى ما
تعمير به اندازهء ويرانى ما نيست
از انــده نـايـافــت قـلـق مى كنــم امشــــب
گر پردهء هستی است كه شق ميكنم امشب
غــالب نـه بـود پيشــهء مــن قــافيــه بنـدى
ظلميست كه بر كلك و ورق مى كنم امشب
غالب با وجودى كه به كسى در مقام شعر تن در نميدهد، در زندگى خصوصى، در برابر نزديكترين كس زندگيش كه صبورانه با تمام نا ملايمات زندگى با او دوش به دوش راه پيموده احساس تقصير ميكند و آن به علتى كه شاعر نتوانسته با وجود استعداد شگرفى كه دارد، غذا روى سفره بگذارد، زيرا حتى غذاى سر سفره هم به پول وام آمده و اگر گاهى شاعر توانسته كه پولى را از راهى به شمول قمار به دست بياورد، اين پول به زودى خرج شراب شده است. داستان او معروف است كه روزى پولى به دست آورد و با آن پول الاغى گرفت و بر سرش بشكه هاى شراب را گذاشت و به خانه آورد. زنش به تعجب اين كار او را بديد و شكايت كرد كه در خانه چيزى براى خوردن نيست و خرج كردن پول براى شراب كار بجايى نبوده. در پاسخ غالب ميگويد: "خداوند ضمانت رساندن رزق را كرده اما از شراب را نكرده است." همان طورى كه گفتيم شراب براى غالب ارزش دارو را دارد.
آنچه كه تاب از غالب بدر مى آورد، بيشتر، زادهء نگرانى براى زنده ماندن با خاطر آسوده است كه وى از آن فاصله دارد. او از عشق سخن می راند اما در حقيقت زندگی پر از فراز و فرودش و دشواری های آن بيشتر او را مشغول داشته است.
يه نه تهى همارى قسمت كه وصال يارهوتا
اگـر اور جيتـى رهتـى يهـى انتـظــار هـوتا
غم اگرچه جان گسل هى، په كهان بچين كه دل هى
غــم عشــق اگــر نه هــوتـا، غـم روزگــار هــوتــا
پرداختن به زنده گى ناهنجار و سر و سامان دادن به آن، سبب شده تاازپرورش وارتقا استعدادش بكاهد.غالب به تكراراز وضع بد زنده گى شكايت ميكند:
دل اسباب طـرب گم كرده در بنـد غم نان شد
زراعتگاه دهقان ميشود چون باغ ويران شد
و يا:
باده به وام خورده و زر به قمار باخته
وه كه ز هر چه نا سزاست هم به سزا نكرده ايم
ناله به لب شكسته ايم، داغ به دل نهفته ايم
دولتيان ممسكيم زر به خزانه كرده ايم
خودآگاهى( دواتى خوشبوتر از ناف آهوى ختن)
ميداند كه بعد از مرگ به شهرت خواهد رسيد، دواتش ناف آهوى ختن است و ازسحر عطرش شعر تراز برتر به مشام مى رسد و ديوانش روزى دست به دست مطربان خواهد گشت و آنها بر شعر هايش آهنگ خواهند گذاشت كه البته همهء اين چيز هايى كه ميگويد امروز در موردش صدق ميكند، اما در غزلى كه از او در دست است، در عين حال همهء اين چيز ها را نفی كرده است و گمان ميبرد كه در آينده، ديگر شعر خريدار نخواهد داشت. شايد متيقن بوده كه زمان قدر و منزلت از شعر گذشته است .
تا ز ديـوانم كه سـرمست سخن خواهد شدن
اين مى از قحط خريدارى كهن خواهد شدن
كـوكبم را در عــدم اوج قبـولى بوده است
شهرت شعرم به گيتى بعد من خواهد شدن
هم سواد صفحه، مشك سوده خواهد بيختن
هم دواتــم نـاف آهــوى ختـن خـواهد شدن
مطرب از شعرم بهر بزمى كه خواهد زد نوا
چاك ها ايثـار جيــب پيــرهن خــواهـد شـدن
حرف حرفم در مذاق فتنه جا خواهد گرفت
دستــگاه نـاز شيــخ و بـرهمـن خواهد شدن
هى چه ميگويم اگر اين است وضع روزگار
دفتــر اشعـار بــاب ســوختن خــواهد شـدن
آنكه صــور ناله از شور نفس مـوزون دميـد
كاش ديدى كاين نشيد شوق وفن خواهد شدن
كاش سنجيـدى كه بهــر قتــل معنى يك قلـم
جلوهء كلك و رقم، دار و رسن خواهد شدن
چشم كورآيينه دعوى به كف خواهد گرفت
دست شل مشاطهء زلف سخن خواهد شدن
شهد مضمونى كه اينك شهرهء جان ودل است
روستــا آوارهء كــام و دهــن خــواهــد شــدن
زاغ راغ اندر هواى نغمه بال و پر زنان
همنـواى پـرده سنجان چمـن خواهد شدن
شاد باش اى دل درين محفل كه هرجا نغمه ایست
شيــون رنج فــراق جــان و تــن خــواهـد شــدن
هم فروغ شمع هستى تيره گى خواهد گزيد
هم بساط شمع مستى پر شكن خـواهد شدن
حسن را از جلوهء نازش نفس خواهد گداخت
نغمه را از پـردهء سازش كفـن خواهــد شدن
دهـر بى پروا عيار شيوه ها خواهد گرفت
داورى خون در نهاد ما و من خواهد شدن
در تهء هـر حـرف غالب چيده ام ميخانه يی
تا ز ديوانم كه سرمست سخن خواهد شدن
شاعرخوب آن است كه شعر خود به دنبالش مى آيد. پابلو نرودا شاعر معروف چيلى و برندهء جايزهء نوبل اين حرف را چند دهه پيش گفته بود در حاليكه غالب همين موضوع را چند سده قبل در شعرس آورده:
سخنم از لطافت نپذيرد تحرير
نشود گرد نمايان ز رم توسن ما
ما نبوديم بدين مرتبه راضى غالب
شعر خود خواهش آن كرد كه گردد فن ما
از خوان نطق غالب شيرين سخن بود
كاين مايه زله هاى شكر بسته ايم ما
غالب تنها به زبان تسلط كامل ندارد، بلكه تخيل او چنان برازنده، بكر و غير معمول است كه انسان ر ابه شگفتی مى اندازد. او از استادى خود در آوردن فكر بكر خوب آگاه است و همين اگاهى او را آدم افسرده يی ساخته، زيرا كه گوهرى (خريدار گوهر) در هند نيست. نمونه يی از فكر بكرش:
نبينى برگ رز زر گشت و گل شد كبريت احمر
كند پاييز گويى كيمياگر باغبانان را
و يا
در دهر فرورفتهء لذت نتوان بود
بر قند نه بر شهد نشيند مگس ما
طول سفر شوق چه پرسى كه درين راه
چون گرد فرو ريخت صدا از جرس ما
سوادش داغ حيرانى غبارش عرض ويرانى
جهان را ديدم و گرديدم آباد و خرابش را
درازى شب هجران ز حد گذشت بيا
فداى روى تو عمر هزار سالهء ما
و باز خودآگاهى او از اينكه شاعر استاد است او را جرأت ميدهد تا قريحه اش را در مقابل لسان الغيب بگذارد و شعرى در استقبال از غزل "دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند" بگويد.
مژدهء صبح درين تيره شبانم دادند
شمع كشتند و خورشيد نشانم دادند
گهر از رأيت شاهان عجم برچيدند
به عوض خامهء گنجينه فشانم دادند
افسر از تارك تركان پشنگى بردند
به سخن ناصيهء فر كيانم دادند
هر چه از دستگه پارس به يغما بردند
تا بنالم هم از آن جمله زبانم دادند
و يا
عمر ها چرخ بگردد كه جگر سوخته ای
چون من از دودهء آذر نفسان برخيزد
نظم و نثر شورش انگيزى كه مى بايد بخواه
اى كه مى گويى كه غالب در سخن يكتاست هست
سبك هندى
ويژه گى هاى سبك هندى در شعر ميرزا هويدا است و او هر چند در صور خيال نزديك به حافظ است و او را پيروى ميكند، فرم شعريش همان سبك هنديست كه در آن جا ميتوان او را نزديك به ابوالمعانى بيدل يافت.
تراكيب مهجور و خود ساخته كه از مشخصاتِ سبكِ هندى است و درزيبايى اين سبك ميافزايد و آنرا بيشتر زبان شعرى ميكند در شعر غالب فراوان است، مانند آشوب پيدا ننگ، رگ پيمانه و ساز آزاده گى يعنى پيوند عاطفه به عاطفه:
صاحب دلست و نامور عشقم به سامان خوش نكرد
آشوب پيدا ننگ او، اندوه پنهان خوش نكرد
ديگر از گريه بدل رسم فغان ياد آمد
رگ پيمانه زدم، شيشه بفرياد آمد
آزاده گى ست سازى اما صدا ندارد
از هر چه در گذشتيم آواز پا ندارد
چو بوى گل جنون تازيم از مستى چه ميپرسى
گسستن دارد از صد جا عنان اختيار ما
وه كه پيش از من به پابوس كسى خواهد رسيد
سجدهء شوقى كه مى بالد به پيشانى مرا
غالب و شاعران ديگر
غالب دوران كودكى خود را صرف آموزش زبان فارسى ميكند. او در مكتوباتش از استاد خود عبدالصمد ايرانى كه در اين راستا كمكش كرده به تكرار ياد ميكند كه البته دليل عمدهء آن نه اداى دين است بلكه چون معمول بوده و معمول است كه فرهيخته مردى را بايد به استادی برگزيد، وى با سخاوت از اين استاد بزرگ قدردانى ميكند، اما واقعيت اين است كه غالب به مراتب در زبان فارسى توانمند است. او علاوه بر اين كه از استادش صمد ايرانى به تكرار سخن می گويد، از چند شاعر ديگر نيز نام ميبرد كه به آنها ارادت داشته است:
ظهورى:
غالب از صهباى اخلاق ظهورى سرخوشيم
"پاره يی بيش است از گفتار ما كردار ما"
و يا نظيرى و حزين
غا لب مذاق ما نتوان يافتن زما
رو شيوهء نظيرى و طرز حزين شناس
غالب شنيده ام ز نظيرى كه گفته است
"نالم ز چرخ گر نه به افغان خورم دريغ"
به عرض غصه نظيرى وكيل غالب بس
"اگر تو نشنوى از ناله هاى زار چه حظ"
و يا حسرتى
گفت به حكم حسرتى غالب خسته اين غزل
شاد به هيچ ميشود طبع وفا سرشت ما
غالب ز حسرتى چه سرايى كه در غزل
چون او تلاش معنى و مضمون نكرده كس
و يا عرفى
گشته ام غالب طرف با مشرب عرفى كه گفت
"روى دريا سلسبيل و قعر دريا آتش است"
و يا صائب
ذوقِ فكر غالب را برده زين چمن بيرون
با ظهورى و صايب محو همزبانى هاست
اما از ميان تمام شاعران ميرزا به نظيرى و ظهورى ارادت خاص دارد. او گاهى ميگويد كه از ظهورى در شعر كمی ندارد، اما دريغ كه در زمان او مردى چون عادلشاه بر سرير سلطنت نيست تا قدر او را بداند . غالب شعر هاى زيادی دارد كه از ظهورى استقبال كرده است، اما يك غزل او كه رديف دروغ، دروغ را تعقيب ميكند، در واقع رديفى است كه از شعر ظهورى برگرفته شده است:
بخون تپم بسر رهگذر، دروغ دروغ
نشان دهم برهت صد خطر، دروغ دروغ
درين ستيزه ظهورى گواه غالب بس
"من و ز كوى تو عزم سفر، دروغ دروغ"
غالب از جوش دم ما تربتش گلپوش باد
پردهء ساز ظهورى را گل افشان كرده ايم
بايد توجه كرد كه نامبردن از يكى دو تن شاعر، نهايت فروتنى ميرزا را در برابر آنها نشان ميدهد، ميرزايى كه حرف "ذوق" ملك الشعراى دربار را به پشيزى نميخرد و كليم شاعر نامور دوران همايون را به شاگردى هم نميگيرد. نبايد تصور كرد كه غالب آدم متواضعى بوده، وی از استعداد فكرى خود خيلى خوب آگاه است.
غالب و حافظ
غالب از استادى كه چندين سده پيشتر ازاو زندگى ميكرد، سخت متأثر است. اين استاد٬ حافظ بزرگ است كه به صورت آگاه و يا نا آگاه در شعر غالب جلوه نمايى ميكند.
بيا كه قاعدهء آسمان بگردانيم
قضا بگردش رطل گران بگردانيم
اگر ز شحنه بود گير و دار نشناسيم
وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانيم
اگر كليم شود همزبان سخن نكنيم
وگر خليل شود ميهمان بگردانيم
بجنگ باج ستانان شاخسارى را
تهى سبد ز در گلستان بگردانيم
بصلح بال فشانان صبحگاهى را
زشاخسار سوى آشيان بگردانيم
ز حيدريم من و تو زما عجب نبود
گر آفتاب سوى خاوران بگردانيم
نگويم تازه دارم شيوهء جادو بيانان را
ولى در خويش بينم كارگر جادوى آنان را
هوا مخالف و شب تار و بحر توفان خيز
گسسته لنگر كشتى و ناخدا خفتست
امام شهر به مسجد اگر رهم ندهد
نه جاى من به نييا يش گهِ مغان خاليست
مژدهء صبح درين تيره شبانم دادند
شمع كشتند و ز خورشيد نشانم دادند
رخ گشودند و لبِ هرزه سرايم بستند
دل ربودند و دو چشم نگرانم دادند
سوخت آتشكده زآتش نفسم بخشيدند
ريخت بتخانه ز ناقوس فغانم دادند
گهر از رأيتِ شاهان عجم برچيدند
به عوض خامهء گنجينه فشانم دادند
افسر از تارك تركان پشنگى بردند
به سخن ناصيهء فرِ كيانم دادند
گوهر از تاج گسستند و بدانش بستند
هر چه بردند به پيدا، به نهانم دادند
هر چه از دستگهِ پارس به يغما بردند
تا بنالم هم از آن جمله زبانم دادند
آلودهء ريا نتوان بود غالبا
پاك است خرقه يی كه به مى شستشو كنند
اما بايد بگويم كه تنها حافظ بر انديشهء ميرزا اثر نگذاشته است. گاهى رد پاى يكى ديگر از شاعران بزرگ را ميبينيم. به طور نمونه غالب ميگويد:
تو طفل ساده دل و هم نشين بد آموز
جنازه گر نتوان ديد بر مزار بيا
امير خسرو دهلوى سال ها پيش از غالب گفته بود:
كششى كه عشق دارد نگذاردت بدينسان
به جنازه گر نيايى به مزار خواهى آمد
اقبال و غالب
غالب در سال ١٨٦٩ميلادى جهان را وداع ميكند در حاليكه چهار سال بعد از مرگش در سال ١٨٧٣ ميلادى ستارهء ديگرى در شبه قارهء هند پديد می آيد كه او هم نقش پاى آشكارو چشمگيرى در عرصهء شعر، فلسفه و سياست از خود به جا ميگذارد. اين مردِ نابغه علامه محمد اقبال سيالكوتى (لاهوری) است كه او خود از سهم ميرزا غالب در غنى ساختن شعر فارسى و اردو، خوب آگاه بود و در چندين جاى كليات شعر فارسى خود از غالب به عنوان استاد برازندهء شعر ياد ميكند.
اقبال در جاويدنامه اش، نمايشنامه يی از گفتار حلاج، طاهره و غالب ساخته و آنرا فلك مشترى عنوان داده، كه در آن گفتارِ اين بزرگان كه براى اقبال ارزش استادى دارند، نقل قول شده است. از آن جمله اين شعر زيباى غالب آمده است:
بيا كه قاعدهء آسمان بگردانيم
قضا بگردش رطل گران بگردانيم
اگر ز شحنه بود گير و دار نشناسيم
وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانيم
به قول عدهء از مستشرقين صاحب صلاحيت چون انه مارى شميل، اقبال غالب را به سمت استاد معنوى خود پذيرفته است.
غالب و بيدل
غالب هر چندى كه به تكرار از حافظ به سبب نزديكى تخيل و اثرپذيری از وى ياد ميكند و در مورد شاعران سبك هندى چون طالب، صائب، ظهورى، عرفى، حسرتى، نظيرى و كليم به تكرار حرف ميزند، از بيدل چيزى نمى گويد، انگار بيدل در هند نبوده است. در تمام ديوان فارسى غالب فقط در يك شعر امكان آن ميرود كه شاعر از بيدل سخن گفته باشد كه البته اين تنها يك حدس است
بيدل نشد ار دل به بت غاليه مو داد
گويى مگر آن دل كه ز من برد به او داد
اين امر عده يی را معتقد ساخته است كه غالب از بيدل چيزى نمى دانسته كه البته اين ادعا خيلى دور از امكان است، چون كه ميرزا مرد متجسسى بود و همواره سعى مى كرد تا به دريافت هاى كهنه و نو فايق آيد. اما حقیقت اين است كه شاعر كاملاً از بيدل آگاه بود و او خود عمداً از حضور و اثر بيدل انكار كرده است. رد بيدل ارتباط مى گيرد به زمانى كه غالب براى مطرح كردن خودش به عنوان شاعر بزرگ به بنگال مى رود و در آن جا در يكى از محافل مشاعره با "قتيل" كه خود از شاعرانِ نامور زمان بود و در زبان فارسى ادعاى استادى مى كرد، مقابل مى شود. مجلس مشاعره يكى از خاطرات تلخ غالب است، زيرا قتيل و ديگران او را به پريشان گويى متهم مى كنند و اشعارش را طورى توجيه مى كنند كه به جز شاعر٬ ديگران به درك آن قادر نيستند. غالب بر مى آشوبد و در پاسخ قتيل مى گويد كه او اين ادعا را از يك مرد هندو كه فارسى را آموخته قبول ندارد. واقعيت اين است كه قتيل مسلمانى بوده كه تازه به اسلام گراييده بود، اما زبان فارسى در خانوادهء وى از گذشته ها استفاده مى شد. اين پاسخ غالب در عين حال موجب مى شود كه بيدل را رد كند به دليلى كه بيدل شاعر ترك و مهاجر بود و غالب تنها شاعرانى را بعد از آن تأييد مى كرد كه در كشور فارسى زبان تولد شده بودند.
غالب در زمان كودكى و جوانى سخت تحت تأثير بيدل بود. او زبانِ مشكل بيدل را مى پسنديد و آن را نمونهء از عمق و دانش بيدل در زبان و در شعر تصور مى كرد و به همين علت از پيروانِ جدى بيدل شد اما سوأل در اين است كه چرا بعد ها غالب بيدل را انكار مى كند؟ براى جواب دادن به اين سوأل بايد تغييراتى را كه در زندگى غالب رُخ داده ملاحظه كنيم.
اشعار كودكى و جوانى غالب تحت تأثير بيدل است و شاعران آگره( محل زيست شاعر در ايام كودكى و جوانى) از درك آن به علت غامض بودن اي اشعار٬ عاجز بودند. غالب عدم درك آنها را متناسب به عدم درك شان از شعر مى دانست، اما وقتى به دهلى آمد در آن جا هم متوجه شد كه با همان مشكل سابقه روبه رو است. با وجود اين دهلى فقط موجب تشويش شاعر شد اما وقتى به بنگال آمد٬ اعتقادش به خودش را متزلزل يافت، زيرا در آن جا مردان بزرگى چون قتيل او را به عنوان شاعر بزرگ نپذيرفتند. غالب اين عمل را طورى توجيه كرد كه فقط آن عده از شاعران مى توانند مدعى بزرگ بودن در شعر باشند كه در خانوادهء فارسى زبانِ واقعى تولد شده باشند. او فارسى زبانان هندى را رد كرد و تنها آن عده از شاعران را پذيرفت كه يا تازه از هرات، بلخ، اصفهان و شيراز به هند آمده بودند و يا در خراسان و ايران مى زيستند. او فيضى ملك الشعراى دربار اكبر و بيدل را بعد از مسافرتش به بنگال رد كرد.
مشكلات درك غالب
علت هاى زيادى وجود دارد كه شناخت شعر ميرزا اسدالله خان غالب را دشوار ساخته اند. نخست چاپ نادرست اشعار او سبب شده است تا شعر غالب به آسانی درك نشود. زمانى كه غالب مى زيسته، زمان گذار از نسخ خطى و آغاز نسخ چاپی بود. ايجاد چاپخانه ها در واقع كار انگليس ها است كه آنها مى خواستند تا از مطبوعات به عنوان دستگاه هاى پروپاگند استفاده كنند كه البته در اين كار شان بسيار موفق بودند. آثار چاپ شدهء انگليس ها از هند تا دور ترين نقطه يی كه تحت تصرف آنها بود به شمول افغانستان پخش مى شد؛ حتى در زمانيكه اين كشور تحت ادارهء عبدالرحمان خان بود. مردى كه هيچ گونه توجه به خط و كتابت نداشت اما كشورش از هجوم نشرات انگليس ها- كه البته بيشتر به زبان هاى مردم افغانستان بود، فراغت نداشت.
متأسفانه كار چاپ در هند در مراحل نخستين خود بود و الفباى كاربردی، همان الفباى اردو بود كه در بسا موارد نميتوانست با الفباى فارسى تطابق داشته باشد. اين عدم تطابق اشتباهات املايى زيادى را به وجود آورده است و نه تنها اشتباهات املايى بلكه مواردى هم است كه يك مصراع كاملاً از چاپ مانده و با وجودى كه كوشيده ام كه به همان چاپ هاى نخستين كه فقط چند سال بعد از مرگ ميرزا بيرون آمده اند، توجه داشته باشم، با تأسف نتوانسته ام كه مآخذى عارى از اشتباه پيدا كنم. برعكس چاپ اشعار اردوى غالب از اشتباه مبراست و بنا بر همين علت است كه عده يی گمان مى برند كه غالب در شعر اردو استاد اما در شعر فارسى مبتدی است.
مشكل دوم سختگيرى و مغلق پسندى شاعر است. غالب از ساده گويى بيزار بودو همواره می كوشيد تا كه زبان پيچيده را در شعر خود به كار برد. گاهى اشتياق او به مغلق ساختن شعر تا حدى بود كه شاعر موضوعات بسيار عادى و ساده را با ايهام و استعاره مى آورد و عمداً ميكوشد تا كسى نتواند در همان نگاه نخست شعر او را درك كند. نمونه ها زيادى در شعر ميرزا وجود دارد كه نشان ميدهد وى تا چه اندازه به مشكل گويى و مشكل پسندى علاقه داشته است٬ زيرا علاوه بر شعر معمايى زادهء قريحهء خودش ، ميرزا از كسانى صفت ميكند كه آنها هم شاعران ساده گو نيستند؛ به طور نمونه غالب ارادتمند ظهورى، حزين و نظيرى است كه همهء اينها شاعران سبك هندى اند و ما ميدانيم كه سبك هندى به تناسب ديگر سبك ها مغلق تر است
شعر غالب معجونی است از تخيل به حافظ وار و ساختارى نزديك به سبك هندى. در واقع غالب در دو قلمرو ميتازد و به همان اندازه كه خود به ساده گى از يك جا به جای ديگر ميرود، بر عكس براى خوانندهء شعرش مشكل ايجاد ميكند.
مشكلاتى را كه بر شمردم به شعر ميرزا را به معما نزديك كرده و همان طورى كه ميدانيم گشودن معما اگر از يك سو باعث لذت ميشود از سوى ديگر مستلزم حوصله و شكيبايى است تا اين اشعار معمايى به دقت خوانده شوند تا سر انجام به معناى آنها پى برده شود. يكى از مثال هاى خوب كه می تواند معرف معما پردازی ميرزا باشد بيتى از اشعار اردوى اوست:
مَغَز كو باغ مى جانى نه دينا
كه ناحق خونِ پروانى كا هوگا
معناى شعر اين است كه :" مگذاريد زنبور عسل به باغ برود، زيرا كه باعث قتلِ پروانه خواهد شد". اين شعر كاملاً معما است؛ اما اگر براى مدتِی خود را فارغ سازيم و تنها وقت خود را وقف تعبير اين شعر سازيم سر انجام دريافت ما اين خواهد بود:" زنبور عسل را به باغ مگذاريد زيرا اگر به باغ َرَود توليد عسل و شحم ميكند كه شحم براى ساختنِ شمع به كار مى رَوَد و چون شمع ساخته شد، آنرا در خانه ها ميافروزند كه باز پروانه خودش را به آتش شمع خواهد سوخت. و هم نمونه هاى داريم در شعر فارسى ميرزا كه دليل عشق غالب به معما گويى است:
فراغت بر نتابد همت مشكل پسند من
ز دشوارى بجان مى افتدم كارى كه آسان شد
سخن ساده دلم را نفريبد غالب
نكتهء چند ز پيچيده زبانى بمن آر
بسكه فكر معنى نازك همى كاهد مرا
شاهد انديشه را موى ميان خواهم شدن
در اروپا هم شاعرانى بوده اند كه عمداً شعر مغلق گفته اند و نمونهء خوبِ آنهاشاعران قرن هفدهم است كه بنام شاعران Transcendental معروف اند و مشهور ترين شان جان دن است.
غالب در دو زبان فارسى و اردو قريحه آزمايى ميكند و سيلان فكرى اش از يك محيط زبانى به محيط ديگر ميخزد. شايد تداخل ساختارى يك زبان بر زبان ديگر هم موجد اين اشكالِ درك شعر او بوده است. ميرزا شعرى دارد كه هردو زبان را استفاده كرده:
همنشين جان من، جان تو اين انگيز هى
سينهء از ذوق آزار منش لبريز هى
غير دانم لذت ذوق نگه دانسته است
كز پى قتلم بدستش داد تيغ تيز هى
غالب از خاك كدورت خيز هندم دل گرفت
اصفهان هى، يزدهى، شيراز هى، تبريز هى
ميرزا شبانه و زمانى كه تحت تأثير شراب می بود شعر مى گفت. "هالى" مى گويد كه شراب در واقع حس خلاقيت را در او زنده مى كرد و باعث سرايش شعر مى شد. او از حافظهء عجيبى برخوردار بود و در شب موقع شراب خواره گى قلم و كاغذ به دست نداشت تا شعرش را بنويسد، اما وقتى صبح از خواب بر مى خاست تمام آن اشعار در حافظه اش بود و آنها را مى نوشت . از طرفی شايد دليل مغلق گويی شعر او ناشى از پريشان گويى تحت تأثير شراب باشد و لازم نمى افتد كه ما براى هر شعر او شرحى و يا تفسيرى داشته باشيم، كارى كه فقط در شرق رايج است اما غربى ها به آن علاقه ندارند .
از جانب ديگر حضور دوستى به اسم فضل حق هم باعث ادامهء اين عمل شد، زيرا كه اين دوستِ فاضل يگانه كسى بود كه به قول ميرزا مى توانست شعر او را درك كند. غالب مست انديشهء اينكه شعرش كلام فاخر است و از فهم مردمان عامی به دور است، تا زمانى انتقاد ديگران را نشنيد كه از آگره به دهلى مهاجرت كرد. ميرزا در آگره به كسى توجه نداشت و عدم درك مردم آن جا از شعرش را، عمل بر عدم فهم شان از زبان مى كرد اما وقتى به دهلى آمد و ديد كه در دهلى هم همين طور است، اعتقادش به تزلزل گراييد، اين تزلزل در سفر بنگال و شعر خواندن در مجالس مشاعره آن جا بيشتر شد و ميرزا خودش را تحقير شدهء شاعران بنگال يافت. آخرين ضربه زمانى وارد شد كه حتى دوست خوبش فضل حق هم او را به مغلق گويى محكوم كرد. خوشبختانه غالب مرد منطقى بود و زود شيوهء شعر سرايی خود را تغيير داد.
غالب در افغانستان
ميرزا غالب در سال ١٧٩٧ ميلادى تولد شد و در سال ١٨٦٩ ميلادى جهان را وداع گفت.اگر اين ٧٣ سال زندگى غالب را در نطر بگيريم و در طول همين مدت اوضاع سياسى ، اقتصادى و اجتماعى افغانستان را ارزيابى كنيم، در خواهيم يافت كه اين مدت، ايامی بس دشوار براى مردم افغانستان بود. بعد از حكمروايى آخرين پادشاه بزرگ اين كشور يعنى احمدشاه درانى ١٧٤٧-١٧٧٣ ميلادى، اين ملك دستخوش قدرت طلبی شاهزادگان درانى شد كه آن ها در خصومت به همديگر كشور را در وضع ناهنجارى قرار دادند كه در فرجام باعث دخالت انگليس در اوضاع افغانستان شد واين زمانى است كه هيچ يك از شاهان افغانستان، به علت درگيرى ها نميتواند كوچكترين توجه به شعر و فرهنگ كند. بعد از تيمورشاه فرزند احمدشاه، تاج شاهى چندين بار از سرى به سر ديگر گذاشته ميشود؛ به طور نمونه شاه زمان ١٧٩٣، شاه محمود ١٨٠١ شاه شجاع بار اول ١٨٠٤، شاه محمود بار دوم ١٨٠٩، حكمروايى امير دوست محمد بار اول و باز شاه شجاع در سال ١٨٣٩ و از دست رفتن استقلال خارجى افغانستان و هجوم انگليس در اين كشور.از زمان پيدايش تا زمان مرگ غالب، حكمروايی افغانستان ده مرتبه از دستى به دست ديگر افتاد كه اين خود نشان ميدهد كه چنين اوضاعِ بد مجالی براى پرورش زبان و ادبيات را نميداد و نميگذاشت تا شاعرى چون غالب كه شهرت قابل ملاحظه يی در هند پيدا كرده بود٬ در افغانستان هم شناخته شود، با وجود آنكه عده يی از اين شاهان و شهزادگان افغانى، صاحب قريحهء شعرى بودند.
از جملهء شاهان كسى كه بيشتر از ديگران به شعر علاقه مند بود و خود هم شعر ميسرود ميتوان شاه شجاع را نامبرد و از ميان شاعران مهم بايد واصل كابلى را ياد كرد كه هر دو معاصر غالب بودند و ممكن به نظر نمی رسد كه اين دو تن چيزهايى از غالب نشنيده باشند.
در افغانستان امروز غالب را بيشتر شاعر زبان اردو مى شناسند و اطلاع مردم از اين كه او شعر فارسى مى گفته٬ كم است، اما در مورد اينكه آيا غالب را اكثريت شاعران پيرو سبك هندى افغانستان صد سال پيش ميشناخته اند يا نه، معلومات كافى وجود ندارد. گاهى رد پاى غالب را در آهنگ هاى اهل موسيقى ميتوانيم پيدا كنيم:
اى موج گل نويد تماشاى كيستى
انگارهء مثال سراپاى كيستى
و يا:
بيا و جوش تمنای ديدنم بنگر
چو موج از سر مژگان چكيدنم بنگر
شايد اين شعر دوران مبارزات عليه استعمار
" ياد باد اى دل كه ما هم آبرويى داشتيم
در گلستان تمدن رنگ و بويى داشتيم"
استقبال از شعر پايين كه مربوط غالب است، باشد:
ياد باد آن روزگاران كاعتبارى داشتم
آه آتشناك و چشم اشكبارى داشتم
زنده ياد عبدالحى حبيبى مقالهء كوتاهى در مورد غالب نوشته و او يگانه نويسندهء افغانستان است كه اين كار را ٣٢ سال پيش انجام داده است. اولين مقالهء من در مورد غالب در سال ١٩٩٤ ميلادى در هندوستان چاپ شد. اين مقاله در همايش انجمن غالب در هندوستان خوانده شده است.
غالب و انگليس ها
غالب در سفرى كه از دهلى به بنگال مى كند، در صدد اين است تا دربار مغول را كه در دهلى بود با دربار انگليس در بنگال مقايسه كند. غالب نشنلست نيست و به پيوند هاى منطقوى و مردمى چندان علاقه ندارد. او دهلى را با بنگال مقايسه مى كند و درميابد كه دهلى پايتخت مغولِ در حال سقوط است، در حاليكه بنگال تازه مركز انگليس هاى پر قدرت شده است. در ضمن او مى بيند كه بنگال جاده هاى باز و مدرن به سبك و سياق اروپايى ها دارد و عمارات آن مانند عمارات اروپا است، بر عكس در دهلى كوچه های تنگ است كه شباهتی با جاده های مدرن ندارد. غالب دهلی را پر از مردمان ساده انديش و كوتاه فكر می ديد و چنين می پنداشت كه مردمان فرهيخته همه دهلى را ترك گفته اند. غالب يكى از تحسين كنندگان انگليس ها مى شود، به خصوص كه انگليس ها بعد از مدت مديد جنگ هاى داخلى ( ١٧٣٩ تا ١٨٠٣) ميلادى، توانستند كه ثبات و امنيت را در هند برقرار كنند. امنيت هند در عين حال موجب شد تا مردمانى به صورت خصوصى در اشاعهء دين اسلام قدم گمارند، از آن جمله خانوادهء شاه ولى اﷲ است كه شاگرادن شان حتى از كابل، بلخ و هرات براى كسب دانش اسلامى به هند مى رفتند. اين حسن نظر غالب در مورد انگليس ها تا زمانى ادامه می يابد كه مسلمانان هند عليه انگليس ها در سال ١٨٥٧ ميلادى مى آشوبند كه موجب خشم انگليس ها مى شود. چنان خشمى كه با ويرانى دهلى و تاراج اموال مردم بيگناه و با گناه فروكش نمى كند و انگليس ها با بربريت ٢٧٠٠٠ نفر را می كشند. اين خشم و بربريت عقيدهء غالب را در مورد انگليس ها تغيير ميدهد و در ضمن ايجاد ترس در او مى كند كه مبادا جانش را به سبب نزديكى اش با دربار مغول از دست بدهد و براى همين منظور كتاب كوچك دستنبو را مى نويسد تا خود را تبرئه كند و از دوستان انگليس به شمار آيد. نوشتن دستننبو دليل ديگری هم دارد و آن تلاش براى گرفتن كمك هاى پولى است كه غالب از انگليس ها ميگرفت٬ زيرا كه عمويش در يكى از جنگ ها كه در صف انگليس ها مى جنگيد٬ كشته شد و انگليس ها بعد از مرگ او برای سپاس از خدمتش برای خانواده اش پول می پرداختند. احتياج به پول غالب را واميدارد كه تا آخر عمرش با انگليس ها ميانهء خوب داشته باشد و حتا روزی مجبور شود تا به ملكهء انگليس قصيده يی بنويسد و به لندن بفرستد.
ابيات منتخب
حسرت وصل از چه رو چون به خيال سرخوشيم
ابر اگر بايستد، بر لب جوست كشت ما
باده اگر بود حرام، بذله خلاف شرع نيست
دل نه نهى به خوب ما، طعنه مزن به زشت ما
كم مشمر گريه ام زانكه به علم ازل
بوده درين جوى آب گردش هفت آسيا
ساده ز علم و عمل مهر تو ورزيده ايم
مستى ما پايدار بادهء ما ناشتا
زهى دردت كه با يك عالم آشوب جگر خايى
دود در دل گدايان را و در سر پادشاهان را
به مى آسايش جانها بدان ماند كه ناگاهان
گذر بر چشمه افتد تشنه لب گم كرده راهان را
ميل ما سوى وى و ميلش بسوى چون خوديست
آرد از خود رفتنش ناگه به استقبال ما
حال ما از غير ميپرسى و منت ميبريم
آگهى بارى كه آگه نيستى از حال ما
عيش و غم در دل نمى استد خوشا آزاده گى
باده و خونابه يكسان است در غربال ما
نقش من در خاطر ياران دژم صورت گرفت
بسكه رو درهم كشيد آيينه از تمثال ما
با چنين گنجينه ارزد اژدهايى هم چنين
حلقه بر گرد دل ما زد زبان لال ما
دريغ از حسرت ديدار وگرنه جاى آن دارد
كه بى رويت به دشمن داده باشم زندگانى را
سرشتم را بپالودند تا سازند از لايش
پر پروانه و منقار مرغ بوستانى را
بپايش جان فشاندم شرمسارم كرد ميدانم
كه داند ارزشى نبود متاع رايگانى را
سايه و چشمه به صحرا دم عيشى دارد
اگر انديشه ز منزل نشود رهزن ما
دعوى عشق زما كيست كه باور نكند
مى جهد خون دل ما ز رگ گردن ما
سخن من ز لطافت نپذيرد تحرير
نشود گرد نمايان ز رم توسن ما
ما نبوديم بدين مرتبه راضى غالب
شعر خود خواهش آن كرد كه گردد فن ما
طاق شد طاقت ز عشقت بركران خواهم شدن
مهربان شو ورنه بر خود مهربان خواهم شدن
دلم معبود زردشت است غالب فاش ميگويم
به خس يعنى قلم من داده ام آذرفشانى را
صبح است خيز تا نفسى درهم افگنم
از ناله لرزه در فلك اعظم افگنم
چون عكس پل به سيل، به ذوق بلا برقص
جا را نگاهدار و هم از خود جدا برقص
قطرهء خونى گره گرديد، دل ناميدمش
موج زهرابى به طوفان زد، زبان ناميدمش
غربتم نا سازگار آمد، وطن فهميدمش
كرد تنگى حلقهء دام، آشيان ناميدمش
هر چه از جان كاست در مستى، بسود افزودمش
هر چه با من ماند از هستى، زيان ناميدمش
تا نهم بر وى سپاس خدمتى از خويشتن
بود صاحب خانه اما ميهمان ناميدمش
بود غالب عندليبى از گلستان عجم
من ز غفلت طوطى هندوستان ناميدمش
آن خود به بازى ميبرد، وين را دو جو مى نشمرد
بنمودمش دين خنده زد، بنمودمش جان خوش نكرد
وفاى غير گرش دلنشين شدست چه باك
خوشم ز دوست كه با دوست دشمنى دارد
به وصل لطف به اندازهء تحمل كن
كه مرگ تشنه بود آب چون ز سر گذرد
هلاك نالهء خويشم كه در دل شب ها
دود به عربده چندان كه از اثر گذرد
بريده ام ره دورى كه گر بيفشانم
بجاى گرد، روان از بدن فروريزد
بستند رهء جرعهء آبى به سكندر
دريوزه گر ميكده صهبا به كدو برد
يك گريه پس از ضبط دو صد گريه رضا ده
تا تلخى آن زهر توانم ز گلو برد
گر چنين ناز تو آمادهء يغما ماند
به سكندر نرسد هر چه ز دارا ماند
هم به سوداى تو خورشيد پرستم آرى
دل مجنون برد آهو كه به ليلى ماند
با وجود تو دم از جلوه گرى نتوان زد
در گلستان تو طاووس به عنقا ماند
تا ندانى جگر سنگ گشودن هدر است
تيشه داند كه چها بر سر فرهاد آمد
خيز و در ماتم ما سرمه فرو شوى ز چشم
وقت مشاطه گى حسن خداداد آمد
غالب، باران نرم بهارى بر شوره زار
وقتى مى خواهيم در مورد شاعرى تحقيق کنيم، نه تنها مجبوريم تا شاعر را از وراى شعرها و آثارش دريابيم، بلكه ضرورت مى افتد تا بازتابى از محيط فرهنگى، اوضاع اقتصادى، تحولات سياسى و تغييرات ديگرى که در آن زمان و يا مقطع شاعر مى زيسته داشته باشيم تا به محيط بازى برسيم که در آن محيط ، شاعر مورد نظر از هر زاويه بتواند به وجه احسن ارزيابى گردد و در ضمن ديد ما هم وسعت بيشتر داشته باشد . در بعضى از موارد وقتى به قدر کافى معلومات از اوضاع اجتماعى ، سياسى، فرهنگى و اقتصادى شاعر در دست نيست ناگزير بايد به آثار شاعر رجوع کرد و از اين راه به منزل مقصود رسيد . اما وقتى مى خواهيم به صورت مشخص در مورد غالب توجه کنيم و او را از هر زاويه مورد کنکاش قرار دهيم، خوشبختانه مشکل ما کمتر است با دلايل زير :
۱- در زمانى که غالب مى زيسته دستگاه هاى نشراتى چند در هند وجود داشته و غالب با اين دستگاه هاى نشراتى در تماس بوده است.
۲- زمان تولد و مرگ غالب به تاريخ امروز نزديک است و از جملهء شاعرانى نمى باشد که گرد اعصار بر آنها افتاده باشد . غالب در سال ۱۸۶۹ عيسوى ، در پانزدهم فبرورى به ابديت پيوست .
۳- زمان زنده گى غالب همزمان است با تغييرات ژرفى در هند، منجمله هجوم انگليس ها بر شبه قاره و از هم پاشيدن کلى سلطهء مغولى و موازى بر آن گسسته گى در تداوم فرهنگ اسلامى، به ويژه ضعف زبان فارسى در مقابل زبان انگليسى، هندى و اردو .
اين تغييرات و تحولات از خود جاى پايى در هند باقى گذاردند که اثر آنها را مى توان در زنده گى غالب جستجو کرد و غالب را بهتر دريافت .
۴- کوشش خود غالب هم در شناخت امروزى وى کمک مى کند. غالب با جرأت حتى مسايل خصوصى زنده گى اش را در نامه هايى که به دوستان نوشته است ، مضمون نامه هاى خود ساخته و هم در آن جاست که مى توان توانايى غالب را به عنوان شاعر و نويسندهء توانمند بازيافت.
۵- تلاش و تپش شاعر براى انسجام دادن امور زنده گى پر از نشيب و فرازش که وى را مجبور مى ساخته گاهى با مغولها ، گاهى با هندوان و حتى گاهى با انگليسها از راه مدارا پيش آيد .
اين سازش ها توانسته است تا برگه هاى تاريخى از خود باقى گذارد و مارا در شناخت شاعرى چون غالب ، بيشتر معاونت کند .
۶- غالب از چنان شهرت در ميان مسلمانان هند و پاکستان برخوردار است که کمتر واقع مى شود که شعر او را براى حجت و برهان استفاده نکنند و اشعارش را چاشنى مجالس نسازند. اشعار اين شاعر در گستره چاشنى موسيقى هم همواره استقبال مى شود و آوازخوانان بنامى در هر دو کشور هند و پاکستان از اشعار غالب آهنگ مى گذارند .
زنده گى غالب مصادف است با آخرين رمق هاى دولت اسلامى مغولى که بعد از اورنگزيب عالمگير به سرعت قوس نزولى خود را پيمود و اين زمانى است که تسلط مسلمان ها بر دستگاه هاى دولتى از هم مى پاشد، نظم سياسى سابقه که ۸۰۰ سال، نفوذ مسلمان ها را منعکس مى ساخت بر هم مى خورد.
مى توان حدس زد که ناملايمات زنده گى غالب، سايد ناشى از بر هم خوردن امپراتورى بزرگ مغول بوده باشد. اگر اين فرضيه را دنبال کنيم مى رسيم به نمونه ها و شواهدى در زنده گى غالب که دال بر اين امر است، زيرا که غالب در زمان خود انقراض مغول ها را مى ديد، مغول هايى که از نقطه نظر دين و فرهنگ با غالب نزديک بودند. بارى دهلى که از سال ۱۲۰۶ميلادى مرکز پادشاهان مقتدر بود و تا سال ۱۷۰۷ ميلادى که سال وفات اورنگزيب است، اهميت زيادى داشت، بعد از وفات اورنگزيب به تدريج ارزش خود را از دست داد زيرا مرگ اورنگزيب خلا بزرگى را در دستگاه قدرت به وجود آورد و به صورت تدريجى شاهان مغولى بعد از اين سرزمين هاى تحت ادارهء امپراتورى خود را زير فشار داخلى چون جت هاى پنجاب و مراته هاى دکن و هم زير فشار خارجى چون نادرشاه افشار و احمد شاه درانى، از دست دادند.
اين حملات دشمنان خارجى و داخلى امپراتورى مغول را براى مهاجم چندين برابر بدتر باز ساخت، مهاجمى که اقيانوس ها را پيموده بود تا سهم خود را از ثروت ناکران شرق بردارد •
انگليس ها در آغاز ساحهء نفوذ خود را از قسمت هاى جنوبى هند گسترش دادند• اين مناطق يا اين که هيچ گاهى زير اداره مغول ها نيامده بودند و يا اگر تحت ادارهء مغول درآمده بودند، اين تسلط براى مدت کم بود• جنوب هند از ديرگاهى موجبات هجوم بيگانگان را فراهم مى ساخت، زيرا اين حدود محل تاخت و تاز پادشاهان کوچک بود و چون براى مسلمانان افغان، ايران و پادشاهان مغول اين مناطق ارزش سوق الجيشى نداشتند گذاشته بودند که سرنوشت آن را شاهان کوچک تعيين كنند• اولين گامى که انگليس ها در معرفى خود به نام مهاجمان نوين برداشتند و اثر اين گام روى بيشهء تاريخ ماندگار شد، ظهور شان به عنوان کمپنى هند شرقى دولت بريتانيا مى باشد که در سال ١٧٥٧ ميلادى در جنگ '' پلسى'' توانست قسمت مهمى از بنگال را به تصرف در آورند• انگليس ها بعد از گسترش نفوذ شان تدبيرى را پيش گرفتند که بعد ها اين تدبير در کشور ما يعنى افغانستان هم به اجرا در آمد• ماهيت اين تدبير طورى بود که آن ها به عنوان اين که به شاه مخلوع که مستحق تاج و تخت است خدمت مى كنند و براى دريافت حق او از دست غاصبان و دوباره سپردن آن به دست مظلوم تلاش مى ورزند. در اين زمان شاه مغول به نام شاه علم دوم که آفتاب تخلص مى کرد توسط رييس قوم روهيله کور کرده شده بود و انگليس ها از اين موقعيت استفاده کرده اين پادشاه کور را که در واقعيت قادر به حکمرانى نبود تحت حمايت گرفتند تا به آن وسيله خود شان هند را زير سيطره بکشند.
انگليس ها بعد از استقرار نسبى قدرت شان به سرعت در پى آن شدند تا دستگاه هاى آموزشى کشور هند را زير ادارهء خود در آورند و به جاى زبان فارسى که تا سال ۱۸۳۵ ميلادى زبان رسمى هند بود، زبان انگليسى را تعويض نمايند و در ساحات نظامى هم با تلاش بيش از حد کوشيدند تا مناطق مختلف هند را به دست بياورند و همان بود که سند در سال ۱۸۴۳ ميلادى و لاهور و پنجاب متعاقب آن زير نفوذ انگليس درآمدند و کمربند قدرت انگليس از شرق تا غرب هند توسعه يافت. البته چيز ديگرى که موجب شد تا مسلمان هاى فارسى زبان موقف بهتر خود را از دست بدهند و در نتيجه حتى زبان و فرهنگ شان، براى زبان و فرهنگ بيگانه جا خالى نمايد، برنامهء حساب شدهء انگليس ها بود تا در ضعف مسلمانان بکوشند؛ زيرا که در طول سده ها مسلمانان بر هندوان حكم رانده و نفوذ شان را بر هندوان مسلم ساخته بودند. انگليسها با اين تدبير که تا آخرين بقاياى قدرت مسلمانان را در نطفه خنثى سازد و امکان گسترش به آن ندهد، تلاش نمودند تا هندوان را در امور ادارى بيشتر شريك سازند. برعکس مسلمان ها به دليل اين که خود از حکمرانان نمايندگى مى کردند، حاضر نبودند تا در مقابل دساتير نوين به خصوص شيوهء تربيتى غير اسلامى انگليس انعطاف نشان دهند و به اين منوال با تعقيب چنين روشى ميدان را به هندوان باز گذاشتند تا در کار هاى ديوانى سهم بگيرند. از سوى ديگر هندوان بيشتر حاضر بودند تا با انگليس ها همکارى نمايند، زيرا که براى آنها يک مهاجم با مهاجم ديگر تعويض شده بود و مهاجم تازه رسيده حاضر بود تا از هندوان نظر به دلايل پيشتر، بهتر حمايت نمايد.
در چنين اوضاعى پسرى در ۲۷ دسمبر ۱۷۹۷ ميلادى در شهر اگره هندوستان به دنيا آمد والدينش به او اسم "اسدالله" را دادند. اسدالله که بعداََ به نام ميرزا اسدالله خان غالب معروف گشت، در يک خانواده ى نبيل از تبار مغول ها تولد شد و هنوز چند سالى از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد و سرپرستى اش بدست عمش افتاد که او هم خيلى زود بعد از پدرش اين دنيا را ترک كرد و اسدالله را گذاشت تا با سرنوشت نا معلومى پنجه نرم كند. اسدالله هنوز ۱۳ سال عمر داشت که نظر به صلاح ديد اقاربش با دخترى ازدواج کرد به اسم عمرابيگم که اين دختر در موقع ازدواج فقط ۱۱ ساله بود. همان طورى که پيش بينى کرده مى توانيم، چنين ازدواجى نمى توانست سعادتمند باشد، به خصوص که عمرابيگم بعد از ولادت هفت فرزند، بى فرزند باقى ماند و آن به علتى که هيچ يک از اين بچه ها بيشتر از پنج ماه زنده نمادند و اسدالله را با عمرابيگم در حسرت فرزند داشتن باقى گذاشتند. با وجود دشواريهاى خانوادگى اسدالله که بعد ها ميرزا غالب شده بود، به خانمش وفادار باقى ماند و زن ديگرى نگرفت. اين ازدواج تقريبا ۶۰ سال دوام كرد و با وفات غالب خاتمه يافت .
ايام نو جوانى غالب در فراگيرى زبان فارسى زير هدايت عبدالصمد ايرانى گذشت و در اين دوران غالب با اشتياق فراوان زبان فارسى را آموخت و با دستور زبان خودش را آشنا ساخت. بعد ها حضور اين جوان خوش جمال، خوش گفتار و خوش اطوار چاشنى محافل فرهنگى آگره گرديد تا آوانى که او آگره را به قصد دهلى ترک گفت. هدف غالب از آمدن به دهلى اين بود تا بتواند کمک نواب هاى مغول را به خود جلب کند، چونکه در اين وقت غالب با مشکلات اقتصادى دست در گريبان بود. اما تلاش ۲۵ سالهء شاعر در دهلى نا سودمند واقع شد و وقتى از نفوذ انگليس ها در بنگال مطلع گرديد، جهت امرار معاش در سال ۱۸۲۶ ميلادى به کلکته شتافت. مگر انگليس ها به غالب توجه نکردند . با وجود اين غالب در سفر سه سالهء خود در بنگال حيطهء تماس هاى فرهنگى اش را وسيع ساخت و در کلکته بود که وى با شاعر ارجمند بنگالى به اسم قتيل آشنا گرديد و قتيل باعث شد تا غالب بخشى از مثنوى ها و قصايدش را در کلکته بسرايد .
غالب با آن زندگى ناموزون سر انجام در سال ۱۸۴۷ ميلادى مورد توجه شاه مغول قرار گرفت و اولين وظيفهء رسمى اش نوشتن تاريخ تبار تيمورى از زمان تيمور لنگ تا امپراتور آن روز بود - کارى که نه غالب آنرا مى پسنديد و نه امپراتور از روش نوشتارى غالب که درک آن دقت بيشترى ايجاب مى کرد، رضايت داشت .
بعد از وفات ملک الشعراى دربار که "ذوق" نام داشت، کسى ديگرى درخور آن نبود تا بتواند اين منصب عالى را اشغال كند. در اين وقت بود که غالب از طرف امپراتور بهادر شاه ظفر مأمور شد تا اشعار امپراتور را که او هم مانند بسا شاهان پيشتر مغولى، ذوق ادبى داشت، اصلاح نمايد . اشعار مطنطن غالب با آن لحن حماسى که در صفت بهادرشاه ظفر نوشته اند، خواننده را مى فريبد و گمان نمى كند كه اين اشعار فقط چند سال پيش از ختم سلطهء آخرين شاه مغولى سروده شده باشند. به يقين گفته مى توانيم که استقبال از بلوغ فکرى غالب وقتى مى توانست در عمل پياده شود كه هند از آرامش نسبى برخوردار مى بود و فرمانرواى مغولى تسلط كامل بر كشور مى داشت. زيرا که در آن زمان اطرافيان شاه مغول اکثراََ از سواد خوب بر خوردار بودند و تقريباََ تعداد زياد شان به کار شعر و نويسندگى اشتغال داشتند و همين مردمان مى توانستند مقام غالب را ارج گذارند. قرابت غالب به دربار موجب شد تا شهزادگان و نوابانى که دور از دهلى مى زيستند اشعار شان را براى اصلاح به غالب بفرستند• از آن جمله مى توان از نواب شاعرى به نام واجد على شاه نام برد که اين نواب اشعارش را مرتب به غالب مى فرستاد اما متأسفانه لکنهو جايى که اين نواب فاضل در آن مى زيست در سال ١٨٥٦ ميلادى به تصرف انگليس ها درآمد و اين مرد فرهيخته ناگزير از آنجا فرار کرد که بعدآ زير نظارت انگليس ها به کلکته فرستاده شد• آنچه در اشعار غالب مى يابيم محصول تحولات، تغيرات، دگرگونى، آشفته گى عوالم درونى و بيرونى شاعر است• عالم درونى شاعر را مى توان چنين بررسى کرد که غالب از يک سير عادى زندگى برخوردار نبود و آن به دلايل اينکه:
١- ازدواج او در سنى که هنوز طفلى بيش نبود
٢- گريز او از زندگى رنجبار و پناه بردنش به شراب
٣- رو آوردن به قمار که آن هم راه ديگرى براى گريز بود
٤- تنگدستى و بى پولى
٥- از دست دادن سرپرستانش
٦- از دست دادن کسانى که به وى نزديک بودند
٧- استقبال نکردن اشخاص با نفوذ اعم از نوابان و شهزادگان از اشعارش• هرچند که اين اشعار در ميان دوستداران شعرش ارج گذارده مى شد اما غالب آرزو داشت تا دستگاه هاى صاحب نفوذ به نبوغ او پى ببرند و به ارزش شعرش احترام قايل شوند•
٨- رقابت شاعران دربار با او. اين شاعران نمى گذاشتند كه غالب به دربار راه يابد.
٩- غرور خود شاعر که باعث مى شد تا به فضلا و دانشمندان توجهى کمتر نشان دهد• غالب از نبوغ فکرى اش که در شعر و نثرش انعکاس يافته بود به خوبى آگاهى داشت•
عالم بيرونى شاعر که بيشتر از ادارهء شاعر خارج بود و بر زندگى پرنوسان او اثر مى گذاشت و باعث مى شد تا غالب را در هم شکند و آن چيز هاى بيرونى که به نحوى موجب پريشانى شاعر مى شدند از اين قرار اند:
١. ضعف شاهان مغول در برابر هجوم ديگران• اين ضعف موجب مى شد که شاهان در يک محل باقى نمانند و از يک جا به جاى ديگر دربار را منتقل سازند• درگيرى شاهان با اين ناملايمات موجب مى شد تا به شعر و شاعرى ارزش کمتر داده شود•
۲. هجوم انگليس ها بر هند و جانشين کردن زبان انگليسى بر زبان فارسى .
۳. بى توجهى انگليسها در برابر شاعران اردو و فارسى
۴. سرانجام نبودن دولت مستحکمى در هند و حتى کشور هاى همسايه که حافظ و پاسدار زبان اردو و فارسى باشد.
خلاصه کنم که غالب در زمانى تولد شد که جو سياسى و فرهنگى برايش اجازه نمى داد تا بتواند از نبوغ خود بهره بردارد و موجب شود که چه از نگاه اقتصادى و چه از نقطه نظر مقام، فضايى را به وجود بياورد و مى توان گفتهء خود را به اين جا به اختتام رسانم که غالب باران نرم بهارى بود که برشوره زارى مى باريد• چه بيش گويم بهتر آن است که بگذارم غالب خود حرف آخر را بگويد.
شادباش اى غم زبيم مرگم ايمن ساختى
گشت صرف زندگانى بود گر دشواريى
با خرد گفتم چه باشد مرگ بعد از زندگى
گفت هى خواب گرانى از پس بيداريى